وقتی یه هفته برای ساختن شخصیتهای خیالی و سناریوهای تو ذهنت وقت گذاشتی،ولی حتی نمیتونی شماره یکیشونو تو واقعیت داشته باشی<
وقتی فکر میکردی اگه بری دانشگاه با آدمای بزرگ و خفنی آشنا میشی درحالیکه فهمیدی دانشگاه از مهدکودکم مهدکودکتره <<
وقتی نامهها و یادگاریهای دوران مدرسهات رو پیدا میکنی و پرت میشی به اون دوران >>
وقتی برای ارتباط گرفتن با کراشت فقط تا «سلام چطوری؟» رو بلدی و بعد از کائنات میخوای کمکت کنن<
وقتی حتی توی دعوا کردن هم تن صداش رو بالا نمیبره و جوری باهات حرف میزنه که ناراحت نشی >>>
وقتی گوشیم انقدر خلوته که بعد از 12 ساعت خوابیدن تنها پیامی که گرفتم از پینترست بود :
POV : از اینکه کسی رو از دست بدی میترسی ، اما هیچکس برای از دست دادن تو ناراحت نمیشه.
وقتی دوست قدیمیت یهو پیام میده و میگه: خیلی وقت بود ازت خبری نبود. دلم برات تنگ شده >