Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه داستان کوین...
امروز کوین مریض بود و نتونستیم ملاقات داشته باشیم و فقط چند تا پیام رد و بدل کردیم.
فردا بقیه داستان رو حتما خواهم نوشت و دوشنبه قرار داریم بریم بیمارستان پیش اک گول. البته هنوز تو حالو بسیار وخیم کوما هستند و حرف نمیزنن.
ولی حتما با محض اطلاع بیشتر خواهم نوشت.
ادامه دارد ...
ادامه داستان کوین...
امروز کوین مریض بود و نتونستیم ملاقات داشته باشیم و فقط چند تا پیام رد و بدل کردیم.
فردا بقیه داستان رو حتما خواهم نوشت و دوشنبه قرار داریم بریم بیمارستان پیش اک گول. البته هنوز تو حالو بسیار وخیم کوما هستند و حرف نمیزنن.
ولی حتما با محض اطلاع بیشتر خواهم نوشت.
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
امروز صبح ساعت ۷ دفتر بودم. کوین زنگ زد. ما ساعت ۱۰ قرار داشتیم. دکتر دفتر هستید گفتم بله.
گفت من میترسم.
گفتم چرا؟ اتفاقی افتاده؟
گفت بیمارستان زنگ زدن. گفتند بیا بیمارستان.
گفتم میام دنبالتون.
در ضمن دیروز یکشنبه صبح زود رفتیم با کوین بیمارستان. اک گول رو برده بودن یک اطاق دیگه. ما به گمان طبقه ۱۱ رفتیم بالا دیدیم اطاق تخت مادرش خالیه.
کوین گفت مامانم مرد دکتر؟
گفت نه حتما بردن بخش پالیاتیو. ایستگاه نهایی. رفتیم طرف دفتر بیمارستان گفتند طبقه نهم هستند و برین اطاق ۹۰۹. من نمیدونم شماره اطاق آشنا بود. یادم اومد پارسال یکی از دوستان من که سرطان حنجره داشت تو همین اطاق مرد. اتفاقا اونم ترک بود.
به هر حال رفتیم پایین اطاق ۹۰۹ دیدیم
اک گول مادر کوین چشمها بسته. دستها سرد. صورتش از پیراهن زرد بیمارستان زردتر بود. لباس خشک. زخمها خشک.
موهاش رو کوتاه کرده بودن. کوین پرسید چرا موهای مادرم رو کوتاه کردین. گفتن توش از زندان تخم شپش بود.
کوین زد زیر گریه. اولین بار بود ولی اک گول هیچ عکس العملی نشون نمیداد. پرستار گفت چون یکشنبه هست نمیتونیم زیاد بمونیم.
کوین با مادرش حرف میزد و صدا میکرد اک گول سو گول میشنوی منو.
مامان عزیز میشنوی منو... جواب فقط صدای امواج دستگاه قلب مادر کوین بود و گاهی آرام بودیم صدای قطره سرم هر چهار بار صدای بیپ بیپ دستگاه که میشنیدیم.
کوین گریه میکرد آرام. مثل ابر بهاری. صدایی در نمیومد فقط قطره های اشکش رو صورت سفیدش میلغزید و میریخت رو دست سرد اک گول. گویا کوین امیدوار بود که با اشکهای گرمش مادرش کرمای پسرش رو حس کنه ...
گفتم کوین هر وقت خواستی بریم.
کوین بلند شد خم شد رو صورت مادرش و صورت پر از زخم مادرش رو بوسید. با دو تا دستهاش موهاش رو نوازش میکرد.
گفت مامان هیچ وقت هر کس باعث مرگ تو شد رو نمیبخشمش.
مامان قول بده منو تنها نزاری... مامان من تنهای تنها هستم.
تو پیشم نبودی ولی همیشه با بوی تو زندگی میکردم...
کوین سرش رو برد رو سینه مادرش و یک بوی عمیق کشید ... گویا اک گول عطر یاسمن به خودش زده بود.
آرام ارنج کوین رو گرفتم و گفتم فردا دوشنبه دوباره میآییم پیش مادرت.
گفت وقت دارید ... گفتم اره.
با هم رفتیم طرف آسانسور.
گفت دکتر تو با من چیکار کردی؟
گفتم من؟ هنوز حتی درمان رو شروع نکردیم. من هنوز منتظرم تو حالت بهتر شه و بتونیم با هم کار کنیم .. .
کوین گفت من هیچ وقت اینقدر مادرم رو دوست نداشتم ... تو این هفته میفهمم چقدر مادرم رو دوست دارم.
گفت باید بهش میگفتی.
گفتم اره... فردا بهش میگم حتما...
گفتم کوین نظرت در مورد مرگ چیه؟
گفت مرگ دکتر یا مرگ مادرم؟
گفتم اول مرگ... گفت یعنی دوباره سیب شدن ... خاک شدن... وارد آب شدن... وارد باد شدن.. تو شکم مادر دیگه رشد کردن... با سلولهایی تازه... به شکلی جدید..
گفتم چه بینش زیبایی از کجا اینو یاد گرفتی.
گفت یک روز تکلیف مدرسه مینوشتم پیش مامانم بود ازش پرسیدم مامان مرگ یعنی چی؟
اینو بهم گفت و هیچوقت یادم نرفت...جالب بود برام. گفتم مامان مسلمانها این رو میگن. گفت نه پسرم. مرگ تو اسلام وحشتناک.
من پرسیدم کوین مادرت رو میتونی اینطور برای خودت تعریف کنی. گفت اره دکتر ولی نمیدونم دلم برا اک گول تنگ میشه.
دلم میخواست دوباره کوچیک بود ۴ سالم بود منو محکم بغل میکرد و...
گفتم کوین. مامانت برام نامه نوشت و میخوام تو بخونی نظرت رو بگی.
نامه رو بهش دادم که بخونه و فردا برام بیاره. گفتم کارت بانکی هم هست ولی نمیتونم الان بهش بدم. فردا میریم باهم بانک. کوین گفت مشکلی نداره.
کوین رو رساندم خونه با ماشین و گفتم تا فردا صبح...
و دوشنبه صحبت بود ساعت ۷.۱۵ رسیدم در خانواده نه کوین بعد تلفنش.
کوین سوار شد.
با همیشه فرق میکرد. خسته. رنگ و رو پریده. زرد. ناراحت. آشفته.
گفتم دکتر از ساعت چهار بیدارم.
گفتم چرا. گفت خواب دیدم من بیمارستانم پیش مادرم و شما نیومدین بالا و گفتین کوین برو مامان رو ببین و برگرد باید بریم بانگ وقت نداریم.
من رفتم بالا و دیدم دو تا مرد و یک زن تو اطاق مامان هستند و دارند مامان رو میشورن ...من گفتم شما پرستارید. گفت نه ما فامیلش هستیم. گفت پدرش؟
گفت نه پدربزرگشم و اینم پدر بزرگ مادریش هست. و اینم مادر مادرش.
گفتم شما چرا مادرم رو تمیز میکنید. گفت از امروز ما مراقبش هستیم کوین ناراحت نباش.
گفتم شما منو میشناسید ... گفتند بله تو پسره اک گول هستی. به مادرم یک لباس نو آبی پوشاندن و خواستند بزارن رو شونه هاشون ... فقط مادربزرگش گریه میکرد. ترکی میگفت یک چیزی من نمیفهمیدم.
گفتم بزارین من کمک کنم. گفتند نه تو دنیایی هستی. مادرت ولی پیش ماست.
کوین گفت من رفتم جلو ولی قابل لمس نبودن ...فقط دست مادرم رو ماچ کردم.
از خواب بیدار شدم ساعت ۴.۲۰ دقیقه بود. دیگه نخوابیدم از ترس.
ادامه دارد ...
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
امروز صبح ساعت ۷ دفتر بودم. کوین زنگ زد. ما ساعت ۱۰ قرار داشتیم. دکتر دفتر هستید گفتم بله.
گفت من میترسم.
گفتم چرا؟ اتفاقی افتاده؟
گفت بیمارستان زنگ زدن. گفتند بیا بیمارستان.
گفتم میام دنبالتون.
در ضمن دیروز یکشنبه صبح زود رفتیم با کوین بیمارستان. اک گول رو برده بودن یک اطاق دیگه. ما به گمان طبقه ۱۱ رفتیم بالا دیدیم اطاق تخت مادرش خالیه.
کوین گفت مامانم مرد دکتر؟
گفت نه حتما بردن بخش پالیاتیو. ایستگاه نهایی. رفتیم طرف دفتر بیمارستان گفتند طبقه نهم هستند و برین اطاق ۹۰۹. من نمیدونم شماره اطاق آشنا بود. یادم اومد پارسال یکی از دوستان من که سرطان حنجره داشت تو همین اطاق مرد. اتفاقا اونم ترک بود.
به هر حال رفتیم پایین اطاق ۹۰۹ دیدیم
اک گول مادر کوین چشمها بسته. دستها سرد. صورتش از پیراهن زرد بیمارستان زردتر بود. لباس خشک. زخمها خشک.
موهاش رو کوتاه کرده بودن. کوین پرسید چرا موهای مادرم رو کوتاه کردین. گفتن توش از زندان تخم شپش بود.
کوین زد زیر گریه. اولین بار بود ولی اک گول هیچ عکس العملی نشون نمیداد. پرستار گفت چون یکشنبه هست نمیتونیم زیاد بمونیم.
کوین با مادرش حرف میزد و صدا میکرد اک گول سو گول میشنوی منو.
مامان عزیز میشنوی منو... جواب فقط صدای امواج دستگاه قلب مادر کوین بود و گاهی آرام بودیم صدای قطره سرم هر چهار بار صدای بیپ بیپ دستگاه که میشنیدیم.
کوین گریه میکرد آرام. مثل ابر بهاری. صدایی در نمیومد فقط قطره های اشکش رو صورت سفیدش میلغزید و میریخت رو دست سرد اک گول. گویا کوین امیدوار بود که با اشکهای گرمش مادرش کرمای پسرش رو حس کنه ...
گفتم کوین هر وقت خواستی بریم.
کوین بلند شد خم شد رو صورت مادرش و صورت پر از زخم مادرش رو بوسید. با دو تا دستهاش موهاش رو نوازش میکرد.
گفت مامان هیچ وقت هر کس باعث مرگ تو شد رو نمیبخشمش.
مامان قول بده منو تنها نزاری... مامان من تنهای تنها هستم.
تو پیشم نبودی ولی همیشه با بوی تو زندگی میکردم...
کوین سرش رو برد رو سینه مادرش و یک بوی عمیق کشید ... گویا اک گول عطر یاسمن به خودش زده بود.
آرام ارنج کوین رو گرفتم و گفتم فردا دوشنبه دوباره میآییم پیش مادرت.
گفت وقت دارید ... گفتم اره.
با هم رفتیم طرف آسانسور.
گفت دکتر تو با من چیکار کردی؟
گفتم من؟ هنوز حتی درمان رو شروع نکردیم. من هنوز منتظرم تو حالت بهتر شه و بتونیم با هم کار کنیم .. .
کوین گفت من هیچ وقت اینقدر مادرم رو دوست نداشتم ... تو این هفته میفهمم چقدر مادرم رو دوست دارم.
گفت باید بهش میگفتی.
گفتم اره... فردا بهش میگم حتما...
گفتم کوین نظرت در مورد مرگ چیه؟
گفت مرگ دکتر یا مرگ مادرم؟
گفتم اول مرگ... گفت یعنی دوباره سیب شدن ... خاک شدن... وارد آب شدن... وارد باد شدن.. تو شکم مادر دیگه رشد کردن... با سلولهایی تازه... به شکلی جدید..
گفتم چه بینش زیبایی از کجا اینو یاد گرفتی.
گفت یک روز تکلیف مدرسه مینوشتم پیش مامانم بود ازش پرسیدم مامان مرگ یعنی چی؟
اینو بهم گفت و هیچوقت یادم نرفت...جالب بود برام. گفتم مامان مسلمانها این رو میگن. گفت نه پسرم. مرگ تو اسلام وحشتناک.
من پرسیدم کوین مادرت رو میتونی اینطور برای خودت تعریف کنی. گفت اره دکتر ولی نمیدونم دلم برا اک گول تنگ میشه.
دلم میخواست دوباره کوچیک بود ۴ سالم بود منو محکم بغل میکرد و...
گفتم کوین. مامانت برام نامه نوشت و میخوام تو بخونی نظرت رو بگی.
نامه رو بهش دادم که بخونه و فردا برام بیاره. گفتم کارت بانکی هم هست ولی نمیتونم الان بهش بدم. فردا میریم باهم بانک. کوین گفت مشکلی نداره.
کوین رو رساندم خونه با ماشین و گفتم تا فردا صبح...
و دوشنبه صحبت بود ساعت ۷.۱۵ رسیدم در خانواده نه کوین بعد تلفنش.
کوین سوار شد.
با همیشه فرق میکرد. خسته. رنگ و رو پریده. زرد. ناراحت. آشفته.
گفتم دکتر از ساعت چهار بیدارم.
گفتم چرا. گفت خواب دیدم من بیمارستانم پیش مادرم و شما نیومدین بالا و گفتین کوین برو مامان رو ببین و برگرد باید بریم بانگ وقت نداریم.
من رفتم بالا و دیدم دو تا مرد و یک زن تو اطاق مامان هستند و دارند مامان رو میشورن ...من گفتم شما پرستارید. گفت نه ما فامیلش هستیم. گفت پدرش؟
گفت نه پدربزرگشم و اینم پدر بزرگ مادریش هست. و اینم مادر مادرش.
گفتم شما چرا مادرم رو تمیز میکنید. گفت از امروز ما مراقبش هستیم کوین ناراحت نباش.
گفتم شما منو میشناسید ... گفتند بله تو پسره اک گول هستی. به مادرم یک لباس نو آبی پوشاندن و خواستند بزارن رو شونه هاشون ... فقط مادربزرگش گریه میکرد. ترکی میگفت یک چیزی من نمیفهمیدم.
گفتم بزارین من کمک کنم. گفتند نه تو دنیایی هستی. مادرت ولی پیش ماست.
کوین گفت من رفتم جلو ولی قابل لمس نبودن ...فقط دست مادرم رو ماچ کردم.
از خواب بیدار شدم ساعت ۴.۲۰ دقیقه بود. دیگه نخوابیدم از ترس.
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
ما رسیدیم بیمارستان. کوین پرسید دکتر خوابم یعنی چی؟
گفتم احتمالا زیاد فکر کردی دیشب وقتی نامه رو خوندین. حالا در موردش صحبت میکنیم. چرا ما خواب میبینیم.
سعی میکردم کوین رو اروم کنم.
کوین میلرزید دست و پاش مثل بید و حتی تو آسانسور از صدای هیجان و ترس دندانهایش غرش غرش میکرد و موهای تن آدم سیخ میشد. احساس عجیبی حکمفرما بود.من هم یک چیز عجیبی احساس میکردم تو فضای بیمارستان. گویا اک گول تو اسانسور بود. رسیدیم طبقه نهم.
رفتیم با عجله طرف اطاق ۹۰۹ . اک گول تو اطاق نبود. تختش خالی بود و هنوز مرتب نبود تختش.
کوین دوید و دست زد ببین جاش گرمه ... گفت دکتر اینجا همه خیس. گفتم بریم دفتر سوال کنیم. پرستار گفت برین طبقه سوم اطاق ۳۱۳ و کوین نزاشتن عدد آخر از لب پرستار خونده بشه و دوید. منم دنبالش. طبقه ۳ ...سکوت محض اطاق ۳۱۳ شکل اطاق نبود. نوشته بود به دفتر مراجعه کنید رو در.
ما رفتیم دفتر و در زدیم. سر پرستار گفت بیاین داخل لطفا. یک اطاق که معلوم بود اطاق معمولی بیمارستان نبود.
ما نشستیم و گفت الان یک روانشناس میاد با دکتر.
دکتر با روانشناس چند دقیقه بعد اومدن. دکتر گفت شما شوهر اک گول هستید گفتم خیر. گفت شما پسرش هستید. کوین گفت بله.
گفت متاسفم....
فقط ضجه کوین بود که منم شوکه کرد و کوین بیهوش مثل پارچه ول شد رو زمین.
یعنی حتی یک ثانیه طول نکشید که بتونیم بگیریمش و انتظار نبود این عکس العمل.
من ساعتها بیمارستان بودم تا کوین بیدار شد. ولی قرار شد فردا صبح بریم مادرش رو ببینیم و مراسم کرمیرن (سوزاندن بدن) رو انجام بدیم. فکر کنم فقط من باشم و کوین. پدر و مادرش زنگ زدم جواب ندادن ... پدر کوین هم جواب نمیده. حتی نمیدونیم تلفنها قدیمی هستند یا نه.... احتمالا غریبانه ترین تشیع جنازه خواهد بود. امیدوارم کورنلیا بیاد که کوین حداقل تنها نباشه...
ادامه دارد...
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
ما رسیدیم بیمارستان. کوین پرسید دکتر خوابم یعنی چی؟
گفتم احتمالا زیاد فکر کردی دیشب وقتی نامه رو خوندین. حالا در موردش صحبت میکنیم. چرا ما خواب میبینیم.
سعی میکردم کوین رو اروم کنم.
کوین میلرزید دست و پاش مثل بید و حتی تو آسانسور از صدای هیجان و ترس دندانهایش غرش غرش میکرد و موهای تن آدم سیخ میشد. احساس عجیبی حکمفرما بود.من هم یک چیز عجیبی احساس میکردم تو فضای بیمارستان. گویا اک گول تو اسانسور بود. رسیدیم طبقه نهم.
رفتیم با عجله طرف اطاق ۹۰۹ . اک گول تو اطاق نبود. تختش خالی بود و هنوز مرتب نبود تختش.
کوین دوید و دست زد ببین جاش گرمه ... گفت دکتر اینجا همه خیس. گفتم بریم دفتر سوال کنیم. پرستار گفت برین طبقه سوم اطاق ۳۱۳ و کوین نزاشتن عدد آخر از لب پرستار خونده بشه و دوید. منم دنبالش. طبقه ۳ ...سکوت محض اطاق ۳۱۳ شکل اطاق نبود. نوشته بود به دفتر مراجعه کنید رو در.
ما رفتیم دفتر و در زدیم. سر پرستار گفت بیاین داخل لطفا. یک اطاق که معلوم بود اطاق معمولی بیمارستان نبود.
ما نشستیم و گفت الان یک روانشناس میاد با دکتر.
دکتر با روانشناس چند دقیقه بعد اومدن. دکتر گفت شما شوهر اک گول هستید گفتم خیر. گفت شما پسرش هستید. کوین گفت بله.
گفت متاسفم....
فقط ضجه کوین بود که منم شوکه کرد و کوین بیهوش مثل پارچه ول شد رو زمین.
یعنی حتی یک ثانیه طول نکشید که بتونیم بگیریمش و انتظار نبود این عکس العمل.
من ساعتها بیمارستان بودم تا کوین بیدار شد. ولی قرار شد فردا صبح بریم مادرش رو ببینیم و مراسم کرمیرن (سوزاندن بدن) رو انجام بدیم. فکر کنم فقط من باشم و کوین. پدر و مادرش زنگ زدم جواب ندادن ... پدر کوین هم جواب نمیده. حتی نمیدونیم تلفنها قدیمی هستند یا نه.... احتمالا غریبانه ترین تشیع جنازه خواهد بود. امیدوارم کورنلیا بیاد که کوین حداقل تنها نباشه...
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه داستان کوین چهارشنبه ۱۱ ژانویه ۲۰۱۷
دیروز مراسم خاکستر کردن اک گول بود.
من رفتم بیمارستان دنبال کوین، کوین رنگی به رخسار نداشت، گویا تمام نیرو بدنیش با خبر فوت اک گول مرده بود. قدمهای سنگین و آرامش که گویا به مدیتیشن دعوت شده در کنارم رو احساس میکردم. چند قدمی رفتیم و پرسید دکتر اجازه دارم دست شما رو نگه دارم. سرم گیج میره و حالت ضعف دارم. هیچ وقت فکر نمیکردم مرگ مادر به این شکل باشه دکتر.
راستی مادرم شما زنده هستند دکتر. گفتم خیر. مادر من احتمالا با اک گول دارن تو جای بهتری گل میچینند.
کوین گفت دکتر. به نظر شما آگه من هم بمیرم میرم پیش اک گول. میتونم باهاش زندگی کنم.
گفتم زندگی مال زنده هاست کوین و من نمیدونم آیا اونها یی که میمیرند به جایی خاص میرن و یا اونجا با هم هستند.
کوین گفت دکتر کتابی هست در این باره.
گفتم اره کوین ولی فقط تیوری باید باشه چون کسی خبر از مرگ به بعد نداره.
گفت دکتر آگه بدونم که میشه با مادرم باشم، حاضرم الان از این دنیا برم. خیلی تنها هستم. هیچ کسی رو ندارم. کورنلیا هم آگه منو نخواد ...
گفتم آگه مادرت نخواد چی؟؟؟ شاید مادرت میخواد تنها باشه...این رو باید قبلا ازش میپرسیدی ولی مطمینم مادرت میخواد تو زندگی کنه و از این دنیا فعلا استفاده کنی و چیزهایی یاد بگیری.
مرگ فقط پایان نیست. یادته خودت گفتی شروع جدیده...دوباره خاک میشی...آب میشی...سیب میشی... پس ممکن که یکجا بعد مرگ نباشه که همدیگر رو ملاقات کنیم.
کوین گفت. دکتر عجیب. این جهان عجیب. مرگ عجیب. پرسید از من. دکتر وقتی مادرتون فوت کرد شما چیکار کردید...
گفتم کوین تا ما زنده ایم باید همدیگر رو دوست داشته باشیم و صادق باشیم. بعد مرگ نه گریه نه تو سر خودمون زدن فایده ای داره. البته از نظر روان شناسی عزا داری نیاز هست تا این مرحله غم رو پشت سر بگزاریم ولی برای مرده هیچ فایده ای نداره و فقط و فقط بخاطر خود ماست که باقی ماندگان هستیم.
من از وقتی که مادرم فوت کرده احساس میکنم همیشه با من. دیگه دلم براش تنگ نمیشه. چون میدونم دلتنگی فیزیکی هستش. ولی احساس اینکه یک عشق در تو هست که آزاد هست ولی همیشه در کنار تو هست و هیچ تسلطی به بودنش و نبودنش نداری به آدم آرامش میده از طرفی و از طرف دیگه گویا همیشه در قلب تویه و باهاش حرف میزنی، گاهی یاد گذشته ها میفتی، همراه خاطرات میخندی، گاهی چند قطره اشک مهر رو گونه هات رد پا میزاره، ولی همه اینها بخشی از زندگی ماست . در واقع روزی که دنیا میایم یک قدم به مرگ نزدیک تر میشیم و هر روز که ما بزرگتر میشیم زمان زندگی ما با اونها یی که دوست شون داریم کوتاه تر میشه و برا همین سن میره بالا لذت تماس ها بیشتر میشه و معنی دار تر میشه.
کوین پرسید دکتر شما صد سالتونه؟ خندید؟
گفتم آدم وقتی مهر بودن در خودش جا بده دیگه شمردن روزها و سالها بی معنی میشه.
بودن در این جا میتونه یک شانس باشه زیبایی و نا زیبایی ها رو ببینیم و تجربه های شیرین و کم شیرین داشته باشیم. بودن فقط صرفا مصرف کردن نیست بلکه بخشیدن و این بخشش بودن رو زیباتر میکنه ...
باید رفتگان رو هم ببخشیم. بخاطر همه خوبیها و ناخوبیها و بخاطر تمام تجربیات ما با اونها...
کوین گفت موافقم و سوار ماشین شد به طرف جایگاه رفتگان شهر.
و از بیمارستان خارج شدیم و فقط یک خیابان صد متری بیمارستان رو به سرای ابدی وصل میکنه.
کوین پرسید دکتر چرا بیمارستان به سرای ابدی اینقدر نزدیک ساختند. حتما قدیم ها مردم دیگه از بیمارستان به خونه بر نمیگشتند و اکثرا میمردن ...
گفتم اتفاقا نه. بیمارستان و دانشگاه پرستاری تو آون زمان تقریبا رو مرز شهر بود و در گذشته ها همیشه گورستان ها رو چون مردم رو خاکسپاری میکردن در مرزهای بیرون شهری می ساختند و چون شهر ما از چند طرف به آب وصل میشه این جبر جغرافیایی باعث شد که این دو در نزدیکی هم باشند. در گذشته ها اکثرا بیمارستانها رو در خارج از شهر می ساختند.
رسیدیم به ورودی سرای ابدی ... همه جا گل باران بود نه بخاطر اک گول اتفاقا همزمان مراسم خاکستر کردن یک شخص سیاسی بود و آون محیط تقریبا پر بود.
رفتیم سراغ دفتر آون مرکز و گفتیم که ما برای مراسم آمدیم.
مسیول آنجا گفت اتفاقا یک خانمی هم اینجاست و سوال کرد. و اشاره به صندلی کنار دیوار نزدیک در ورودی مراسم کرد.
دیدیم کورنلیا با یک پالتو مشکی و کلاه مشکی و چند شاخه گل رز سفید در دستش منتظر نشسته ... ولی آنقدر در خودش بود که در آون همه ازدحام ما رو تشخیص نداد...
ما به طرف کورنلیا رفتیم و کوین رو دقایقی در آغوش گرفت و هر دو گریه میکردن و اشکهای منم (احتمالا بخاطر مادرم بود و گریه های کوین) رو گونه هام میلغزید و گاهی به ته ریش گیر میکرد و میفتاد روی زمین ...زمینی که بعد از دقایقی اک گول رو را با خودش یکی میکرد.
در اطاق باز شد و خواستیم ورود کنیم. کوین پشت سرش رو نگاه کرد
ادامه دارد..
ادامه داستان کوین چهارشنبه ۱۱ ژانویه ۲۰۱۷
دیروز مراسم خاکستر کردن اک گول بود.
من رفتم بیمارستان دنبال کوین، کوین رنگی به رخسار نداشت، گویا تمام نیرو بدنیش با خبر فوت اک گول مرده بود. قدمهای سنگین و آرامش که گویا به مدیتیشن دعوت شده در کنارم رو احساس میکردم. چند قدمی رفتیم و پرسید دکتر اجازه دارم دست شما رو نگه دارم. سرم گیج میره و حالت ضعف دارم. هیچ وقت فکر نمیکردم مرگ مادر به این شکل باشه دکتر.
راستی مادرم شما زنده هستند دکتر. گفتم خیر. مادر من احتمالا با اک گول دارن تو جای بهتری گل میچینند.
کوین گفت دکتر. به نظر شما آگه من هم بمیرم میرم پیش اک گول. میتونم باهاش زندگی کنم.
گفتم زندگی مال زنده هاست کوین و من نمیدونم آیا اونها یی که میمیرند به جایی خاص میرن و یا اونجا با هم هستند.
کوین گفت دکتر کتابی هست در این باره.
گفتم اره کوین ولی فقط تیوری باید باشه چون کسی خبر از مرگ به بعد نداره.
گفت دکتر آگه بدونم که میشه با مادرم باشم، حاضرم الان از این دنیا برم. خیلی تنها هستم. هیچ کسی رو ندارم. کورنلیا هم آگه منو نخواد ...
گفتم آگه مادرت نخواد چی؟؟؟ شاید مادرت میخواد تنها باشه...این رو باید قبلا ازش میپرسیدی ولی مطمینم مادرت میخواد تو زندگی کنه و از این دنیا فعلا استفاده کنی و چیزهایی یاد بگیری.
مرگ فقط پایان نیست. یادته خودت گفتی شروع جدیده...دوباره خاک میشی...آب میشی...سیب میشی... پس ممکن که یکجا بعد مرگ نباشه که همدیگر رو ملاقات کنیم.
کوین گفت. دکتر عجیب. این جهان عجیب. مرگ عجیب. پرسید از من. دکتر وقتی مادرتون فوت کرد شما چیکار کردید...
گفتم کوین تا ما زنده ایم باید همدیگر رو دوست داشته باشیم و صادق باشیم. بعد مرگ نه گریه نه تو سر خودمون زدن فایده ای داره. البته از نظر روان شناسی عزا داری نیاز هست تا این مرحله غم رو پشت سر بگزاریم ولی برای مرده هیچ فایده ای نداره و فقط و فقط بخاطر خود ماست که باقی ماندگان هستیم.
من از وقتی که مادرم فوت کرده احساس میکنم همیشه با من. دیگه دلم براش تنگ نمیشه. چون میدونم دلتنگی فیزیکی هستش. ولی احساس اینکه یک عشق در تو هست که آزاد هست ولی همیشه در کنار تو هست و هیچ تسلطی به بودنش و نبودنش نداری به آدم آرامش میده از طرفی و از طرف دیگه گویا همیشه در قلب تویه و باهاش حرف میزنی، گاهی یاد گذشته ها میفتی، همراه خاطرات میخندی، گاهی چند قطره اشک مهر رو گونه هات رد پا میزاره، ولی همه اینها بخشی از زندگی ماست . در واقع روزی که دنیا میایم یک قدم به مرگ نزدیک تر میشیم و هر روز که ما بزرگتر میشیم زمان زندگی ما با اونها یی که دوست شون داریم کوتاه تر میشه و برا همین سن میره بالا لذت تماس ها بیشتر میشه و معنی دار تر میشه.
کوین پرسید دکتر شما صد سالتونه؟ خندید؟
گفتم آدم وقتی مهر بودن در خودش جا بده دیگه شمردن روزها و سالها بی معنی میشه.
بودن در این جا میتونه یک شانس باشه زیبایی و نا زیبایی ها رو ببینیم و تجربه های شیرین و کم شیرین داشته باشیم. بودن فقط صرفا مصرف کردن نیست بلکه بخشیدن و این بخشش بودن رو زیباتر میکنه ...
باید رفتگان رو هم ببخشیم. بخاطر همه خوبیها و ناخوبیها و بخاطر تمام تجربیات ما با اونها...
کوین گفت موافقم و سوار ماشین شد به طرف جایگاه رفتگان شهر.
و از بیمارستان خارج شدیم و فقط یک خیابان صد متری بیمارستان رو به سرای ابدی وصل میکنه.
کوین پرسید دکتر چرا بیمارستان به سرای ابدی اینقدر نزدیک ساختند. حتما قدیم ها مردم دیگه از بیمارستان به خونه بر نمیگشتند و اکثرا میمردن ...
گفتم اتفاقا نه. بیمارستان و دانشگاه پرستاری تو آون زمان تقریبا رو مرز شهر بود و در گذشته ها همیشه گورستان ها رو چون مردم رو خاکسپاری میکردن در مرزهای بیرون شهری می ساختند و چون شهر ما از چند طرف به آب وصل میشه این جبر جغرافیایی باعث شد که این دو در نزدیکی هم باشند. در گذشته ها اکثرا بیمارستانها رو در خارج از شهر می ساختند.
رسیدیم به ورودی سرای ابدی ... همه جا گل باران بود نه بخاطر اک گول اتفاقا همزمان مراسم خاکستر کردن یک شخص سیاسی بود و آون محیط تقریبا پر بود.
رفتیم سراغ دفتر آون مرکز و گفتیم که ما برای مراسم آمدیم.
مسیول آنجا گفت اتفاقا یک خانمی هم اینجاست و سوال کرد. و اشاره به صندلی کنار دیوار نزدیک در ورودی مراسم کرد.
دیدیم کورنلیا با یک پالتو مشکی و کلاه مشکی و چند شاخه گل رز سفید در دستش منتظر نشسته ... ولی آنقدر در خودش بود که در آون همه ازدحام ما رو تشخیص نداد...
ما به طرف کورنلیا رفتیم و کوین رو دقایقی در آغوش گرفت و هر دو گریه میکردن و اشکهای منم (احتمالا بخاطر مادرم بود و گریه های کوین) رو گونه هام میلغزید و گاهی به ته ریش گیر میکرد و میفتاد روی زمین ...زمینی که بعد از دقایقی اک گول رو را با خودش یکی میکرد.
در اطاق باز شد و خواستیم ورود کنیم. کوین پشت سرش رو نگاه کرد
ادامه دارد..
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه کوین چهارشنبه ۱۱. ژانویه ۲۰۱۷
#kevin
کوین پشت سرش رو نگاه کرد با این انتظار خاص.
گفتم چیزی میخوای؛ کوین؟
گفت میخواستم ببینم پدرم، مادر اک گول کسی واقعا نیومده.
ورود کردیم به سالن یک تابوت چوبی با ارزانترین چوب و دکوراسیون و ده متر در کنارش تابوت عظیم با ابریشم مشکی و هزاران گل رز از زیر تا جلوی در برای ورود و شمع در دور برش بود.
کوین نگاه به هر دو کرد و نگاه به من و کورنلیا.
گفت فقر تا لحظه آخر پیداست...
گفتم ولی خاکستر شدن هر دو یک شکلند ...تجملات مهم نیست کوین.
در تابوت رو باز کرد و گفت ۱۰ دقیقه وقت دارین چون مراسم بعدی هستش.
چون ایشون دین نداشتن کشیش نیومده. گل نذاشتیم چون بودجه نداشتیم
و....
کوین گفت جناب مدیر. مادرم دین نداشت، شما که دین دارید. مادرم تا آخرین لحظه مالیات کلیسا میداد تو این کشور که اینطور ازش پذیرایی بشه.
یک فرم در آورد و گفت میتونید به شهر شکایت کنید با این فرم.
کوین گفت ده دقیقه ما رو با این مزخرفات بیرو کراسی نگیرید و برید بیرون. میخوام با مادرم تنها باشم.
مدیر اجرایی اونجا با اخمهای درهم طوری ما رو ترک کرد که فکر کنم کوره ادمسوزی رو ۲۹۰ درجه بیشتر کرد تا انتقام حرف کوین رو بگیره.
کوین طرف راست تابوت مادرش ایستاد و من طرف چپ و کورنلیا بالای سرش.
کوین مادرش رو ماچ کرد و گفت مامان آخرین بوسه ما در کلاس دوم بود یادته؟
مادر میدونم خوشبخت نبودی ولی انسان بودی...میدونی الان بدون گل اینجا دراز کشیدی ما گل نیاوردیم چون هیچ گلی قشنگتر از تو نیست و تو خودت تو اسمت گل داری شاید چون میدونستی غریب میمیری و بدون گلباران. نه عروسی تو مامان با گل بود نه رفتن تو از این جهان ...ولی گلهای آتش حتما تمام خاطرات تلخ رو میسوزنن و من از امروز هر روز به عشق تو یک شمع روشن میکنم که گرما رو هر حال هستی حس کنی.
مامان چیزی نمیخوای به کوین بگی؟
نمیخوای از بابام شکایت کنی؟ از موصطفی؟ از حدیجا ؟ کسی نیومده مامان. من اومدم با دکتر ستودگان و کورنلیا ... بهترین کسانی که میتونن باهات خداحافظی کنند. میدونم بقیه بخاطر تو نمیومدن و آگه میومدن بخاطر ابرو و چرندیات خودشون بود.
چقدر خوشحالم که فقط اونها یی هستند که تو رو دوست دارن بخاطر خودت.
مامان مرسی که مادر من بودی و مرسی که من رو به دنیا آوردی که تو رو بشناسم. از امروز هر لحظه زیبایی رو تجربه کردم تو رو شریک میکنم، چون از امروز تا همیشه در قلب منی.
کوین نگاه کرد به من گفت درسته دکتر! گریه نکنید. کورنلیا گریه نکن کافیه ...اک گول عاشق خنده بود! بریم بیرون تا مدیر نیومده.
ولی دوربین ها مراقب بودن و همین که از کنار تابوت آمدیم دو نفر جوان خوشپوش وارد شدن که اک گول رو به طرف آخرین ایستگاه بدرقه کنند.
ایستگاه خاکستر شدن و در حیات ابدی رفتن.
هر سه بدون گریه خارج شدیم. گویا اک گول با لباس زیبای زرد رنگش و خنده روی لبهای نازکش که کمرنگ و کمی کبود بود مارو به خنده دعوت کرده بود.
تو سالن نشستیم تا بعد از زمانی خاکستر رو توی یک گلدان به ما تحویل بدن. البته گلدان رو من بردم هدیه کردم چون ترسم از این بود که بخاطر هزینه خاکستر رو تو یک کیسه فریزر به کوین تحویل بدن.
یک عکس میزارم که تصوری داشته باشین. 👇👇👇
تقریبا بعد از ۴۰ دقیقه خاکستر رو تحویل ما دادن و یک شماره که توی سرای ابدی شماره گزاری شده بود ۱۸۷۰-۳۴۵-۱۲. وقتی بدنیا میایم یک شماره میگیریم و وقتی از دنیا رفتیم یک مشت خاکستر و ۹ عدد با دو خط تیره اول و آخر ما رو به هم مربوط میکنه، اینجاست که هزاران ارزش جای بازتاب داره.
کوین ورقه رو با کوزه خاکستر تحویل گرفت. از امروز میتونه خاکستر رو همراهش تو خونه نگه داره و باهاش حرف بزنه ببره مسافرت رو آب ها تو کوهها بپا شه...یکی از رسوم مردم هست.
کورنلیا پرسید میبری خونه این کوزه رو؟
کوین گفت اره؟
کورنلیا پرسید نمیترسی؟
کوین گفت تو با مادرت تو خونه هستی میترسی؟ با من هستی میترسی؟
کورنلیا گفت نه؟
کورنلیا گفت دکتر شما هم نمیترسید؟
گفتم کورنلیا از خاکستر که نمیترسم. ترس ما از یک چیز دیگه هستش نه اون شخصی که دوستش داریم و مرده.
وقتی شما عاشق یکی باشی طبیعتا از خاکسترش هم نمیترسی ...
کورنلیا گفت من تجربه ندارم ... ببخشید!
بهر حال تو راهرو که میرفتیم پای کوین گیر کرد به گوشه موکت و گرچه خیلی آرام میرفتیم ... کوزه تکانی خورد ...
ادامه دارد...
#kevin
کوین پشت سرش رو نگاه کرد با این انتظار خاص.
گفتم چیزی میخوای؛ کوین؟
گفت میخواستم ببینم پدرم، مادر اک گول کسی واقعا نیومده.
ورود کردیم به سالن یک تابوت چوبی با ارزانترین چوب و دکوراسیون و ده متر در کنارش تابوت عظیم با ابریشم مشکی و هزاران گل رز از زیر تا جلوی در برای ورود و شمع در دور برش بود.
کوین نگاه به هر دو کرد و نگاه به من و کورنلیا.
گفت فقر تا لحظه آخر پیداست...
گفتم ولی خاکستر شدن هر دو یک شکلند ...تجملات مهم نیست کوین.
در تابوت رو باز کرد و گفت ۱۰ دقیقه وقت دارین چون مراسم بعدی هستش.
چون ایشون دین نداشتن کشیش نیومده. گل نذاشتیم چون بودجه نداشتیم
و....
کوین گفت جناب مدیر. مادرم دین نداشت، شما که دین دارید. مادرم تا آخرین لحظه مالیات کلیسا میداد تو این کشور که اینطور ازش پذیرایی بشه.
یک فرم در آورد و گفت میتونید به شهر شکایت کنید با این فرم.
کوین گفت ده دقیقه ما رو با این مزخرفات بیرو کراسی نگیرید و برید بیرون. میخوام با مادرم تنها باشم.
مدیر اجرایی اونجا با اخمهای درهم طوری ما رو ترک کرد که فکر کنم کوره ادمسوزی رو ۲۹۰ درجه بیشتر کرد تا انتقام حرف کوین رو بگیره.
کوین طرف راست تابوت مادرش ایستاد و من طرف چپ و کورنلیا بالای سرش.
کوین مادرش رو ماچ کرد و گفت مامان آخرین بوسه ما در کلاس دوم بود یادته؟
مادر میدونم خوشبخت نبودی ولی انسان بودی...میدونی الان بدون گل اینجا دراز کشیدی ما گل نیاوردیم چون هیچ گلی قشنگتر از تو نیست و تو خودت تو اسمت گل داری شاید چون میدونستی غریب میمیری و بدون گلباران. نه عروسی تو مامان با گل بود نه رفتن تو از این جهان ...ولی گلهای آتش حتما تمام خاطرات تلخ رو میسوزنن و من از امروز هر روز به عشق تو یک شمع روشن میکنم که گرما رو هر حال هستی حس کنی.
مامان چیزی نمیخوای به کوین بگی؟
نمیخوای از بابام شکایت کنی؟ از موصطفی؟ از حدیجا ؟ کسی نیومده مامان. من اومدم با دکتر ستودگان و کورنلیا ... بهترین کسانی که میتونن باهات خداحافظی کنند. میدونم بقیه بخاطر تو نمیومدن و آگه میومدن بخاطر ابرو و چرندیات خودشون بود.
چقدر خوشحالم که فقط اونها یی هستند که تو رو دوست دارن بخاطر خودت.
مامان مرسی که مادر من بودی و مرسی که من رو به دنیا آوردی که تو رو بشناسم. از امروز هر لحظه زیبایی رو تجربه کردم تو رو شریک میکنم، چون از امروز تا همیشه در قلب منی.
کوین نگاه کرد به من گفت درسته دکتر! گریه نکنید. کورنلیا گریه نکن کافیه ...اک گول عاشق خنده بود! بریم بیرون تا مدیر نیومده.
ولی دوربین ها مراقب بودن و همین که از کنار تابوت آمدیم دو نفر جوان خوشپوش وارد شدن که اک گول رو به طرف آخرین ایستگاه بدرقه کنند.
ایستگاه خاکستر شدن و در حیات ابدی رفتن.
هر سه بدون گریه خارج شدیم. گویا اک گول با لباس زیبای زرد رنگش و خنده روی لبهای نازکش که کمرنگ و کمی کبود بود مارو به خنده دعوت کرده بود.
تو سالن نشستیم تا بعد از زمانی خاکستر رو توی یک گلدان به ما تحویل بدن. البته گلدان رو من بردم هدیه کردم چون ترسم از این بود که بخاطر هزینه خاکستر رو تو یک کیسه فریزر به کوین تحویل بدن.
یک عکس میزارم که تصوری داشته باشین. 👇👇👇
تقریبا بعد از ۴۰ دقیقه خاکستر رو تحویل ما دادن و یک شماره که توی سرای ابدی شماره گزاری شده بود ۱۸۷۰-۳۴۵-۱۲. وقتی بدنیا میایم یک شماره میگیریم و وقتی از دنیا رفتیم یک مشت خاکستر و ۹ عدد با دو خط تیره اول و آخر ما رو به هم مربوط میکنه، اینجاست که هزاران ارزش جای بازتاب داره.
کوین ورقه رو با کوزه خاکستر تحویل گرفت. از امروز میتونه خاکستر رو همراهش تو خونه نگه داره و باهاش حرف بزنه ببره مسافرت رو آب ها تو کوهها بپا شه...یکی از رسوم مردم هست.
کورنلیا پرسید میبری خونه این کوزه رو؟
کوین گفت اره؟
کورنلیا پرسید نمیترسی؟
کوین گفت تو با مادرت تو خونه هستی میترسی؟ با من هستی میترسی؟
کورنلیا گفت نه؟
کورنلیا گفت دکتر شما هم نمیترسید؟
گفتم کورنلیا از خاکستر که نمیترسم. ترس ما از یک چیز دیگه هستش نه اون شخصی که دوستش داریم و مرده.
وقتی شما عاشق یکی باشی طبیعتا از خاکسترش هم نمیترسی ...
کورنلیا گفت من تجربه ندارم ... ببخشید!
بهر حال تو راهرو که میرفتیم پای کوین گیر کرد به گوشه موکت و گرچه خیلی آرام میرفتیم ... کوزه تکانی خورد ...
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه کوین از چهارشنبه ۱۱.ژانویه
کوزه تکانی خورد و کوین خندید. گفت مامان خونه من رو دوست نداشت، میگفت این خونه رو عوض کن. حتما میخواد این رو بازم بگه.
برام جالب بود که کوین شروع کرد با مادرش زندگی کردن و قبول کردن نبودن فیزیکی اک گول رو.
ما رفتیم قدم زنان تو اون مجتمع خاکستر ها که شماره رو پیدا کنیم. بعد عکس خواهم گذاشت...
ولی صدها شماره اونجا بود. کوزه حاوی اک گول رو گذاشتیم زمین و دنبال شماره بودیم. پیدا شد. و کمی خاکستر پاشیدیم تو آون مجمع خاکستر انسانها. فکر کنم صدها نفر خاکسترش اونجا رو هم ریخته ...یک انقلاب خاکستری...
بعد اون رفتیم طرف ماشین، جالب هست که انسان دیروز امروز خاکسترش همه جا هستش... هر جا بخواد تقسیم میشه. رفتیم نزدیک محلی که اک گول دوست داشت لب دریا و خاکش رو کمی تو آب پاشیدیم که ماهی ها هم از نبودنش باخبر شن...و بعدش رفتیم طرف ماشین و یکبار دیگه کوزه تکان عجیبی خورد؛ وقتی که کوین تو ماشین سوار میشد، هر سه خندیدیم. کوین
گفت دکتر فکر کنم مامانم داره تشکر میکنه. کوین خواست کوزه رو بده پشت که کاپشن رو در بیاره کورنلیا ترسید و نتونست کوزه رو بگیره.
گفت شاید مادرت نخواد تو دستهای من باشه. کوین متعجب بود. ...
من کوزه رو دستم گرفتم احساس عجیبی بود! یکباره یاد اون صحبتهایی افتادم که سالهای گذشته با اک گول داشتم.
یادمه اک گول گفت یکبار: چرا شما فکر میکنید که من ترک کنم خوشبخت میشم؟
من گفتم، خانم من نگفتم خوشبخت میشین فقط گفتم مثل امروز نخواهید بود.
از اولین مراجعه کننده ها تو برنامه متادون بود که باید ترک میکردن از نظر بیمه درمانی. که این قانون بعدها کمی آسانتر شد. اک گول از تجربه های اولیه کاری من بود.
خاطرات حرفها از ذهنم میگذشت که کوین پرسید دکتر به مامانم فکر میکنی درسته به حرفهاش درسته؟
گفتم اره...
کوزه رو از من گرفت انگار که قسمتی از خودش شده بود و گذاشت رو پاش و نگاش میکرد. اشکهاش میریخت ...
ادامه دارد ...
ادامه کوین از چهارشنبه ۱۱.ژانویه
کوزه تکانی خورد و کوین خندید. گفت مامان خونه من رو دوست نداشت، میگفت این خونه رو عوض کن. حتما میخواد این رو بازم بگه.
برام جالب بود که کوین شروع کرد با مادرش زندگی کردن و قبول کردن نبودن فیزیکی اک گول رو.
ما رفتیم قدم زنان تو اون مجتمع خاکستر ها که شماره رو پیدا کنیم. بعد عکس خواهم گذاشت...
ولی صدها شماره اونجا بود. کوزه حاوی اک گول رو گذاشتیم زمین و دنبال شماره بودیم. پیدا شد. و کمی خاکستر پاشیدیم تو آون مجمع خاکستر انسانها. فکر کنم صدها نفر خاکسترش اونجا رو هم ریخته ...یک انقلاب خاکستری...
بعد اون رفتیم طرف ماشین، جالب هست که انسان دیروز امروز خاکسترش همه جا هستش... هر جا بخواد تقسیم میشه. رفتیم نزدیک محلی که اک گول دوست داشت لب دریا و خاکش رو کمی تو آب پاشیدیم که ماهی ها هم از نبودنش باخبر شن...و بعدش رفتیم طرف ماشین و یکبار دیگه کوزه تکان عجیبی خورد؛ وقتی که کوین تو ماشین سوار میشد، هر سه خندیدیم. کوین
گفت دکتر فکر کنم مامانم داره تشکر میکنه. کوین خواست کوزه رو بده پشت که کاپشن رو در بیاره کورنلیا ترسید و نتونست کوزه رو بگیره.
گفت شاید مادرت نخواد تو دستهای من باشه. کوین متعجب بود. ...
من کوزه رو دستم گرفتم احساس عجیبی بود! یکباره یاد اون صحبتهایی افتادم که سالهای گذشته با اک گول داشتم.
یادمه اک گول گفت یکبار: چرا شما فکر میکنید که من ترک کنم خوشبخت میشم؟
من گفتم، خانم من نگفتم خوشبخت میشین فقط گفتم مثل امروز نخواهید بود.
از اولین مراجعه کننده ها تو برنامه متادون بود که باید ترک میکردن از نظر بیمه درمانی. که این قانون بعدها کمی آسانتر شد. اک گول از تجربه های اولیه کاری من بود.
خاطرات حرفها از ذهنم میگذشت که کوین پرسید دکتر به مامانم فکر میکنی درسته به حرفهاش درسته؟
گفتم اره...
کوزه رو از من گرفت انگار که قسمتی از خودش شده بود و گذاشت رو پاش و نگاش میکرد. اشکهاش میریخت ...
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه داستان کوین پنجشنبه ۱۲ ژانویه
کوین و کورنلیا امروز با هم برای صحبت آمدن...
صبح هنوز خورشید بیدار نبود کوین برام یک پیام فرستاد دکتر امروز هر جا هستین باید من و کورنلیا شما رو ببینیم.
من عصری وقت داشتم و اومدن دفترم.
کوین ناراحت به نظر نمیرسید و از اون جایی که کورنلیا رو میشناختم و گرگش همراش بود حدس زدم یک تصمیم اساسی باید در میان باشه. من حدس میزدم که چه خبر میتونه باشه!
کوین شروع کرد به پرسیدن. دکتر چقدر پول به من رسیده از مادرم. مبلغ ۱۷ هزار فرانک رو با مدارک بانکی بهش نشون دادم و نامه مادرش رو که خونده بود به من پس داد. و نظر من رو خواست بدونه که اگه با کورنلیا زندگی کنن باهم چطور خواهد شد.
البته من نظری ندادم به سرعت و گفتم باید باهم بررسی کنم. باید یک لیست بنویسیم که چه معایب و محاسنی خواهد داشت ...
ادامه دارد ...
ادامه داستان کوین پنجشنبه ۱۲ ژانویه
کوین و کورنلیا امروز با هم برای صحبت آمدن...
صبح هنوز خورشید بیدار نبود کوین برام یک پیام فرستاد دکتر امروز هر جا هستین باید من و کورنلیا شما رو ببینیم.
من عصری وقت داشتم و اومدن دفترم.
کوین ناراحت به نظر نمیرسید و از اون جایی که کورنلیا رو میشناختم و گرگش همراش بود حدس زدم یک تصمیم اساسی باید در میان باشه. من حدس میزدم که چه خبر میتونه باشه!
کوین شروع کرد به پرسیدن. دکتر چقدر پول به من رسیده از مادرم. مبلغ ۱۷ هزار فرانک رو با مدارک بانکی بهش نشون دادم و نامه مادرش رو که خونده بود به من پس داد. و نظر من رو خواست بدونه که اگه با کورنلیا زندگی کنن باهم چطور خواهد شد.
البته من نظری ندادم به سرعت و گفتم باید باهم بررسی کنم. باید یک لیست بنویسیم که چه معایب و محاسنی خواهد داشت ...
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....کورنلیا امروز در یک صحبت سه نفره با کوین 👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....کوین امروز 👇👇👇...با کورنلیا در یک صحبت سه نفره
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مرسی
و تو دستهای کورنلیا دقت کنید و داستان این گرگ رو براتون تعریف میکنم...
و تو دستهای کورنلیا دقت کنید و داستان این گرگ رو براتون تعریف میکنم...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه کوین ... دوشنبه ۱۶ ژانویه
کوین دوشنبه اومد و قسمت اول تنها بودیم. کوین گفت چندین مورد هست میخوام با شما در موردش صحبت کنم و یکی رفتن من به خانه کودک بود. مادرم همیشه فکر میکرد که آگه پدرم قبول حضانت میکرد من میتونستم پیش مادرم بمونم. ولی مادرم میدونست که پدرم بچه های کوچک را از نظر جنسی آزار میده و برای همین بارها جریمه پرداخت کرده بود و برای همین به اطریش رفت چون جدن ابروش در خطر بود مادرم میگفت. البته من چیزی یادم نیست که با من چیکار کرد ولی مادرم میگفت یک بار اومد خونه من رو تو وان حموم برده بود و صداهایی از خودش در میآورد و من سه سالم بود و گریه میکردم و متوجه نشده بود که مادرم برگشته. گویا مادرم این رو برای کسی تعریف کرده بود و اونها زنگ زدن به مسئولان دولت و من رو از مادرم گرفتند چون معتاد بود و به پدرم ندادن چون بچه ها رو آزار میداد. این رو مادرم بعدها به من گفت. ولی بازم دلم میخواست با بابام آشنا بشم. میخوام بدونم چطور شخصیتی هست. مامانم ازش خیلی حرف نمیزد. مامانم زیاد حرف میزد و فقط تکرار میکرد همه چیز رو وقتی میکشید. کوین خندید
و دیرتر کورنلیا اومد تا با هم در مورد با هم زندگی کردن صحبت کنیم.
همانطور که گفتم کورنلیا به خونه برنمیگرده و میخواد با کوین با هم زندگی کنن. فعلا باید ببینیم کوین چی نیاز داره برای زندگی و کورنلیا چی نیاز داره...
من به هر کدوم یک ورقه کاغذ دادم و گفتم ۱۰ نکته بنویسید که برا هر کدوم مهم باشه که چرا میخوام با دیگری زندگی کنم و چه انتظاری دارم در زندگی مشترک ...
هر دو بسیار عالی خواسته های خودشون رو برام نوشتند و زمان زیادی طول نکشید ...
من خواسته ها رو کپی کردم به هر کدوم یک برگ دادم و خواستم تا پنجشنبه در موردش فکر کنند. و پنجشنبه دوباره این موضوع رو نگاه میکنیم. البته ایشون خواسته بودم که بگن برای چی با هم زندگی میخوان بکنند.
کوین میگفت چونکورنلیا رو دوست دارم و آرامش کورنلیا به من آرامش میده.
کورنلیا گفت من میخوام با کوین زندگی کنم چون احساس میکنم میتونیم با هم و در کنار هم خوشبخت باشیم. هر دو ما تجربه های مشترک داریم و هردو ما تجربه های متفاوت که میتونه جالب باشه برای همدیگه.
من احساس میکنم کورنلیا کمسیون آرامتر شده از گذشته. کورنلیا میگه از وقتی با کوین آشنا شده احساس میکنه تحولی در درونش ایجاد شده.
کوین میگفت این حس رو من هم دارم و فکر کنم که این دوستی ما به ما نیرو میده که با نبودن مادرم بتونم کنار بیام.
و امیدوارم پدرم زنده باشه.
من شماره تلفن مادر گورنلیا را در پایان صحبت ها به کوین دادم و ازش خواستم خودش تصمیم بگیره و اگر کمکی نیاز داشت میتونه به من مراجعه کنه.
ادامه داره ....
ادامه کوین ... دوشنبه ۱۶ ژانویه
کوین دوشنبه اومد و قسمت اول تنها بودیم. کوین گفت چندین مورد هست میخوام با شما در موردش صحبت کنم و یکی رفتن من به خانه کودک بود. مادرم همیشه فکر میکرد که آگه پدرم قبول حضانت میکرد من میتونستم پیش مادرم بمونم. ولی مادرم میدونست که پدرم بچه های کوچک را از نظر جنسی آزار میده و برای همین بارها جریمه پرداخت کرده بود و برای همین به اطریش رفت چون جدن ابروش در خطر بود مادرم میگفت. البته من چیزی یادم نیست که با من چیکار کرد ولی مادرم میگفت یک بار اومد خونه من رو تو وان حموم برده بود و صداهایی از خودش در میآورد و من سه سالم بود و گریه میکردم و متوجه نشده بود که مادرم برگشته. گویا مادرم این رو برای کسی تعریف کرده بود و اونها زنگ زدن به مسئولان دولت و من رو از مادرم گرفتند چون معتاد بود و به پدرم ندادن چون بچه ها رو آزار میداد. این رو مادرم بعدها به من گفت. ولی بازم دلم میخواست با بابام آشنا بشم. میخوام بدونم چطور شخصیتی هست. مامانم ازش خیلی حرف نمیزد. مامانم زیاد حرف میزد و فقط تکرار میکرد همه چیز رو وقتی میکشید. کوین خندید
و دیرتر کورنلیا اومد تا با هم در مورد با هم زندگی کردن صحبت کنیم.
همانطور که گفتم کورنلیا به خونه برنمیگرده و میخواد با کوین با هم زندگی کنن. فعلا باید ببینیم کوین چی نیاز داره برای زندگی و کورنلیا چی نیاز داره...
من به هر کدوم یک ورقه کاغذ دادم و گفتم ۱۰ نکته بنویسید که برا هر کدوم مهم باشه که چرا میخوام با دیگری زندگی کنم و چه انتظاری دارم در زندگی مشترک ...
هر دو بسیار عالی خواسته های خودشون رو برام نوشتند و زمان زیادی طول نکشید ...
من خواسته ها رو کپی کردم به هر کدوم یک برگ دادم و خواستم تا پنجشنبه در موردش فکر کنند. و پنجشنبه دوباره این موضوع رو نگاه میکنیم. البته ایشون خواسته بودم که بگن برای چی با هم زندگی میخوان بکنند.
کوین میگفت چونکورنلیا رو دوست دارم و آرامش کورنلیا به من آرامش میده.
کورنلیا گفت من میخوام با کوین زندگی کنم چون احساس میکنم میتونیم با هم و در کنار هم خوشبخت باشیم. هر دو ما تجربه های مشترک داریم و هردو ما تجربه های متفاوت که میتونه جالب باشه برای همدیگه.
من احساس میکنم کورنلیا کمسیون آرامتر شده از گذشته. کورنلیا میگه از وقتی با کوین آشنا شده احساس میکنه تحولی در درونش ایجاد شده.
کوین میگفت این حس رو من هم دارم و فکر کنم که این دوستی ما به ما نیرو میده که با نبودن مادرم بتونم کنار بیام.
و امیدوارم پدرم زنده باشه.
من شماره تلفن مادر گورنلیا را در پایان صحبت ها به کوین دادم و ازش خواستم خودش تصمیم بگیره و اگر کمکی نیاز داشت میتونه به من مراجعه کنه.
ادامه داره ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....خواسته های کوین
۱. کار خانه تقسیم شود
۲. اجاره و خرج خانه نصف نصف شود
۳. با هم تمام مشکلات رو در تراپی صحبت کنیم
۴. تا وقتی هر دو جسمانی آماده نباشیم سکس انجام نمیشود
۵. هر کس یک اطاق جدا خواهد داشت
۶. نه کورنلیا مادر و خواهر من است و نه من پدر و برادر او
۷. کورنلیا علاقه به زندگی با من دارد تا وقتی زیر یک سقف هستیم
۸. هفته ای یکبار با هم دو ساعت در مورد موارد تراپی و قرارها صحبت میکنیم
۹. هیچ کدام به خودکشی فکر نمیکند مگر روانشناس باخبر باشد.
۱۰ زندگی کنیم و به دیگری اجازه زندگی دهیم ...
۱. کار خانه تقسیم شود
۲. اجاره و خرج خانه نصف نصف شود
۳. با هم تمام مشکلات رو در تراپی صحبت کنیم
۴. تا وقتی هر دو جسمانی آماده نباشیم سکس انجام نمیشود
۵. هر کس یک اطاق جدا خواهد داشت
۶. نه کورنلیا مادر و خواهر من است و نه من پدر و برادر او
۷. کورنلیا علاقه به زندگی با من دارد تا وقتی زیر یک سقف هستیم
۸. هفته ای یکبار با هم دو ساعت در مورد موارد تراپی و قرارها صحبت میکنیم
۹. هیچ کدام به خودکشی فکر نمیکند مگر روانشناس باخبر باشد.
۱۰ زندگی کنیم و به دیگری اجازه زندگی دهیم ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
...خواسته های کورنلیا
۱. هر شخصی مسول نظافت و تمیزی کار خود و بر حسب پلن قسمتهایی مشترک تقسیم میگردد
۲. رابطه جسمی و نزدیکی جسمی فقط در شورت آماده بودن هر دو طرف بعد از سه ماه
۳. هیچ کدام سعی در تغییر و یا تحت تاثیر گذاشتن دیگری نخواهد بود
۴. خرج ها نصف نصف میشود
۵. هر دو همیشه برای تراپی حاضر خواهیم بود. مگر تراپیست تصمیم بگیرد با یک شخص ما صحبت کند.
۶. زمان برای صحبت با هم در مورد مسایل زندگی
۷. زندگی مشترک نیاز به زمینه سازی دارد و باید هر دو تلاش کنیم
۸. من نیاز به آرامش دارم و هفته ای دو شب به کارهای شخصی خودم میپردازم.
۹. کوین آزاد است هر وقت رابطه نخواست اعلام کند.
۱۰ من آزادم هر وقت رابطه نخواستم اعلام کنم.
۱. هر شخصی مسول نظافت و تمیزی کار خود و بر حسب پلن قسمتهایی مشترک تقسیم میگردد
۲. رابطه جسمی و نزدیکی جسمی فقط در شورت آماده بودن هر دو طرف بعد از سه ماه
۳. هیچ کدام سعی در تغییر و یا تحت تاثیر گذاشتن دیگری نخواهد بود
۴. خرج ها نصف نصف میشود
۵. هر دو همیشه برای تراپی حاضر خواهیم بود. مگر تراپیست تصمیم بگیرد با یک شخص ما صحبت کند.
۶. زمان برای صحبت با هم در مورد مسایل زندگی
۷. زندگی مشترک نیاز به زمینه سازی دارد و باید هر دو تلاش کنیم
۸. من نیاز به آرامش دارم و هفته ای دو شب به کارهای شخصی خودم میپردازم.
۹. کوین آزاد است هر وقت رابطه نخواست اعلام کند.
۱۰ من آزادم هر وقت رابطه نخواستم اعلام کنم.