Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه کوین چهارشنبه ۱۱. ژانویه ۲۰۱۷
#kevin

کوین پشت سرش رو نگاه کرد با این انتظار خاص.
گفتم چیزی میخوای؛ کوین؟
گفت میخواستم ببینم پدرم، مادر اک گول کسی واقعا نیومده.
ورود کردیم به سالن یک تابوت چوبی با ارزانترین چوب و دکوراسیون و ده متر در کنارش تابوت عظیم با ابریشم مشکی و هزاران گل رز از زیر تا جلوی در برای ورود و شمع در دور برش بود.
کوین نگاه به هر دو کرد و نگاه به من و کورنلیا.
گفت فقر تا لحظه آخر پیداست...
گفتم ولی خاکستر شدن هر دو یک شکلند ...تجملات مهم نیست کوین.
در تابوت رو باز کرد و گفت ۱۰ دقیقه وقت دارین چون مراسم بعدی هستش.
چون ایشون دین نداشتن کشیش نیومده. گل نذاشتیم چون بودجه نداشتیم
و....
کوین گفت جناب مدیر. مادرم دین نداشت، شما که دین دارید. مادرم تا آخرین لحظه مالیات کلیسا میداد تو این کشور که اینطور ازش پذیرایی بشه.
یک فرم در آورد و گفت میتونید به شهر شکایت کنید با این فرم.
کوین گفت ده دقیقه ما رو با این مزخرفات بیرو کراسی نگیرید و برید بیرون. میخوام با مادرم تنها باشم.
مدیر اجرایی اونجا با اخمهای درهم طوری ما رو ترک کرد که فکر کنم کوره ادمسوزی رو ۲۹۰ درجه بیشتر کرد تا انتقام حرف کوین رو بگیره.
کوین طرف راست تابوت مادرش ایستاد و من طرف چپ و کورنلیا بالای سرش.
کوین مادرش رو ماچ کرد و گفت مامان آخرین بوسه ما در کلاس دوم بود یادته؟
مادر میدونم خوشبخت نبودی ولی انسان بودی...میدونی الان بدون گل اینجا دراز کشیدی ما گل نیاوردیم چون هیچ گلی قشنگتر از تو نیست و تو خودت تو اسمت گل داری شاید چون میدونستی غریب میمیری و بدون گلباران. نه عروسی تو مامان با گل بود نه رفتن تو از این جهان ...ولی گلهای آتش حتما تمام خاطرات تلخ رو میسوزنن و من از امروز هر روز به عشق تو یک شمع روشن میکنم که گرما رو هر حال هستی حس کنی.
مامان چیزی نمیخوای به کوین بگی؟
نمیخوای از بابام شکایت کنی؟ از موصطفی؟ از حدیجا ؟ کسی نیومده مامان. من اومدم با دکتر ستودگان و کورنلیا ... بهترین کسانی که میتونن باهات خداحافظی کنند. میدونم بقیه بخاطر تو نمیومدن و آگه میومدن بخاطر ابرو و چرندیات خودشون بود.
چقدر خوشحالم که فقط اونها یی هستند که تو رو دوست دارن بخاطر خودت.
مامان مرسی که مادر من بودی و مرسی که من رو به دنیا آوردی که تو رو بشناسم. از امروز هر لحظه زیبایی رو تجربه کردم تو رو شریک میکنم، چون از امروز تا همیشه در قلب منی.
کوین نگاه کرد به من گفت درسته دکتر! گریه نکنید. کورنلیا گریه نکن کافیه ...اک گول عاشق خنده بود! بریم بیرون تا مدیر نیومده.
ولی دوربین ها مراقب بودن و همین که از کنار تابوت آمدیم دو نفر جوان خوشپوش وارد شدن که اک گول رو به طرف آخرین ایستگاه بدرقه کنند.
ایستگاه خاکستر شدن و در حیات ابدی رفتن.
هر سه بدون گریه خارج شدیم. گویا اک گول با لباس زیبای زرد رنگش و خنده روی لبهای نازکش که کمرنگ و کمی کبود بود مارو به خنده دعوت کرده بود.
تو سالن نشستیم تا بعد از زمانی خاکستر رو توی یک گلدان به ما تحویل بدن. البته گلدان رو من بردم هدیه کردم چون ترسم از این بود که بخاطر هزینه خاکستر رو تو یک کیسه فریزر به کوین تحویل بدن‌.
یک عکس میزارم که تصوری داشته باشین. 👇👇👇

تقریبا بعد از ۴۰ دقیقه خاکستر رو تحویل ما دادن و یک شماره که توی سرای ابدی شماره گزاری شده بود ۱۸۷۰-۳۴۵-۱۲. وقتی بدنیا میایم یک شماره میگیریم و وقتی از دنیا رفتیم یک مشت خاکستر و ۹ عدد با دو خط تیره اول و آخر ما رو به هم مربوط میکنه، اینجاست که هزاران ارزش جای بازتاب داره.
کوین ورقه رو با کوزه خاکستر تحویل گرفت. از امروز میتونه خاکستر رو همراهش تو خونه نگه داره و باهاش حرف بزنه ببره مسافرت رو آب ها تو کوهها بپا شه...یکی از رسوم مردم هست.
کورنلیا پرسید میبری خونه این کوزه رو؟
کوین گفت اره؟
کورنلیا پرسید نمیترسی؟
کوین گفت تو با مادرت تو خونه هستی میترسی؟ با من هستی میترسی؟
کورنلیا گفت نه؟
کورنلیا گفت دکتر شما هم نمیترسید؟
گفتم کورنلیا از خاکستر که نمیترسم. ترس ما از یک چیز دیگه هستش نه اون شخصی که دوستش داریم و مرده.
وقتی شما عاشق یکی باشی طبیعتا از خاکسترش هم نمیترسی ...
کورنلیا گفت من تجربه ندارم ... ببخشید!
بهر حال تو راهرو که میرفتیم پای کوین گیر کرد به گوشه موکت و گرچه خیلی آرام میرفتیم ... کوزه تکانی خورد ...

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه کوین از چهارشنبه ۱۱.ژانویه

کوزه تکانی خورد و کوین خندید. گفت مامان خونه من رو دوست نداشت، میگفت این خونه رو عوض کن. حتما میخواد این رو بازم بگه.
برام جالب بود که کوین شروع کرد با مادرش زندگی کردن و قبول کردن نبودن فیزیکی اک گول رو.
ما رفتیم قدم زنان تو اون مجتمع خاکستر ها که شماره رو پیدا کنیم. بعد عکس خواهم گذاشت...
ولی صدها شماره اونجا بود. کوزه حاوی اک گول رو گذاشتیم زمین و دنبال شماره بودیم. پیدا شد. و کمی خاکستر پاشیدیم تو آون مجمع خاکستر انسانها. فکر کنم صدها نفر خاکسترش اونجا رو هم ریخته ...یک انقلاب خاکستری...
بعد اون رفتیم طرف ماشین، جالب هست که انسان دیروز امروز خاکسترش همه جا هستش... هر جا بخواد تقسیم میشه. رفتیم نزدیک محلی که اک گول دوست داشت لب دریا و خاکش رو کمی تو آب پاشیدیم که ماهی ها هم از نبودنش باخبر شن...و بعدش رفتیم طرف ماشین و یکبار دیگه کوزه تکان عجیبی خورد؛ وقتی که کوین تو ماشین سوار میشد، هر سه خندیدیم. کوین
گفت دکتر فکر کنم مامانم داره تشکر میکنه. کوین خواست کوزه رو بده پشت که کاپشن رو در بیاره کورنلیا ترسید و نتونست کوزه رو بگیره.
گفت شاید مادرت نخواد تو دستهای من باشه. کوین متعجب بود. ...
من کوزه رو دستم گرفتم احساس عجیبی بود! یکباره یاد اون صحبت‌هایی افتادم که سالهای گذشته با اک گول داشتم.
یادمه اک گول گفت یکبار: چرا شما فکر میکنید که من ترک کنم خوشبخت میشم؟
من گفتم، خانم‌ من نگفتم خوشبخت میشین فقط گفتم مثل امروز نخواهید بود.
از اولین مراجعه کننده ها تو برنامه متادون بود که باید ترک میکردن از نظر بیمه درمانی. که این قانون بعدها کمی آسانتر شد. اک گول از تجربه های اولیه کاری من بود.
خاطرات حرفها از ذهنم میگذشت که کوین پرسید دکتر به مامانم فکر میکنی درسته به حرفهاش درسته؟
گفتم اره...
کوزه رو از من گرفت انگار که قسمتی از خودش شده بود و گذاشت رو پاش و نگاش میکرد. اشکهاش میریخت ...



ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه داستان کوین پنجشنبه ۱۲ ژانویه

کوین و کورنلیا امروز با هم برای صحبت آمدن...
صبح هنوز خورشید بیدار نبود کوین برام یک پیام فرستاد دکتر امروز هر جا هستین باید من و کورنلیا شما رو ببینیم.
من عصری وقت داشتم و اومدن دفترم.
کوین ناراحت به نظر نمیرسید و از اون جایی که کورنلیا رو میشناختم و گرگش همراش بود حدس زدم یک تصمیم اساسی باید در میان باشه. من حدس میزدم که چه خبر میتونه باشه!
کوین شروع کرد به پرسیدن. دکتر چقدر پول به من رسیده از مادرم. مبلغ ۱۷ هزار فرانک رو با مدارک بانکی بهش نشون دادم و نامه مادرش رو که خونده بود به من پس داد. و نظر من رو خواست بدونه که اگه با کورنلیا زندگی کنن باهم چطور خواهد شد.
البته من نظری ندادم به سرعت و گفتم باید باهم بررسی کنم. باید یک لیست بنویسیم که چه معایب و محاسنی خواهد داشت ...



ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....کورنلیا امروز در یک صحبت سه نفره با کوین 👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....کوین امروز 👇👇👇...با کورنلیا در یک صحبت سه نفره
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مرسی
و تو دستهای کورنلیا دقت کنید و داستان این گرگ رو براتون تعریف میکنم...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin

ادامه کوین ... دوشنبه ۱۶ ژانویه

کوین دوشنبه اومد و قسمت اول تنها بودیم. کوین گفت چندین مورد هست میخوام با شما در موردش صحبت کنم و یکی رفتن من به خانه کودک بود. مادرم همیشه فکر میکرد که آگه پدرم قبول حضانت میکرد من میتونستم پیش مادرم بمونم. ولی مادرم میدونست که پدرم بچه های کوچک را از نظر جنسی آزار میده و برای همین بارها جریمه پرداخت کرده بود و برای همین به اطریش رفت چون جدن ابروش در خطر بود مادرم میگفت. البته من چیزی یادم نیست که با من چیکار کرد ولی مادرم میگفت یک بار اومد خونه من رو تو وان حموم برده بود و صداهایی از خودش در میآورد و من سه سالم بود و گریه میکردم و متوجه نشده بود که مادرم برگشته. گویا مادرم این رو برای کسی تعریف کرده بود و اونها زنگ زدن به مسئولان دولت و من رو از مادرم گرفتند چون معتاد بود و به پدرم ندادن چون بچه ها رو آزار میداد. این رو مادرم بعدها به من گفت. ولی بازم دلم میخواست با بابام آشنا بشم. میخوام بدونم چطور شخصیتی هست. مامانم ازش خیلی حرف نمیزد. مامانم زیاد حرف میزد و فقط تکرار میکرد همه چیز رو وقتی میکشید. کوین خندید

و دیرتر کورنلیا اومد تا با هم در مورد با هم زندگی کردن صحبت کنیم.
همانطور که گفتم کورنلیا به خونه برنمیگرده و میخواد با کوین با هم زندگی کنن. فعلا باید ببینیم کوین چی نیاز داره برای زندگی و کورنلیا چی نیاز داره...
من به هر کدوم یک ورقه کاغذ دادم و گفتم ۱۰ نکته بنویسید که برا هر کدوم مهم باشه که چرا میخوام با دیگری زندگی کنم و چه انتظاری دارم در زندگی مشترک ...
هر دو بسیار عالی خواسته های خودشون رو برام نوشتند و زمان زیادی طول نکشید ...
من خواسته ها رو کپی کردم به هر کدوم یک برگ دادم و خواستم تا پنجشنبه در موردش فکر کنند. و پنجشنبه دوباره این موضوع رو نگاه میکنیم. البته ایشون خواسته بودم که بگن برای چی با هم زندگی میخوان بکنند.
کوین میگفت چون‌کورنلیا رو دوست دارم و آرامش کورنلیا به من آرامش میده.
کورنلیا گفت من میخوام با کوین زندگی کنم‌ چون احساس میکنم میتونیم با هم و در کنار هم خوشبخت باشیم. هر دو ما تجربه های مشترک داریم و هردو ما تجربه های متفاوت که میتونه جالب باشه برای همدیگه.
من احساس میکنم کورنلیا کمسیون آرامتر شده از گذشته. کورنلیا میگه از وقتی با کوین آشنا شده احساس میکنه تحولی در درونش ایجاد شده.
کوین میگفت این حس رو من هم دارم و فکر کنم که این دوستی ما به ما نیرو میده که با نبودن مادرم بتونم کنار بیام.
و امیدوارم پدرم زنده باشه.
من شماره تلفن مادر گورنلیا را در پایان صحبت ها به کوین دادم و ازش خواستم خودش تصمیم بگیره و اگر کمکی نیاز داشت میتونه به من مراجعه کنه.
ادامه داره ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....خواسته های کوین
۱. کار خانه تقسیم شود
۲. اجاره و خرج خانه نصف نصف شود
۳. با هم تمام مشکلات رو در تراپی صحبت کنیم
۴. تا وقتی هر دو جسمانی آماده نباشیم سکس انجام نمی‌شود
۵. هر کس یک اطاق جدا خواهد داشت
۶. نه کورنلیا مادر و خواهر من است و نه من پدر و برادر او
۷. کورنلیا علاقه به زندگی با من دارد تا وقتی زیر یک سقف هستیم
۸. هفته ای یکبار با هم دو ساعت در مورد موارد تراپی و قرارها صحبت میکنیم
۹. هیچ کدام به خودکشی فکر نمیکند مگر روانشناس باخبر باشد.
۱۰ زندگی کنیم و به دیگری اجازه زندگی دهیم ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
...خواسته های کورنلیا
۱. هر شخصی مسول نظافت و تمیزی کار خود و بر حسب پلن قسمت‌هایی مشترک تقسیم میگردد
۲. رابطه جسمی و نزدیکی جسمی فقط در شورت آماده بودن هر دو طرف بعد از سه ماه
۳. هیچ کدام سعی در تغییر و یا تحت تاثیر گذاشتن دیگری نخواهد بود
۴. خرج ها نصف نصف میشود
۵. هر دو همیشه برای تراپی حاضر خواهیم بود. مگر تراپیست تصمیم بگیرد با یک شخص ما صحبت کند.
۶. زمان برای صحبت با هم در مورد مسایل زندگی
۷. زندگی مشترک نیاز به زمینه سازی دارد و باید هر دو تلاش کنیم
۸. من نیاز به آرامش دارم و هفته ای دو شب به کارهای شخصی خودم میپردازم.
۹. کوین آزاد است هر وقت رابطه نخواست اعلام کند.
۱۰ من آزادم هر وقت رابطه نخواستم اعلام کنم.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
......کوین سه تا فیگور یا عروسک برای خودش و مادرش و پدرش انتخاب کرد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کوین خودش مادرش و پدرش رو از نظر احساسی چیده👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کوین میگفت دلم همیشه یک برادر میخواست☝️☝️☝️
میدونستم مادرم یک روزی میره و من تنها میشم