Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💫💫💫زندگی پر از امید است. گاهی اوقات به ریشه نیاز نیست. فقط در کنار هم بودن کافیست تا زنده شویم.
موریس ستودگان
موریس ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆این تصویر نمونه بارز تعریف:
1+1>2
یک بعلاوه یک بیشتر از دو هست...
1+1>2
یک بعلاوه یک بیشتر از دو هست...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ایا خشونت ها در چهارشنبه سوری از دید سیستمی و آسیب شناسی اجتماعی طبیعی هستند؟ 👆👆👆
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
☝️☝️☝️
شاخص های براورد پیشرفت اجتماعی
۱. نیازهای اولیه
- غذا و دارو
- اب و بهداشت
- سقف و پناهگاه
- امنیت شخصی
۲. بنیان سلامتی
- دسترسی به اطلاعات
- دسترسی به وسایل ارتباطاتی و خبر
- سلامتی و احساس تندرستی
- پایداری اکو سیستم
۳. فرصت ها و شانسها
- حقوق شخصی
- حق ازادی و انتخاب
- تحمل و انعطاف پذیری
- حق دسترسی به تحصیلات عالی
ترجمه ستودگان
شاخص های براورد پیشرفت اجتماعی
۱. نیازهای اولیه
- غذا و دارو
- اب و بهداشت
- سقف و پناهگاه
- امنیت شخصی
۲. بنیان سلامتی
- دسترسی به اطلاعات
- دسترسی به وسایل ارتباطاتی و خبر
- سلامتی و احساس تندرستی
- پایداری اکو سیستم
۳. فرصت ها و شانسها
- حقوق شخصی
- حق ازادی و انتخاب
- تحمل و انعطاف پذیری
- حق دسترسی به تحصیلات عالی
ترجمه ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Sexual Intelligence
What We Really Want From Sex, and How to Get It? Yes, there is something new to say about sex. Here’s a robust perspective about how sex really is, exploring dozens of what will be “Aha!” moments for every reader, such as:
Although most people say that what they want from sex is a combination of pleasure and closeness, that’s not what they usually focus on during sex. The similarities between male and female sexuality are far more important than the differences. Sexual function is a means to an end, not an end in itself. Paradoxically, focusing on “function” often undermines sexual satisfaction. Anyone who thinks that orgasm is the best part of sex is missing most of what sex offers.
Our desire to be sexually “normal” is precisely what prevents us from becoming our authentic sexual selves. Most people develop their model of sexuality when they have the body of a young, healthy person—which nobody has very long. Thus, we all need a different model of sexuality if we want to desire and enjoy sex throughout our lives.
هوش جنسی
آنچه ما واقعا از روابط جنسی می خواهیم و چگونه می توان آن را دریافت کرد؟
بله، چیزهای جدیدی برای گفتن درباره روابط جنسی وجود دارد. در اینجا یک دیدگاه قوی درباره اینکه رابطه جنسی واقعا چیست، کشف چندین مورد از لحظات "عجب!" برای شما خواننده، احتمالا وجود خواهد داشت:
اگر چه اکثر مردم می گویند که آنچه که آنها از رابطه جنسی می خواهند، ترکیبی از لذت و نزدیکی هست، این چیزی نیست که آنها معمولا در طول رابطه جنسی بروی ان تمرکز می کنند.
شباهت بین جنسیت زن و مرد بسیار بیشتر از تفاوت ها است. عملکرد جنسی یک وسیله برای انجام و ارضا شدن و ارضا بخشیدن است، نه عملکرد مکانیکی ان به خودی خود. به طور متناقض، تمرکز بر روی "عملکرد" اغلب باعث رضایت جنسی می شود.
هر کسی که فکر می کند که ارگاسم بهترین بخش از داشتن سکس است، بسیاری از آنچه که نزدیکی جنسی ارائه می دهد را نشناخته است. تمایل ما به معمولی بودن یعنی "سکس طبیعی" داشتن دقیقا همان چیزی است که ما را از تبدیل شدن به صفت های معتبر جنسی مان دور میکند. [ پ.ن. از مترجم "ترس از ازمایش کردن چیزهای جدید در روابط جنسی باعث سرد شدن ان میگردد."]
اکثر مردم مدل رابطه جنسی خود را هنگامی که بدنی جوان و سالم دارند ارایه میدهند گرچه هیچکسی آنقدر طولانی جوان نیست. بنابراین، اگر ما بخواهیم در تمام طول زندگی خود تمایل داشته باشیم و از رابطه جنسی مان لذت ببریم [پ.ن. مترجم.] {باید قادر به ازمایشات جدید باشیم، همه ما نیاز به یک مدل متفاوت از رابطه جنسی داریم و باید در شکل دادن به ان فعال باشیم و این نیاز به هوش جنسی دارد}.
ترجمه دکتر موریس ستودگان
منبع:
Monnica T. Williams, Ph.D.
Monnica T. Williams is a licensed clinical psychologist and Associate Director of the Center for Mental Health Disparities at the University of Louisville in the Department of Psychological and Brain Sciences.
What We Really Want From Sex, and How to Get It? Yes, there is something new to say about sex. Here’s a robust perspective about how sex really is, exploring dozens of what will be “Aha!” moments for every reader, such as:
Although most people say that what they want from sex is a combination of pleasure and closeness, that’s not what they usually focus on during sex. The similarities between male and female sexuality are far more important than the differences. Sexual function is a means to an end, not an end in itself. Paradoxically, focusing on “function” often undermines sexual satisfaction. Anyone who thinks that orgasm is the best part of sex is missing most of what sex offers.
Our desire to be sexually “normal” is precisely what prevents us from becoming our authentic sexual selves. Most people develop their model of sexuality when they have the body of a young, healthy person—which nobody has very long. Thus, we all need a different model of sexuality if we want to desire and enjoy sex throughout our lives.
هوش جنسی
آنچه ما واقعا از روابط جنسی می خواهیم و چگونه می توان آن را دریافت کرد؟
بله، چیزهای جدیدی برای گفتن درباره روابط جنسی وجود دارد. در اینجا یک دیدگاه قوی درباره اینکه رابطه جنسی واقعا چیست، کشف چندین مورد از لحظات "عجب!" برای شما خواننده، احتمالا وجود خواهد داشت:
اگر چه اکثر مردم می گویند که آنچه که آنها از رابطه جنسی می خواهند، ترکیبی از لذت و نزدیکی هست، این چیزی نیست که آنها معمولا در طول رابطه جنسی بروی ان تمرکز می کنند.
شباهت بین جنسیت زن و مرد بسیار بیشتر از تفاوت ها است. عملکرد جنسی یک وسیله برای انجام و ارضا شدن و ارضا بخشیدن است، نه عملکرد مکانیکی ان به خودی خود. به طور متناقض، تمرکز بر روی "عملکرد" اغلب باعث رضایت جنسی می شود.
هر کسی که فکر می کند که ارگاسم بهترین بخش از داشتن سکس است، بسیاری از آنچه که نزدیکی جنسی ارائه می دهد را نشناخته است. تمایل ما به معمولی بودن یعنی "سکس طبیعی" داشتن دقیقا همان چیزی است که ما را از تبدیل شدن به صفت های معتبر جنسی مان دور میکند. [ پ.ن. از مترجم "ترس از ازمایش کردن چیزهای جدید در روابط جنسی باعث سرد شدن ان میگردد."]
اکثر مردم مدل رابطه جنسی خود را هنگامی که بدنی جوان و سالم دارند ارایه میدهند گرچه هیچکسی آنقدر طولانی جوان نیست. بنابراین، اگر ما بخواهیم در تمام طول زندگی خود تمایل داشته باشیم و از رابطه جنسی مان لذت ببریم [پ.ن. مترجم.] {باید قادر به ازمایشات جدید باشیم، همه ما نیاز به یک مدل متفاوت از رابطه جنسی داریم و باید در شکل دادن به ان فعال باشیم و این نیاز به هوش جنسی دارد}.
ترجمه دکتر موریس ستودگان
منبع:
Monnica T. Williams, Ph.D.
Monnica T. Williams is a licensed clinical psychologist and Associate Director of the Center for Mental Health Disparities at the University of Louisville in the Department of Psychological and Brain Sciences.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💫💫💫💫💫💫
در حقيقت
ما همه بشر بودیم!!
تا اینڪه
نژاد!
ارتباطمان را برید!!
مذهب!
از یڪدیگر جدایمان ساخت!!
سیاست!
بینمان دیوار ڪشید!!
و ثروت!
از ما طبقه ساخت!!
صادق هدايت
روزتان پر از مهر
خالی از اوار نژاد و مذهب و سیاست و ثروت!
موریس 💫
در حقيقت
ما همه بشر بودیم!!
تا اینڪه
نژاد!
ارتباطمان را برید!!
مذهب!
از یڪدیگر جدایمان ساخت!!
سیاست!
بینمان دیوار ڪشید!!
و ثروت!
از ما طبقه ساخت!!
صادق هدايت
روزتان پر از مهر
خالی از اوار نژاد و مذهب و سیاست و ثروت!
موریس 💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💎 [بحران به عنوان یک فرصت طلایی برای تعمق و رشد]
بحران چیست؟
در استفاده روزمره ما، کلمه "بحران" بیشتر برای ابراز هیجان ما در مورد یک رویداد و یا برای روشن شدن شدت یک مشکل استفاده می شود. به عنوان مثال، در عبارات " مرحله بحرانی من" یا " در بحرانم"، که به ندرت بحران های جدی منظور هستند استفاده میشود.
هیچ کس دوست ندارد که به یک دوره بحرانی برسد؛ چرا که این اصطلاح همیشه منفی است، زیرا وضعیت بحرانی، هیچوقت خوشایند نیست. با این حال، اکثر مردم از این فرصت های بزرگ برای، تعمق و دوباره ساختن و رشد دوباره استفاده میکنند ولی در دوره بحرانی از چگونگی استفاده از تجربه خود و یا چگونگی رفتار در یک بحران بی اطلاع هستند.
بحران در لاتین بیشتر به معنای طلاق، نزاع، تصمیم گیری در زمانی دشوار استفاده میشود، و می تواند در زبان ما با استفاده از تعریف بالا و تبدیل و تغییر در شکلهای دیگر ان گسترش یابد. در چینی، کلمه بحران نیز به معنای شانس است. جالب اینجاست که در اکثر فرهنگها بحران به عنوان یک فرایند مثبت تلقی میشود. و نتایج حاصله از ان با تجربه و رشد و دوباره برخاستن معنی میشود.
خانم ورنا کاست سویسی میگوید در معرض خطر بحران قرار گرفتن گاهی به نظر میرسد که در آن کل زندگی شخص در خطر است، (Kast, 1989). گر چه فقط دوره ایست.
شخص در بحران ترس، وحشت، بی نظمی، ناامیدی را تجربه می کند و در کل هویت و موقعیت خود را تحت تهدید و تاثیر میبیند ( Setudegan, 2012). در نتیجه یک عدم تعادل درک شده بین معنای ذهنی مشکل و گزینه های مقابله ای در دسترس برای قربانی بحران بوجود میاید .
از دید نیاز حیاتی که توسط شخص در بحران احساس می شود، فشار ناگهانی در او ایجاد می شود که باعث تغییر رفتار و تجربیات او می شود. افراد در بحران معمولا به خود و مشکل با ظرفیت کامل خود تمرکز می کنند، که گاهی منجر به محرومیت اجتماعی انها میشود.
یکی از شاخص های تشخیص بحران این است که با مدت زمان محدود آن مشخص می شود، که نمی توان با استراتژی های قدیمی و تجربه های داشته، مدیریت کرد. کسانی که در بحران هستند، همیشه قادر نیستند تصمیم گیری های لازم را اتخاذ کنند، مثلا باید استراتژی های جدید را یاد بگیرند و یک هویتی جدید را تجربه کنند و گاهی یا به طور منفی در یک افسردگی یا تلاش خودکشی پایان دهند. با توجه به ترس شدید تهدید موجود که این افراد در این وضعیت احساس می کنند، فرایند تصمیم گیری دچار مشکل می شود و یا به کل مانع می شود، بنابراین اولین گام در مداخله در بحران، 🔑حل کردن انقباض و در نتیجه اضطراب است.
یکی دیگر از ویژگی های رایج بحران، احساس گناه است که مردم در مورد عمل خود برای وضعیتشان احساس می کنند یا مثلا «چیزی یا کسی را از دست داده اند». احساس گناه به ما هشدار می دهد که ما باید چیزی (ارزشی) را در زندگی خود تغییر دهیم. آنها ممکن است نشان دهنده فرصت های حیاتی زندگی باشند که ما هنوز استفاده نکرده ایم اما گاهی اوقات سبب سترس و دشواری می شود. به این معنی است که ذهن ما تنها بدور گناه ما میچرخد تا به طور تخریبی هر چیزی را تغییر دهد.
لازم به ذکر است که این امر در میان همه کسانی که بحران را تجربه می کنند به یک شکل نیست. گاهی افراد مثلا در طلاق احساس گناه نمیکنند.
رشد در بحران ها به معنای اموختن از موقعیت نیز با مدل رشد و تحول اریکسون (Erikson 1973) نشان داده شده است، که دوره زندگی فرد را به هشت مرحله تقسیم می کند که بر اساس هشت بحران تعریف می کند. با توجه به نطریه اریکسون، تحول و رشد تنها هنگامی ممکن است رخ دهد که بحران منتهی به پایان رسیده باشد، که پیش شرط لازم برای وجود بحران های زیر است.
💫بحران ها به ما فرصتی می دهند که در مراحل پیشرفت های آینده که بحران انرا به تعویق انداخت، تجربه های خود را برای کمک به دیگران و پیشگیری از بحران مجدد استفاده کنیم که به معنی "رشد کردن" میباشد.
دکتر موریس ستودگان ۲۰۱۵
بحران چیست؟
در استفاده روزمره ما، کلمه "بحران" بیشتر برای ابراز هیجان ما در مورد یک رویداد و یا برای روشن شدن شدت یک مشکل استفاده می شود. به عنوان مثال، در عبارات " مرحله بحرانی من" یا " در بحرانم"، که به ندرت بحران های جدی منظور هستند استفاده میشود.
هیچ کس دوست ندارد که به یک دوره بحرانی برسد؛ چرا که این اصطلاح همیشه منفی است، زیرا وضعیت بحرانی، هیچوقت خوشایند نیست. با این حال، اکثر مردم از این فرصت های بزرگ برای، تعمق و دوباره ساختن و رشد دوباره استفاده میکنند ولی در دوره بحرانی از چگونگی استفاده از تجربه خود و یا چگونگی رفتار در یک بحران بی اطلاع هستند.
بحران در لاتین بیشتر به معنای طلاق، نزاع، تصمیم گیری در زمانی دشوار استفاده میشود، و می تواند در زبان ما با استفاده از تعریف بالا و تبدیل و تغییر در شکلهای دیگر ان گسترش یابد. در چینی، کلمه بحران نیز به معنای شانس است. جالب اینجاست که در اکثر فرهنگها بحران به عنوان یک فرایند مثبت تلقی میشود. و نتایج حاصله از ان با تجربه و رشد و دوباره برخاستن معنی میشود.
خانم ورنا کاست سویسی میگوید در معرض خطر بحران قرار گرفتن گاهی به نظر میرسد که در آن کل زندگی شخص در خطر است، (Kast, 1989). گر چه فقط دوره ایست.
شخص در بحران ترس، وحشت، بی نظمی، ناامیدی را تجربه می کند و در کل هویت و موقعیت خود را تحت تهدید و تاثیر میبیند ( Setudegan, 2012). در نتیجه یک عدم تعادل درک شده بین معنای ذهنی مشکل و گزینه های مقابله ای در دسترس برای قربانی بحران بوجود میاید .
از دید نیاز حیاتی که توسط شخص در بحران احساس می شود، فشار ناگهانی در او ایجاد می شود که باعث تغییر رفتار و تجربیات او می شود. افراد در بحران معمولا به خود و مشکل با ظرفیت کامل خود تمرکز می کنند، که گاهی منجر به محرومیت اجتماعی انها میشود.
یکی از شاخص های تشخیص بحران این است که با مدت زمان محدود آن مشخص می شود، که نمی توان با استراتژی های قدیمی و تجربه های داشته، مدیریت کرد. کسانی که در بحران هستند، همیشه قادر نیستند تصمیم گیری های لازم را اتخاذ کنند، مثلا باید استراتژی های جدید را یاد بگیرند و یک هویتی جدید را تجربه کنند و گاهی یا به طور منفی در یک افسردگی یا تلاش خودکشی پایان دهند. با توجه به ترس شدید تهدید موجود که این افراد در این وضعیت احساس می کنند، فرایند تصمیم گیری دچار مشکل می شود و یا به کل مانع می شود، بنابراین اولین گام در مداخله در بحران، 🔑حل کردن انقباض و در نتیجه اضطراب است.
یکی دیگر از ویژگی های رایج بحران، احساس گناه است که مردم در مورد عمل خود برای وضعیتشان احساس می کنند یا مثلا «چیزی یا کسی را از دست داده اند». احساس گناه به ما هشدار می دهد که ما باید چیزی (ارزشی) را در زندگی خود تغییر دهیم. آنها ممکن است نشان دهنده فرصت های حیاتی زندگی باشند که ما هنوز استفاده نکرده ایم اما گاهی اوقات سبب سترس و دشواری می شود. به این معنی است که ذهن ما تنها بدور گناه ما میچرخد تا به طور تخریبی هر چیزی را تغییر دهد.
لازم به ذکر است که این امر در میان همه کسانی که بحران را تجربه می کنند به یک شکل نیست. گاهی افراد مثلا در طلاق احساس گناه نمیکنند.
رشد در بحران ها به معنای اموختن از موقعیت نیز با مدل رشد و تحول اریکسون (Erikson 1973) نشان داده شده است، که دوره زندگی فرد را به هشت مرحله تقسیم می کند که بر اساس هشت بحران تعریف می کند. با توجه به نطریه اریکسون، تحول و رشد تنها هنگامی ممکن است رخ دهد که بحران منتهی به پایان رسیده باشد، که پیش شرط لازم برای وجود بحران های زیر است.
💫بحران ها به ما فرصتی می دهند که در مراحل پیشرفت های آینده که بحران انرا به تعویق انداخت، تجربه های خود را برای کمک به دیگران و پیشگیری از بحران مجدد استفاده کنیم که به معنی "رشد کردن" میباشد.
دکتر موریس ستودگان ۲۰۱۵
🔴 تغییرات #فرهنگی جوامع #سنتی به #صنعتی
✍ #دکتر_موریس_ستودگان
🔻تغییرات فرهنگی پدیده جهانی هست که با انتقال ارزشهای فردگرایی و جانشین شدن ارزشهای جمعی بوجود آمده. در چند دهه گذشته ارزش "ما" بیشتر از "من" بوده. اشخاص چه زن و چه مرد به حقوق فردی خود آگاهی کمتری داشتند. افراد شکل زندگی به صورت خانواده و ازدواج را بیشتر میپسندیدند ولی امروز با بالا رفتن آمار طلاق در سراسر جهان، آشنا شدن با حقوق زنان توسط رسانه ها، بالا رفتن میزان استرس های اجتماعی مدرن و تابو شکنیها در جوامع، شکل های جدیدی از زندگی بوجود امده که مسئولیت نسبت به یکدیگر رو در جامعه با ارزشهای جدید جانشین کرده. اگر دیروز خانواده مهم بود امروز تحصیل تقریبا یک ارزش زیادی پیدا کرده. شاید قبلا مادر سه بچه بودن افتخار بود ولی امروز کارشناسی ارشد داشتن مهم شده است.
🔻شاید قبلا پدر بچه ها بودن ارزش خاصی داشت و امروزه ماشین شیک و زندگی مرفه با سفرهای خارجی. از دید من قبلا ارزشهای جمعی از افراد کمتر بازتاب میشدن و پذیرفته میشدن ولی امروز وقتی به سطح تحصیلات عموم نگاه میکنیم، جوامع مانند سوپر مارکت ارزشها شده اند. هر کسی هر ارزشی که مناسب حالش (به نسبت امیالش) قابل پسند باشد خریداری (انتخاب) میکند.
البته نه اینکه فقط تغییر به این شکل باشه و به این دلیل بلکه دلایل از دید روانشناسی و جامعه شناسی بسیار پیچیده تر هستند که من سعی در خلاصه کردن و اسان کردن آن کردم.
🔻دقت کنید به عنوان مثال وقتی ایران بیست سال پیش شروع به واردات اینترنت کرد. با همان سرعت ارزشها توسط رسانه ها و فیلمها وارد شد. وقتی در فیلمها نحوه های زندگی جدید مانند زندگی گروهی جوانان نشان داده میشود و یا زندگی مشترک بدون ازدواج (با تعهد های کمتر) و یا زندگی افراد همجنس دوست و یا تنها زندگی کردن و صدها نوع دیگر از زندگی کردن به عنوان ارزش های جدید همه گیر شدند.
وقتی بعد از انقلاب مردم ایران دسته دسته (تا امروز غریب به ۱۵ میلیون) به خارج از کشور مهاجرت و یا پناهنده شده اند طبعا ارزشهای جدیدی رو به جامعه مادر انتقال میدن. با جهانی شدن حقوق بشر، با آسان شدن مسافرت و تحصیل و قبول ارزشهای جدید در جامعه و با پیشرفت آگاهی و تابو شکنی به لطف رسانه ها میبایستی چیزی تغییر میکرد که همیشه قابل پیش بینی نبود ولی در گمانها بود.
🔻آرزوی ازدواج طبقه پایین جامعه با طبقه مرفه جامعه از کودکی با کتابهای داستان به جامعه تزریق شده و این یک کمپلکس و عقده اجتماعی هست که ربطی به ارزش ازدواج فقط نداره و یا مردم به این گمانند که طبقه مرفه در پایبندی به ارزشها بهتر عمل میکنند و صدها گمان دیگر... در یک سیستم بزرگ با حرکت هر قسمت از سیستم تمام قطعات دیگر دچار تحول میشن و دیر یا زود مرزهای سیستم جدید تعریف میشن و این از خواص سیستم هستش. ارزشها همیشه دستخوش تغییرات بودن و این تغییرات به خودی خود منفی یا مثبت نیست بلکه تغییراتی به همراه دارد که همیشه نسلی در این تغییرات دچار بحران میشوند. هر چقدر مدیریت یک جامعه بهتر باشد برخورد با بحرانها بهتر مدیریت میشود و قوانین اجتماعی بر اساس تغییرات شکل جدید میگیرند و هر چقدر جامعه در مقابل تغییرات مقاومت نشان دهد (که معمولا بیفایده است) بحران مدیریت، نگردیده و افراد جامعه بیشتر دستخوش ناامنی میگردند و نتیجه ان انتخاب شکل های جدید زندگی و جوامع جدیدتر به امید زندگی "بهتر" (که همیشه عملی و کاربردی نیست) برای زندگی میباشد.
🔻در نهایت تصور کنید با هر موج دریا (تغییرات) شنهای ساحل که به اب نزدیکترند حرکت کرده و شکل جدید میگیرند.
موریس ستودگان
✍ #دکتر_موریس_ستودگان
🔻تغییرات فرهنگی پدیده جهانی هست که با انتقال ارزشهای فردگرایی و جانشین شدن ارزشهای جمعی بوجود آمده. در چند دهه گذشته ارزش "ما" بیشتر از "من" بوده. اشخاص چه زن و چه مرد به حقوق فردی خود آگاهی کمتری داشتند. افراد شکل زندگی به صورت خانواده و ازدواج را بیشتر میپسندیدند ولی امروز با بالا رفتن آمار طلاق در سراسر جهان، آشنا شدن با حقوق زنان توسط رسانه ها، بالا رفتن میزان استرس های اجتماعی مدرن و تابو شکنیها در جوامع، شکل های جدیدی از زندگی بوجود امده که مسئولیت نسبت به یکدیگر رو در جامعه با ارزشهای جدید جانشین کرده. اگر دیروز خانواده مهم بود امروز تحصیل تقریبا یک ارزش زیادی پیدا کرده. شاید قبلا مادر سه بچه بودن افتخار بود ولی امروز کارشناسی ارشد داشتن مهم شده است.
🔻شاید قبلا پدر بچه ها بودن ارزش خاصی داشت و امروزه ماشین شیک و زندگی مرفه با سفرهای خارجی. از دید من قبلا ارزشهای جمعی از افراد کمتر بازتاب میشدن و پذیرفته میشدن ولی امروز وقتی به سطح تحصیلات عموم نگاه میکنیم، جوامع مانند سوپر مارکت ارزشها شده اند. هر کسی هر ارزشی که مناسب حالش (به نسبت امیالش) قابل پسند باشد خریداری (انتخاب) میکند.
البته نه اینکه فقط تغییر به این شکل باشه و به این دلیل بلکه دلایل از دید روانشناسی و جامعه شناسی بسیار پیچیده تر هستند که من سعی در خلاصه کردن و اسان کردن آن کردم.
🔻دقت کنید به عنوان مثال وقتی ایران بیست سال پیش شروع به واردات اینترنت کرد. با همان سرعت ارزشها توسط رسانه ها و فیلمها وارد شد. وقتی در فیلمها نحوه های زندگی جدید مانند زندگی گروهی جوانان نشان داده میشود و یا زندگی مشترک بدون ازدواج (با تعهد های کمتر) و یا زندگی افراد همجنس دوست و یا تنها زندگی کردن و صدها نوع دیگر از زندگی کردن به عنوان ارزش های جدید همه گیر شدند.
وقتی بعد از انقلاب مردم ایران دسته دسته (تا امروز غریب به ۱۵ میلیون) به خارج از کشور مهاجرت و یا پناهنده شده اند طبعا ارزشهای جدیدی رو به جامعه مادر انتقال میدن. با جهانی شدن حقوق بشر، با آسان شدن مسافرت و تحصیل و قبول ارزشهای جدید در جامعه و با پیشرفت آگاهی و تابو شکنی به لطف رسانه ها میبایستی چیزی تغییر میکرد که همیشه قابل پیش بینی نبود ولی در گمانها بود.
🔻آرزوی ازدواج طبقه پایین جامعه با طبقه مرفه جامعه از کودکی با کتابهای داستان به جامعه تزریق شده و این یک کمپلکس و عقده اجتماعی هست که ربطی به ارزش ازدواج فقط نداره و یا مردم به این گمانند که طبقه مرفه در پایبندی به ارزشها بهتر عمل میکنند و صدها گمان دیگر... در یک سیستم بزرگ با حرکت هر قسمت از سیستم تمام قطعات دیگر دچار تحول میشن و دیر یا زود مرزهای سیستم جدید تعریف میشن و این از خواص سیستم هستش. ارزشها همیشه دستخوش تغییرات بودن و این تغییرات به خودی خود منفی یا مثبت نیست بلکه تغییراتی به همراه دارد که همیشه نسلی در این تغییرات دچار بحران میشوند. هر چقدر مدیریت یک جامعه بهتر باشد برخورد با بحرانها بهتر مدیریت میشود و قوانین اجتماعی بر اساس تغییرات شکل جدید میگیرند و هر چقدر جامعه در مقابل تغییرات مقاومت نشان دهد (که معمولا بیفایده است) بحران مدیریت، نگردیده و افراد جامعه بیشتر دستخوش ناامنی میگردند و نتیجه ان انتخاب شکل های جدید زندگی و جوامع جدیدتر به امید زندگی "بهتر" (که همیشه عملی و کاربردی نیست) برای زندگی میباشد.
🔻در نهایت تصور کنید با هر موج دریا (تغییرات) شنهای ساحل که به اب نزدیکترند حرکت کرده و شکل جدید میگیرند.
موریس ستودگان
💫💫💫💫
اگر همه "من" هایی که از خود میسازیم و به جهان ارائه میکنیم با "من" واقعی ما تطابق داشت، جهان بهشتی میشد که همه برای ان دست به دعا شده اند چون به "من" خود باوری ندارند.
موریس ستودگان
اگر همه "من" هایی که از خود میسازیم و به جهان ارائه میکنیم با "من" واقعی ما تطابق داشت، جهان بهشتی میشد که همه برای ان دست به دعا شده اند چون به "من" خود باوری ندارند.
موریس ستودگان
💫💫💫💫
زیباترین وابستگی در جهان وابستگی به کتاب است. تنها وابستگی که ما را در مستقل فکر کردن و بودن یاری میدهد.
موریس ستودگان
زیباترین وابستگی در جهان وابستگی به کتاب است. تنها وابستگی که ما را در مستقل فکر کردن و بودن یاری میدهد.
موریس ستودگان
💫💫💫💫
انچه که زندگی ما را مختل میکند اختلالات روانی نیستند. عدم پذیرش "من" واقعی ماست.
موریس ستودگان
انچه که زندگی ما را مختل میکند اختلالات روانی نیستند. عدم پذیرش "من" واقعی ماست.
موریس ستودگان
بخشیدن به ما زندگی جدید میبخشه. اگاهانه دیگران رو برای نادانیهای مقطعی شون ببخشیم، چرا که همه ما در زمانی نادانیم.
قضاوت دیگران بار مسئولیت به دوش ما میزاره ولی ما رو بهتر جلوه نمیده. پذیرش خودمون به هر شکلی که هستیم و پذیرش دیگران به هر شکلی که هستند و پذیرش اتفاقات بین ما و دیگران میتونه بار بزرگی رو از دوش ما برداره.
✅ زندگی چیزی جز بخشیدن (به) خود و بخشیدن (به) دیگران نیست.
#دکتر_موریس_ستودگان
قضاوت دیگران بار مسئولیت به دوش ما میزاره ولی ما رو بهتر جلوه نمیده. پذیرش خودمون به هر شکلی که هستیم و پذیرش دیگران به هر شکلی که هستند و پذیرش اتفاقات بین ما و دیگران میتونه بار بزرگی رو از دوش ما برداره.
✅ زندگی چیزی جز بخشیدن (به) خود و بخشیدن (به) دیگران نیست.
#دکتر_موریس_ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨ کوین امروز صبح دوباره آمد
دیروز صبح خونه بودم تلفن زنگ زد و گوشی رو برداشتم و یک جوانی گفت دکتر من کوین هستم و میخوام شما رو امروز ببینم.
گفتم چرا؟
گفت فصد خودکشی دارم.
دوست دخترم که باهاش تو کلینیک آشنا شدم گفتش پیش شما میومده و شما ایشون رو منصرف کردید...
گفتم مشکلتون چیه؟
گفت دوست دخترم نمیخواد با من باشه
و یک هفته هستش از کلینیک اومدم بیرون. دارو مصرف میکنم.
گفتم حال مادر و پدرتون چطوره؟ گفت با پدرم رابطه ای ندارم. چون از وقتی از مادرم جدا شده با من نخواسته رابطه ای داشته باشه و میگفته من آدم بی مصرف و فایده ای میشم.
مادرم هم معتاد شده و من باهاش تلفنی حرف میزنم، چون خودش تو زندان هستش.
گفتم برادر و خواهرات؟
گفت ندارم. تک فرزندم.
پرسیدم آیا خودتم فکر میکنی بی مصرفی؟ همانطور که پدرت گفت ... گفت اره.
گفتم اوکی بیا من خونه هستم ولی و مریضم شدید...
گفت دکتر واگیر نداره؟
گفتم چه فرقی داره تو که میخوای خودت رو بکشی با ویروس یا بدون ویروس...
به همسرم گفتم که کسی میاد کلی قر زد بهم.
زنگ زدم به جوان دوباره و گفتم این آدرس من و سر راه یک داروخانه هست و اسم من رو بگو و چیزی میده برام بیار.
زنگ زدم داروخانه گفتم یک ده تا آسپرین بدید به شخصی که میاد اسم من رو میگه ...
۲۰ دقیقه بعد کوین اومد یک جوان ۲۲ ساله لاغر زرد با لباس های ژولیده و چشمان قرمز که گویا الان گریه کرده باشه.
نشست رو زوفا و منم خودم رو کمی جمع و جور کردم. ایشون بسیار متاسف بود که با این حالت ایشون رو پذیرفتم.
گفت دکتر آگه میدونستم اینقدر مریضید دیرتر میومدم.
گفتم کوین شما گفتید قصد خودکشی دارید. و برای همین من خواستم با شما آشنا بشم که آگه این ویروس منو از پا در آورد لااقل اون دنیا یک دوست داشته باشم.
گفت یعنی شما جز من دوستی ندارید. گفتم امروز خیر
ازش تشکر کردم بخاطر دارو که برام گرفت. گفت اقای دکتر لااقل تونستم برای شما یک کار مثبت بکنم. گفتم دقیقا دیدید بابای شما بیخود میگفت شما فایده ای ندارین.
کوین اشک حلقه زد تو چشمهاش دوباره. گفتم کوین چیز خاصی هست. گفت امروز ۲۹ تولد پدرم هستش. به همسرم گفتم از کیک کریسمس ببره بیاره که بتونیم با کوین قهوه بخوریم و کیک ...
همسرم کارهای منو میشناسه.
من سرفه های شدید میکردم.
کوین نصف کیک و قهوه رو خورد. احساس کردم میخواد بره.
گفتم چرا نمیخوری کوین.
گفت میتونم فردا بقیه کیک تولد پدرم رو بخورم. لااقل اینطور مطمینم که یک انگیزه دارم و امشب خودم رو نمیکشم. شما هم قول بدین تا فردا با ویروس بجنگید دکتر.
کوین رفت و عصری براش یک پیام کوتاه نوشتم. لطفا فردا صبح میای منزل ما یک لیتر شیر همراه خودتون بیارین.
کوین امروز صبح طبق قرار ما اومد. با یک لیتر شیر.
گفتم خوب کوین چه خبر. دیروز چطور بود. چه کردی؟
گفت دکتر به دوست دخترم زنگ زدم و گفتم پیش شما قهوه و کیک خوردم. بهش قول دادم اومد بیرون با هم بیام پیش شما شاید مشکل ما رو بتونید حل کنید (امید به اینده)
کوین گفت دکتر نظر شما چیه آگه امروز یک چیز کوچیک برای مادرم بخرم برم پیش مادرم زندان.
گفتم چه ایده خوبی کوین. بعد فردا برام تعریف میکنی که حال مادرت چطوره. گفت اره حتما یک سلفی میگیرم آگه زندان اجازه بدن.
گفتم کوین راستی من دیشب تا صبح با ویروس ها جنگیدم. تا امروز تو رو ببینم. مرسی از عیادتت.
کوین خیلی به خودش بالید. غرور از سر و صورتش میریخت که من تشکر کردم ازش.
یک قهوه خورد و بقیه کیک رو. گفت دکتر امروز مزه کیک از دیروز بهتره. گفتم چطور کوین. گفت خیلی شیرین تر به نظر میرسه. گفتم احتمالا شیری که شما آوردی بدون شکر بوده ... کوین کلی خندید. منم به همچنین از ایده های خودم گاهی خودم میخندم.
کوین خوشحال رفت تا بره مادرش رو ببینه.
برام اس ام اس نوشت بعدش. دکتر مادرم رو دیدم.
تا فردا با ویروس ها بجنگید منم با ویروس خودم میجنگم... ما حتما برنده میشیم. (احساس ما برای کوین اشک تو چشمام حلقه انداخت)
گاهی آدمها چیز زیادی نیاز ندارند برای امیدوار شدن....
ادامه دارد....
دیروز صبح خونه بودم تلفن زنگ زد و گوشی رو برداشتم و یک جوانی گفت دکتر من کوین هستم و میخوام شما رو امروز ببینم.
گفتم چرا؟
گفت فصد خودکشی دارم.
دوست دخترم که باهاش تو کلینیک آشنا شدم گفتش پیش شما میومده و شما ایشون رو منصرف کردید...
گفتم مشکلتون چیه؟
گفت دوست دخترم نمیخواد با من باشه
و یک هفته هستش از کلینیک اومدم بیرون. دارو مصرف میکنم.
گفتم حال مادر و پدرتون چطوره؟ گفت با پدرم رابطه ای ندارم. چون از وقتی از مادرم جدا شده با من نخواسته رابطه ای داشته باشه و میگفته من آدم بی مصرف و فایده ای میشم.
مادرم هم معتاد شده و من باهاش تلفنی حرف میزنم، چون خودش تو زندان هستش.
گفتم برادر و خواهرات؟
گفت ندارم. تک فرزندم.
پرسیدم آیا خودتم فکر میکنی بی مصرفی؟ همانطور که پدرت گفت ... گفت اره.
گفتم اوکی بیا من خونه هستم ولی و مریضم شدید...
گفت دکتر واگیر نداره؟
گفتم چه فرقی داره تو که میخوای خودت رو بکشی با ویروس یا بدون ویروس...
به همسرم گفتم که کسی میاد کلی قر زد بهم.
زنگ زدم به جوان دوباره و گفتم این آدرس من و سر راه یک داروخانه هست و اسم من رو بگو و چیزی میده برام بیار.
زنگ زدم داروخانه گفتم یک ده تا آسپرین بدید به شخصی که میاد اسم من رو میگه ...
۲۰ دقیقه بعد کوین اومد یک جوان ۲۲ ساله لاغر زرد با لباس های ژولیده و چشمان قرمز که گویا الان گریه کرده باشه.
نشست رو زوفا و منم خودم رو کمی جمع و جور کردم. ایشون بسیار متاسف بود که با این حالت ایشون رو پذیرفتم.
گفت دکتر آگه میدونستم اینقدر مریضید دیرتر میومدم.
گفتم کوین شما گفتید قصد خودکشی دارید. و برای همین من خواستم با شما آشنا بشم که آگه این ویروس منو از پا در آورد لااقل اون دنیا یک دوست داشته باشم.
گفت یعنی شما جز من دوستی ندارید. گفتم امروز خیر
ازش تشکر کردم بخاطر دارو که برام گرفت. گفت اقای دکتر لااقل تونستم برای شما یک کار مثبت بکنم. گفتم دقیقا دیدید بابای شما بیخود میگفت شما فایده ای ندارین.
کوین اشک حلقه زد تو چشمهاش دوباره. گفتم کوین چیز خاصی هست. گفت امروز ۲۹ تولد پدرم هستش. به همسرم گفتم از کیک کریسمس ببره بیاره که بتونیم با کوین قهوه بخوریم و کیک ...
همسرم کارهای منو میشناسه.
من سرفه های شدید میکردم.
کوین نصف کیک و قهوه رو خورد. احساس کردم میخواد بره.
گفتم چرا نمیخوری کوین.
گفت میتونم فردا بقیه کیک تولد پدرم رو بخورم. لااقل اینطور مطمینم که یک انگیزه دارم و امشب خودم رو نمیکشم. شما هم قول بدین تا فردا با ویروس بجنگید دکتر.
کوین رفت و عصری براش یک پیام کوتاه نوشتم. لطفا فردا صبح میای منزل ما یک لیتر شیر همراه خودتون بیارین.
کوین امروز صبح طبق قرار ما اومد. با یک لیتر شیر.
گفتم خوب کوین چه خبر. دیروز چطور بود. چه کردی؟
گفت دکتر به دوست دخترم زنگ زدم و گفتم پیش شما قهوه و کیک خوردم. بهش قول دادم اومد بیرون با هم بیام پیش شما شاید مشکل ما رو بتونید حل کنید (امید به اینده)
کوین گفت دکتر نظر شما چیه آگه امروز یک چیز کوچیک برای مادرم بخرم برم پیش مادرم زندان.
گفتم چه ایده خوبی کوین. بعد فردا برام تعریف میکنی که حال مادرت چطوره. گفت اره حتما یک سلفی میگیرم آگه زندان اجازه بدن.
گفتم کوین راستی من دیشب تا صبح با ویروس ها جنگیدم. تا امروز تو رو ببینم. مرسی از عیادتت.
کوین خیلی به خودش بالید. غرور از سر و صورتش میریخت که من تشکر کردم ازش.
یک قهوه خورد و بقیه کیک رو. گفت دکتر امروز مزه کیک از دیروز بهتره. گفتم چطور کوین. گفت خیلی شیرین تر به نظر میرسه. گفتم احتمالا شیری که شما آوردی بدون شکر بوده ... کوین کلی خندید. منم به همچنین از ایده های خودم گاهی خودم میخندم.
کوین خوشحال رفت تا بره مادرش رو ببینه.
برام اس ام اس نوشت بعدش. دکتر مادرم رو دیدم.
تا فردا با ویروس ها بجنگید منم با ویروس خودم میجنگم... ما حتما برنده میشیم. (احساس ما برای کوین اشک تو چشمام حلقه انداخت)
گاهی آدمها چیز زیادی نیاز ندارند برای امیدوار شدن....
ادامه دارد....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه دارد ...
کوین امروز صبح با یک نامه از مادرش اومد...
کوین امروز صبح با یک نامه از مادرش اومد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨✨✨✨
بقیه ماجرا کوین
#kevin
کوین دیروز شنبه با یک نامه از طرف مادرش اومد. قرار ما ساعت ۹.۳۰ صبح منزل بود. ساعت ۹ بود از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم یکی با کاپشن و کلاه سر خیابون نشسته و گویا غمگین.
با سمارت (سگم) رفتم بیرون دیدم کوین نشسته.
گفتم کوین زود اومدی من میخواستم برم با سمارت کمی راه برم و هوای تازه و سرد استشمام کنم.
گفت منم میتونم بیام. سمارت خودش رو مالید به پای کوین و معمولا این کار رو نمیکنه. به عنوان سلام به کوین.
راه افتادیم.
پرسیدم کوین حالت خوبه؟
گفت بد نیستم ولی موندم که امشب چیکار کنم، سال نوی و تحویل سال. دلم میخواست پیش کورنلیا باشم. دوست دخترم...
همینطور که قدم میزدیم از لب آب رد میشدیم گفتم کوین امروز زود اومدی پیشم.
گفت اره دیشب خیلی بد خوابیدم. گفتم چیز خاصی شده. گفت اره از مامانم یک نامه داشتم و به من تو زندان داد. گفت رفتی خونه بخون.
ما همچنان قدم میزدیم. گفت دکتر میخواین بخونید. گفتم عینکم همراه نیست میتونیم روی یک نیمکت بشنیم و برام بخونید...
گفت ترجیحا بریم خونه شما هنوز سرفه های شدید میکنید.
پیش خودم فکر کردم. چقدر این بشر سوسیال هستش و چقدر امپاتیک.
گفت راستی دکتر زیر اون درخت (از دور به یک درخت پیر اشاره کرد.) تصویرش رو پایین گذاشتم. اتفاقا یک سنجاب هم اونجا زیر درخت بود وقتی رسیدیم.
گفت اونجا قبر الیس هستش. بریم تا اونجا...
من با تعجب پرسیدم الیس؟
گفت اره موش خانگی من بود که هفته بعد مرخصی من از کلینیک مرد. گفتم چطور شد مرد؟
گفت وقتی از بیمارستان اومدم دیدم خیلی افسرده هستش و هر روز یک چهارم قرص خودم رو که مال دپرسیون هستش بهش دادم... و هفته بعدش فکر کنم دیگه نمیخواست زندگی کنه ولی من هر روز به رسم دوستی میام سر خاکش و براش یک گردو اینجا چال میکنم. (حال فهمیدید چرا سنجاب ها دور قبر الیس جشن میگیرند)
اتفاقا سمارت همون زمان دوید طرف سنجاب سیاهه چون عاشق شکار سنجاب ولی نمیتونه گیرشون بیاره.
الیس نزدیک موزه ریچارد واگنر دفن شده و جایی که دقیقا نیچه مینشست و داستان مینوشت و برای کوین این موضوع رو تعریف کردم که کمی از هوای الیس بیاد بیرون و مبهوت گوش میکرد.
سوال جالبی کرد کوین. گفت دکتر شما نیچه رو اینجا ملاقات نکردید... گفتم کوین نه من متاسفانه اونقدر سنم زیاد نیست. کلی با هم خندیدیم.
به هر حال برای الیس موش کوین چند لحظه سکوت کردیم و ازش خواستم که دفعه بعد نه برای خودش سرخود نه برای کسی مثل الیس دارو تجویز کنه. کوین خودش از اون روز دیگه دارو مصرف نکرد چون ترسید به سرنوشت الیس دچار بشه ... حالا باید روش کار کنم که داروهاش رو مصرف میکنه چون نیاز داره.
برگشتیم به طرف خونه و از کوین پرسیدم که حال مادرش چطور بود؟
کمی سکوت کرد و گفتم مادرم؟ فکر میکنید یک معتاد تو زندان چه بلایی سرش میارن که ایدز میگیره؟
سوال عجیبی بود؟ گفتم چرا این سوال رو کردی کوین.
گفت مادرم خیلی لاغر شده بود و خیلی زخمهایی عمیق داشت. ازش پرسیدم که چرا اینطور شده گفتش که اچ آی وی داشته چندین ساله و دیر متوجه شده و دکتر بهش گفته شاید تا ۶ ماه دیگه بیشتر زنده نباشه.
کوین با صدایی لرزان تعریف میکرد. و روی نیمکت سر راهی نشست و یک نصف سیگار روشن کرد. و آرام آرام گریه میکرد و دود از زیر کلاهش میومد بالا. سمارت نشست پیشش بهش دلگرمی بده. و نگاه میکرد یا تعجب به کوین. سمارت میدونه وقتی کسی گریه میکنه تو مطب زیاد موقعیت جالبی نیست.
کوین پرسید دکتر من همه چیز رو با هم دارم از دست میدم. مادرم ...الیس و کورنلیا که دیگه منو دوست نداره... چیکار کنم دکتر و آنوقت شما میگید زنده بمانم... زندگی زیباست..
گفتم کوین میفهمم و حق داری. میتونم بشینم کنارت رو نیمکت.
گفتم حتما دکتر. ببخش من نشستم و شما سر پایید..
من آرام نشستم کنار کوین رو صندلی بوی سیگار کوین منو به سرفه میآورد. گفتم کوین مرگ الیس چقدر ناراحت کننده بود؟
کوین گفت خیلی دکتر.
گفتم از کی از مادرت جدا شدی؟ گفت از ۵ سالگی. وقتی بابام از مامانم جدا شد منو گذاشتن توی یک خانه کودک و من مادرم رو گاهی میدیدم آگه زندان نبود.
پرسیدم حالا چرا مامانت زندانه؟
گفت همش مواد میفروشه و از فروشگاهها دزدی میکنه. حتی وقتی منو با کالسکه میبرد تو فروشگاهها زیر سرم وسایل میدزدید و قایم میکرد.
کوین همینطور که تعریف میکرد اشکهاش رو پاک میکرد. گفت دکتر، شما گفتید بچه ندارید، درسته؟
گفتم بله.
گفت دکتر منم هیچوقت بچه نمیخوام. چون نمیخوام یک موجود رو مثل خودم بدبخت ببینم. گفت دکتر به نظر شما خدا اصلا وجود داره؟ آگه وجود داره چرا پس ما رو بدبخت میکنه و دزد و معتاد؟ به نطر شما هیچ مادر و پدری بچه خودش رو بد بخت میکنه؟ خدا که پدر ماست چرا ما رو بدبخت میخواد ببینه.
دکتر چرا آدمها اینقدر بد هستند؟ کی مسیول این بی نظمی و مرگ و فساد دنیاست ... دکتر....
ادامه دارد ....
بقیه ماجرا کوین
#kevin
کوین دیروز شنبه با یک نامه از طرف مادرش اومد. قرار ما ساعت ۹.۳۰ صبح منزل بود. ساعت ۹ بود از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم یکی با کاپشن و کلاه سر خیابون نشسته و گویا غمگین.
با سمارت (سگم) رفتم بیرون دیدم کوین نشسته.
گفتم کوین زود اومدی من میخواستم برم با سمارت کمی راه برم و هوای تازه و سرد استشمام کنم.
گفت منم میتونم بیام. سمارت خودش رو مالید به پای کوین و معمولا این کار رو نمیکنه. به عنوان سلام به کوین.
راه افتادیم.
پرسیدم کوین حالت خوبه؟
گفت بد نیستم ولی موندم که امشب چیکار کنم، سال نوی و تحویل سال. دلم میخواست پیش کورنلیا باشم. دوست دخترم...
همینطور که قدم میزدیم از لب آب رد میشدیم گفتم کوین امروز زود اومدی پیشم.
گفت اره دیشب خیلی بد خوابیدم. گفتم چیز خاصی شده. گفت اره از مامانم یک نامه داشتم و به من تو زندان داد. گفت رفتی خونه بخون.
ما همچنان قدم میزدیم. گفت دکتر میخواین بخونید. گفتم عینکم همراه نیست میتونیم روی یک نیمکت بشنیم و برام بخونید...
گفت ترجیحا بریم خونه شما هنوز سرفه های شدید میکنید.
پیش خودم فکر کردم. چقدر این بشر سوسیال هستش و چقدر امپاتیک.
گفت راستی دکتر زیر اون درخت (از دور به یک درخت پیر اشاره کرد.) تصویرش رو پایین گذاشتم. اتفاقا یک سنجاب هم اونجا زیر درخت بود وقتی رسیدیم.
گفت اونجا قبر الیس هستش. بریم تا اونجا...
من با تعجب پرسیدم الیس؟
گفت اره موش خانگی من بود که هفته بعد مرخصی من از کلینیک مرد. گفتم چطور شد مرد؟
گفت وقتی از بیمارستان اومدم دیدم خیلی افسرده هستش و هر روز یک چهارم قرص خودم رو که مال دپرسیون هستش بهش دادم... و هفته بعدش فکر کنم دیگه نمیخواست زندگی کنه ولی من هر روز به رسم دوستی میام سر خاکش و براش یک گردو اینجا چال میکنم. (حال فهمیدید چرا سنجاب ها دور قبر الیس جشن میگیرند)
اتفاقا سمارت همون زمان دوید طرف سنجاب سیاهه چون عاشق شکار سنجاب ولی نمیتونه گیرشون بیاره.
الیس نزدیک موزه ریچارد واگنر دفن شده و جایی که دقیقا نیچه مینشست و داستان مینوشت و برای کوین این موضوع رو تعریف کردم که کمی از هوای الیس بیاد بیرون و مبهوت گوش میکرد.
سوال جالبی کرد کوین. گفت دکتر شما نیچه رو اینجا ملاقات نکردید... گفتم کوین نه من متاسفانه اونقدر سنم زیاد نیست. کلی با هم خندیدیم.
به هر حال برای الیس موش کوین چند لحظه سکوت کردیم و ازش خواستم که دفعه بعد نه برای خودش سرخود نه برای کسی مثل الیس دارو تجویز کنه. کوین خودش از اون روز دیگه دارو مصرف نکرد چون ترسید به سرنوشت الیس دچار بشه ... حالا باید روش کار کنم که داروهاش رو مصرف میکنه چون نیاز داره.
برگشتیم به طرف خونه و از کوین پرسیدم که حال مادرش چطور بود؟
کمی سکوت کرد و گفتم مادرم؟ فکر میکنید یک معتاد تو زندان چه بلایی سرش میارن که ایدز میگیره؟
سوال عجیبی بود؟ گفتم چرا این سوال رو کردی کوین.
گفت مادرم خیلی لاغر شده بود و خیلی زخمهایی عمیق داشت. ازش پرسیدم که چرا اینطور شده گفتش که اچ آی وی داشته چندین ساله و دیر متوجه شده و دکتر بهش گفته شاید تا ۶ ماه دیگه بیشتر زنده نباشه.
کوین با صدایی لرزان تعریف میکرد. و روی نیمکت سر راهی نشست و یک نصف سیگار روشن کرد. و آرام آرام گریه میکرد و دود از زیر کلاهش میومد بالا. سمارت نشست پیشش بهش دلگرمی بده. و نگاه میکرد یا تعجب به کوین. سمارت میدونه وقتی کسی گریه میکنه تو مطب زیاد موقعیت جالبی نیست.
کوین پرسید دکتر من همه چیز رو با هم دارم از دست میدم. مادرم ...الیس و کورنلیا که دیگه منو دوست نداره... چیکار کنم دکتر و آنوقت شما میگید زنده بمانم... زندگی زیباست..
گفتم کوین میفهمم و حق داری. میتونم بشینم کنارت رو نیمکت.
گفتم حتما دکتر. ببخش من نشستم و شما سر پایید..
من آرام نشستم کنار کوین رو صندلی بوی سیگار کوین منو به سرفه میآورد. گفتم کوین مرگ الیس چقدر ناراحت کننده بود؟
کوین گفت خیلی دکتر.
گفتم از کی از مادرت جدا شدی؟ گفت از ۵ سالگی. وقتی بابام از مامانم جدا شد منو گذاشتن توی یک خانه کودک و من مادرم رو گاهی میدیدم آگه زندان نبود.
پرسیدم حالا چرا مامانت زندانه؟
گفت همش مواد میفروشه و از فروشگاهها دزدی میکنه. حتی وقتی منو با کالسکه میبرد تو فروشگاهها زیر سرم وسایل میدزدید و قایم میکرد.
کوین همینطور که تعریف میکرد اشکهاش رو پاک میکرد. گفت دکتر، شما گفتید بچه ندارید، درسته؟
گفتم بله.
گفت دکتر منم هیچوقت بچه نمیخوام. چون نمیخوام یک موجود رو مثل خودم بدبخت ببینم. گفت دکتر به نظر شما خدا اصلا وجود داره؟ آگه وجود داره چرا پس ما رو بدبخت میکنه و دزد و معتاد؟ به نطر شما هیچ مادر و پدری بچه خودش رو بد بخت میکنه؟ خدا که پدر ماست چرا ما رو بدبخت میخواد ببینه.
دکتر چرا آدمها اینقدر بد هستند؟ کی مسیول این بی نظمی و مرگ و فساد دنیاست ... دکتر....
ادامه دارد ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بقیه داستان کوین
#kevin
کوین همچنان گریه میکرد. البته میدونم جوابی برای سوالهای فلسفی کوین ندارم. چون این سوالها واقعا بجا هستند. فقط گفتم کوین به این سوالها نمیتونم جواب بدم ولی میتونیم با هم در موردش صحبت کنیم.
کوین گفت دکتر میتونیم همیشه بیاییم قدم بزنیم حرف بزنیم.
پرسیدم چرا.
گفت من از اطاقی که احساس کنم به عنوان خطا کار یا مریض دیده میشم رو دوست ندارم.
گفتم چطور؟ چرا این فکر رو میکنی؟
کوین تعریف میکرد. دکتر وقتی بچه بودم همیشه از خانه کودک فرار میکردم و میرفتم در خونه مادرم. هر بار زنگ میزدم و داد میزدم و گریه میکردم، یک همسایه طبقه اول از پشت پرده منو نگاه میکرد و سری تکون میداد، گویا میخواست به من بگه بچه احمق اونجا که هستی بهتره ...مادرت مریضه ... من میخواستم با مادرم باشم. بوی بد خونه مادرم رو خیلی بیشتر از اطاق تو خانه کودک دوست داشتم. بوی خونه مادرم هنوز یادمه. همیشه یک ابر سیگار و بوی الکل مونده تو خونه میومد. برای همین من سیگار میکشم. چون بوی آشناییه و وقتی آبجو میخورم همیشه آون بو برام تداعی میشه...
کوین خیلی خاطرات بودار داشت و از تعریفش بوی بچگی هاش منو همراه خاطرات نو اطاق پر از دود به یاد استاد پیرم مینداخت که خودش سیگار میکشید و میگفت چیزی که در کنار گهواره ام کشیده میشد برای من طعم شیرین شیر مادر رو میده و امنیت برام به همراه داره... جالب بود برام.
کوین از من خواست نامه رو همراه خودم نگه دارم. تا دفعه بعد همدیگر رو میبینیم.
کوین بلند شد چند قدمی با من اومد و گفت دکتر من میرم طرف خونه خودم. راستی دکتر امشب میرم کلینیک پیش کورنلیا. میخوام ازش بپرسم چه اتفاقی باید بیفته که ما با هم دوست بمونیم؟ ببینم کورنلیا چی میگه ... شاید بتونم خواسته هاش رو برآورده کنم.
گفتم ایده خوبیه کوین. این سوال میتونه از یک روان شناس باشه. کوین خندید.
گفتم میشه خودت هم فکر کنی که چه چیز نیاز داری که بتونی با کورنلیا دوست بمونید. بنویس روی یک کارت پستال سال نو و ببر همرات برای کورنلیا ...
کوین خداحافظی کرد و بهم دست داد و دستش ظریف و سرد و خیس از اشکهاش بود هنوز گرچه قبل از دست دادن با پشت کاپشن سربازیش خشک کرده بود.
گفت راستی دکتر کم مونده بود یادم بره ... از جیب کاپشنش یک هدیه کوچولو برای من و یک هدیه کوچولو برای سمارت برای شب سال نو خریده بود.
گفت سال نو شما پر از شادی و تندرستی ...چند قدمی عقب عقب رفت و برگشت ولی تو چشمهاش اشک بود. اشک تنهایی و بی کس بودن در این دنیای بزرگ پر تلاطم.
کوین رفت... من چند لحظهای با هدیه ها تو دستم و سمارت کنارم نشسته به هدیه هاش نگاه میکرد، با دیده کوین رو بدرقه کردم و دیدم کوین مشغول نوشتن پیام هستش...
چند ثانیه نشد دیدم نوشت دکتر یکشنبه مزاحم نمیشم و میدونم دوشنبه تعطیل رسمیه ولی میتونم صبح با شما و سمارت بیام پیاده روی....آگه دلتون نخواست حرفم نمیزنم فقط با شما راه بیام، احساس میکنم که ارزش داره زندگی. کوین & 🐀 الیس (به این شکل)
منم با یک لبخند نوشتم تا دوشنبه ساعت ۹ صبح کوین ...
ادامه دارد! فردا...🌹
#kevin
کوین همچنان گریه میکرد. البته میدونم جوابی برای سوالهای فلسفی کوین ندارم. چون این سوالها واقعا بجا هستند. فقط گفتم کوین به این سوالها نمیتونم جواب بدم ولی میتونیم با هم در موردش صحبت کنیم.
کوین گفت دکتر میتونیم همیشه بیاییم قدم بزنیم حرف بزنیم.
پرسیدم چرا.
گفت من از اطاقی که احساس کنم به عنوان خطا کار یا مریض دیده میشم رو دوست ندارم.
گفتم چطور؟ چرا این فکر رو میکنی؟
کوین تعریف میکرد. دکتر وقتی بچه بودم همیشه از خانه کودک فرار میکردم و میرفتم در خونه مادرم. هر بار زنگ میزدم و داد میزدم و گریه میکردم، یک همسایه طبقه اول از پشت پرده منو نگاه میکرد و سری تکون میداد، گویا میخواست به من بگه بچه احمق اونجا که هستی بهتره ...مادرت مریضه ... من میخواستم با مادرم باشم. بوی بد خونه مادرم رو خیلی بیشتر از اطاق تو خانه کودک دوست داشتم. بوی خونه مادرم هنوز یادمه. همیشه یک ابر سیگار و بوی الکل مونده تو خونه میومد. برای همین من سیگار میکشم. چون بوی آشناییه و وقتی آبجو میخورم همیشه آون بو برام تداعی میشه...
کوین خیلی خاطرات بودار داشت و از تعریفش بوی بچگی هاش منو همراه خاطرات نو اطاق پر از دود به یاد استاد پیرم مینداخت که خودش سیگار میکشید و میگفت چیزی که در کنار گهواره ام کشیده میشد برای من طعم شیرین شیر مادر رو میده و امنیت برام به همراه داره... جالب بود برام.
کوین از من خواست نامه رو همراه خودم نگه دارم. تا دفعه بعد همدیگر رو میبینیم.
کوین بلند شد چند قدمی با من اومد و گفت دکتر من میرم طرف خونه خودم. راستی دکتر امشب میرم کلینیک پیش کورنلیا. میخوام ازش بپرسم چه اتفاقی باید بیفته که ما با هم دوست بمونیم؟ ببینم کورنلیا چی میگه ... شاید بتونم خواسته هاش رو برآورده کنم.
گفتم ایده خوبیه کوین. این سوال میتونه از یک روان شناس باشه. کوین خندید.
گفتم میشه خودت هم فکر کنی که چه چیز نیاز داری که بتونی با کورنلیا دوست بمونید. بنویس روی یک کارت پستال سال نو و ببر همرات برای کورنلیا ...
کوین خداحافظی کرد و بهم دست داد و دستش ظریف و سرد و خیس از اشکهاش بود هنوز گرچه قبل از دست دادن با پشت کاپشن سربازیش خشک کرده بود.
گفت راستی دکتر کم مونده بود یادم بره ... از جیب کاپشنش یک هدیه کوچولو برای من و یک هدیه کوچولو برای سمارت برای شب سال نو خریده بود.
گفت سال نو شما پر از شادی و تندرستی ...چند قدمی عقب عقب رفت و برگشت ولی تو چشمهاش اشک بود. اشک تنهایی و بی کس بودن در این دنیای بزرگ پر تلاطم.
کوین رفت... من چند لحظهای با هدیه ها تو دستم و سمارت کنارم نشسته به هدیه هاش نگاه میکرد، با دیده کوین رو بدرقه کردم و دیدم کوین مشغول نوشتن پیام هستش...
چند ثانیه نشد دیدم نوشت دکتر یکشنبه مزاحم نمیشم و میدونم دوشنبه تعطیل رسمیه ولی میتونم صبح با شما و سمارت بیام پیاده روی....آگه دلتون نخواست حرفم نمیزنم فقط با شما راه بیام، احساس میکنم که ارزش داره زندگی. کوین & 🐀 الیس (به این شکل)
منم با یک لبخند نوشتم تا دوشنبه ساعت ۹ صبح کوین ...
ادامه دارد! فردا...🌹
Forwarded from Deleted Account
بعد از خواندن این ادامه ها لازم دیدم چند تا چیز رو بگم ،اول اینکه این دنباله دار بودن نوشته ها واقعا گیرایی و جذابیت مطلب رو بیشتر میکنه و ادم همش فکر میکنه چه خواهد شد؟ کمی هم نگرانی که نکند کوین ناامید شود و خودکشی کند؟
دوم اینکه این اولین بار هستش که من یه مطلب طولانی رو میخوانم🙈 ولی باید بگم که لذت میبرم.
و سوم اینکه عکس ها در فضا سازی ذهنی برای این ماجرا خیلی کمک کننده هست.
و در آخر از طرف خودم بی نهایت ممنونم از شما که علی رغم مشغله کاری و این شب های سال نو میلادی که ممکنه فرصت استراحت شما باشه ،وقت می گذارید و این مطالب رو ادامه دار مینویسید🙏
دوم اینکه این اولین بار هستش که من یه مطلب طولانی رو میخوانم🙈 ولی باید بگم که لذت میبرم.
و سوم اینکه عکس ها در فضا سازی ذهنی برای این ماجرا خیلی کمک کننده هست.
و در آخر از طرف خودم بی نهایت ممنونم از شما که علی رغم مشغله کاری و این شب های سال نو میلادی که ممکنه فرصت استراحت شما باشه ،وقت می گذارید و این مطالب رو ادامه دار مینویسید🙏
Forwarded from PT
درود بر شما استاد .... واقعا قابل تحسینه
برای خواننده ساده و روان نویسی داستان هم حظ ادبی به همراه داره
و اینکه تصویر گری ذهنی فوق العاده قوی که داشتید باعث ایجاد همدلی و انتقال احساس کامل با خواننده میشه. محوریت داستان روی شخصیت کوین میچرخه اما در عین حال بسیار هنرمندانه نیم نگاهی به وضعیت و موقعیت خودتون مثل بیماری و سرفه ها و از طرفی تقارن زمانی با سال نو میلادی که توی داستان اومده ، اون رو واقعی تر و ملموس تر کرده.
خواننده نقاط مثبت شخصیت کوین رو میبینه مثل ملاحظه و مراعات حال شما و پیشنهاد میده برگردید به خانه باهم . با وقتی دستش رو که از اشک چشم خیس شده پاک میکنه و بعد با شما دست میده و هدیه برای شما و سمارت گرفته ...
جایی کوین میخواد از دوری کورنلیا بگه و شما ازش میپرسید امروز زود اومدی؟! تمرکزش رو از مسئله ناخوشایندش معطوف به زمان حال میکنید....
کوین احساس راحتی میکنه وقتی بادرمانگرش قدم میزنه و به قول خودش دیگه تو نقش خطاکار یا مریض دیده نمیشه...
و همین حس امنیت رو که بهش دادید باعث میشه که بگه "ارزش داره زندگی"...
برای خواننده ساده و روان نویسی داستان هم حظ ادبی به همراه داره
و اینکه تصویر گری ذهنی فوق العاده قوی که داشتید باعث ایجاد همدلی و انتقال احساس کامل با خواننده میشه. محوریت داستان روی شخصیت کوین میچرخه اما در عین حال بسیار هنرمندانه نیم نگاهی به وضعیت و موقعیت خودتون مثل بیماری و سرفه ها و از طرفی تقارن زمانی با سال نو میلادی که توی داستان اومده ، اون رو واقعی تر و ملموس تر کرده.
خواننده نقاط مثبت شخصیت کوین رو میبینه مثل ملاحظه و مراعات حال شما و پیشنهاد میده برگردید به خانه باهم . با وقتی دستش رو که از اشک چشم خیس شده پاک میکنه و بعد با شما دست میده و هدیه برای شما و سمارت گرفته ...
جایی کوین میخواد از دوری کورنلیا بگه و شما ازش میپرسید امروز زود اومدی؟! تمرکزش رو از مسئله ناخوشایندش معطوف به زمان حال میکنید....
کوین احساس راحتی میکنه وقتی بادرمانگرش قدم میزنه و به قول خودش دیگه تو نقش خطاکار یا مریض دیده نمیشه...
و همین حس امنیت رو که بهش دادید باعث میشه که بگه "ارزش داره زندگی"...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه صحبت دوشنبه ۲ ژانویه با کوین ...
#kevin
کوین صبح زود یک پیام فرستاد دکتر ساعت ده صبح پارک سگها...
من نوشتم اوکی.
معمولا کوین زود میومد. امروز به تاخیر انداخته....برام جای سوال بود.
رفتم ساعت ده و کوین تو پارک سگ نشسته بود. سمارت دوید به طرف کوین ... خواست تشکر کنه بابت استخوان که هدیه گرفته بود..
تصویر پایین 👇👇👇
#kevin
کوین صبح زود یک پیام فرستاد دکتر ساعت ده صبح پارک سگها...
من نوشتم اوکی.
معمولا کوین زود میومد. امروز به تاخیر انداخته....برام جای سوال بود.
رفتم ساعت ده و کوین تو پارک سگ نشسته بود. سمارت دوید به طرف کوین ... خواست تشکر کنه بابت استخوان که هدیه گرفته بود..
تصویر پایین 👇👇👇