واقعا برام سواله که چجوری به تنهایی اینقد اتاقم رو بهم میریزم؟ این حجم نامرتب بودن کار یه نفر نمیتونه باشه.
انگار که زندگیما همین کتابهاس. کتابهای تموم نشده و باز، میخکوب شده به دیوار زندگی. صفحهای پر از نوشته و کلمات، شادی و عواطف، صفحهای دیگر پوشیده از اشک و آه و غم. نانوشتههاییام وجود داره. نانوشتههایی برای ادامه دادن.
ازش خواهش کردم بچهگربه را پیشش نگه دارد. منظورم این بود که، حتی اگر تنهاییاش را پر نمیکند، طفلک بیپدرمادر است - یک آدم مزخرف ولش کرده بود به امان خدا. اگر سرپناهی نمیداشت، تنهایی میمرد. آخر خیلی کوچولو بود.
ولی نه، نه، نه. او دنبال یک آدم بود و من هم گفتم پس برو از بازار یکی برای خودت بخر؛ این دور و برها به جز ما و آن گربه کس دیگری نیست.
•در/پالت
ولی نه، نه، نه. او دنبال یک آدم بود و من هم گفتم پس برو از بازار یکی برای خودت بخر؛ این دور و برها به جز ما و آن گربه کس دیگری نیست.
•در/پالت