Forwarded from Literature
همیشه وقتی میخوابم با خودم فکر میکنم خیلی خوب میشه اگر چشمام رو ببندم و دیگه هیچ وقت نبینم روز دوباره شروع شده
Offhand
نمایشنامه “من” رو میخوام. کاش به عنوان هدیه دریافتش میکردم.
کتاب “فابیان” لطفا.
نمیدونم، وسط غم دارم شنا میکنم یا دست و پای بیخودی میزنم، میخوام دست بندازم دست تورو بگیرم باهم شنا کنیم، اصلا باهم غرق شیم، دستمو میارم بالا، میگیرمش سمت تو و میارمش پایین، نگاه میکنم و متوجه میشم خیلی دوری، اینقدر دوری ازم که احتمالا ازون فاصله فکر کردی من دستم رو آوردم بالا و باهات خداحافظ کردم!
اگه نزدیک بودی و میشد دستت رو بگیرم، میفهمیدی من حتی به دست گرفتن هم راضی نیستم و باید بریم برسیم به خشکی، برسیم و من تو بغلت جا خوش کنم.
اگه نزدیک بودی و میشد دستت رو بگیرم، میفهمیدی من حتی به دست گرفتن هم راضی نیستم و باید بریم برسیم به خشکی، برسیم و من تو بغلت جا خوش کنم.
غم رو میذاریم وسط کلمات و هی بازیش میدیم، سرهمشون میکنیم و بهش شکل میدیم،جملهاش میکنیم و بعدش پاراگرافهای متعدد، بعد به این فکر میکنیم، فکر میکنیم که حالا که ریختش رو بهتر کردیم، اوضاعمون هم بهتر میشه؟