𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"...او لحظهای مکث میکند و سپس به آرامی میچرخد تا پشت سرش را نگاه کند. اما فقط یک موش بود، که باعث افتادن یک قاب عکس از روی طاقچه شده بود. کارآگاه با کنجکاوی به سمت قاب میرود و آنرا برمیدارد.با اینکه شیشه خرد شده بود اما عکس یک مرد کنار یک زن به وضوح خود…
اینارو من کجا شیر کردم؟
چرا همش پرایوت شیر شده؟ 😭🤨
چرا همش پرایوت شیر شده؟ 😭🤨
🌚1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
اینارو من کجا شیر کردم؟ چرا همش پرایوت شیر شده؟ 😭🤨
آهااااا
یادم اومددددد
تو یه گپ میفرستادم تا مردم بیان بخونن.... 🌚
اخه گفتن یکی زیاد هست پیاما پیداش نمیکردن🌚😭😂
یادم اومددددد
تو یه گپ میفرستادم تا مردم بیان بخونن.... 🌚
اخه گفتن یکی زیاد هست پیاما پیداش نمیکردن🌚😭😂
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
اين دو تا از کرکتر ها که تا الان معرفی شدند هنوز برای قربانی ها ننوشتم #pic #The_Winter_Monster
ممد و ادی...
دیگه کجا فرستادم؟ 😭
وای یادم نمیاد ولش... 😭
دیگه کجا فرستادم؟ 😭
وای یادم نمیاد ولش... 😭
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
ممد و ادی... دیگه کجا فرستادم؟ 😭 وای یادم نمیاد ولش... 😭
هاع یادم اومد
گلوریا🗿💀
گلوریا🗿💀
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
....به دیوید نگاه کرد. چشمان قهوه ای دیوید با احساس پدرانه ای میدرخشید. دیوید خنده ای نرم سر داد و دستش را از صورت دخترک پس کشید. دخترک، دندانی دیگر به سیب زد. ناگهان، نگاهش به سمت چراغ آشپزخانه چرخید. همانطور که سیب در دهانش را میجوید، به چراغ زل زد. مرد…
....همانطور که به دخترک زل زده بود، متوجه شد که دخترک به مادگی سیب رسیده است. دخترک، لحظه ای مکث کرد، سپس آنرا به طرف دهانش برد تا آن را هم گاز بزند و نوش جان کند، که صدای دیوید او را متوقف کرد. "صب کن!" دیوید گفت، در حالی که روبروی دخترک زانو زد. "اون خوردنی نیست." مرد ادامه داد. سپس، دستش را جلو برد تا آنرا از دخترک بگیرد. "چرا؟" دخترک پرسید، صدایش نرم و کودکانه به نظر میرسید، ولی کهنگی و خستگی در لحنش بی شک پیدا بود. دیوید مکثی کرد، سپس، پس گردنش را خاراند. "عام... اون... هسته سیبه یه جورایی... و خوردنش بده..." دیوید پاسخ داد، دخترک اخمی کرد. "یعنی خطرناکه؟" دخترک پرسید. دیوید که خیال میکرد با جواب بله، دخترک، مادگی سیب را رها میکند، سرش را به علامت تایید تکان داد؛ اما دخترک اخمی کرد و هسته سیب را در مشت کوچکش فشار داد." پس باید نابود بشه!" با قدرت و اطمینان گفت. دیوید بیچاره، دستپاچه شد. سپس دستش را روی مشت سفت شده دخترک گذاشت. "وایسا، نه!😀 این اونجوری که فکر میکنی نیست. بده من خودم از شرش خلاص میشم!" دیوید، مادگی سیب را از درون مشت دخترک به سختی درآورد.
دخترک، با چشمان ریز شده، به شک و تردید به مرد نگاه کرد. دیوید ایستاد و به سمت سطل زباله رفت. درحالی که سیب را درون آن انداخت، با خودش فکر کرد[امیدوارم این بچه واسه من دردسر درست نکنه...]
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
دخترک، با چشمان ریز شده، به شک و تردید به مرد نگاه کرد. دیوید ایستاد و به سمت سطل زباله رفت. درحالی که سیب را درون آن انداخت، با خودش فکر کرد[امیدوارم این بچه واسه من دردسر درست نکنه...]
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
🔥1
اگه کوتاهه ببخشید چون خیلی از قسمت هاشو یادم نیست و دارم از خودم مینویسم(برعکس هیولا که قبلا نوشتمش و آماده دارمش)
دیگه از این به بعد
هیولای زمستانی رو چهارشنبه ها میزارم
و چشم کریستالی رو پنجشنبه ها شب
امیدوارم بتونم تو دی ماه هم این کارو انجام بدم...
هیولای زمستانی رو چهارشنبه ها میزارم
و چشم کریستالی رو پنجشنبه ها شب
امیدوارم بتونم تو دی ماه هم این کارو انجام بدم...
چرا وقتی خطا، خطای بقیس من احساس گناه میکنم به جای اونا؟
به حدی که میرم به جای اونا عذر خواهی کنم؟
کار خوبیه یعنی؟
ممکنه حس خوبی بدم به اونی که ناراحتش کردم؟
ممکنه روابطش ن رو خوب کنم حتی اگر ذره ای؟
به حدی که میرم به جای اونا عذر خواهی کنم؟
کار خوبیه یعنی؟
ممکنه حس خوبی بدم به اونی که ناراحتش کردم؟
ممکنه روابطش ن رو خوب کنم حتی اگر ذره ای؟
شاید یه سورپرایز، شاید یه چیز همینجوری
تا امشب میخوام یه چیزی بفرستم، بستگی به این داره که خونه تنها باشم یا نه🌚🗿
تا امشب میخوام یه چیزی بفرستم، بستگی به این داره که خونه تنها باشم یا نه🌚🗿
🥰1