Forwarded from Stuff
مامان همیشه میگه بهترین مرگ، مردن در خوابه. و اخیرا یکی از دلایل این که اصرار دارم هر شب حتا شده دو ساعت بخوابم همینه! هنوزم ناامید نشدم!
تف سر بالا میدونید چیه؟
مثلا رویا نداشتن یه تف سر بالاس.
وقتی شرایطی پیش میاد که مجبوری بلند بگیش، دید بقیه بهت یادت میندازه این قضیه چه نقص بزرگیه... حتی تو ذهن خودت.
-آرزوت چیه؟
-آرزویی ندارم.
میبینید این مکالمه چقدر ناقص به نظر میاد؟ انگار باید توضیحی ارائه بشه یا تغییری رخ بده، ادامهای براش نیازه...
متاسفانه ادامهای در کار نیست.
مثلا رویا نداشتن یه تف سر بالاس.
وقتی شرایطی پیش میاد که مجبوری بلند بگیش، دید بقیه بهت یادت میندازه این قضیه چه نقص بزرگیه... حتی تو ذهن خودت.
-آرزوت چیه؟
-آرزویی ندارم.
میبینید این مکالمه چقدر ناقص به نظر میاد؟ انگار باید توضیحی ارائه بشه یا تغییری رخ بده، ادامهای براش نیازه...
متاسفانه ادامهای در کار نیست.
با یادآوری اون روزا قلبم به طرز فجیعی تند میزنه. حالم بد میشه. نفس کم میارم و دلم میخواد گذشتم رو بالا بیارم ولی نمیشه. گذشته چیزی نیست که بتونی بالا بیاریش! مثل غذای فاسد شده میمونه سر دلت. با این تفاوت که این غذای فاسد شده تا ابد سر دلت میمونه و تو هر از گاهی فقط میتونی عق بزنی، ولی استفراغ… نه… تو هرگز نمیتونی اون کوفتی رو استفراغش کنی تا بیاد بیرون! تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که با حال خرابت مدارا کنی، همین!
آدمی که در سوگ عزیزی مینشیند، اولش اشک میریزد، غصه میخورد، دلتنگ میشود و آخرالامر عادت میکند؛ ولی وای، وای به حال آن کس که بر سوگ خود بنشیند و مرثیه سرایی کند!
Forwarded from مونالیزا بیتاب است.
عین عزیزم
گرمای دستانت گرمای بدن بچه گربه ای بود، یک ربع پس از مرگ. کم جان، غمناک ، رو به افولی همیشگی.
گرمای دستانت گرمای بدن بچه گربه ای بود، یک ربع پس از مرگ. کم جان، غمناک ، رو به افولی همیشگی.
ظاهرا یکی از تفاوت های جوانی و سالمندی این است که وقتی جوانیم آینده های مختلفی برای خود اختراع می کنیم، و وقتی پیر می شویم، گذشته های مختلفی برای دیگران.
Julian Barnes
Julian Barnes
چالش جدیدی که تو اینستا راه افتاده، جواب هم کلاسیام رو میبینم و هی با خودم میگم من یعنی از اینا بزرگترم!!!!🤦🏻♀میشه به جای این سوالات بپرسن تاحالا باربی بازی کردین؟! منم بگم آررررهههههه منممممممممم!!!!
جوان که هستی - وقتی که من جوان بودم - دلت می خواهد احساساتی نظیر آنچه در کتاب ها می خوانی داشته باشی. می خواهی احساسات زندگی ات را لبریز کند، واقعیتی تازه پدید آورد. پا که به سن می گذاری، به گمانم، می خواهی عواطفت آرامتر و هدفمندتر به کار افتد؛ می خواهی که زندگی ات را، آن طور که هست و به شکلی که درآمده است، تایید کنند. می خواهی به تو بگویند همه چیز خوب و درست است. این که عیبی ندارد؟
Julian Barnes
Julian Barnes