Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی pinned «⚪️ بحران معنا و ناکامی درمان در انسان متاخر 🔵 در وضعیت پستمدرن، انسان مدرن متاخر با پدیدهای مواجه است که میتوان آن را «انباشت درمان و استمرار ملال» نامید. هرچه شبکههای رواندرمانی، مشاورههای موفقیت و گفتمانهای انگیزشی گسترش مییابند، احساس ناکامی، اضطراب…»
اهمیت مطالعه ژنتیک در اختلال نارسایی توجه بیشفعالی
درک سازوکارهای ژنتیکی اختلال نارسایی توجه بیشفعالی (ADHD) نقش اساسی در شناخت علل زیستی و طراحی درمانهای موثرایفا میکند. یافتههای حاصل از مطالعات دوقلوها و خانوادگی نشان میدهد که حدود ۸۰ درصد از تفاوتهای فردی در بروز این اختلال ریشه ژنتیکی دارند. با این حال، هنگامی که دادههای ژنومی با دقت بیشتری تحلیل میشوند، تنها نزدیک به ۲۲ درصد از این وراثتپذیری را میتوان به تغییرات تکنوکلئوتیدی شایع (SNPs) نسبت داد. این شکاف آماری نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از «معمای ژنتیکی» ADHD هنوز ناشناخته باقی مانده است.
در سالهای اخیر، پژوهشگران برای شناسایی عوامل ژنتیکی پنهان به دو مسیر اصلی روی آوردهاند
1. بررسی واریانتهای ژنتیکی نادر و پراثر که ممکن است تنها در درصد اندکی از افراد مبتلا مشاهده شوند اما تأثیر قابلتوجهی بر عملکرد نورونی و رفتاری دارند.
2. محاسبه نمره خطر چندژنی (Polygenic Risk Score) که نوعی «امضای ژنتیکی» محسوب میشود و با ترکیب اثرات هزاران واریانت ژنتیکی کوچک، احتمال ژنتیکی ابتلا به ADHD را برای هر فرد برآورد میکند.
نکته قابلتوجه آن است که برخی سندرمهای ژنتیکی نادر (مانند حذفها یا تکرارهای کروموزومی خاص) میتوانند خطر بروز ADHD را بهطور معنیداری افزایش دهند. با این حال، در اکثریت افراد، این اختلال نتیجه تجمع اثرات کوچک اما همافزای چندین ژن است که در تعامل با عوامل محیطی، الگوهای خاصی از عملکرد شناختی و رفتاری را رقم میزنند.
پیشرفتهای اخیر در ژنتیک رفتاری و پزشکی شخصیسازیشده این امید را ایجاد کرده است که در آینده، متخصصان بتوانند بر اساس «نمره خطر ژنتیکی» و سایر شاخصهای زیستی، پیشبینی کنند که کدام درمان یا مداخله رفتاری برای هر بیمار اثربخشتر خواهد بود. چنین رویکردی میتواند نقطهٔ عطفی در مسیر درمان هدفمند و مبتنی بر زیستشناسی اختلال ADHD باشد.
💊 Vitamental
درک سازوکارهای ژنتیکی اختلال نارسایی توجه بیشفعالی (ADHD) نقش اساسی در شناخت علل زیستی و طراحی درمانهای موثرایفا میکند. یافتههای حاصل از مطالعات دوقلوها و خانوادگی نشان میدهد که حدود ۸۰ درصد از تفاوتهای فردی در بروز این اختلال ریشه ژنتیکی دارند. با این حال، هنگامی که دادههای ژنومی با دقت بیشتری تحلیل میشوند، تنها نزدیک به ۲۲ درصد از این وراثتپذیری را میتوان به تغییرات تکنوکلئوتیدی شایع (SNPs) نسبت داد. این شکاف آماری نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از «معمای ژنتیکی» ADHD هنوز ناشناخته باقی مانده است.
در سالهای اخیر، پژوهشگران برای شناسایی عوامل ژنتیکی پنهان به دو مسیر اصلی روی آوردهاند
1. بررسی واریانتهای ژنتیکی نادر و پراثر که ممکن است تنها در درصد اندکی از افراد مبتلا مشاهده شوند اما تأثیر قابلتوجهی بر عملکرد نورونی و رفتاری دارند.
2. محاسبه نمره خطر چندژنی (Polygenic Risk Score) که نوعی «امضای ژنتیکی» محسوب میشود و با ترکیب اثرات هزاران واریانت ژنتیکی کوچک، احتمال ژنتیکی ابتلا به ADHD را برای هر فرد برآورد میکند.
نکته قابلتوجه آن است که برخی سندرمهای ژنتیکی نادر (مانند حذفها یا تکرارهای کروموزومی خاص) میتوانند خطر بروز ADHD را بهطور معنیداری افزایش دهند. با این حال، در اکثریت افراد، این اختلال نتیجه تجمع اثرات کوچک اما همافزای چندین ژن است که در تعامل با عوامل محیطی، الگوهای خاصی از عملکرد شناختی و رفتاری را رقم میزنند.
پیشرفتهای اخیر در ژنتیک رفتاری و پزشکی شخصیسازیشده این امید را ایجاد کرده است که در آینده، متخصصان بتوانند بر اساس «نمره خطر ژنتیکی» و سایر شاخصهای زیستی، پیشبینی کنند که کدام درمان یا مداخله رفتاری برای هر بیمار اثربخشتر خواهد بود. چنین رویکردی میتواند نقطهٔ عطفی در مسیر درمان هدفمند و مبتنی بر زیستشناسی اختلال ADHD باشد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🏆8❤🔥2👍2👏2💯1
تو زندگی خیلی از ما تو این مرحله بودیم بدون اینکه بدونیم اسمش چیه. لیمینال به وضعیت گذار rites of passage و قرار گرفتن بین دو حالت پایدار و احساسات امبی والنت اشاره داره که با
مثال: وضعیتی که مثلا یک دانشجو با پایان تحصیلات از شهرستان مهاجرت میکنه و برای شروع حرفه شغلی این احساس ناشناس رو تجربه میکنه.
علل روانشناسی این تغییرها میتونه؛ تغییر شهر یعنی به نوعی فروپاشی "هویت موقعیتی" باشه تا فرد هویت جدید بدست بیاره. چون شخص تو شهر خودش شناخته شده هست و یک ساختار داشت و یا فرزند کسی بود و...ولی تو شهر بزرگ همه این هویت ها ریست میشه. و طبیعتا این سنین قبلا گفتم یکی از مهمترین دورههای شکلگیری "هویت حرفهای" ما هست. شخص دقیقا وسط مرحلهای قرار میگیره که باید اعتبار و کفایت خودش رو تثبیت کنه. پس هر چیز کوچیکی هم تو این دوران بزرگ دیده میشه.
و ورود به شهر بزرگی مثلا تهران با فشار اجتماعی، سرعت، رقابت همراهه. شهرهای بزرگ مثل تهران جاییه که آدم اولش حس میکنه گم شده یا اندازهی یک ذرهست.
این همیشگی نیست. سیستم عصبی ما زمان میخواد تا با ریتم شهر بزرگ و فاصله ها و سرعت هماهنگ بشه.
از نگاه روانشناسی کمی عمیقتر ببینیم؛ جابهجایی + کار جدید + دوری از خانواده؛ این سهتا با هم معمولاً یک "بحران کوچک هویتی" ایجاد میکنن. یعنی ایگوی هم قبلی جواب نمیده و هم نسخهٔ جدید از ایگو هنوز شکل نگرفته. برای همین تصویر بالا رو نمادین انتخاب کردم و این مرحله گذار مرحله لیمینال که مرز بین دو فضا، یا دو مکان، یا دو هویت و شاید مرز بین گذشته و آینده رو خیلیها ازش رد میشن و بعدش نسخهٔ قویتری ازشون ساخته میشه. نکته آخر و مهم این هست که گاهی شرم فرهنگی هم شکل میگیره در این میان و این یک ضعف شخصی نیست و عادت کردن به فرهنگ جدید نیاز به زمان داره.
دکتر موریس ستودگان
برداشت از نوشته و کتاب های استاد بی نظیرم Karl Heinz Brisch در مورد تروما مهاجرت و دلبستگی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌5💯4👍3❤🔥1🏆1
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
ببین لطفاً هیچ کاری نکن! خب؟
دنیای اطراف ما پر شده از محرک. آدمهای اطرافمون و نیازهاشون، دنیای مجازی و نوتیفهاش، وظایف و مسئولیتهامون، ترافیک، شهر با صداهای پر نویز و عصبیش و....
دنیای درون ما هم جای بهتری نیست شاید؛ وسوسههای بیپایان خریدن و مصرف، فشارهای بیامان آقا کمال (≈ لقب دیگر حضرت استاد کمالِ گرایی)، خاطرات گذشته، حسرتهای ناشی از دیدن ظاهر خوب دیگران، ترس از آینده و...
عجب جهنمیه! مگه نه؟!
اما خبر خوب اینه که این پست یه پست منفیبافی دیگه و گزارش آخرین غرغرهای من نیست! در واقع من فکر میکنم این جهنمی که ترسیم کردم؛ چه در درون و چه در بیرون ما، فقط حاصل توجه خود ماست! چطوری این حرف رو میزنم؟ دیوونه شدم یا حرفام علمی ممکنه باشند؟!
بذارید بریم سراغ نظریه ART یا Attention Restoration Theory
نظریه بازیابی توجه نظریهایه که به ما برای حل این مشکل کمک میکنه. اینطوری که بر اساس این نظریه ما باید یاد بگیریم کمی به مغزمون «فضا» و «جای بازی» بدیم. قبول دارم، ممکنه در نگاه اول فقط یه اسم فانتزی برای «هیچ کاری نکردن» به نظر برسه، اما این نظریه توسط علوم اعصاب پشتیبانی میشه! باورتون میشه؟!
نظریه بازیابی توجه اولین بار توسط روانشناسان راشل و استیون کاپلان در سال ۱۹۸۹ مطرح شد. اولش این دانشمندان این نظریه را مطرح کردند که «گذراندن وقت در طبیعت میتواند به بازیابی تمرکز و توجه کمک کند.» بعدش پیشنهاد کردند که دو نوع توجه متمایز وجود داره:
۱- توجه هدایتشده و ۲- توجه هدایتنشده.
توجه هدایتشده به تمرکز ارادی اشاره میکنه - مثل مطالعه، گردش تو یک مکان شلوغ یا ارسال مطلب در شبکههای اجتماعی. خلاصه، یعنی هر فعالیتی که در آن توجه مغز ما روی یک کار خاص متمرکز میشه.
توجه هدایت نشده هم همون موقعیایه که که ما آگاهانه (≈مایندفول) نمیخوایم روی چیزی تمرکز کنیم -به جاش به «چیزها» اجازه میدهیم بدون هیچ تلاشی به آرامی توجه ما را جلب کنند. مثلاً گوش دادن به جیکجیک پرندگان یا تماشای برگهایی که به آرامی در نسیم خشخش میکنند... در این موارد، توجه شما به طور طبیعی بدون نیاز به تمرکز کردن، به این موارد معطوف میشه.
پس فرض نظریه اینه که؛ ما "خستگی توجه" را تجربه میکنیم، اگر به مغزمون فضای حرکتی و رهایی ندیم. خستگی توجه یعنی حالتی که تمرکز و توجه ما به طور چشمگیری سخت شده، در حالی که محرکها بیشتر از قبل هم ممکن است توجه ما را جلب کنند. (خیلی بده خدایی! فکر کن هم خستهای، هم همش حواست پرت میشه!)
قدیم ندیمها، همه ما در طول روز با موقعیتهای زیادی روبرو میشدیم که ممکنه بهشون بگیم موقعیتهای کسلکننده. لحظاتی مثل انتظار برای اتوبوس یا ایستادن در صف سوپرمارکت، یا خواندن پست من:). اما این لحظات کسلکننده به ذهن ما فرصت خاموش شدن میدادند!
الان چی ولی؟ تلفنهای هوشمند این فرصت (یا ضدفرصت!) رو به ما میدهند که همش سرگرم باشیم. و همیشه هم برانگیخته و گوش به زنگ باشیم! و در نتیجه دائماً در معرض محرکهای «شدید و جذاب» بودن، فضای ذهنی کمی برای بازیابی توان مغزهای بیش از حد کار کرده ما فراهم کرده است.
پس خیلی خلاصه و جمع و جور نظریه بازیابی توجه رو بررسی کردیم و نه همهاش رو قاعدتاً؛ نظریه ای که به ما نشان میدهد ما نیاز داریم به:
زمانی برای «ول کردن»
و لحظاتی برای «کاری نکردن»
با هدف تنظیم مجدد و حفظ تعادل روانی
اما حالا چطوری این کار رو بکنیم؟ چطوری «ول کنیم و کاری نکنیم»؟
دو تا راه حل:
۱- به این پست ❤️ بدید تا انگیزه بگیرم و نسخه آپدیت شده وبینار رایگان «رهایی از وابستگی به فضای مجازی» را هفته بعد باهم داشته باشیم. وبیناری که درباره این نظریه و تکنیکهای مرتبطش هست.
۲- منتظر پست دوم #ART باشید.
مجتبی کوپایی
روانشناس و رواندرمانگر
@cognitionworld | CWA
دنیای اطراف ما پر شده از محرک. آدمهای اطرافمون و نیازهاشون، دنیای مجازی و نوتیفهاش، وظایف و مسئولیتهامون، ترافیک، شهر با صداهای پر نویز و عصبیش و....
دنیای درون ما هم جای بهتری نیست شاید؛ وسوسههای بیپایان خریدن و مصرف، فشارهای بیامان آقا کمال (≈ لقب دیگر حضرت استاد کمالِ گرایی)، خاطرات گذشته، حسرتهای ناشی از دیدن ظاهر خوب دیگران، ترس از آینده و...
عجب جهنمیه! مگه نه؟!
اما خبر خوب اینه که این پست یه پست منفیبافی دیگه و گزارش آخرین غرغرهای من نیست! در واقع من فکر میکنم این جهنمی که ترسیم کردم؛ چه در درون و چه در بیرون ما، فقط حاصل توجه خود ماست! چطوری این حرف رو میزنم؟ دیوونه شدم یا حرفام علمی ممکنه باشند؟!
بذارید بریم سراغ نظریه ART یا Attention Restoration Theory
نظریه بازیابی توجه نظریهایه که به ما برای حل این مشکل کمک میکنه. اینطوری که بر اساس این نظریه ما باید یاد بگیریم کمی به مغزمون «فضا» و «جای بازی» بدیم. قبول دارم، ممکنه در نگاه اول فقط یه اسم فانتزی برای «هیچ کاری نکردن» به نظر برسه، اما این نظریه توسط علوم اعصاب پشتیبانی میشه! باورتون میشه؟!
نظریه بازیابی توجه اولین بار توسط روانشناسان راشل و استیون کاپلان در سال ۱۹۸۹ مطرح شد. اولش این دانشمندان این نظریه را مطرح کردند که «گذراندن وقت در طبیعت میتواند به بازیابی تمرکز و توجه کمک کند.» بعدش پیشنهاد کردند که دو نوع توجه متمایز وجود داره:
۱- توجه هدایتشده و ۲- توجه هدایتنشده.
توجه هدایتشده به تمرکز ارادی اشاره میکنه - مثل مطالعه، گردش تو یک مکان شلوغ یا ارسال مطلب در شبکههای اجتماعی. خلاصه، یعنی هر فعالیتی که در آن توجه مغز ما روی یک کار خاص متمرکز میشه.
توجه هدایت نشده هم همون موقعیایه که که ما آگاهانه (≈مایندفول) نمیخوایم روی چیزی تمرکز کنیم -به جاش به «چیزها» اجازه میدهیم بدون هیچ تلاشی به آرامی توجه ما را جلب کنند. مثلاً گوش دادن به جیکجیک پرندگان یا تماشای برگهایی که به آرامی در نسیم خشخش میکنند... در این موارد، توجه شما به طور طبیعی بدون نیاز به تمرکز کردن، به این موارد معطوف میشه.
پس فرض نظریه اینه که؛ ما "خستگی توجه" را تجربه میکنیم، اگر به مغزمون فضای حرکتی و رهایی ندیم. خستگی توجه یعنی حالتی که تمرکز و توجه ما به طور چشمگیری سخت شده، در حالی که محرکها بیشتر از قبل هم ممکن است توجه ما را جلب کنند. (خیلی بده خدایی! فکر کن هم خستهای، هم همش حواست پرت میشه!)
قدیم ندیمها، همه ما در طول روز با موقعیتهای زیادی روبرو میشدیم که ممکنه بهشون بگیم موقعیتهای کسلکننده. لحظاتی مثل انتظار برای اتوبوس یا ایستادن در صف سوپرمارکت، یا خواندن پست من:). اما این لحظات کسلکننده به ذهن ما فرصت خاموش شدن میدادند!
الان چی ولی؟ تلفنهای هوشمند این فرصت (یا ضدفرصت!) رو به ما میدهند که همش سرگرم باشیم. و همیشه هم برانگیخته و گوش به زنگ باشیم! و در نتیجه دائماً در معرض محرکهای «شدید و جذاب» بودن، فضای ذهنی کمی برای بازیابی توان مغزهای بیش از حد کار کرده ما فراهم کرده است.
پس خیلی خلاصه و جمع و جور نظریه بازیابی توجه رو بررسی کردیم و نه همهاش رو قاعدتاً؛ نظریه ای که به ما نشان میدهد ما نیاز داریم به:
زمانی برای «ول کردن»
و لحظاتی برای «کاری نکردن»
با هدف تنظیم مجدد و حفظ تعادل روانی
اما حالا چطوری این کار رو بکنیم؟ چطوری «ول کنیم و کاری نکنیم»؟
دو تا راه حل:
۱- به این پست ❤️ بدید تا انگیزه بگیرم و نسخه آپدیت شده وبینار رایگان «رهایی از وابستگی به فضای مجازی» را هفته بعد باهم داشته باشیم. وبیناری که درباره این نظریه و تکنیکهای مرتبطش هست.
۲- منتظر پست دوم #ART باشید.
مجتبی کوپایی
روانشناس و رواندرمانگر
@cognitionworld | CWA
❤🔥8🏆4👎3💯1
در دنیای روابط انسانی، یکی از مسائلی که همیشه وجود دارد، تأثیر قضاوت و شرمزنی بر افراد است. بهخصوص وقتی کسی اشتباهی میکند، ممکن است این رفتارها او را تحت فشار قرار دهند. در این مواقع، نحوه برخورد با خطاهای فردی میتواند تاثیرات زیادی بر احساسات و روابط افراد بگذارد.
وقتی که ما مدام اشتباهات دیگران را یادآوری کنیم و از آنها بخواهیم که احساس شرمندگی کنند، این نهتنها کمکی به حل مشکل نمیکند، بلکه باعث میشود که فرد بیشتر در خود فرورفته و احساس بدی داشته باشد. این رفتار در واقع نشاندهنده ناتوانی در مواجهه با واقعیتها است. انسان سالم و بالغ کسی است که میتواند اشتباهات خود و دیگران را بپذیرد و با آنها روبهرو شود بدون اینکه بخواهد مدام دیگران را تحقیر کند.
در واقع، افرادی که میخواهند مدام دیگران را شرمنده کنند، نشاندهنده نوعی مشکل در خودشان هستند. این افراد معمولا به جای حل مسائل و برخورد منطقی با دیگران، در پی ارضای احساسات ناخوشایند خود از طریق آزار دیگران هستند. به عبارت دیگر، آنها به جای مواجهه با مشکلات به شیوهای بالغ، دیگران را قربانی میکنند تا احساس بهتری پیدا کنند.
در نهایت، برای داشتن روابط سالم و بدون تنش، باید از رفتارهای قضاوتی و شرمزنی پرهیز کنیم و سعی کنیم تا با یکدیگر درک متقابل و پذیرش داشته باشیم. تنها در این صورت است که میتوانیم روابطی واقعی، سالم و پایدار برقرار کنیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍14❤🔥2🏆2🔥1
فصل اول قسمت
پرداختن به اوتیسم از لنز عصبی-زیستی زاویه دید جدیدی برای بازتعریف اوتیسم به عنوان یک طیف از تفاوت نورولوژیک و نه به عنوان یک اختلال، پاتولوژی اون و علائم شاخص مرتبط به اون به ما میدهد.
این اپیزود بررسی میکند؛ تفاوتهای عصبی محسوس در اوتیسم چطور با علائم شاخص مرتبط هستند و نظریههای ژنوتیپیک و فنوتیپیک چطور به درک بهتر اوتیسم کمک میکنند؟
بر پایه مقاله Neurobiological basis of autism spectrum disorder: mini review
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍7
Audio
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍9
در نقطهی مقابل، بسیاری از ما درست در لحظهی مواجهه با مرگ، به عمق شکنندگی و محدودیت خود آگاه میشویم. نمونهی درخشان این وضعیت را تولستوی در مرگ ایوان ایلیچ ترسیم میکند روایتی که امروزه نیز یکی از مهمترین متون برای فهم روانشناسی مرگ و واکنشهای دفاعی انسان در برابر فناپذیری بهشمار میرود.
ایوان ایلیچ، انسانی موفق در سلسلهمراتب اداری و در آستانهی رسیدن به مقامهای عالیرتبه است. او هرگز احتمال نمیدهد که مرگ بتواند بهشکل واقعی و نزدیک، در زندگیاش حضور پیدا کند. با تجربهی نخستین نشانههای بیماری، مکانیسم دفاعی انکار فعال میشود؛ پدیدهای آشنا در روانشناسی مرگ.
او به چندین پزشک مراجعه میکند، اما در آینه با چهرهای مواجه میشود که روزبهروز پژمردهتر، نحیفتر و گویی از درون متلاشیتر میشود. اطرافیان، هر چند گاه با ملاحظه و گاه با صراحت، زوال او را به رخ میکشند اما ایوان ایلیچ، همچنان نمیتواند حقیقت مرگ را دربارهی خود بپذیرد.
در ذهن او مفهومی کلاسیک از مدرسه هنوز حضور دارد:
قانوناً انسان میراست؛ پس «کای» میمیرد.
اما ایوان میپرسد
این دربارهی من چگونه صادق است؟ دربارهی منی که وانیا بودم، کودک بودم، بازی میکردم، خانواده داشتم، آرزو داشتم؛ من چگونه میتوانم به این سادگی بمیرم؟
ایوان ایلیچ با خود میگوید:
من که سالهای سال بیخوابی کشیدم، رنج کشیدم، سگدو زدم، کار کردم، مقام کسب کردم و ثروت اندوختم، چگونه باید چنین ساده و مفت بمیرم؟
چگونه ممکن است اموالی که من جمع کردهام، بهراحتی در اختیار کسانی قرار گیرد که نقشی در بهدست آوردنش نداشتهاند؟ حتی دخترم، دامادم یا همسرم آنها اکنون در انتظار میراثی هستند که من با رنج و تلاش خویش فراهم کردهام، در حالی که خودِ من باید در تنهایی بپوسم و از همهی اینها محروم بمانم.
مرگ نهتنها پایان زیست بدنی اوست، بلکه ویرانگر احساس مالکیت، هویت اجتماعی، قدرت و کنترل است. مرگ، تمام چیزهایی را که انسان سالها برای ساختنش انرژی صرف کرده، در یک لحظه بیاعتبار میکند.
این همان جایی است که او آن را «بیانصافی هستی» میبیند نوعی بیعدالتی بنیادین.
آنچه ایوان ایلیچ را در هم میشکند، تنها درد جسمانی نیست بلکه مواجهه با این حقیقت است که
«همهی آنچه او خود را با آن تعریف کرده بود، در برابر مرگ بیاعتبار میشود.»
تولستوی با دقتی روانکاوانه نشان میدهد که انسان ابتدا با انکار، سپس با خشم، چانهزنی و در نهایت با پذیرش یا آشتی به استقبال مرگ میرود. این همان مسیر کلاسیک مراحل مواجهه با مرگ است که بعدها کوبلر راس آن را بهطور نظاممند معرفی کرد.
ایوان ایلیچ در طول رمان، از مرحلهای به مرحلهی دیگر حرکت میکند اما دردناکترین لحظه، آنجاست که درمییابد:
مرگ نه یک حادثهی بیرونی، بلکه یک امکان همزاد با تولد است.
انسان از لحظهای که به دنیا میآید، همزمان امکان مرگ را نیز با خود حمل میکند.
ترس از مرگ، ترس از نابودی داستان زندگیای است که خود ساختهایم.
انکار مرگ ناشی از همان مکانیسمهایی است که ما را در برابر رنجهای بزرگ محافظت میکند.
تنها با پذیرش محدودیت و فناپذیری است که میتوانیم به معنای واقعی زیستن، نزدیک شویم.
مرگ، ما را از توهم مرکزیت خود رها میکند و چشماندازی گستردهتر از هستی در برابرمان میگشاید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌8🔥3❤🔥1💯1🏆1
فصل اول قسمت
بر پایه مقاله:
Attention-deficit/hyperactivity disorder in adults evidence base, uncertainties and controversies
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥12🏆3👏1💯1
Audio
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥10🏆3👏1💯1
✨نظریه تنهایی کلاین
ملانی کلاین مقالهای با عنوان مستقیم "Loneliness یا تنهایی" نداره ولی مفهوم حس بنیادین تنهایی بهطور خیلی عمیق و مرکزی تو آثار اخرینش—مخصوصا در پیوند با حسادت، رشک، اضطراب، پارانوئید اسکیزوئید، و وضعیت افسردهوار صورتبندی شده. در واقع، چیزی که امروز بهعنوان "نظریهٔ کلاینی تنهایی" میشناسیم، یک بازسازی مفهومی هست که عمدتا از آثارش استخراج شدن.
۱. متن کلیدی: "Envy and Gratitude" (1957) مهمترین متن برای فهم تنهایی تو اندیشه کلاین هست. کلاین نشون میده که "تنهایی عمیق نه از فقدان دیگری بیرونی، بلکه از تخریبِ ابژهٔ خوب درونی ناشی میشود."
ایده مرکزی کلاین میگه نوزاد در آغاز، ابژه خوب مثل پستان خوب، مادر خوب رو درونی میکنه. اگه رشک (Envy) شدید باشه، سوژه نمیتونه ابژه خوب رو سالم نگه داره و اونو تخریب، آلوده یا بیارزش میکنه. در نتیجه حتی در حضور دیگران فرد احساس تنهایی ریشهدار داره، چون درون، ابژهای برای تکیهدادن وجود نداره. این همون تنهایی کلاینی هست: تنهایی در حضور رابطه.
۲. تنهایی و "وضعیت افسردهوار"
Depressive Position
از آثار دهه ۴۰ و ۵۰ کلاین هست. کلاین باور داره که عبور سالم از وضعیت افسردهوار یعنی پذیرش امبی والنس (دوگانگی) عشق + نفرت. در واقع سوگواری برای آسیبی که به ابژه زدیم. به این میگن ترمیم درونی، که اگه این عبور شکست بخوره، احساس گناه خام، ترس از نابودی ابژه و ناتوانی در ترمیم و در نهایت: تنهایی اگزیستانسیال با کیفیت گناه فقدان شکل میگیره. این تنهایی، شبیه "تنهایی وینیکاتی" یا "تنهایی اگزیستانسیالیستی" نیست؛ بیشتر تنهایی به دلیل فروپاشی رابطه درونی با ابژه خوبه.
۳. تفاوت تنهایی در کلاین با دیگران
ملانی کلاین منشأ تنهایی رو تو تخریب ابژه خوب درونی (رشک، پرخاشگری اولیه) میدید.
وینیکات ولی منشأ تنهایی رو تو شکست محیط نگه دارنده، میدونست.
بولبی منشأ تنهایی رو فقدان دلبستگی ایمن تعریف میکرد.
یالوم منشأ تنهایی رو وضعیت وجودی انسان تصور میکرد.
و لکان منشأ تنهایی رو شکاف ساختاری سوژه و فقدان (manque) جستجو میکرد..
تو کلاین تنهایی همون ناتوانی در تجربه حضورِ یک "ابژهٔ خوبِ پایدار" در درون هست.
۴. جمله کلاینی کلیدی
(نقل به مضمون از Envy and Gratitud)
" فرد ممکن است در میان دیگران زندگی کند، اما اگر ابژه خوب درونی او آسیب دیده یا نابود شده باشد، احساس تنهاییِ عمیق و علاجناپذیر خواهد داشت.
۵. اهمیت بالینی (برای اتاق درمان)
تو کار درمانی با مراجعانی که میگن:
"همه تو رابطه هستن ولی من تنهام"
"هیچ رابطهای سیرم نمیکنه"
"نمیتونم به محبت اعتماد کنم"
از دیدگاه کلاین، سوال کلیدی این نیست که چرا اون شخص تنهاست؟
کلاین میپرسه؛ چه بلایی سر ابژه خوب درونیش اومده؟
آیا عشق اون شخص همیشه با حسادت، تخریب یا گناه همراه شده؟
اینجا میتونیم افکار تحلیلی ملانی کلاین رو برای کار با مراجع درک و دنبال کنیم.
دکتر موریس ستودگان ✨
Primary Sources
👉Klein, M. (1957). Envy and Gratitude.
> فصلهای کلیدی
Chapter 1: Envy and Gratitude
Chapter 6: Envy, Guilt, and Reparation
👉Klein, M. (1946). “Notes on Some Schizoid Mechanisms.”
In: Envy and Gratitude and Other Works (1946–1963).
👉 Klein, M. (1935). “A Contribution to the Psychogenesis of Manic-Depressive States.”
International Journal of Psychoanalysis.
👉Hinshelwood, R. D. (1991). A Dictionary of Kleinian
بخش های مهم
[Loneliness/Good Object/Envy/Depressive Position]
#ملانی_کلاین
#Melani_Klein
ملانی کلاین مقالهای با عنوان مستقیم "Loneliness یا تنهایی" نداره ولی مفهوم حس بنیادین تنهایی بهطور خیلی عمیق و مرکزی تو آثار اخرینش—مخصوصا در پیوند با حسادت، رشک، اضطراب، پارانوئید اسکیزوئید، و وضعیت افسردهوار صورتبندی شده. در واقع، چیزی که امروز بهعنوان "نظریهٔ کلاینی تنهایی" میشناسیم، یک بازسازی مفهومی هست که عمدتا از آثارش استخراج شدن.
۱. متن کلیدی: "Envy and Gratitude" (1957) مهمترین متن برای فهم تنهایی تو اندیشه کلاین هست. کلاین نشون میده که "تنهایی عمیق نه از فقدان دیگری بیرونی، بلکه از تخریبِ ابژهٔ خوب درونی ناشی میشود."
ایده مرکزی کلاین میگه نوزاد در آغاز، ابژه خوب مثل پستان خوب، مادر خوب رو درونی میکنه. اگه رشک (Envy) شدید باشه، سوژه نمیتونه ابژه خوب رو سالم نگه داره و اونو تخریب، آلوده یا بیارزش میکنه. در نتیجه حتی در حضور دیگران فرد احساس تنهایی ریشهدار داره، چون درون، ابژهای برای تکیهدادن وجود نداره. این همون تنهایی کلاینی هست: تنهایی در حضور رابطه.
۲. تنهایی و "وضعیت افسردهوار"
Depressive Position
از آثار دهه ۴۰ و ۵۰ کلاین هست. کلاین باور داره که عبور سالم از وضعیت افسردهوار یعنی پذیرش امبی والنس (دوگانگی) عشق + نفرت. در واقع سوگواری برای آسیبی که به ابژه زدیم. به این میگن ترمیم درونی، که اگه این عبور شکست بخوره، احساس گناه خام، ترس از نابودی ابژه و ناتوانی در ترمیم و در نهایت: تنهایی اگزیستانسیال با کیفیت گناه فقدان شکل میگیره. این تنهایی، شبیه "تنهایی وینیکاتی" یا "تنهایی اگزیستانسیالیستی" نیست؛ بیشتر تنهایی به دلیل فروپاشی رابطه درونی با ابژه خوبه.
۳. تفاوت تنهایی در کلاین با دیگران
ملانی کلاین منشأ تنهایی رو تو تخریب ابژه خوب درونی (رشک، پرخاشگری اولیه) میدید.
وینیکات ولی منشأ تنهایی رو تو شکست محیط نگه دارنده، میدونست.
بولبی منشأ تنهایی رو فقدان دلبستگی ایمن تعریف میکرد.
یالوم منشأ تنهایی رو وضعیت وجودی انسان تصور میکرد.
و لکان منشأ تنهایی رو شکاف ساختاری سوژه و فقدان (manque) جستجو میکرد..
تو کلاین تنهایی همون ناتوانی در تجربه حضورِ یک "ابژهٔ خوبِ پایدار" در درون هست.
۴. جمله کلاینی کلیدی
(نقل به مضمون از Envy and Gratitud)
" فرد ممکن است در میان دیگران زندگی کند، اما اگر ابژه خوب درونی او آسیب دیده یا نابود شده باشد، احساس تنهاییِ عمیق و علاجناپذیر خواهد داشت.
۵. اهمیت بالینی (برای اتاق درمان)
تو کار درمانی با مراجعانی که میگن:
"همه تو رابطه هستن ولی من تنهام"
"هیچ رابطهای سیرم نمیکنه"
"نمیتونم به محبت اعتماد کنم"
از دیدگاه کلاین، سوال کلیدی این نیست که چرا اون شخص تنهاست؟
کلاین میپرسه؛ چه بلایی سر ابژه خوب درونیش اومده؟
آیا عشق اون شخص همیشه با حسادت، تخریب یا گناه همراه شده؟
اینجا میتونیم افکار تحلیلی ملانی کلاین رو برای کار با مراجع درک و دنبال کنیم.
دکتر موریس ستودگان ✨
Primary Sources
👉Klein, M. (1957). Envy and Gratitude.
> فصلهای کلیدی
Chapter 1: Envy and Gratitude
Chapter 6: Envy, Guilt, and Reparation
👉Klein, M. (1946). “Notes on Some Schizoid Mechanisms.”
In: Envy and Gratitude and Other Works (1946–1963).
👉 Klein, M. (1935). “A Contribution to the Psychogenesis of Manic-Depressive States.”
International Journal of Psychoanalysis.
👉Hinshelwood, R. D. (1991). A Dictionary of Kleinian
بخش های مهم
[Loneliness/Good Object/Envy/Depressive Position]
#ملانی_کلاین
#Melani_Klein
🏆5⚡2💯1
باید بگم که چیز ساده ای هم نیست و یک انقلاب اگزیستانسیالی هست و کمی شکافتن نیاز داره. و سعی میکنم این مفهوم Dasein رو هم کمی فلسفی توضیح بدم، و هم قابلفهم و زنده—نه صرفا المانی و لغتنامهای.
👈ابتدا Dasein یعنی چی؟
تو آلمانی یعنی "بودن-در-آنجا"
ولی هایدگر عمدا این واژهی عادی رو انتخاب میکنه تا بگه:
"انسان رو نباید مثل یک شی، یک سوژهی ذهنی یا یک حیوان عاقل فهمید."
پس Dasein انسانِ زیست شناختی یا منِ روانشناختی نیست، هایدگر میگه دازاین "آن موجودی که بودنِ خودش براش مسئله ست".
👈حالا چرا هایدگر اصلاً Dasein رو مطرح میکنه؟
پرسش مرکزی هایدگر این هست که معنای بودن چیه؟
(Was heißt Sein?)
مشکل فلسفهی غرب به نظر هایدگر؛ دربارهی "موجودات" زیاد حرف زده ولی خودِ "بودن" رو بدیهی فرض کرده. برای فهم "بودن"، باید بریم سراغ موجودی که خودش میفهمه که هست و دربارهی بودنش سوال میپرسه و
میتونه نسبت به بودنش موضع بگیره؛ و این موجود برای هایدگر همون Dasein هست.
👈 ویژگیِ بنیادی Dasein: "بودن-در-جهان" یکی از مهمترین ایدههاست
Dasein یعنی Being-in-the-world (In-der-Welt-sein)
یعنی:
انسان اول یک ذهن جدا نیست که بعدا به جهان نگاه کنه. ما "همیشه" از قبل در جهان هستیم.
یک مثال ساده میزنم. ما اول "سوژهی خنثی" نیستیم که بعد چای را بشناسیم. ما در حال چاینوشیدن، کارکردن، منتظر بودن، مضطرب بودن هستیم.
در واقع جهان برای دازاین شبکهای از معناهاست، نه مجموعهای از اشیای خنثی.
👈 جهانِ Dasein: جهان ابزارهاست، نه اشیاء
و هایدگر میگه: ما جهان رو اول بهصورت ابزارمند تجربه میکنیم، نه نظری. مثلا چکش؛ چیزی برای کوبیدنه یا موبایل؛ چیزی برای تماس، پیام، اضطراب، انتظاره. یا دروازه چیزی برای باز یا بسته شدن، ورود یا طرد هست. فقط وقتی چیزی خراب میشه، تازه "بهصورت شی" دیده میشه.
👈 و هایدگر میگه Dasein همیشه افکنده ست. Geworfenheit یکی از مفاهیم کلیدی این بحثه: افکندگی Thrownness
یعنی ما خودمون انتخاب نکردیم که کجا به دنیا بیاییم، در چه تاریخی، با چه خانوادهای، با چه بدن و زبان و فرهنگی. اما مسئولِ این هستیم که با این افکندگی چی میکنیم. این نقطه، بسیار مهمه (و بعدا به اصالت میرسه).
👈 و هایدگر میگه Dasein برابره با امکان، نه ذات ثابت
و برخلاف فلسفههای ذاتگرا:
انسان "چیزی نیست" بلکه همیشه در حال شدنست. و Dasein با امکانها زندگی میکنه، خودش رو بهسمت آینده پرتاب میکنه، یک پروژه ست، نه ماهیت از نگاه هایدگر.
👈اضطراب (Angst): لحظهی کشف Dasein
هایدگر میگه تو اضطراب جهان معنای عادیش رو از دست میده و ابزارها بیکارکرد میشن، آدم حس میکنه "هیچچیز" تکیهگاه نیست ولی این ترس نیست، این لحظهای هست که Dasein با "هیچ بودگیِ" بنیادین خودش روبهرو میشه. اضطراب پردهی عادت رو کنار میزنه. امکان اصیل بودن رو باز میکنه.
👈و Das Man یعنی گمشدن توی "دیگران"
بیشتر ما در وضعیت Das Man (آدمها، همه، عرف) زندگی میکنیم.
"همه اینطور فکر میکنن"
"باید اینجوری زندگی کرد"
"عرف اینه"
تو این حالت تصمیمها مال "من" نیست، و انگار زندگی از پیشنوشته شده و Dasein اصلا خودش نیست.
👈 اصالت (Eigentlichkeit): خودبودنِ دشوار
از نگاه هایدگر اصالت یعنی پذیرش افکندگی، دیدن مرگ بهعنوان امکان نهایی، انتخاب خود، بدون پنهانشدن پشت عرف. و مرگ در نگاه هایدگر یک رویداد زیستی نیست، بیشتر افقی هست که زندگی رو کاملا شخصی میکنه.
پس در کل Dasein یعنی:م. ستودگان
موجودی که در جهان هست، افکنده شده، با امکانها زندگی میکنه، میتونه گم بشه، میتونه اصیل بشه و بودنش برای خودش مسئله ست.
تقدیم به م. ب.
#Dasein
#Heidegger
Think+We
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥10🔥2👏2
گیجگاه
part ll
فصل اول قسمت 2⃣
🔺 یک قدم نزدیکتر به خود
بعد از طرح معمای هویت،
در این قسمت مکث میکنیم
نه برای رسیدن به جوابهای قطعی،
بلکه برای دیدن دقیقتر خودمان.
شناخت خود، کشف حقیقت پنهان نیست
فرآیندیست تدریجی از توجه، پرسش و تجربه.
جایی که یاد میگیریم تفاوت بین آنچه هستیم
و آنچه از ما انتظار میرود را تشخیص دهیم.
🎙 در این اپیزود میشنوید:
🟣 خودشناسی از کجا شروع میشود؟
🟣 چرا گاهی خود واقعیمان را گم میکنیم؟
🟣 چطور میشود بدون قضاوت، به خود نزدیکتر شد؟
👥 تیم تولید
🗣️ گوینده: مهدی ذوالفقاری
✍️ سناریونویس: فرنود جعفرینور
📝 سردبیر: مهدی بیگلری
💊 Vitamental
بعد از طرح معمای هویت،
در این قسمت مکث میکنیم
نه برای رسیدن به جوابهای قطعی،
بلکه برای دیدن دقیقتر خودمان.
شناخت خود، کشف حقیقت پنهان نیست
فرآیندیست تدریجی از توجه، پرسش و تجربه.
جایی که یاد میگیریم تفاوت بین آنچه هستیم
و آنچه از ما انتظار میرود را تشخیص دهیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥7👏4💯2🏆1
Forwarded from آلِیزیا ALAZIA (مهدی اسلامی (Mahdi Eslami))
💠 ترس به مثابهی «شیوهای از بودن در جهان»
از منظر پدیدارشناسی مارتین هایدگر، ترس یک واکنش هیجانی ساده نیست، بلکه شیوهای از گشوده شدن انسان به جهان است. ترس زمانی پدید میآید که هنوز گزندی رخ نداده اما امکان وقوع آن وجود دارد. آنچه ترس را گزندناک میکند، خودِ حادثه نیست، بلکه تعلیقِ میان «میتواند رخ بدهد یا ندهد» است.
امر ترسناک معمولا از ناحیهای ناآشنا نمیآید، بلکه ریشه در جهان آشنای ما دارد: از بدن خودمان، از عزیزانمان، از آیندهای که با آن زندگی میکنیم. تهدید در حال نزدیکشدن است، بیآنکه هنوز بالفعل یا مسلط شده باشد. اگر خطر دور باشد، ترس پنهان میماند؛ اما هرچه امکان تهدید نزدیکتر شود، جهان بهتدریج رنگ خطر میگیرد و ترس آشکارتر میشود. این نزدیکی همراه با عدمقطعیت، شدت ترس را میافزاید.
وقتی خطر بالفعل میشود، ترس به معنای هایدگری فروکش میکند و جای خود را به واکنش، معناسازی یا پذیرش میدهد. پیش از وقوع اما، ذهن با پیشانگارهها و فانتزیها رنجی میسازد که اغلب از خودِ واقعه سنگینتر است. ترس نه نتیجهی محاسبهی عقلانی، بلکه شیوهای از ادراک است در خودِ ترسیدن است که امر ترسناک برای ما پدیدار میشود.
ترس جهان را از پیش بهگونهای میگشاید که در آن، چیزی بتواند تهدیدکننده شود. و در نهایت، ترس همواره دربارهی خودِ انسان است. فقط موجودی که نسبت به هستیِ خویش پروا دارد، میتواند بترسد. از اینرو، ترس نشانهی ضعف نیست؛ بلکه بیان درگیری بنیادین انسان با بودن خویش است.
👤 مهدی بیگلری
[ @alazia_me ]
از منظر پدیدارشناسی مارتین هایدگر، ترس یک واکنش هیجانی ساده نیست، بلکه شیوهای از گشوده شدن انسان به جهان است. ترس زمانی پدید میآید که هنوز گزندی رخ نداده اما امکان وقوع آن وجود دارد. آنچه ترس را گزندناک میکند، خودِ حادثه نیست، بلکه تعلیقِ میان «میتواند رخ بدهد یا ندهد» است.
امر ترسناک معمولا از ناحیهای ناآشنا نمیآید، بلکه ریشه در جهان آشنای ما دارد: از بدن خودمان، از عزیزانمان، از آیندهای که با آن زندگی میکنیم. تهدید در حال نزدیکشدن است، بیآنکه هنوز بالفعل یا مسلط شده باشد. اگر خطر دور باشد، ترس پنهان میماند؛ اما هرچه امکان تهدید نزدیکتر شود، جهان بهتدریج رنگ خطر میگیرد و ترس آشکارتر میشود. این نزدیکی همراه با عدمقطعیت، شدت ترس را میافزاید.
وقتی خطر بالفعل میشود، ترس به معنای هایدگری فروکش میکند و جای خود را به واکنش، معناسازی یا پذیرش میدهد. پیش از وقوع اما، ذهن با پیشانگارهها و فانتزیها رنجی میسازد که اغلب از خودِ واقعه سنگینتر است. ترس نه نتیجهی محاسبهی عقلانی، بلکه شیوهای از ادراک است در خودِ ترسیدن است که امر ترسناک برای ما پدیدار میشود.
ترس جهان را از پیش بهگونهای میگشاید که در آن، چیزی بتواند تهدیدکننده شود. و در نهایت، ترس همواره دربارهی خودِ انسان است. فقط موجودی که نسبت به هستیِ خویش پروا دارد، میتواند بترسد. از اینرو، ترس نشانهی ضعف نیست؛ بلکه بیان درگیری بنیادین انسان با بودن خویش است.
👤 مهدی بیگلری
[ @alazia_me ]
💯6🔥5❤🔥2🏆2
یکی از مسائل بنیادین انسان معاصر، دوری از خویشتن اصیل و پیدایش نوعی بیگانگی وجودی است وضعیتی که در آن فرد نه از بودن در لحظه حال لذت میبرد و نه با خویشتن واقعی خویش رابطهای مبتنی بر الفت و صلح برقرار میکند. بهجای این، او دائما در تلاش است از خود بگریزد؛ گریزگاهی که معمولا در قالب انواع سرگرمیهای افراطی، مصرفگرایی، یا غرقشدن در هیجانات زودگذر ظاهر میشود. این پدیده را میتوان نوعی بردگی ذهنی دانست؛ بردگیای که برخاسته از سازوکارهای پیچیده فرهنگی و رسانهای جهان مدرن است.
رسانهها در عصر جدید تنها ابزار انتقال اطلاعات نیستند؛ بلکه بهگونهای ساختارمند، الگوهای ذهنی، آرزوها، معیارهای موفقیت و شیوههای زیستن را بازتولید و تحمیل میکنند. انسان، در مواجهه با این جریان عظیم، اغلب به سوی ایدهآلهای تحمیلی سوق داده میشود ایدهآلهایی که فاصله گرفتن از آنها موجب احساس ناکامی و بیکفایتی میگردد.
در چنین وضعی، فرد نه به دلیل خواست و اراده اصیل خود، بلکه به سبب فشاری که این نظام نمادین بر او میآورد، دچار اضطراب، حسرت و فرسودگی میشود. این همان وضعیتی است که میتوان آن را با تعبیر هایدگری، نامختومیت دائمی یا Unabgeschlossenheit نامید حالتی که انسان مدرن در آن همواره احساس میکند «چیزی هست که باید بشود اما نشده است».
ازدواج، فرزندآوری، موفقیت شغلی، یا حتی تحقق پروژههای بزرگ نیز نمیتواند این خلأ را پر کند، زیرا این خلا نه ناشی از واقعیت بیرونی، بلکه برخاسته از الگوهای ذهنی برساخته است؛ الگوهایی که هویت فرد را با چیزی بیرون از خویشتن گره میزنند.
بخش عمدهای از اضطرابهای انسان معاصر نه محصول رخدادهای واقعی، بلکه نتیجه فانتزیهای ذهنیای است که در بستر همین ایدهآلهای تحمیلشده شکل گرفتهاند. فرد میترسد که به آن چیزی که باید باشد نرسد و چون هویت خود را بر مبنای همان ایدهآل تعریف کرده، هر فاصلهای از آن بهمنزله تهدیدی علیه هستی شخصی او تجربه میشود.
این «ترس از نشدن» ترس از اینکه مبادا به هدف نرسیم، مبادا اتفاقی مانع شودهمان سازوکاری است که ما را در وضعیت اضطراب دائمی نگه میدارد.
دیدگاههایی مانند رواقیگری و نیز برخی چارچوبهای اگزیستانسیالیستی، تأکید میکنند که اصالت وجودی انسان نه در آیندهای نامعلوم، بلکه در همین لحظه و در بودن اکنون او قرار دارد.
رواقیانی همچون اپیکتتوس و سنکا بر این باورند که چیزی برای «شدن» خارج از خویشتن وجود ندارد؛ انسان هماکنون همان چیزی است که باید باشد، و هرگونه وابستگی هویتی به اهداف بیرونی، نوعی بیراههرفتن وجودی است.
در این نگاه، کندزیستی تنها یک سبک زندگی نیست، بلکه یک موضعگیری فلسفی در برابر سازوکار سرعت و رقابت جهان مدرن است؛ موضعی که میکوشد انسان را از اسارت کلیشهها، مقایسهها و ایدهآلهای تحمیلی رها کند.
در نهایت، رهایی از بردگی ذهنی زمانی ممکن میشود که فرد
از ایدهآلهای تحمیلی فاصله بگیرد،
هویت خود را به اهداف بیرونی مشروط نکند،
از چرخه «شدن دائمی» خارج شود، و به بودن اصیل در لحظه اکنون بازگردد.
انسان زمانی به آرامش درونی میرسد که بتواند با خویشتن واقعی خود صلح کند و ارزش زندگی را نه در حسرت آیندهای نامعلوم، بلکه در عمق و غنای حال حاضر بازیابد.
این یادداشت تفسیری است و بر پایه خوانش شخصی از اندیشههای
Martin Heidegger
(هستی و زمان)،
Epictetus
و
Seneca
و همچنین نقدهای اگزیستانسیالیستی بر فرهنگ مصرفی مدرن نوشته شده است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥9🏆3🔥1💯1
تجربهی خود را در پاسخ به چند پرسش کوتاه بنویسید
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥4👍2🔥1
Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی
پاسخهایی که داده بودید ، برای خود من هم قابلتأمل بود.
بیشتر پاسخها نه به بحرانهای بزرگ اشاره میکردند و نه به نقاط عطف بزرگ آنچه پررنگتر دیده میشد، تجربههایی بود که به صورت تدریجی چیزهایی که در ابتدا کوچک به نظر میرسیدند، اما با گذر زمان وزن واقعیشان را نشان داده بودند. بسیاری از شما از فاصلههایی نوشتید که ناگهان ایجاد نشده بودند، از تغییراتی که آرام اتفاق افتاده بودند، و از حسی که کمکم شکل گرفته بود کمرنگشدن حس زندهبودن در دل رابطهای که همچنان ادامه داشت.
همین فاصلهی معنادار میان «آنچه در آغاز مهم به نظر میرسید» و «آنچه در ادامه واقعا رابطه را شکل داد»، یکی از نقاط کمتر دیدهشده در فهم روابط صمیمانه است. رابطهها اغلب نه با یک شکست ناگهانی، بلکه با فرسایش تدریجی تجربهی زیستهی افراد درونشان تغییر میکنند جایی که آدمها یکباره متوجه میشوند چیزی درون رابطه دیگر مثل قبل زنده نیست، بیآنکه دقیقا بدانند این تغییر از کی و چگونه آغاز شده است.
ببینیم خانم پرل که یک زوج درمانگر هستند چه چیزی گفتند.
در پسزمینهی فکری پرل، تمایزی اساسی میان «زنده ماندن» و «زنده بودن» وجود دارد. بسیاری از روابط تعهد، امنیت و تاریخ مشترک دارند، اما میل، کنجکاوی و احساس حرکت روانی در آنها بهتدریج تحلیل میرود. مسئلهی اصلی در این روابط فروپاشی نیست، بلکه زیستن در رابطهای است که دیگر حیات روانی را تغذیه نمیکند.
برای توضیح این فرسایش، پرل میان دو الگوی رابطهای تمایز قائل میشود: روابطی که همزمان با شکلگیری هویت فردی ساخته میشوند و روابطی که پس از تثبیت نسبی هویت، بیشتر نقش همراهی دارند.تعارضهای مزمن اغلب زمانی پدید میآیند که این دو منطق با هم اشتباه گرفته میشوند.
پرل همچنین این تصور را به چالش میکشد که رابطهی موفق باید ثابت بماند. پایداری رابطه نه در ایستایی، بلکه در ظرفیت انعطاف و تنظیم آن نهفته است. در این چارچوب، تعارض نشانهی شکست نیست، بلکه دادهای دربارهی پویایی رابطه است و آنچه اهمیت دارد، نحوهی مواجهه با آن است جایی که کنجکاوی جای رقابت را میگیرد.
در نگاه پرل، عذرخواهی فرایندی برای بازتنظیم رابطه است و بدون تصدیق احساس، پذیرش مسئولیت و پشیمانی اصیل ناتمام میماند. او همچنین میان عشق و میل جنسی تمایز قائل میشود و نشان میدهد نادیدهگرفتن این تفاوت، بسیاری از بحرانهای جنسی را به سوءتفاهمهای سادهانگارانه تقلیل میدهد. خیانت نیز در این خوانش، نه قابل توجیه است و نه صرفا نشانهی بدبودن فرد، بلکه اغلب تلاشی ناهشیار برای بازیابی حس عاملیت و زندهبودن است.
در نهایت، بسیاری از روابط حول تنشی بنیادین سازمان مییابند: ترس از رهاشدن در برابر ترس از گمکردن خود؛ تنشی که اگر دیده نشود، رابطه را وارد چرخههای فرساینده میکند.
کاهش میل لزوما بهمعنای فقدان عشق نیست
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥10👏4🏆4💯3
Thank you for being with us 💚 💚
#telemetrio2025
↗️ این اعداد برای من بهخودی خود ارزش ندارند
ارزششان در این است که نشان میدهند محتوا دیده شده، خوانده شده و در مواردی برای کسی قابل استفاده بوده است.
اینکه در Vita Mental طی این مدت بیش از ۲ هزار نفر اضافه شدهاند،
مطالب حدود ۳۰۰ هزار بار در سال دیده شدهاند
و بخش قابلتوجهی از محتوا بهصورت خصوصی به اشتراک گذاشته شده،
برای من بیشتر از هر چیز نشانهی شکلگیری یک ارتباط معنادار است.
از همهی کسانی که وقت گذاشتهاند چه با واکنش، چه با بازنشر و چه صرفا با خواندن تشکر میکنم.
توجه آگاهانه در فضای پرهیاهوی امروز، امر بدیهیای نیست.
امیدوارم Vita Mental بتواند همچنان فضایی باقی بماند برای توضیح، تردید، و فکر کردن
نه صرفا تولید محتوا برای مصرف سریع.
ممنون از همراهیتان.❤️ 💕
#telemetrio2025
ارزششان در این است که نشان میدهند محتوا دیده شده، خوانده شده و در مواردی برای کسی قابل استفاده بوده است.
اینکه در Vita Mental طی این مدت بیش از ۲ هزار نفر اضافه شدهاند،
مطالب حدود ۳۰۰ هزار بار در سال دیده شدهاند
و بخش قابلتوجهی از محتوا بهصورت خصوصی به اشتراک گذاشته شده،
برای من بیشتر از هر چیز نشانهی شکلگیری یک ارتباط معنادار است.
از همهی کسانی که وقت گذاشتهاند چه با واکنش، چه با بازنشر و چه صرفا با خواندن تشکر میکنم.
توجه آگاهانه در فضای پرهیاهوی امروز، امر بدیهیای نیست.
امیدوارم Vita Mental بتواند همچنان فضایی باقی بماند برای توضیح، تردید، و فکر کردن
نه صرفا تولید محتوا برای مصرف سریع.
ممنون از همراهیتان.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1❤🔥22🙏3👍2💯2🏆2🔥1🍾1