سعی میکنم امشب هم داستان هیولا رو بزارم ولی قول نمیدم چون فردا امتحان حسابان دارم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
....دیوید درحالی که دخترک را در حولهی بزرگ پتومانندی پیچانده و روی تخت نشانده بود، در کمدش جست و جو میکرد. لباسی مناسب برای آدمی کوچک مثل دخترک نداشت. ایستاد و پس کله اش را خاراند. کلافه بود و نمیدانست چه کند. اتاق خواب شلخته شده بود و گوشه گوشهی اتاق…
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک میکشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود....
[آسمان ابری بود و گریه میکرد. هوای بهار که قرار بود دل انگیز باشد، غمناک و ماتم زده بود. اگر هر آدمی دیگر آنجا بود، دلش میگرفت. درحالی که بدنبال مادرش کشیده میشد، هوای سرد بر پوست صورتش شلاق میزد. اشکهایی که از لپ هایش به پایین میغلتیدند، گرم بودند اما در آن سرما، باعث یخ زدن بیشتر میشدند. زن، دست دخترش را با شتاب کشید و دختر به جلو پرتاب شد. قدم های کوچک و نامیزانش باعث از دست دادن تعادل و در نهایت افتادن او روی زمین گلی شدند. رئیس آزمایشگاه، از بالا نگاه سردی به دخترک انداخت، و سپس سرش را بلند کرد و به زن نگاه کرد:"مادام، شما نمیتونید همینجوری بچتونو اینجا بندازید. این آزمایشگاه قوانینی داره." اخمی بر لبان زن نقش بست. به مرد تشر زد:"برام مهم نیست. حتی لازم ندارم براش پول بدید. فقط ببریدش! دیگه نمیخوام ببینمش! حتی اگه بمیره برام مهم نیست!!..."
مرد چشمانش را ریز کرد، گوشه لبانش لبخند کوچکی نقش بست و نگاهی شیطانی به چشمان چون زمرد سبزش دوید. سرش را تکان داد و دوباره از بالا به دخترک نگاه کرد. دخترک حالا نشسته بود و با دستان گِلیاش، صورت گریانش را پاک میکرد. دستان کوچک دخترک کثیف و زخمی شده بودند. مرد زانو زد و صورت چون گل ظریف دخترک را در دست گرفت. به چشمان مشکیاش زل زد و اینبار، پوزخندی بر صورتش نقش بست. موهای سیاه او را کنار زد و پوزخندش گشاد تر شد. ایستاد و دخترک را با خودش بالا کشید. نگاهش دوباره به مادر بچه افتاد، و کمی سرش را به نشانه تایید، پایین آورد. زن، چشم غره ای به دخترک رفت و رویش را گرداند. زیرچشمی به خدمتکارش نگاه کرد و به او گفت تا او را دنبال کند.
دخترک، در حالی که دست کوچکش در دست خیلی بزرگ مرد گم شده بود، رفتن مادرش را با گریه نگاه کرد. ناراحتیهای که قلبش را مچاله کرده بود، حرف هایش را در گلویش زندانی کرده بودند. وقتی که سایهٔ مادرش در میان درختان گم شد، مرد چرخید و دختر را به دنبال خودش کشید. از گوشه چشمش، دخترک که به هق هق افتاده بود را نگاه کرد:"اینجا گریه کردن ممنوعه. حالا من اربابتم و باید به هر چی میگم گوش کنی."
دختر کوچک نگاهی معصومانه با چشمان اشکیاش به مرد انداخت. اما مرد اهمیتی نداد. دست با ظرافت او را با خشونت فشرد و او را به سمت ساختمان نیمه قدیمی آزمایشگاه کشاند......]
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
[آسمان ابری بود و گریه میکرد. هوای بهار که قرار بود دل انگیز باشد، غمناک و ماتم زده بود. اگر هر آدمی دیگر آنجا بود، دلش میگرفت. درحالی که بدنبال مادرش کشیده میشد، هوای سرد بر پوست صورتش شلاق میزد. اشکهایی که از لپ هایش به پایین میغلتیدند، گرم بودند اما در آن سرما، باعث یخ زدن بیشتر میشدند. زن، دست دخترش را با شتاب کشید و دختر به جلو پرتاب شد. قدم های کوچک و نامیزانش باعث از دست دادن تعادل و در نهایت افتادن او روی زمین گلی شدند. رئیس آزمایشگاه، از بالا نگاه سردی به دخترک انداخت، و سپس سرش را بلند کرد و به زن نگاه کرد:"مادام، شما نمیتونید همینجوری بچتونو اینجا بندازید. این آزمایشگاه قوانینی داره." اخمی بر لبان زن نقش بست. به مرد تشر زد:"برام مهم نیست. حتی لازم ندارم براش پول بدید. فقط ببریدش! دیگه نمیخوام ببینمش! حتی اگه بمیره برام مهم نیست!!..."
مرد چشمانش را ریز کرد، گوشه لبانش لبخند کوچکی نقش بست و نگاهی شیطانی به چشمان چون زمرد سبزش دوید. سرش را تکان داد و دوباره از بالا به دخترک نگاه کرد. دخترک حالا نشسته بود و با دستان گِلیاش، صورت گریانش را پاک میکرد. دستان کوچک دخترک کثیف و زخمی شده بودند. مرد زانو زد و صورت چون گل ظریف دخترک را در دست گرفت. به چشمان مشکیاش زل زد و اینبار، پوزخندی بر صورتش نقش بست. موهای سیاه او را کنار زد و پوزخندش گشاد تر شد. ایستاد و دخترک را با خودش بالا کشید. نگاهش دوباره به مادر بچه افتاد، و کمی سرش را به نشانه تایید، پایین آورد. زن، چشم غره ای به دخترک رفت و رویش را گرداند. زیرچشمی به خدمتکارش نگاه کرد و به او گفت تا او را دنبال کند.
دخترک، در حالی که دست کوچکش در دست خیلی بزرگ مرد گم شده بود، رفتن مادرش را با گریه نگاه کرد. ناراحتیهای که قلبش را مچاله کرده بود، حرف هایش را در گلویش زندانی کرده بودند. وقتی که سایهٔ مادرش در میان درختان گم شد، مرد چرخید و دختر را به دنبال خودش کشید. از گوشه چشمش، دخترک که به هق هق افتاده بود را نگاه کرد:"اینجا گریه کردن ممنوعه. حالا من اربابتم و باید به هر چی میگم گوش کنی."
دختر کوچک نگاهی معصومانه با چشمان اشکیاش به مرد انداخت. اما مرد اهمیتی نداد. دست با ظرافت او را با خشونت فشرد و او را به سمت ساختمان نیمه قدیمی آزمایشگاه کشاند......]
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
🔥2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک میکشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود.... [آسمان ابری بود و گریه میکرد.…
سعی کردم خوب بنویسم ولی اگر ایرادی چیزی داره میشنوم🤝
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک میکشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود.... [آسمان ابری بود و گریه میکرد.…
یه نکته ای بگم
کلا هر وقت دیدین یه قسمت از متن این داستانه رفت تو کروشه بدونین مال گذشتس🌚💀😂😂😂
کلا هر وقت دیدین یه قسمت از متن این داستانه رفت تو کروشه بدونین مال گذشتس🌚💀😂😂😂
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک میکشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود.... [آسمان ابری بود و گریه میکرد.…
پارت هفته بعد رو که بنویسم یه پارت ویژه میزارم و راجب گذشته دختره حرف میزنم
البته اگر خواستید
(اگه میخواید لایک بدید ببینم☺️😂)
البته اگر خواستید
(اگه میخواید لایک بدید ببینم☺️😂)
👍5
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 pinned «پارت هفته بعد رو که بنویسم یه پارت ویژه میزارم و راجب گذشته دختره حرف میزنم البته اگر خواستید (اگه میخواید لایک بدید ببینم☺️😂)»
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک میکشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود.... [آسمان ابری بود و گریه میکرد.…
دهنم سرویس این چرا ایراد داره؟...
هعپ....
یکم زود قبول نکرد مرتیکه؟ 🌚🗿💀
هعپ....
یکم زود قبول نکرد مرتیکه؟ 🌚🗿💀
🤔2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک میکشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود.... [آسمان ابری بود و گریه میکرد.…
خب
از اونجایی که هیولا رو برای امشب نمیتونم آماده کنم
پارت بعدی این داستان رو داریم و اینکه....
قراره پارت کوتاهی باشه پس دیگه مشکل من نیست🗿
بعد از این پارت بهتون میگم میخوام چکار کنم و برای هفته بعد آماده میشیم🤝
از اونجایی که هیولا رو برای امشب نمیتونم آماده کنم
پارت بعدی این داستان رو داریم و اینکه....
قراره پارت کوتاهی باشه پس دیگه مشکل من نیست🗿
بعد از این پارت بهتون میگم میخوام چکار کنم و برای هفته بعد آماده میشیم🤝
🥰1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خب از اونجایی که هیولا رو برای امشب نمیتونم آماده کنم پارت بعدی این داستان رو داریم و اینکه.... قراره پارت کوتاهی باشه پس دیگه مشکل من نیست🗿 بعد از این پارت بهتون میگم میخوام چکار کنم و برای هفته بعد آماده میشیم🤝
طبق قولم ن امشب یه پارت کوچیک از آبی کریستالی داریم و بهتون میگم برنامه برای هفته بعد چی هست
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک میکشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود.... [آسمان ابری بود و گریه میکرد.…
[ساختمان آزمایشگاه، بیرون از محدودهی شهری و بین درختان جنگل بلوط واقع شده بود. عمارتی قدیمی که از بیرون متروکه و رها شده به نظر میرسید، ولی درون آن جنایات کثیفی در حال انجام بود. وقتی رئیس در را هل داد، در با صدای جیر جیر ناخوشایندی باز شد. کفش های دخترک، آغشته به گل خیس، از خود بر روی فرش سبزی که در راهرو قرار داشت، ردی میگذاشت. مرد دخترک را به دنبال خود کشان کشان برد تا به پله های زیر زمین برسند.
با هر قدمی که پایین میرفتند، هوا سرد تر میشد و فضا ساکت تر و تاریک تر. لرزهای بر تن دخترک افتاد. برای لحظهای روی پله ایستاد و نخواست که راه را ادامه بدهد، اما مرد با خشونت کامل دست دخترک را کشاند، به طوری که دخترک تعادلش را از دست داد و اگر دستش در دست مرد نبود، قطعا از پله ها به پایین پرت شده بود.
روبهروی در زیرزمین که ایستادند، مرد دستش را روی صفحهای لمسی بر دیوار گذاشت. صفحه، دست مرد را اسکن کرد و در باز شد. مرد پوزخندی ظالمانه زد و یقهی دخترک را گرفت. درحالی که التماس های دختر در فضای تاریک و نمور میپیچید، اورا دنبال خود کشاند. هر چه به قسمت های عمیقتر میرفتند، تعداد کارکنان آزمایشگاه بیشتر و بوی مواد ضدعفونی کننده بینی را بیشتر قلقلک میداد.
هنگامی که مرد پا به سالن اصلی آزمایشگاه گذاشت، همه افراد به سمت او چرخیدند. دختر را به جلو هل داد و سرش را سمت زنی با موهای بلوند چرخاند:"اوی! ماری، بیا اینو ببر به یه سلول. یه نمونه جدیده."
ماری عینکش را بالا زد. چشمانش را قدری ریز کرد و بعد دستپاچه به سمت دخترک آمد و او را از کمر بلند کرد. دخترک، به مرد التماس میکرد. هق هق هایش گوش همه را پر کرده و اعصاب مرد را به مو بند کرده بودند....]
صدایی گرم و کلفت دخترک را از خواب بیدار کرد. دیوید بالای سر او ایستاده بود و با نگرانی به دخترک نگاه میکرد. کودک، اخمی از روی سردرگمی زد. دیوید روی تخت نشست و دختر را بلند کرد. دستان قوی و بزرگش دور بدن کوچک دخترک پیچیدند و اورا به سینه دیوید فشردند. صدای دیوید، مانند جویباری در باغی بهاری، گرم و آرام کننده بود:"ششش.. شششش... اشکال نداره. یه کابوس بود. نیازی نیست گریه کنی...."
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
با هر قدمی که پایین میرفتند، هوا سرد تر میشد و فضا ساکت تر و تاریک تر. لرزهای بر تن دخترک افتاد. برای لحظهای روی پله ایستاد و نخواست که راه را ادامه بدهد، اما مرد با خشونت کامل دست دخترک را کشاند، به طوری که دخترک تعادلش را از دست داد و اگر دستش در دست مرد نبود، قطعا از پله ها به پایین پرت شده بود.
روبهروی در زیرزمین که ایستادند، مرد دستش را روی صفحهای لمسی بر دیوار گذاشت. صفحه، دست مرد را اسکن کرد و در باز شد. مرد پوزخندی ظالمانه زد و یقهی دخترک را گرفت. درحالی که التماس های دختر در فضای تاریک و نمور میپیچید، اورا دنبال خود کشاند. هر چه به قسمت های عمیقتر میرفتند، تعداد کارکنان آزمایشگاه بیشتر و بوی مواد ضدعفونی کننده بینی را بیشتر قلقلک میداد.
هنگامی که مرد پا به سالن اصلی آزمایشگاه گذاشت، همه افراد به سمت او چرخیدند. دختر را به جلو هل داد و سرش را سمت زنی با موهای بلوند چرخاند:"اوی! ماری، بیا اینو ببر به یه سلول. یه نمونه جدیده."
ماری عینکش را بالا زد. چشمانش را قدری ریز کرد و بعد دستپاچه به سمت دخترک آمد و او را از کمر بلند کرد. دخترک، به مرد التماس میکرد. هق هق هایش گوش همه را پر کرده و اعصاب مرد را به مو بند کرده بودند....]
صدایی گرم و کلفت دخترک را از خواب بیدار کرد. دیوید بالای سر او ایستاده بود و با نگرانی به دخترک نگاه میکرد. کودک، اخمی از روی سردرگمی زد. دیوید روی تخت نشست و دختر را بلند کرد. دستان قوی و بزرگش دور بدن کوچک دخترک پیچیدند و اورا به سینه دیوید فشردند. صدای دیوید، مانند جویباری در باغی بهاری، گرم و آرام کننده بود:"ششش.. شششش... اشکال نداره. یه کابوس بود. نیازی نیست گریه کنی...."
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
🔥3👾1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
[ساختمان آزمایشگاه، بیرون از محدودهی شهری و بین درختان جنگل بلوط واقع شده بود. عمارتی قدیمی که از بیرون متروکه و رها شده به نظر میرسید، ولی درون آن جنایات کثیفی در حال انجام بود. وقتی رئیس در را هل داد، در با صدای جیر جیر ناخوشایندی باز شد. کفش های دخترک،…
امیدوارم خوب باشه
دیگه تو تارکیه و منم جام راحت نیست
به بزرگی خودت ببخشین
دیگه تو تارکیه و منم جام راحت نیست
به بزرگی خودت ببخشین