من از آینده میترسم. از اینکه به خودم بیام ببینم دیگه دارم پیر میشم و هنوز دنبال عشق میگردم، ازینکه همه حال و احوال نوههاشون رو بپرسن و من یه گوشه بشینم و فکر کنم چند سال دیگه جونشو دارم چشم انتظار یار بمونم؟ اصلا هنوزم ممکنه بیاد؟ حالا که پیر نیستم، جوونم. کاش الانا بیاد، که اون موقعها یاده متن امروز بیوفتم بعد براش تعریف کنم؛ ادای اینکه نامرئی هستش رو در بیاره و باهم بخندیم و اسم نوههای بعدیمون که قراره به دنیا بیان رو حدس بزنیم.
Forwarded from Dancing on my own
احتمالا دست خالی اینجارو ترک میکنید، چون چیزی برای ارائه نیست. محتوای اینجا شخصی تر از چیزیه که فکر میکنید و اینجا جوین شدن مثل هم صحبت شدن با یک غریبه وقتی روی صندلی فلزی پارک یا ایستگاه مترو نشستی یا شنیدن زمزمه های یک نفر توی صف نونواییه. اون حرف میزنه و شما همه چیز رو میدونید و هیچ چیزی نمیدونید.
از من به ماه، ماهی که میوهی مشترک همهی حوضها، رودها، دریاها و دریاچههاس. اینقد درگیر قطرههای آب جمع شده کنار هم شدم؛ فراموش کردم که قرار بود چی بگم. اهمیتی نداره، بازم میشه کلمه چید کنار هم. به نظرت کلمهها کنار هم میوهی مشترکشون چی میشه؟ کنار هم بودن آدما چی؟ اصلا این وسط کدوم میوه با ارزشتره؟ بحث با ارزشتر بودنه یا تلاش برای سرهم کردن حرف؟ نمیدونم و این هم مانند بقیه چیزها اهمیتی نداره. اینقدر بی اهمیت شدهام که بدون اصلاح، بدون توجه به هرچیزی، یا حتی فکری این متنو پست میکنم.
به قدری امروز خسته و کلافهام که میتونم به خاطر اون یدونه ممبری که لفت داده تا چند ساعت بدون وقفه گریه کنم.