از من به ماه، ماهی که میوهی مشترک همهی حوضها، رودها، دریاها و دریاچههاس. اینقد درگیر قطرههای آب جمع شده کنار هم شدم؛ فراموش کردم که قرار بود چی بگم. اهمیتی نداره، بازم میشه کلمه چید کنار هم. به نظرت کلمهها کنار هم میوهی مشترکشون چی میشه؟ کنار هم بودن آدما چی؟ اصلا این وسط کدوم میوه با ارزشتره؟ بحث با ارزشتر بودنه یا تلاش برای سرهم کردن حرف؟ نمیدونم و این هم مانند بقیه چیزها اهمیتی نداره. اینقدر بی اهمیت شدهام که بدون اصلاح، بدون توجه به هرچیزی، یا حتی فکری این متنو پست میکنم.
به قدری امروز خسته و کلافهام که میتونم به خاطر اون یدونه ممبری که لفت داده تا چند ساعت بدون وقفه گریه کنم.
صدای رعد و برق، میرم پشت پنجره و میبینم یه صدای تو خالی بوده بدون بارون. آدمها هم گاهی فقط ادعان،نه؟
دیگه صدا به وجدم نمیاره.
گوش تیز میکنم، اینبار صدای ضربات بارون رو شیشهاس. مثل وقتی که آدم درست زندگیرو پیدا میکنیم. لبخند رضایت رو لبم و میرم سمت کمد دنبال بارونی، دنبال بوت. میپوشم و پلههارو دوتا یکی میکنم. رسیدم حیاط ولی بارون رفته. صبر میکنم، نمیآد. بر میگردم خونه و به بدشانسیم میخندم، وسایلا بر میگردن تو کمد. حالا که دوباره روی تخت دراز کشیدم، بازم صدای بارون میآد. دیگه نمیرم بیرون. دیگه حوصله آدم درستی که رفته و دیر برگشته رو ندارم.
دیگه صدا به وجدم نمیاره.
گوش تیز میکنم، اینبار صدای ضربات بارون رو شیشهاس. مثل وقتی که آدم درست زندگیرو پیدا میکنیم. لبخند رضایت رو لبم و میرم سمت کمد دنبال بارونی، دنبال بوت. میپوشم و پلههارو دوتا یکی میکنم. رسیدم حیاط ولی بارون رفته. صبر میکنم، نمیآد. بر میگردم خونه و به بدشانسیم میخندم، وسایلا بر میگردن تو کمد. حالا که دوباره روی تخت دراز کشیدم، بازم صدای بارون میآد. دیگه نمیرم بیرون. دیگه حوصله آدم درستی که رفته و دیر برگشته رو ندارم.