Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
613 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from DailyTED1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👁شروین نولاند از درمان با الکتروشوک می‌گوید

🗣زبان زیرنویس: فارسی | انگلیسی | ترکیش

👣جراح و نویسنده، شروین نولاند روند پیشرفت درمان با الکتروشوک به عنوان درمانی برای افسردگی شدید و مرگبار -و از جمله بیماری خود او- را تشریح می‌کند. سخنرانی تاثیرگذار و صمیمانه‌ی او درباره‌ی آرامش، رستگاری و فرصت دوباره است.
ارجاع به صفحه سخنرانی در TED.com

#TED2001 #brain #depression #health_care #illness #medicine #mental_health #science #suicide #technology

کانال سخنرانی‌های TED:
@DailyTED1
اگر کسی یک بار مرا فریب داد شرم بر او باد اما اگر دوباره مرا فریب داد شرم بر من باد. تا خم نشویم، کسی نمی‌تواند سوارمان شود.


مارتین لوترکینگ
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کوچه ای که کارلوس تشریح میکرد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خونه یولیا دوست دوران کودکی کارلوس
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت سوم
#کارلوس

گفتم اره میتونم تصور کنم.
و سوال من اینه کارلوس تو این خونه که زندگی میکنی با انا و جوزف چه احساسی داری. ولی اول میخوام بدونم اون روز 9 ژوئن تولدت چه اتفاقی افتاد؟

اره دکتر من شاید هنوز قبول نکردم و برا همین داستانش به زبونم نمیاد و فکر میکنم یک روز یولیا رو تو یک خیابون شلوغ زوریخ خواهم دید.
همیشه فکر میکنم خورخه که بهترین دوستم هست, فقط منو درک میکنه چون شرایطی شبیه من داره و مهاجره.

اره به هر حال اون صبح تولدم که قرار بود کیک لیمو رو برداریم و با کریدا بریم خونه یولیا تا تولد منو جشن بگیریم, نه تنها کیکی پخته نشد بلکه تمام ارزوهای کودکانه من اون صبح به همراه اخرین پُک دود سیگار کریدا ناپدید شد. ارزوی اینکه بزرگ شم, پول جمع کنم و یولیا رو بفرستم درمون. همه اینها فقط یک رویا برام موند. حتی دعاهای پدر انتونیو هم کمک زیادی به یولیا و موندنش نکرد.
کریدا دست منو محکم گرفت تو دستهای مهربونش, که هنوز بوی سیگارش میومد, دستهاش ولی سردتر از همیشه بود و زمُختی دستهاش بهتر حس میشد, و چشماش پر از اشک بود طوریکه سفیدی اب مرواریدش دیگه بزور دیده میشد. اولش فکر کردم میخواد بگه چشمش خوب شده و بهتر میبینه. ولی کریدا میدونست چه چیزی رو میخواد بهم بگه.
گفتم ابولیتا کریدا چرا اشک تو چشات جمع شده؟ اشکال نداره کیک درست نشد. پول نداشتی لیمو بخری یا ارد. من بزرگ میشم برا تو ده تا کیک درست میکنم. کریدا از شدت نایو و مهربانی من اشکهاش ریخت رو دستم. ولی نه دلش برام سوخته بود...
گفت امروز صبح رفتم ارد بگیرم پرچونه گفت که از مارسیا زن همسایه یولیا شنیده که دیشب یولیا برای همیشه خوابید.
هنوز کلمه همیشه و خوابیده از دهن کریدا بیرون نیومده بود که من مثل مرغ سر کنده تو اشپزخونه و اطاق این ور و انور میدویدم تا در خونه رو پیدا کنم. 9 ژوین بود دکتر, هوا گرم بود, صبح زود. یادمه که فقط از 63 پله کوچه مون مثل توپ میدویدم پایین. یادمه که دمپایی ابریم که شصتش روز قبل تو فوتبال کمی پاره شده بود از پام در رفت و افتاد رو پله بیستم یا بیست و یکم شاید. و من از لج خدا پابرهنه فقط دویدم. باور میکنید اولین بار تنفر رو حس کردم؟

تو راه وقتی از کوچه کلیسا رد میشدم یادم اومدم پدربزرگم تو کلیسا تو تابوت بود, ولی ترسیدم به کلیسا برم و فقط دیدم کسی اون اطراف نیست به طرف خونه یولیا دویدم. شاید اندازه یک بازدم غمگین جلوی کوچه کلیسا موندم. ولی اولین چیزی که یادم اومد تاب جلوی کلیسا بود که دو روز قبل یولیا رو روش تاب میدادم و یولیا با پیراهن سرخش و جوراب ساق بلند سفیدش چطور رو تاب باد رو میبوسید و میخندید و عطر موهاش رو به باد میسپرد و از پشت به من نگاه میکرد و گویا میدونست اخرین بار بود که.... اون نگاهش برام همیشه زنده هست.

از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان

1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت سوم #کارلوس

در فکر تاب یولیا بودم که شنیدم کریدا داد میزنه, بونیتو کارلوس ...بونیتو برگرد کسی الان اونجا نیست.
ولی چیزی نمیتونست پاهام رو کنترل کنه حتی خودم. پاهام مثل پرهای پرستو تو باد فقط به طرف خونه یولیا پرواز میکرد.
معمولا بیست دقیقه راه بود اگه از خونه ما تا خونه یولیا پیاده میرفتم. گاهی گپ زنان با یولیا و یک بستنی قیفی تو راه میگرفتیم شاید سی دقیقه. ولی وقتی تنها از پله ها مثل سورتمه روسی میرفتم معمولا هفت دقیقه ای پایین در خونشون بودم. ولی انوقت فکر میکردم ساعتها تو راه هستم. هیچوقت فکر نمیکردم که تو دویدن ابنهمه خاطرات دوباره زنده بشن. بعد از اخرین پیچ یعنی چهل و یک پله دیگه در خونه یولیا پیدا شد. یک در چوبی زیبا که تقریبا رنگش رنگ موهای یولیا بود و وقتی باز و بسته میشد, صدایی از خودش میداد که گویا میخواد به ادم خوش امد بگه. از این تن صدا هم بارها تو کلاس ویالون استفاده کردم. معلم موزیکم بعد سه ماه تازه فهمید که این صدای در میتونه باشه. من یک تیکه موزیک درست کردم که احساس منو فقط از در خونه ما تا در خونه یولیا رو در اون روز به صدا در میاره و اخرش با صدای در خونه یولیا تموم میشه.
چون وقتی به در خونشون رسیدم, دیدم چراغ سر در خونه روشنه. اخه اون فقط وقتی تو روز روشن میزارن که روح شخص مرده راه رو بهتر ببینه ...هنوز امیدوارم بودم که.مامانش یادش رفته باشه دو چراغهای سر در رو خاموش کرده باشه و تصادفی روشن مونده. وای چقدر از اون چراغها متنفرم. تا حالا تو زوریخ از اونها رو درها ندیدم و گرنه حتما میشکوندمشون.

در خونه یولیا رو زدم. محکم و محکم با دستهای کوچیکم با تمام قدرت گویا میخواستم که یولیا بلند شه و در رو باز کنه. پدرو در رو باز کرد. پدرو از من سه سال بزرگتر بود ولی ماهیهای من همیشه از ماهیهای اون بزرگتر بودن وقتی بعد ماهیگیری با کریدا از دریا برمیگشتیم. پدرو به من نگاه کرد. سردترین نگاه یک پسر که تو عمرم دیده بودم. گفت یولیا نیست.دیگه. هست ولی حرف نمیرنه. اخه مامانم روش رو پوشونده.
میخواستم با مشت بکوبم تو صورت پدرو. نمیدونستم باید چیکار کنم. و چقدر خوب بود که دیدم کریدا از پشت منو تو اغوش گرفت و گفت بونیتو الان نمیتونی بری تو اطاق. رو سرت کلاه نیست.

از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان

2
نقش روانشناسی و مددکاری در این دوران بحرانی دشوارتر از قبل میگردد. طبیعتا در فجایا اینگونه اثر یک PTSD جمعی مانند افسردگی همه گیر و یا ناتوانی و خشم بجا خواهد ماند. البته گذشت زمان و تغییرات برای یک جمع بزرگ میتونه کمک خوبی باشه. بهترین روش برای این فاجعه ها در سیستم های بزرگ صحبت کارشناسان در میدیا هست البته به زبان قابل درک و تسکین بخش برای عموم. البته اگه سراسر دروغ نباشه و یا تهدید امیز مثل حرفهای بهرام پور در شبکه های تلویزیونی نباشه.

یکی از روشها همدردی و همدلی و عذر خواهی سران کشور از مردم هست که در ایران اصلا شناخته شده نیست و بر عکس سرکوب و اعدام و مدام اشتباه خودشون را به گردن هم میندازن تا در "گنجه عقده های عمومی" تبدیل به خشونت بشه و یا خون شهدا رو طناب چاه میکنند و مردم رو به قعر چاه میفرستند.
چون تمام این متدهای التیام بخش دولت ایران در فاجعه های طبیعی و انسانی که ناشی از ناتوانی در مدیریت, عدم باورهای ملی, مذهبی و سیاسی یکپارچه هست یک انتقال یکسویه ناتوانی up to bottom از بالا به پایین به اشکال سرکوب, کشتار و زندان با ایجاد رعب و وحشت شکل میگیره. این ناتوانی ذکر شده در مدیریت چهل سال در مردم این احساس رو القا کرده که این حق یک گروه مذهبی برای حکومت هست و انان فقط دشمن را تشخیص میدهند, در حالیکه فرزندان خود را در خانه های دشمن به میهمانی های دراز مدت میفرستند و اینطور باور مردم را نیز خدشه دار و نابود میکنند.
از مهمترین ارکان شکل گیری جامعه مفید باور مردم به قانونگزاران جامعه هست, چیزی که در جامعه ایران با دروغ و نیرنگ و رانت خواری و اختلاس و خرج های دینی برای گسترش مذهب در کشورهای همسایه و غیره سبب عدم اطمینان مردم و شکل گیری یک عقده روانی جمعی در ناخواگاه گشته که این خشونت اخیر گرچه پدیده عجیبی نیست ولی در ایران شکل تازه ای به خود گرفت. درمان عمومی این باورها نیاز به زمان طولانی و ترمیم باورها و اگاه سازی مردم دارد که این هنوز داغ خانواده های جوان از دست داده را التیام نمیبخشد و برای انها باید بانیان جنایت جوابگو باشند نه تنها کمک روانشناسان و مشاوران, چرا که بار مسیولیت را از دوش جانیان و قاتلان رژیم ها برداشته و به نحوی به دوش بیگناهان خواهیم گذاشت.

یکی از مهمترین روش های درمان در PTSD صحبت کردن در مورد اتفاقها میباشد و این چیزیست که دولت کاملا برای سوگواران و مردم ستمدیده ممنوع کرده است. بعد از جنگ جهانی دوم یکی از راههای پردازش روانی مشکلات گفتگوهای گروهی در مورد مشکلات بود. در حالیکه اینگونه تجمع در ایران نیز ممنوع گشته و این تقریبا تمام راههای گذر مردم به یک حال بهتر را مسدود کرده. از طرف دیگر عزاداری و سوگواری یکی از بهترین متد ها برای گذر از این ناراحتی هاست که در ایران با دریافت پول تیر از خانواده جوانان از دست رفته و یا دزدیدن مجروحین از کلینیک ها این مهم را هم غیر ممکن میسازند.
در کشوری که دین و مذهب با دست دراز دزدی و حکومت کند علم دست کوتاهی برای کمک به عموم خواهد داشت. و یکبار دیگر ارزش سکولاریسم و جایگاه علم مشخص میشود.

م. ستودگان