کریدا با یک صدای ارام ولی لغزنده که دود سیگار رو بیرون میداد, با لحنی غمگین گفت کارلوس "او ماس بونیتو; به معنی عزیزترینم. و گاهی منو به این اسم صدا میکرد. ...بیا بشین اینجا پیشم.
یعنی بونیتو (زیبای من) لقب من بود. ولی دوست ندارم مادر و پدرم منو با این لقب گاهی صدا میکنند و این فقط برای کریدا و یولیا بود.
مامان بزرگم برا همه یک لقب میزاشت همیشه یولیا که خونه ما بود بهش میگفت نو ای وا Noiva یعنی "عروسم" و یولیا اغلب با یک خنده شیرین, که همیشه تصویرش تو ذهنم حک شده, رو لبای سرخ کوچیکش نقش میبست و گویا خنده تشکر و یا رضایت بود. شاید!
و یولیا همیشه قهقه میخندید وقتی مامان بزرگم به نانوا میگفت دماغ گوشتی چون دماغش از چوب تنور هم چاقتر بود, کریدا میگفت.
به دکتر گامس میگفت چهار چشم; چون عینک میزد و اینقدر عینکش کلفت بود که احساس میکردی چهارتا چشم به ادم نگاه میکنه.
به بقال ته کوچه میگفت پرچونه چون دوست داشت با کریدا همیشه حرف بزنه, اخه اونم زنش سالیان پیش مرده بود و کریدا میگفت, هر بار میرم سیب زمینی بخرم, پرچونه تو ذهنش منو برده کلیسا عقد کنه با لباس سفید و برگردونده خونه ولی من همیشه یک یورو گذاشتم تو ترازو پیشخان و سیب زمینی رو برداشتم و در رفتم. میدونستم صبر کنم میاد جلو و میخواد سیب زمینی رو به من بده دستم رو میگیره و از ماریانا مرحوم تعریف میکنه که با سیب زمینی معجزه میکرد وقتی گراتاین سیب زمینی درست میکرد. و دلش چقدر برای گراتاین سیب زمینی تنگ شده با یک لیوان شراب سفید و کمی رقص. ولی هیچوقت نگفت پرچونه که دلش برای ماریانا زن مرحومش تنگ شده. و منم میگفتم مردی که چونه میزنه برای شکمش و گراتاین سیب زمینی با من حتما به فکر زیر شکمشه نه من که زنم. تازه حالم از سیبیلهای نامنظمش بهم میخورد که زیرش با رنگ سیگار زرد بود.
و من هر وقت مغازه بقالی دون خوان میرفتم چشام به سبیلهاش بود که کریدا دوست نداشت. بیشتر از اونم چیزی نداشت فکر کنم. کارلوس لبخند تلخی زد.
کریدا اغلب خودش به شیطونتش میخندید و میگفت حالا پرچونه خنگ من اومدم کلیسا باهات, پدر انتونی چه خواهد گفت. من میگفتم کریدا اگه من رفتم سویس پیش انا و جورف (پدر و مادرم) تنها شدی میتونی با پرچونه ازدواج کنی. کریدا میخندید و میگفت تو بری شاید منم بیام. شاید مامانت بابات رو راضی کنه که منم بیام. تو هم رفتی به مامانت بگو. من میترسم از تنهایی و میخوام پیش تو باشم. انوقت میفهمیدم که چی میگه. اخه منم شبها از تنهایی میترسیدم. گاهی که خوابم میبرد و کریدا با همسایه ها جلوی در میشست ماهی پاک میکردن و نمکی میکردن یا باقلی و گردو پوست میگرفتند, من از خواب بیدار میشدم فقط صدا میکردم کریدا کریدا تا میومد تو اطاق و قبل از اینکه بیاد بوی ماهی نمکی قبل خودش میومد و با دستهای نمکی و نوازش شیرینش خوابم میبرد ولی اون ترس رو میفهمیدم که کریدا ازش حرف میزد. و به فاطیما زن ساتوری سگ کش کش که قصاب محله بود و این رو لقب گرفته بود یکبار میگفت این بونیتو اگه بره زوریخ من میمرم. و پیش بینی هاش درست بود دکتر.
به هر حال کریدا با صدای مهربونش گفت, بیا بشین اینجا پیشم. رفتم یش کریدا نشستم. لیوان شیر بز داغ و عسل سیاه رو با یک تیکه نان پفی داغ که هنوز بخار از توش مشام منو نوازش میداد, رو گذاشت جلوم رو میز چوبی قهوه ای اشپزخونه که هر بار لیوان رو بر میداشتم یا کمی تکیه میدام صدای نوازش اخرین تن ویالون ازش بیرون میومد. بیچاره کریدا چندین بار پایه هاش رو میخکوبی کرده بود خودش, چون نجار تو روستای بقلی بود و بعد از مرگ یوزف نجار پسرش رفت اسپانیا و مغازه هنوز خالی مونده. حتی قایق ها رو باید خودمون وصله حلبی میکردیم. گر چه کریدا خودش میز رو تعمیر کرده بود, ولی یک پایه همیشه صدا میداد. و من به اون صدا عادت داشتم و امروز میدونم که چرا کلاس موسیقی وقتی ویالون که میزنم, تو اشپزخونه پشت میز چوبی روی صندلی کنار کریدا نشستم و گاهی کریدا بلند میشه و لچک رو برمیداره موهای سفیدش رو افشون میکنه و دامن مشکی بلند خودش رو تو هوا میچرخونه و با پاهای کمی خمیده پیرش و کفش های پلاستیکی سیاه که حداقل 9 سال پوشیده بود و دیگه کفش سوراخ شده بوده و کریدا میگفت خوبه اب توش جمع نمیشه وقتی بارونیه, شروع به رقصیدن میکنه. من کریدا رو فقط با لچک سیاه و دامن سیاه دیدم و میشناختم. چون توی روستای ما وقتی کسی شوهرش میمرد باید برای همیشه سیاه بپوشه و زنها لچک سیاه میزارن. البته کریدا یکشنبه ها همیشه لچک مشکی تازه میزاشت وقتی میخواستیم به کلیسا بریم.
من عاشق بوی لچک کریدا بودم که با دود سیگار و روغن بز که اشپزی میکرد قاطی میشد و گاهی بوی نون تازه و قهوه که تو اشپزخونه میپیچید برام امنیت خاصی داشت. حس خونه بود و شاید حس اشنایی, عشق و حس وطن بود.میتونید تصور کنید دکتر؟
از خاطرات اطاق درمان; دکتر موریس ستودگان
2
یعنی بونیتو (زیبای من) لقب من بود. ولی دوست ندارم مادر و پدرم منو با این لقب گاهی صدا میکنند و این فقط برای کریدا و یولیا بود.
مامان بزرگم برا همه یک لقب میزاشت همیشه یولیا که خونه ما بود بهش میگفت نو ای وا Noiva یعنی "عروسم" و یولیا اغلب با یک خنده شیرین, که همیشه تصویرش تو ذهنم حک شده, رو لبای سرخ کوچیکش نقش میبست و گویا خنده تشکر و یا رضایت بود. شاید!
و یولیا همیشه قهقه میخندید وقتی مامان بزرگم به نانوا میگفت دماغ گوشتی چون دماغش از چوب تنور هم چاقتر بود, کریدا میگفت.
به دکتر گامس میگفت چهار چشم; چون عینک میزد و اینقدر عینکش کلفت بود که احساس میکردی چهارتا چشم به ادم نگاه میکنه.
به بقال ته کوچه میگفت پرچونه چون دوست داشت با کریدا همیشه حرف بزنه, اخه اونم زنش سالیان پیش مرده بود و کریدا میگفت, هر بار میرم سیب زمینی بخرم, پرچونه تو ذهنش منو برده کلیسا عقد کنه با لباس سفید و برگردونده خونه ولی من همیشه یک یورو گذاشتم تو ترازو پیشخان و سیب زمینی رو برداشتم و در رفتم. میدونستم صبر کنم میاد جلو و میخواد سیب زمینی رو به من بده دستم رو میگیره و از ماریانا مرحوم تعریف میکنه که با سیب زمینی معجزه میکرد وقتی گراتاین سیب زمینی درست میکرد. و دلش چقدر برای گراتاین سیب زمینی تنگ شده با یک لیوان شراب سفید و کمی رقص. ولی هیچوقت نگفت پرچونه که دلش برای ماریانا زن مرحومش تنگ شده. و منم میگفتم مردی که چونه میزنه برای شکمش و گراتاین سیب زمینی با من حتما به فکر زیر شکمشه نه من که زنم. تازه حالم از سیبیلهای نامنظمش بهم میخورد که زیرش با رنگ سیگار زرد بود.
و من هر وقت مغازه بقالی دون خوان میرفتم چشام به سبیلهاش بود که کریدا دوست نداشت. بیشتر از اونم چیزی نداشت فکر کنم. کارلوس لبخند تلخی زد.
کریدا اغلب خودش به شیطونتش میخندید و میگفت حالا پرچونه خنگ من اومدم کلیسا باهات, پدر انتونی چه خواهد گفت. من میگفتم کریدا اگه من رفتم سویس پیش انا و جورف (پدر و مادرم) تنها شدی میتونی با پرچونه ازدواج کنی. کریدا میخندید و میگفت تو بری شاید منم بیام. شاید مامانت بابات رو راضی کنه که منم بیام. تو هم رفتی به مامانت بگو. من میترسم از تنهایی و میخوام پیش تو باشم. انوقت میفهمیدم که چی میگه. اخه منم شبها از تنهایی میترسیدم. گاهی که خوابم میبرد و کریدا با همسایه ها جلوی در میشست ماهی پاک میکردن و نمکی میکردن یا باقلی و گردو پوست میگرفتند, من از خواب بیدار میشدم فقط صدا میکردم کریدا کریدا تا میومد تو اطاق و قبل از اینکه بیاد بوی ماهی نمکی قبل خودش میومد و با دستهای نمکی و نوازش شیرینش خوابم میبرد ولی اون ترس رو میفهمیدم که کریدا ازش حرف میزد. و به فاطیما زن ساتوری سگ کش کش که قصاب محله بود و این رو لقب گرفته بود یکبار میگفت این بونیتو اگه بره زوریخ من میمرم. و پیش بینی هاش درست بود دکتر.
به هر حال کریدا با صدای مهربونش گفت, بیا بشین اینجا پیشم. رفتم یش کریدا نشستم. لیوان شیر بز داغ و عسل سیاه رو با یک تیکه نان پفی داغ که هنوز بخار از توش مشام منو نوازش میداد, رو گذاشت جلوم رو میز چوبی قهوه ای اشپزخونه که هر بار لیوان رو بر میداشتم یا کمی تکیه میدام صدای نوازش اخرین تن ویالون ازش بیرون میومد. بیچاره کریدا چندین بار پایه هاش رو میخکوبی کرده بود خودش, چون نجار تو روستای بقلی بود و بعد از مرگ یوزف نجار پسرش رفت اسپانیا و مغازه هنوز خالی مونده. حتی قایق ها رو باید خودمون وصله حلبی میکردیم. گر چه کریدا خودش میز رو تعمیر کرده بود, ولی یک پایه همیشه صدا میداد. و من به اون صدا عادت داشتم و امروز میدونم که چرا کلاس موسیقی وقتی ویالون که میزنم, تو اشپزخونه پشت میز چوبی روی صندلی کنار کریدا نشستم و گاهی کریدا بلند میشه و لچک رو برمیداره موهای سفیدش رو افشون میکنه و دامن مشکی بلند خودش رو تو هوا میچرخونه و با پاهای کمی خمیده پیرش و کفش های پلاستیکی سیاه که حداقل 9 سال پوشیده بود و دیگه کفش سوراخ شده بوده و کریدا میگفت خوبه اب توش جمع نمیشه وقتی بارونیه, شروع به رقصیدن میکنه. من کریدا رو فقط با لچک سیاه و دامن سیاه دیدم و میشناختم. چون توی روستای ما وقتی کسی شوهرش میمرد باید برای همیشه سیاه بپوشه و زنها لچک سیاه میزارن. البته کریدا یکشنبه ها همیشه لچک مشکی تازه میزاشت وقتی میخواستیم به کلیسا بریم.
من عاشق بوی لچک کریدا بودم که با دود سیگار و روغن بز که اشپزی میکرد قاطی میشد و گاهی بوی نون تازه و قهوه که تو اشپزخونه میپیچید برام امنیت خاصی داشت. حس خونه بود و شاید حس اشنایی, عشق و حس وطن بود.میتونید تصور کنید دکتر؟
از خاطرات اطاق درمان; دکتر موریس ستودگان
2
Forwarded from DailyTED1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👁شروین نولاند از درمان با الکتروشوک میگوید
🗣زبان زیرنویس: فارسی | انگلیسی | ترکیش
👣جراح و نویسنده، شروین نولاند روند پیشرفت درمان با الکتروشوک به عنوان درمانی برای افسردگی شدید و مرگبار -و از جمله بیماری خود او- را تشریح میکند. سخنرانی تاثیرگذار و صمیمانهی او دربارهی آرامش، رستگاری و فرصت دوباره است.
ارجاع به صفحه سخنرانی در TED.com
#TED2001 #brain #depression #health_care #illness #medicine #mental_health #science #suicide #technology
کانال سخنرانیهای TED:
@DailyTED1
🗣زبان زیرنویس: فارسی | انگلیسی | ترکیش
👣جراح و نویسنده، شروین نولاند روند پیشرفت درمان با الکتروشوک به عنوان درمانی برای افسردگی شدید و مرگبار -و از جمله بیماری خود او- را تشریح میکند. سخنرانی تاثیرگذار و صمیمانهی او دربارهی آرامش، رستگاری و فرصت دوباره است.
ارجاع به صفحه سخنرانی در TED.com
#TED2001 #brain #depression #health_care #illness #medicine #mental_health #science #suicide #technology
کانال سخنرانیهای TED:
@DailyTED1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت سوم
#کارلوس
گفتم اره میتونم تصور کنم.
و سوال من اینه کارلوس تو این خونه که زندگی میکنی با انا و جوزف چه احساسی داری. ولی اول میخوام بدونم اون روز 9 ژوئن تولدت چه اتفاقی افتاد؟
اره دکتر من شاید هنوز قبول نکردم و برا همین داستانش به زبونم نمیاد و فکر میکنم یک روز یولیا رو تو یک خیابون شلوغ زوریخ خواهم دید.
همیشه فکر میکنم خورخه که بهترین دوستم هست, فقط منو درک میکنه چون شرایطی شبیه من داره و مهاجره.
اره به هر حال اون صبح تولدم که قرار بود کیک لیمو رو برداریم و با کریدا بریم خونه یولیا تا تولد منو جشن بگیریم, نه تنها کیکی پخته نشد بلکه تمام ارزوهای کودکانه من اون صبح به همراه اخرین پُک دود سیگار کریدا ناپدید شد. ارزوی اینکه بزرگ شم, پول جمع کنم و یولیا رو بفرستم درمون. همه اینها فقط یک رویا برام موند. حتی دعاهای پدر انتونیو هم کمک زیادی به یولیا و موندنش نکرد.
کریدا دست منو محکم گرفت تو دستهای مهربونش, که هنوز بوی سیگارش میومد, دستهاش ولی سردتر از همیشه بود و زمُختی دستهاش بهتر حس میشد, و چشماش پر از اشک بود طوریکه سفیدی اب مرواریدش دیگه بزور دیده میشد. اولش فکر کردم میخواد بگه چشمش خوب شده و بهتر میبینه. ولی کریدا میدونست چه چیزی رو میخواد بهم بگه.
گفتم ابولیتا کریدا چرا اشک تو چشات جمع شده؟ اشکال نداره کیک درست نشد. پول نداشتی لیمو بخری یا ارد. من بزرگ میشم برا تو ده تا کیک درست میکنم. کریدا از شدت نایو و مهربانی من اشکهاش ریخت رو دستم. ولی نه دلش برام سوخته بود...
گفت امروز صبح رفتم ارد بگیرم پرچونه گفت که از مارسیا زن همسایه یولیا شنیده که دیشب یولیا برای همیشه خوابید.
هنوز کلمه همیشه و خوابیده از دهن کریدا بیرون نیومده بود که من مثل مرغ سر کنده تو اشپزخونه و اطاق این ور و انور میدویدم تا در خونه رو پیدا کنم. 9 ژوین بود دکتر, هوا گرم بود, صبح زود. یادمه که فقط از 63 پله کوچه مون مثل توپ میدویدم پایین. یادمه که دمپایی ابریم که شصتش روز قبل تو فوتبال کمی پاره شده بود از پام در رفت و افتاد رو پله بیستم یا بیست و یکم شاید. و من از لج خدا پابرهنه فقط دویدم. باور میکنید اولین بار تنفر رو حس کردم؟
تو راه وقتی از کوچه کلیسا رد میشدم یادم اومدم پدربزرگم تو کلیسا تو تابوت بود, ولی ترسیدم به کلیسا برم و فقط دیدم کسی اون اطراف نیست به طرف خونه یولیا دویدم. شاید اندازه یک بازدم غمگین جلوی کوچه کلیسا موندم. ولی اولین چیزی که یادم اومد تاب جلوی کلیسا بود که دو روز قبل یولیا رو روش تاب میدادم و یولیا با پیراهن سرخش و جوراب ساق بلند سفیدش چطور رو تاب باد رو میبوسید و میخندید و عطر موهاش رو به باد میسپرد و از پشت به من نگاه میکرد و گویا میدونست اخرین بار بود که.... اون نگاهش برام همیشه زنده هست.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
1
#کارلوس
گفتم اره میتونم تصور کنم.
و سوال من اینه کارلوس تو این خونه که زندگی میکنی با انا و جوزف چه احساسی داری. ولی اول میخوام بدونم اون روز 9 ژوئن تولدت چه اتفاقی افتاد؟
اره دکتر من شاید هنوز قبول نکردم و برا همین داستانش به زبونم نمیاد و فکر میکنم یک روز یولیا رو تو یک خیابون شلوغ زوریخ خواهم دید.
همیشه فکر میکنم خورخه که بهترین دوستم هست, فقط منو درک میکنه چون شرایطی شبیه من داره و مهاجره.
اره به هر حال اون صبح تولدم که قرار بود کیک لیمو رو برداریم و با کریدا بریم خونه یولیا تا تولد منو جشن بگیریم, نه تنها کیکی پخته نشد بلکه تمام ارزوهای کودکانه من اون صبح به همراه اخرین پُک دود سیگار کریدا ناپدید شد. ارزوی اینکه بزرگ شم, پول جمع کنم و یولیا رو بفرستم درمون. همه اینها فقط یک رویا برام موند. حتی دعاهای پدر انتونیو هم کمک زیادی به یولیا و موندنش نکرد.
کریدا دست منو محکم گرفت تو دستهای مهربونش, که هنوز بوی سیگارش میومد, دستهاش ولی سردتر از همیشه بود و زمُختی دستهاش بهتر حس میشد, و چشماش پر از اشک بود طوریکه سفیدی اب مرواریدش دیگه بزور دیده میشد. اولش فکر کردم میخواد بگه چشمش خوب شده و بهتر میبینه. ولی کریدا میدونست چه چیزی رو میخواد بهم بگه.
گفتم ابولیتا کریدا چرا اشک تو چشات جمع شده؟ اشکال نداره کیک درست نشد. پول نداشتی لیمو بخری یا ارد. من بزرگ میشم برا تو ده تا کیک درست میکنم. کریدا از شدت نایو و مهربانی من اشکهاش ریخت رو دستم. ولی نه دلش برام سوخته بود...
گفت امروز صبح رفتم ارد بگیرم پرچونه گفت که از مارسیا زن همسایه یولیا شنیده که دیشب یولیا برای همیشه خوابید.
هنوز کلمه همیشه و خوابیده از دهن کریدا بیرون نیومده بود که من مثل مرغ سر کنده تو اشپزخونه و اطاق این ور و انور میدویدم تا در خونه رو پیدا کنم. 9 ژوین بود دکتر, هوا گرم بود, صبح زود. یادمه که فقط از 63 پله کوچه مون مثل توپ میدویدم پایین. یادمه که دمپایی ابریم که شصتش روز قبل تو فوتبال کمی پاره شده بود از پام در رفت و افتاد رو پله بیستم یا بیست و یکم شاید. و من از لج خدا پابرهنه فقط دویدم. باور میکنید اولین بار تنفر رو حس کردم؟
تو راه وقتی از کوچه کلیسا رد میشدم یادم اومدم پدربزرگم تو کلیسا تو تابوت بود, ولی ترسیدم به کلیسا برم و فقط دیدم کسی اون اطراف نیست به طرف خونه یولیا دویدم. شاید اندازه یک بازدم غمگین جلوی کوچه کلیسا موندم. ولی اولین چیزی که یادم اومد تاب جلوی کلیسا بود که دو روز قبل یولیا رو روش تاب میدادم و یولیا با پیراهن سرخش و جوراب ساق بلند سفیدش چطور رو تاب باد رو میبوسید و میخندید و عطر موهاش رو به باد میسپرد و از پشت به من نگاه میکرد و گویا میدونست اخرین بار بود که.... اون نگاهش برام همیشه زنده هست.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت سوم #کارلوس
در فکر تاب یولیا بودم که شنیدم کریدا داد میزنه, بونیتو کارلوس ...بونیتو برگرد کسی الان اونجا نیست.
ولی چیزی نمیتونست پاهام رو کنترل کنه حتی خودم. پاهام مثل پرهای پرستو تو باد فقط به طرف خونه یولیا پرواز میکرد.
معمولا بیست دقیقه راه بود اگه از خونه ما تا خونه یولیا پیاده میرفتم. گاهی گپ زنان با یولیا و یک بستنی قیفی تو راه میگرفتیم شاید سی دقیقه. ولی وقتی تنها از پله ها مثل سورتمه روسی میرفتم معمولا هفت دقیقه ای پایین در خونشون بودم. ولی انوقت فکر میکردم ساعتها تو راه هستم. هیچوقت فکر نمیکردم که تو دویدن ابنهمه خاطرات دوباره زنده بشن. بعد از اخرین پیچ یعنی چهل و یک پله دیگه در خونه یولیا پیدا شد. یک در چوبی زیبا که تقریبا رنگش رنگ موهای یولیا بود و وقتی باز و بسته میشد, صدایی از خودش میداد که گویا میخواد به ادم خوش امد بگه. از این تن صدا هم بارها تو کلاس ویالون استفاده کردم. معلم موزیکم بعد سه ماه تازه فهمید که این صدای در میتونه باشه. من یک تیکه موزیک درست کردم که احساس منو فقط از در خونه ما تا در خونه یولیا رو در اون روز به صدا در میاره و اخرش با صدای در خونه یولیا تموم میشه.
چون وقتی به در خونشون رسیدم, دیدم چراغ سر در خونه روشنه. اخه اون فقط وقتی تو روز روشن میزارن که روح شخص مرده راه رو بهتر ببینه ...هنوز امیدوارم بودم که.مامانش یادش رفته باشه دو چراغهای سر در رو خاموش کرده باشه و تصادفی روشن مونده. وای چقدر از اون چراغها متنفرم. تا حالا تو زوریخ از اونها رو درها ندیدم و گرنه حتما میشکوندمشون.
در خونه یولیا رو زدم. محکم و محکم با دستهای کوچیکم با تمام قدرت گویا میخواستم که یولیا بلند شه و در رو باز کنه. پدرو در رو باز کرد. پدرو از من سه سال بزرگتر بود ولی ماهیهای من همیشه از ماهیهای اون بزرگتر بودن وقتی بعد ماهیگیری با کریدا از دریا برمیگشتیم. پدرو به من نگاه کرد. سردترین نگاه یک پسر که تو عمرم دیده بودم. گفت یولیا نیست.دیگه. هست ولی حرف نمیرنه. اخه مامانم روش رو پوشونده.
میخواستم با مشت بکوبم تو صورت پدرو. نمیدونستم باید چیکار کنم. و چقدر خوب بود که دیدم کریدا از پشت منو تو اغوش گرفت و گفت بونیتو الان نمیتونی بری تو اطاق. رو سرت کلاه نیست.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
2
در فکر تاب یولیا بودم که شنیدم کریدا داد میزنه, بونیتو کارلوس ...بونیتو برگرد کسی الان اونجا نیست.
ولی چیزی نمیتونست پاهام رو کنترل کنه حتی خودم. پاهام مثل پرهای پرستو تو باد فقط به طرف خونه یولیا پرواز میکرد.
معمولا بیست دقیقه راه بود اگه از خونه ما تا خونه یولیا پیاده میرفتم. گاهی گپ زنان با یولیا و یک بستنی قیفی تو راه میگرفتیم شاید سی دقیقه. ولی وقتی تنها از پله ها مثل سورتمه روسی میرفتم معمولا هفت دقیقه ای پایین در خونشون بودم. ولی انوقت فکر میکردم ساعتها تو راه هستم. هیچوقت فکر نمیکردم که تو دویدن ابنهمه خاطرات دوباره زنده بشن. بعد از اخرین پیچ یعنی چهل و یک پله دیگه در خونه یولیا پیدا شد. یک در چوبی زیبا که تقریبا رنگش رنگ موهای یولیا بود و وقتی باز و بسته میشد, صدایی از خودش میداد که گویا میخواد به ادم خوش امد بگه. از این تن صدا هم بارها تو کلاس ویالون استفاده کردم. معلم موزیکم بعد سه ماه تازه فهمید که این صدای در میتونه باشه. من یک تیکه موزیک درست کردم که احساس منو فقط از در خونه ما تا در خونه یولیا رو در اون روز به صدا در میاره و اخرش با صدای در خونه یولیا تموم میشه.
چون وقتی به در خونشون رسیدم, دیدم چراغ سر در خونه روشنه. اخه اون فقط وقتی تو روز روشن میزارن که روح شخص مرده راه رو بهتر ببینه ...هنوز امیدوارم بودم که.مامانش یادش رفته باشه دو چراغهای سر در رو خاموش کرده باشه و تصادفی روشن مونده. وای چقدر از اون چراغها متنفرم. تا حالا تو زوریخ از اونها رو درها ندیدم و گرنه حتما میشکوندمشون.
در خونه یولیا رو زدم. محکم و محکم با دستهای کوچیکم با تمام قدرت گویا میخواستم که یولیا بلند شه و در رو باز کنه. پدرو در رو باز کرد. پدرو از من سه سال بزرگتر بود ولی ماهیهای من همیشه از ماهیهای اون بزرگتر بودن وقتی بعد ماهیگیری با کریدا از دریا برمیگشتیم. پدرو به من نگاه کرد. سردترین نگاه یک پسر که تو عمرم دیده بودم. گفت یولیا نیست.دیگه. هست ولی حرف نمیرنه. اخه مامانم روش رو پوشونده.
میخواستم با مشت بکوبم تو صورت پدرو. نمیدونستم باید چیکار کنم. و چقدر خوب بود که دیدم کریدا از پشت منو تو اغوش گرفت و گفت بونیتو الان نمیتونی بری تو اطاق. رو سرت کلاه نیست.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
2
نقش روانشناسی و مددکاری در این دوران بحرانی دشوارتر از قبل میگردد. طبیعتا در فجایا اینگونه اثر یک PTSD جمعی مانند افسردگی همه گیر و یا ناتوانی و خشم بجا خواهد ماند. البته گذشت زمان و تغییرات برای یک جمع بزرگ میتونه کمک خوبی باشه. بهترین روش برای این فاجعه ها در سیستم های بزرگ صحبت کارشناسان در میدیا هست البته به زبان قابل درک و تسکین بخش برای عموم. البته اگه سراسر دروغ نباشه و یا تهدید امیز مثل حرفهای بهرام پور در شبکه های تلویزیونی نباشه.
یکی از روشها همدردی و همدلی و عذر خواهی سران کشور از مردم هست که در ایران اصلا شناخته شده نیست و بر عکس سرکوب و اعدام و مدام اشتباه خودشون را به گردن هم میندازن تا در "گنجه عقده های عمومی" تبدیل به خشونت بشه و یا خون شهدا رو طناب چاه میکنند و مردم رو به قعر چاه میفرستند.
چون تمام این متدهای التیام بخش دولت ایران در فاجعه های طبیعی و انسانی که ناشی از ناتوانی در مدیریت, عدم باورهای ملی, مذهبی و سیاسی یکپارچه هست یک انتقال یکسویه ناتوانی up to bottom از بالا به پایین به اشکال سرکوب, کشتار و زندان با ایجاد رعب و وحشت شکل میگیره. این ناتوانی ذکر شده در مدیریت چهل سال در مردم این احساس رو القا کرده که این حق یک گروه مذهبی برای حکومت هست و انان فقط دشمن را تشخیص میدهند, در حالیکه فرزندان خود را در خانه های دشمن به میهمانی های دراز مدت میفرستند و اینطور باور مردم را نیز خدشه دار و نابود میکنند.
از مهمترین ارکان شکل گیری جامعه مفید باور مردم به قانونگزاران جامعه هست, چیزی که در جامعه ایران با دروغ و نیرنگ و رانت خواری و اختلاس و خرج های دینی برای گسترش مذهب در کشورهای همسایه و غیره سبب عدم اطمینان مردم و شکل گیری یک عقده روانی جمعی در ناخواگاه گشته که این خشونت اخیر گرچه پدیده عجیبی نیست ولی در ایران شکل تازه ای به خود گرفت. درمان عمومی این باورها نیاز به زمان طولانی و ترمیم باورها و اگاه سازی مردم دارد که این هنوز داغ خانواده های جوان از دست داده را التیام نمیبخشد و برای انها باید بانیان جنایت جوابگو باشند نه تنها کمک روانشناسان و مشاوران, چرا که بار مسیولیت را از دوش جانیان و قاتلان رژیم ها برداشته و به نحوی به دوش بیگناهان خواهیم گذاشت.
یکی از مهمترین روش های درمان در PTSD صحبت کردن در مورد اتفاقها میباشد و این چیزیست که دولت کاملا برای سوگواران و مردم ستمدیده ممنوع کرده است. بعد از جنگ جهانی دوم یکی از راههای پردازش روانی مشکلات گفتگوهای گروهی در مورد مشکلات بود. در حالیکه اینگونه تجمع در ایران نیز ممنوع گشته و این تقریبا تمام راههای گذر مردم به یک حال بهتر را مسدود کرده. از طرف دیگر عزاداری و سوگواری یکی از بهترین متد ها برای گذر از این ناراحتی هاست که در ایران با دریافت پول تیر از خانواده جوانان از دست رفته و یا دزدیدن مجروحین از کلینیک ها این مهم را هم غیر ممکن میسازند.
در کشوری که دین و مذهب با دست دراز دزدی و حکومت کند علم دست کوتاهی برای کمک به عموم خواهد داشت. و یکبار دیگر ارزش سکولاریسم و جایگاه علم مشخص میشود.
م. ستودگان
یکی از روشها همدردی و همدلی و عذر خواهی سران کشور از مردم هست که در ایران اصلا شناخته شده نیست و بر عکس سرکوب و اعدام و مدام اشتباه خودشون را به گردن هم میندازن تا در "گنجه عقده های عمومی" تبدیل به خشونت بشه و یا خون شهدا رو طناب چاه میکنند و مردم رو به قعر چاه میفرستند.
چون تمام این متدهای التیام بخش دولت ایران در فاجعه های طبیعی و انسانی که ناشی از ناتوانی در مدیریت, عدم باورهای ملی, مذهبی و سیاسی یکپارچه هست یک انتقال یکسویه ناتوانی up to bottom از بالا به پایین به اشکال سرکوب, کشتار و زندان با ایجاد رعب و وحشت شکل میگیره. این ناتوانی ذکر شده در مدیریت چهل سال در مردم این احساس رو القا کرده که این حق یک گروه مذهبی برای حکومت هست و انان فقط دشمن را تشخیص میدهند, در حالیکه فرزندان خود را در خانه های دشمن به میهمانی های دراز مدت میفرستند و اینطور باور مردم را نیز خدشه دار و نابود میکنند.
از مهمترین ارکان شکل گیری جامعه مفید باور مردم به قانونگزاران جامعه هست, چیزی که در جامعه ایران با دروغ و نیرنگ و رانت خواری و اختلاس و خرج های دینی برای گسترش مذهب در کشورهای همسایه و غیره سبب عدم اطمینان مردم و شکل گیری یک عقده روانی جمعی در ناخواگاه گشته که این خشونت اخیر گرچه پدیده عجیبی نیست ولی در ایران شکل تازه ای به خود گرفت. درمان عمومی این باورها نیاز به زمان طولانی و ترمیم باورها و اگاه سازی مردم دارد که این هنوز داغ خانواده های جوان از دست داده را التیام نمیبخشد و برای انها باید بانیان جنایت جوابگو باشند نه تنها کمک روانشناسان و مشاوران, چرا که بار مسیولیت را از دوش جانیان و قاتلان رژیم ها برداشته و به نحوی به دوش بیگناهان خواهیم گذاشت.
یکی از مهمترین روش های درمان در PTSD صحبت کردن در مورد اتفاقها میباشد و این چیزیست که دولت کاملا برای سوگواران و مردم ستمدیده ممنوع کرده است. بعد از جنگ جهانی دوم یکی از راههای پردازش روانی مشکلات گفتگوهای گروهی در مورد مشکلات بود. در حالیکه اینگونه تجمع در ایران نیز ممنوع گشته و این تقریبا تمام راههای گذر مردم به یک حال بهتر را مسدود کرده. از طرف دیگر عزاداری و سوگواری یکی از بهترین متد ها برای گذر از این ناراحتی هاست که در ایران با دریافت پول تیر از خانواده جوانان از دست رفته و یا دزدیدن مجروحین از کلینیک ها این مهم را هم غیر ممکن میسازند.
در کشوری که دین و مذهب با دست دراز دزدی و حکومت کند علم دست کوتاهی برای کمک به عموم خواهد داشت. و یکبار دیگر ارزش سکولاریسم و جایگاه علم مشخص میشود.
م. ستودگان