واقعا برام سواله که چجوری به تنهایی اینقد اتاقم رو بهم میریزم؟ این حجم نامرتب بودن کار یه نفر نمیتونه باشه.
انگار که زندگیما همین کتابهاس. کتابهای تموم نشده و باز، میخکوب شده به دیوار زندگی. صفحهای پر از نوشته و کلمات، شادی و عواطف، صفحهای دیگر پوشیده از اشک و آه و غم. نانوشتههاییام وجود داره. نانوشتههایی برای ادامه دادن.