قسمت دوم
ادامه #کارلوس
بعد از چند دقیقه سکوت و پاک کردن اشکهایش گفت متشکرم.
گفتم چرا؟ گفت چون فقط کریدا چیزی نمیگفت وقتی من گریه میکردم. ولی پدر و مادرم 7 ساله که میگن, مرد که گریه نمیکنه. مثل دخترها ضعیف نباش. و...
پرسیدم خودت چه فکر میکنی کارلوس؟
گفت من دوست دارم احساسم را بیان کنم. و بعد از چندین سال احساس کردم که اینجا چقدر امن است و چقدر احساس خوبی دارم. با اینکه اولین بار است با شما در این چهارچوب صحبت میکنم ولی گویا نزدیکتر از پدر و مادرم به من هستید. منو درک میکنید دکتر, میدونید چی میخوام بگم؟ المانیم کافیه برای بیان احساسم؟ و یک جمله پرتقالی زمزمه کرد.
من گفتم کاملا قابل درک هست کارلوس. و اینجا همیشه میتونی در مورد همه چیز و احساست حرف بزنی.
کارلوس بلند شد و از پنجره دفترم در مدرسه به بیرون نگاه کرد و گفت; دکتر وقتی از پنجره خونه کوچک صیادی خونه مادربزرگم تو روستا به بیرون نگاه میکردم همیشه دریا و خورشید رو صبح میدیدم. گاهی میدیدم مامان یولیا داره از نانوایی برمیگرده و مطمین میشدم که یولیا امروز دیگه مریض نیست و میاد بازی بیرون. اخه وقتی یولیا مریض بود داداش پدرو میرفت نون بخره. یولیا MS داشت و گاهی دردهای شدید وحشتناک داشت. گاهی من میرفتم خونه شون که فقط دستشها رو نگه دارم, اخه مامان بزرگم میگفت اگه کسی مریضه و دستش رو نگه داری دردش کم میشه. فکر کنم دکتر برا همین عاشق دستهای کوچیک یولیا بودم. هر وقت دستش رو میگرفتم, میگفت کارلوس از این به بعد هر روز خونه میمونم که تو بیای دستامو نگه داری و برام قصه شاهزاده کوچولو رو بگی. و من عاشق این داستان بودم چون فکر میکردم من اون شاهزاده هستم که به سیاره یولیا میرم.
ولی دکتر هفت سال شد که اخرین بار یولیا رو دیدم. یک روز صبح از خواب بیدار شدم فقط شش ساله بودم. اره ماه ژوئن بود. از ژوئن متنفرم گرچه تولد من و یولیا تو همون ماه بود. ما فقط نه روز تفاوت سنی داشتیم. من 9 ژوئن بودم و اون 18 ژوئن.
روز قبلش رفتم خونه یولیا که بگم فردا تولدمه و کریدا یک کیک درست میکنه و من میام پیش تو با کیک و کریدا که با هم جشن بگیریم. چون میدونم سخت هست بیای خونه ما.
از خونه یولیا تا خونه ما 63 تا پله بود دکتر و یولیا همیشه میرسید بالا زانوهاش درد داشت و من دستم رو میزاشتم رو زانوهاش و متاسف میشدم و تو دلم از خدا میخواستم که کاش یولیا زود خوب بشه و من بجاش مریض شم. اخه یولیا خیلی کوچیک و مهربون بود برای تحمل درد و من غمگین میشدم که اونهمه درد بکشه. اونقدر هم فقیر بودن که نمیتونستند یولیا رو ببرند لیزابون پیش متخصص.
مامان بزرگم میگفت لیزابون درمان میشد و تو روستا کوچیک ما یک دکتر بود و اونهم همه رو میفرستاد به شهر مجاور ما. ولی گاهی میشنیدم که این درد درمان نداره.
من یک بار به یولیا قول دادم که بزرگ شدم کار کنم و پول جمع کنم بدم بهش بره دکتر تو لیزابون. دقیقا یادمه کجا بود اینو بهش گفتم. لب اب روی یک سنگ بزرگ بازی میکردیم. و افق دریا کاملا مشخص بود و یک چیزی از دور معلوم بود. یولیا گفت کارلوس اونجا لیزابون هست مامانم میگه. من نگاهی انداختم و به نظرم با قایق پدربزرگم پارو زدن خیلی طول میکشید. ترسیدم. گفتم فکر نکنم اونجا باشه. لیزابون خیلی بزرگه حتما بهتر میدیدیم از اینجا اگه اینقدر بزرگه.
یولیا گفت مامانم میگه دعا کن خوب بشی. ولی من دعا میکنم خندم میگیره. اخه هر روز دعا میکنم ولی خوب نمیشم. یکبار از کشیش انتونی تو کلیسا پرسیدم, پدر چرا ما دعا میکنیم؟
انتونی دست منو گرفت تو دستهاش. یولیانا به من نگاه کرد و گفت ولی کارلوس دست تو رو بیشتر دوست دارم. وقتی انتونی دستم رو گرفت فکر کردم خیلی ترسیدم.
انتونی گفت دعا میکنیم تا از پدر مقدس بخوایم که ما رو ببخشه و دردهایی که بخاطر ما فرزندانش تحمل کرده رو ببخشه. من پرسیدم مگه مسیحم مثل من درد داشت؟ حتما دکتر گارمس انوقت هم نتونست کاری کنه برای مسیح.
یولیا انوقت فکر میکرد مسیح از روستای ما بود و دکتر گارمس هم بهش امپول میزد. من وقتی اومدم زوریخ دیدم اینجا هم کلیسا داره ولی اینها کاتولیک نبستند دکتر. من فکر میکردم مسیح یک برادر هم داشت که اومده بود زوریخ پیش پدر و مادرش مثل من. بعد فهمیدم که چقدر به ما از اول پدر انتونی چیزها رو مبهم گفته. شایدم من و یولیا کوچیک بودیم نفهمیدیم. شاید!
اره دکتر در مورد اون صبح میگفتم که تولدم بود 9 ژوئن از خواب بیدار شدم رفتم سر پنجره ببینم مامان یولیا میره برای نانوایی. احساس عجیبی داشتم قلبم تند تند میزد. دستهام سرد بود هیچکس تو کوچه نمیدیدم.
کریدا همه چیز رو میدونست شاید میترسید به من بگه. دیدم مامان بزرگم نون تازه پخته خونه. اغلب من کمی دلتنگ و ناراحت بودم مامان بزرگم نون تازه درست میکرد و شیر بز با عسل داغ میکرد.
ولی کیک رو ندیدم که درست کرده باشه. چون قول داده بود کیک لیمو درست کنه.
1
ادامه #کارلوس
بعد از چند دقیقه سکوت و پاک کردن اشکهایش گفت متشکرم.
گفتم چرا؟ گفت چون فقط کریدا چیزی نمیگفت وقتی من گریه میکردم. ولی پدر و مادرم 7 ساله که میگن, مرد که گریه نمیکنه. مثل دخترها ضعیف نباش. و...
پرسیدم خودت چه فکر میکنی کارلوس؟
گفت من دوست دارم احساسم را بیان کنم. و بعد از چندین سال احساس کردم که اینجا چقدر امن است و چقدر احساس خوبی دارم. با اینکه اولین بار است با شما در این چهارچوب صحبت میکنم ولی گویا نزدیکتر از پدر و مادرم به من هستید. منو درک میکنید دکتر, میدونید چی میخوام بگم؟ المانیم کافیه برای بیان احساسم؟ و یک جمله پرتقالی زمزمه کرد.
من گفتم کاملا قابل درک هست کارلوس. و اینجا همیشه میتونی در مورد همه چیز و احساست حرف بزنی.
کارلوس بلند شد و از پنجره دفترم در مدرسه به بیرون نگاه کرد و گفت; دکتر وقتی از پنجره خونه کوچک صیادی خونه مادربزرگم تو روستا به بیرون نگاه میکردم همیشه دریا و خورشید رو صبح میدیدم. گاهی میدیدم مامان یولیا داره از نانوایی برمیگرده و مطمین میشدم که یولیا امروز دیگه مریض نیست و میاد بازی بیرون. اخه وقتی یولیا مریض بود داداش پدرو میرفت نون بخره. یولیا MS داشت و گاهی دردهای شدید وحشتناک داشت. گاهی من میرفتم خونه شون که فقط دستشها رو نگه دارم, اخه مامان بزرگم میگفت اگه کسی مریضه و دستش رو نگه داری دردش کم میشه. فکر کنم دکتر برا همین عاشق دستهای کوچیک یولیا بودم. هر وقت دستش رو میگرفتم, میگفت کارلوس از این به بعد هر روز خونه میمونم که تو بیای دستامو نگه داری و برام قصه شاهزاده کوچولو رو بگی. و من عاشق این داستان بودم چون فکر میکردم من اون شاهزاده هستم که به سیاره یولیا میرم.
ولی دکتر هفت سال شد که اخرین بار یولیا رو دیدم. یک روز صبح از خواب بیدار شدم فقط شش ساله بودم. اره ماه ژوئن بود. از ژوئن متنفرم گرچه تولد من و یولیا تو همون ماه بود. ما فقط نه روز تفاوت سنی داشتیم. من 9 ژوئن بودم و اون 18 ژوئن.
روز قبلش رفتم خونه یولیا که بگم فردا تولدمه و کریدا یک کیک درست میکنه و من میام پیش تو با کیک و کریدا که با هم جشن بگیریم. چون میدونم سخت هست بیای خونه ما.
از خونه یولیا تا خونه ما 63 تا پله بود دکتر و یولیا همیشه میرسید بالا زانوهاش درد داشت و من دستم رو میزاشتم رو زانوهاش و متاسف میشدم و تو دلم از خدا میخواستم که کاش یولیا زود خوب بشه و من بجاش مریض شم. اخه یولیا خیلی کوچیک و مهربون بود برای تحمل درد و من غمگین میشدم که اونهمه درد بکشه. اونقدر هم فقیر بودن که نمیتونستند یولیا رو ببرند لیزابون پیش متخصص.
مامان بزرگم میگفت لیزابون درمان میشد و تو روستا کوچیک ما یک دکتر بود و اونهم همه رو میفرستاد به شهر مجاور ما. ولی گاهی میشنیدم که این درد درمان نداره.
من یک بار به یولیا قول دادم که بزرگ شدم کار کنم و پول جمع کنم بدم بهش بره دکتر تو لیزابون. دقیقا یادمه کجا بود اینو بهش گفتم. لب اب روی یک سنگ بزرگ بازی میکردیم. و افق دریا کاملا مشخص بود و یک چیزی از دور معلوم بود. یولیا گفت کارلوس اونجا لیزابون هست مامانم میگه. من نگاهی انداختم و به نظرم با قایق پدربزرگم پارو زدن خیلی طول میکشید. ترسیدم. گفتم فکر نکنم اونجا باشه. لیزابون خیلی بزرگه حتما بهتر میدیدیم از اینجا اگه اینقدر بزرگه.
یولیا گفت مامانم میگه دعا کن خوب بشی. ولی من دعا میکنم خندم میگیره. اخه هر روز دعا میکنم ولی خوب نمیشم. یکبار از کشیش انتونی تو کلیسا پرسیدم, پدر چرا ما دعا میکنیم؟
انتونی دست منو گرفت تو دستهاش. یولیانا به من نگاه کرد و گفت ولی کارلوس دست تو رو بیشتر دوست دارم. وقتی انتونی دستم رو گرفت فکر کردم خیلی ترسیدم.
انتونی گفت دعا میکنیم تا از پدر مقدس بخوایم که ما رو ببخشه و دردهایی که بخاطر ما فرزندانش تحمل کرده رو ببخشه. من پرسیدم مگه مسیحم مثل من درد داشت؟ حتما دکتر گارمس انوقت هم نتونست کاری کنه برای مسیح.
یولیا انوقت فکر میکرد مسیح از روستای ما بود و دکتر گارمس هم بهش امپول میزد. من وقتی اومدم زوریخ دیدم اینجا هم کلیسا داره ولی اینها کاتولیک نبستند دکتر. من فکر میکردم مسیح یک برادر هم داشت که اومده بود زوریخ پیش پدر و مادرش مثل من. بعد فهمیدم که چقدر به ما از اول پدر انتونی چیزها رو مبهم گفته. شایدم من و یولیا کوچیک بودیم نفهمیدیم. شاید!
اره دکتر در مورد اون صبح میگفتم که تولدم بود 9 ژوئن از خواب بیدار شدم رفتم سر پنجره ببینم مامان یولیا میره برای نانوایی. احساس عجیبی داشتم قلبم تند تند میزد. دستهام سرد بود هیچکس تو کوچه نمیدیدم.
کریدا همه چیز رو میدونست شاید میترسید به من بگه. دیدم مامان بزرگم نون تازه پخته خونه. اغلب من کمی دلتنگ و ناراحت بودم مامان بزرگم نون تازه درست میکرد و شیر بز با عسل داغ میکرد.
ولی کیک رو ندیدم که درست کرده باشه. چون قول داده بود کیک لیمو درست کنه.
1
کریدا با یک صدای ارام ولی لغزنده که دود سیگار رو بیرون میداد, با لحنی غمگین گفت کارلوس "او ماس بونیتو; به معنی عزیزترینم. و گاهی منو به این اسم صدا میکرد. ...بیا بشین اینجا پیشم.
یعنی بونیتو (زیبای من) لقب من بود. ولی دوست ندارم مادر و پدرم منو با این لقب گاهی صدا میکنند و این فقط برای کریدا و یولیا بود.
مامان بزرگم برا همه یک لقب میزاشت همیشه یولیا که خونه ما بود بهش میگفت نو ای وا Noiva یعنی "عروسم" و یولیا اغلب با یک خنده شیرین, که همیشه تصویرش تو ذهنم حک شده, رو لبای سرخ کوچیکش نقش میبست و گویا خنده تشکر و یا رضایت بود. شاید!
و یولیا همیشه قهقه میخندید وقتی مامان بزرگم به نانوا میگفت دماغ گوشتی چون دماغش از چوب تنور هم چاقتر بود, کریدا میگفت.
به دکتر گامس میگفت چهار چشم; چون عینک میزد و اینقدر عینکش کلفت بود که احساس میکردی چهارتا چشم به ادم نگاه میکنه.
به بقال ته کوچه میگفت پرچونه چون دوست داشت با کریدا همیشه حرف بزنه, اخه اونم زنش سالیان پیش مرده بود و کریدا میگفت, هر بار میرم سیب زمینی بخرم, پرچونه تو ذهنش منو برده کلیسا عقد کنه با لباس سفید و برگردونده خونه ولی من همیشه یک یورو گذاشتم تو ترازو پیشخان و سیب زمینی رو برداشتم و در رفتم. میدونستم صبر کنم میاد جلو و میخواد سیب زمینی رو به من بده دستم رو میگیره و از ماریانا مرحوم تعریف میکنه که با سیب زمینی معجزه میکرد وقتی گراتاین سیب زمینی درست میکرد. و دلش چقدر برای گراتاین سیب زمینی تنگ شده با یک لیوان شراب سفید و کمی رقص. ولی هیچوقت نگفت پرچونه که دلش برای ماریانا زن مرحومش تنگ شده. و منم میگفتم مردی که چونه میزنه برای شکمش و گراتاین سیب زمینی با من حتما به فکر زیر شکمشه نه من که زنم. تازه حالم از سیبیلهای نامنظمش بهم میخورد که زیرش با رنگ سیگار زرد بود.
و من هر وقت مغازه بقالی دون خوان میرفتم چشام به سبیلهاش بود که کریدا دوست نداشت. بیشتر از اونم چیزی نداشت فکر کنم. کارلوس لبخند تلخی زد.
کریدا اغلب خودش به شیطونتش میخندید و میگفت حالا پرچونه خنگ من اومدم کلیسا باهات, پدر انتونی چه خواهد گفت. من میگفتم کریدا اگه من رفتم سویس پیش انا و جورف (پدر و مادرم) تنها شدی میتونی با پرچونه ازدواج کنی. کریدا میخندید و میگفت تو بری شاید منم بیام. شاید مامانت بابات رو راضی کنه که منم بیام. تو هم رفتی به مامانت بگو. من میترسم از تنهایی و میخوام پیش تو باشم. انوقت میفهمیدم که چی میگه. اخه منم شبها از تنهایی میترسیدم. گاهی که خوابم میبرد و کریدا با همسایه ها جلوی در میشست ماهی پاک میکردن و نمکی میکردن یا باقلی و گردو پوست میگرفتند, من از خواب بیدار میشدم فقط صدا میکردم کریدا کریدا تا میومد تو اطاق و قبل از اینکه بیاد بوی ماهی نمکی قبل خودش میومد و با دستهای نمکی و نوازش شیرینش خوابم میبرد ولی اون ترس رو میفهمیدم که کریدا ازش حرف میزد. و به فاطیما زن ساتوری سگ کش کش که قصاب محله بود و این رو لقب گرفته بود یکبار میگفت این بونیتو اگه بره زوریخ من میمرم. و پیش بینی هاش درست بود دکتر.
به هر حال کریدا با صدای مهربونش گفت, بیا بشین اینجا پیشم. رفتم یش کریدا نشستم. لیوان شیر بز داغ و عسل سیاه رو با یک تیکه نان پفی داغ که هنوز بخار از توش مشام منو نوازش میداد, رو گذاشت جلوم رو میز چوبی قهوه ای اشپزخونه که هر بار لیوان رو بر میداشتم یا کمی تکیه میدام صدای نوازش اخرین تن ویالون ازش بیرون میومد. بیچاره کریدا چندین بار پایه هاش رو میخکوبی کرده بود خودش, چون نجار تو روستای بقلی بود و بعد از مرگ یوزف نجار پسرش رفت اسپانیا و مغازه هنوز خالی مونده. حتی قایق ها رو باید خودمون وصله حلبی میکردیم. گر چه کریدا خودش میز رو تعمیر کرده بود, ولی یک پایه همیشه صدا میداد. و من به اون صدا عادت داشتم و امروز میدونم که چرا کلاس موسیقی وقتی ویالون که میزنم, تو اشپزخونه پشت میز چوبی روی صندلی کنار کریدا نشستم و گاهی کریدا بلند میشه و لچک رو برمیداره موهای سفیدش رو افشون میکنه و دامن مشکی بلند خودش رو تو هوا میچرخونه و با پاهای کمی خمیده پیرش و کفش های پلاستیکی سیاه که حداقل 9 سال پوشیده بود و دیگه کفش سوراخ شده بوده و کریدا میگفت خوبه اب توش جمع نمیشه وقتی بارونیه, شروع به رقصیدن میکنه. من کریدا رو فقط با لچک سیاه و دامن سیاه دیدم و میشناختم. چون توی روستای ما وقتی کسی شوهرش میمرد باید برای همیشه سیاه بپوشه و زنها لچک سیاه میزارن. البته کریدا یکشنبه ها همیشه لچک مشکی تازه میزاشت وقتی میخواستیم به کلیسا بریم.
من عاشق بوی لچک کریدا بودم که با دود سیگار و روغن بز که اشپزی میکرد قاطی میشد و گاهی بوی نون تازه و قهوه که تو اشپزخونه میپیچید برام امنیت خاصی داشت. حس خونه بود و شاید حس اشنایی, عشق و حس وطن بود.میتونید تصور کنید دکتر؟
از خاطرات اطاق درمان; دکتر موریس ستودگان
2
یعنی بونیتو (زیبای من) لقب من بود. ولی دوست ندارم مادر و پدرم منو با این لقب گاهی صدا میکنند و این فقط برای کریدا و یولیا بود.
مامان بزرگم برا همه یک لقب میزاشت همیشه یولیا که خونه ما بود بهش میگفت نو ای وا Noiva یعنی "عروسم" و یولیا اغلب با یک خنده شیرین, که همیشه تصویرش تو ذهنم حک شده, رو لبای سرخ کوچیکش نقش میبست و گویا خنده تشکر و یا رضایت بود. شاید!
و یولیا همیشه قهقه میخندید وقتی مامان بزرگم به نانوا میگفت دماغ گوشتی چون دماغش از چوب تنور هم چاقتر بود, کریدا میگفت.
به دکتر گامس میگفت چهار چشم; چون عینک میزد و اینقدر عینکش کلفت بود که احساس میکردی چهارتا چشم به ادم نگاه میکنه.
به بقال ته کوچه میگفت پرچونه چون دوست داشت با کریدا همیشه حرف بزنه, اخه اونم زنش سالیان پیش مرده بود و کریدا میگفت, هر بار میرم سیب زمینی بخرم, پرچونه تو ذهنش منو برده کلیسا عقد کنه با لباس سفید و برگردونده خونه ولی من همیشه یک یورو گذاشتم تو ترازو پیشخان و سیب زمینی رو برداشتم و در رفتم. میدونستم صبر کنم میاد جلو و میخواد سیب زمینی رو به من بده دستم رو میگیره و از ماریانا مرحوم تعریف میکنه که با سیب زمینی معجزه میکرد وقتی گراتاین سیب زمینی درست میکرد. و دلش چقدر برای گراتاین سیب زمینی تنگ شده با یک لیوان شراب سفید و کمی رقص. ولی هیچوقت نگفت پرچونه که دلش برای ماریانا زن مرحومش تنگ شده. و منم میگفتم مردی که چونه میزنه برای شکمش و گراتاین سیب زمینی با من حتما به فکر زیر شکمشه نه من که زنم. تازه حالم از سیبیلهای نامنظمش بهم میخورد که زیرش با رنگ سیگار زرد بود.
و من هر وقت مغازه بقالی دون خوان میرفتم چشام به سبیلهاش بود که کریدا دوست نداشت. بیشتر از اونم چیزی نداشت فکر کنم. کارلوس لبخند تلخی زد.
کریدا اغلب خودش به شیطونتش میخندید و میگفت حالا پرچونه خنگ من اومدم کلیسا باهات, پدر انتونی چه خواهد گفت. من میگفتم کریدا اگه من رفتم سویس پیش انا و جورف (پدر و مادرم) تنها شدی میتونی با پرچونه ازدواج کنی. کریدا میخندید و میگفت تو بری شاید منم بیام. شاید مامانت بابات رو راضی کنه که منم بیام. تو هم رفتی به مامانت بگو. من میترسم از تنهایی و میخوام پیش تو باشم. انوقت میفهمیدم که چی میگه. اخه منم شبها از تنهایی میترسیدم. گاهی که خوابم میبرد و کریدا با همسایه ها جلوی در میشست ماهی پاک میکردن و نمکی میکردن یا باقلی و گردو پوست میگرفتند, من از خواب بیدار میشدم فقط صدا میکردم کریدا کریدا تا میومد تو اطاق و قبل از اینکه بیاد بوی ماهی نمکی قبل خودش میومد و با دستهای نمکی و نوازش شیرینش خوابم میبرد ولی اون ترس رو میفهمیدم که کریدا ازش حرف میزد. و به فاطیما زن ساتوری سگ کش کش که قصاب محله بود و این رو لقب گرفته بود یکبار میگفت این بونیتو اگه بره زوریخ من میمرم. و پیش بینی هاش درست بود دکتر.
به هر حال کریدا با صدای مهربونش گفت, بیا بشین اینجا پیشم. رفتم یش کریدا نشستم. لیوان شیر بز داغ و عسل سیاه رو با یک تیکه نان پفی داغ که هنوز بخار از توش مشام منو نوازش میداد, رو گذاشت جلوم رو میز چوبی قهوه ای اشپزخونه که هر بار لیوان رو بر میداشتم یا کمی تکیه میدام صدای نوازش اخرین تن ویالون ازش بیرون میومد. بیچاره کریدا چندین بار پایه هاش رو میخکوبی کرده بود خودش, چون نجار تو روستای بقلی بود و بعد از مرگ یوزف نجار پسرش رفت اسپانیا و مغازه هنوز خالی مونده. حتی قایق ها رو باید خودمون وصله حلبی میکردیم. گر چه کریدا خودش میز رو تعمیر کرده بود, ولی یک پایه همیشه صدا میداد. و من به اون صدا عادت داشتم و امروز میدونم که چرا کلاس موسیقی وقتی ویالون که میزنم, تو اشپزخونه پشت میز چوبی روی صندلی کنار کریدا نشستم و گاهی کریدا بلند میشه و لچک رو برمیداره موهای سفیدش رو افشون میکنه و دامن مشکی بلند خودش رو تو هوا میچرخونه و با پاهای کمی خمیده پیرش و کفش های پلاستیکی سیاه که حداقل 9 سال پوشیده بود و دیگه کفش سوراخ شده بوده و کریدا میگفت خوبه اب توش جمع نمیشه وقتی بارونیه, شروع به رقصیدن میکنه. من کریدا رو فقط با لچک سیاه و دامن سیاه دیدم و میشناختم. چون توی روستای ما وقتی کسی شوهرش میمرد باید برای همیشه سیاه بپوشه و زنها لچک سیاه میزارن. البته کریدا یکشنبه ها همیشه لچک مشکی تازه میزاشت وقتی میخواستیم به کلیسا بریم.
من عاشق بوی لچک کریدا بودم که با دود سیگار و روغن بز که اشپزی میکرد قاطی میشد و گاهی بوی نون تازه و قهوه که تو اشپزخونه میپیچید برام امنیت خاصی داشت. حس خونه بود و شاید حس اشنایی, عشق و حس وطن بود.میتونید تصور کنید دکتر؟
از خاطرات اطاق درمان; دکتر موریس ستودگان
2
Forwarded from DailyTED1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👁شروین نولاند از درمان با الکتروشوک میگوید
🗣زبان زیرنویس: فارسی | انگلیسی | ترکیش
👣جراح و نویسنده، شروین نولاند روند پیشرفت درمان با الکتروشوک به عنوان درمانی برای افسردگی شدید و مرگبار -و از جمله بیماری خود او- را تشریح میکند. سخنرانی تاثیرگذار و صمیمانهی او دربارهی آرامش، رستگاری و فرصت دوباره است.
ارجاع به صفحه سخنرانی در TED.com
#TED2001 #brain #depression #health_care #illness #medicine #mental_health #science #suicide #technology
کانال سخنرانیهای TED:
@DailyTED1
🗣زبان زیرنویس: فارسی | انگلیسی | ترکیش
👣جراح و نویسنده، شروین نولاند روند پیشرفت درمان با الکتروشوک به عنوان درمانی برای افسردگی شدید و مرگبار -و از جمله بیماری خود او- را تشریح میکند. سخنرانی تاثیرگذار و صمیمانهی او دربارهی آرامش، رستگاری و فرصت دوباره است.
ارجاع به صفحه سخنرانی در TED.com
#TED2001 #brain #depression #health_care #illness #medicine #mental_health #science #suicide #technology
کانال سخنرانیهای TED:
@DailyTED1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت سوم
#کارلوس
گفتم اره میتونم تصور کنم.
و سوال من اینه کارلوس تو این خونه که زندگی میکنی با انا و جوزف چه احساسی داری. ولی اول میخوام بدونم اون روز 9 ژوئن تولدت چه اتفاقی افتاد؟
اره دکتر من شاید هنوز قبول نکردم و برا همین داستانش به زبونم نمیاد و فکر میکنم یک روز یولیا رو تو یک خیابون شلوغ زوریخ خواهم دید.
همیشه فکر میکنم خورخه که بهترین دوستم هست, فقط منو درک میکنه چون شرایطی شبیه من داره و مهاجره.
اره به هر حال اون صبح تولدم که قرار بود کیک لیمو رو برداریم و با کریدا بریم خونه یولیا تا تولد منو جشن بگیریم, نه تنها کیکی پخته نشد بلکه تمام ارزوهای کودکانه من اون صبح به همراه اخرین پُک دود سیگار کریدا ناپدید شد. ارزوی اینکه بزرگ شم, پول جمع کنم و یولیا رو بفرستم درمون. همه اینها فقط یک رویا برام موند. حتی دعاهای پدر انتونیو هم کمک زیادی به یولیا و موندنش نکرد.
کریدا دست منو محکم گرفت تو دستهای مهربونش, که هنوز بوی سیگارش میومد, دستهاش ولی سردتر از همیشه بود و زمُختی دستهاش بهتر حس میشد, و چشماش پر از اشک بود طوریکه سفیدی اب مرواریدش دیگه بزور دیده میشد. اولش فکر کردم میخواد بگه چشمش خوب شده و بهتر میبینه. ولی کریدا میدونست چه چیزی رو میخواد بهم بگه.
گفتم ابولیتا کریدا چرا اشک تو چشات جمع شده؟ اشکال نداره کیک درست نشد. پول نداشتی لیمو بخری یا ارد. من بزرگ میشم برا تو ده تا کیک درست میکنم. کریدا از شدت نایو و مهربانی من اشکهاش ریخت رو دستم. ولی نه دلش برام سوخته بود...
گفت امروز صبح رفتم ارد بگیرم پرچونه گفت که از مارسیا زن همسایه یولیا شنیده که دیشب یولیا برای همیشه خوابید.
هنوز کلمه همیشه و خوابیده از دهن کریدا بیرون نیومده بود که من مثل مرغ سر کنده تو اشپزخونه و اطاق این ور و انور میدویدم تا در خونه رو پیدا کنم. 9 ژوین بود دکتر, هوا گرم بود, صبح زود. یادمه که فقط از 63 پله کوچه مون مثل توپ میدویدم پایین. یادمه که دمپایی ابریم که شصتش روز قبل تو فوتبال کمی پاره شده بود از پام در رفت و افتاد رو پله بیستم یا بیست و یکم شاید. و من از لج خدا پابرهنه فقط دویدم. باور میکنید اولین بار تنفر رو حس کردم؟
تو راه وقتی از کوچه کلیسا رد میشدم یادم اومدم پدربزرگم تو کلیسا تو تابوت بود, ولی ترسیدم به کلیسا برم و فقط دیدم کسی اون اطراف نیست به طرف خونه یولیا دویدم. شاید اندازه یک بازدم غمگین جلوی کوچه کلیسا موندم. ولی اولین چیزی که یادم اومد تاب جلوی کلیسا بود که دو روز قبل یولیا رو روش تاب میدادم و یولیا با پیراهن سرخش و جوراب ساق بلند سفیدش چطور رو تاب باد رو میبوسید و میخندید و عطر موهاش رو به باد میسپرد و از پشت به من نگاه میکرد و گویا میدونست اخرین بار بود که.... اون نگاهش برام همیشه زنده هست.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
1
#کارلوس
گفتم اره میتونم تصور کنم.
و سوال من اینه کارلوس تو این خونه که زندگی میکنی با انا و جوزف چه احساسی داری. ولی اول میخوام بدونم اون روز 9 ژوئن تولدت چه اتفاقی افتاد؟
اره دکتر من شاید هنوز قبول نکردم و برا همین داستانش به زبونم نمیاد و فکر میکنم یک روز یولیا رو تو یک خیابون شلوغ زوریخ خواهم دید.
همیشه فکر میکنم خورخه که بهترین دوستم هست, فقط منو درک میکنه چون شرایطی شبیه من داره و مهاجره.
اره به هر حال اون صبح تولدم که قرار بود کیک لیمو رو برداریم و با کریدا بریم خونه یولیا تا تولد منو جشن بگیریم, نه تنها کیکی پخته نشد بلکه تمام ارزوهای کودکانه من اون صبح به همراه اخرین پُک دود سیگار کریدا ناپدید شد. ارزوی اینکه بزرگ شم, پول جمع کنم و یولیا رو بفرستم درمون. همه اینها فقط یک رویا برام موند. حتی دعاهای پدر انتونیو هم کمک زیادی به یولیا و موندنش نکرد.
کریدا دست منو محکم گرفت تو دستهای مهربونش, که هنوز بوی سیگارش میومد, دستهاش ولی سردتر از همیشه بود و زمُختی دستهاش بهتر حس میشد, و چشماش پر از اشک بود طوریکه سفیدی اب مرواریدش دیگه بزور دیده میشد. اولش فکر کردم میخواد بگه چشمش خوب شده و بهتر میبینه. ولی کریدا میدونست چه چیزی رو میخواد بهم بگه.
گفتم ابولیتا کریدا چرا اشک تو چشات جمع شده؟ اشکال نداره کیک درست نشد. پول نداشتی لیمو بخری یا ارد. من بزرگ میشم برا تو ده تا کیک درست میکنم. کریدا از شدت نایو و مهربانی من اشکهاش ریخت رو دستم. ولی نه دلش برام سوخته بود...
گفت امروز صبح رفتم ارد بگیرم پرچونه گفت که از مارسیا زن همسایه یولیا شنیده که دیشب یولیا برای همیشه خوابید.
هنوز کلمه همیشه و خوابیده از دهن کریدا بیرون نیومده بود که من مثل مرغ سر کنده تو اشپزخونه و اطاق این ور و انور میدویدم تا در خونه رو پیدا کنم. 9 ژوین بود دکتر, هوا گرم بود, صبح زود. یادمه که فقط از 63 پله کوچه مون مثل توپ میدویدم پایین. یادمه که دمپایی ابریم که شصتش روز قبل تو فوتبال کمی پاره شده بود از پام در رفت و افتاد رو پله بیستم یا بیست و یکم شاید. و من از لج خدا پابرهنه فقط دویدم. باور میکنید اولین بار تنفر رو حس کردم؟
تو راه وقتی از کوچه کلیسا رد میشدم یادم اومدم پدربزرگم تو کلیسا تو تابوت بود, ولی ترسیدم به کلیسا برم و فقط دیدم کسی اون اطراف نیست به طرف خونه یولیا دویدم. شاید اندازه یک بازدم غمگین جلوی کوچه کلیسا موندم. ولی اولین چیزی که یادم اومد تاب جلوی کلیسا بود که دو روز قبل یولیا رو روش تاب میدادم و یولیا با پیراهن سرخش و جوراب ساق بلند سفیدش چطور رو تاب باد رو میبوسید و میخندید و عطر موهاش رو به باد میسپرد و از پشت به من نگاه میکرد و گویا میدونست اخرین بار بود که.... اون نگاهش برام همیشه زنده هست.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
1