نمیدونم، وسط غم دارم شنا میکنم یا دست و پای بیخودی میزنم، میخوام دست بندازم دست تورو بگیرم باهم شنا کنیم، اصلا باهم غرق شیم، دستمو میارم بالا، میگیرمش سمت تو و میارمش پایین، نگاه میکنم و متوجه میشم خیلی دوری، اینقدر دوری ازم که احتمالا ازون فاصله فکر کردی من دستم رو آوردم بالا و باهات خداحافظ کردم!
اگه نزدیک بودی و میشد دستت رو بگیرم، میفهمیدی من حتی به دست گرفتن هم راضی نیستم و باید بریم برسیم به خشکی، برسیم و من تو بغلت جا خوش کنم.
اگه نزدیک بودی و میشد دستت رو بگیرم، میفهمیدی من حتی به دست گرفتن هم راضی نیستم و باید بریم برسیم به خشکی، برسیم و من تو بغلت جا خوش کنم.
غم رو میذاریم وسط کلمات و هی بازیش میدیم، سرهمشون میکنیم و بهش شکل میدیم،جملهاش میکنیم و بعدش پاراگرافهای متعدد، بعد به این فکر میکنیم، فکر میکنیم که حالا که ریختش رو بهتر کردیم، اوضاعمون هم بهتر میشه؟
Forwarded from lightersound (lightersound)
کاش مثلا میتونستم غمم رو از درونم بکشم بیرون، بشونمش جلوم و ازش بپرسم از کجا میاد؟ چرا نمیره؟ دنبال چیه؟