Forwarded from نیل
دوست دارم ازش عکس بگیرم، دوست دارم نگاهش کنم، دستم رو زیر چونهم بذارم و نگاهش کنم، دوست دارم راه رفتنش رو تماشا کنم، جوری که انگار هیچوقت ندیدمش.
دوست دارم سرروی شونههاش بذارم، جوری که انگار هیچوقت منرو دلداری نداده.
از دور نگاهت میکنم. از دور میگم: “خوش به حال دوستهات”
دوست دارم سرروی شونههاش بذارم، جوری که انگار هیچوقت منرو دلداری نداده.
از دور نگاهت میکنم. از دور میگم: “خوش به حال دوستهات”
بعضی وقتام آدم از اینکه عاقل و منطقی باشه خسته میشه، دلش میخواد پاش رو بکوبه زمین و جیغ و داد کنه، اما در نهایت بازم موفق نمیشه و میشینه یه گوشه آروم غصهاش رو میخوره.
تموم سالهای کارشناسی تموم شد ولی اخرش هم از اول ترم درس خوندن رو یاد نگرفتم. ایشالا ارشد.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
اونی که وسط کلی جمعیت تورو انتخاب میکنه و کنارت میشینه خیلی بیشتر ارزشت رو میدونه تا اونی که توی خلوتش و بیکسیهاش کنارت نشستن رو انتخاب میکنه.
Forwarded from پیامهایارسالنشده! (ryhane)
یکی دیگه از سیلی هایی که بزرگسالی بهت میزنه اینه که میبینی بعضیا اونقدر که دوسشون داری دوست ندارن.