Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
610 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
556 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
از موریس ستودگان

📍#جعبه_ابزار یک مددکار اجتماعی

🔑10 #مهارت_حرفه ای که هر مددکار اجتماعی نیاز دارد

مددکاری اجتماعی یک حرفه دشواریست که اغلب نیاز به یک متخصص دارد که ابزار لازم را در موقعیت مناسب بکار گیرد. روزانه باید بارها این جعبه ابزار در هم ریخته گردد و دوباره مرتب شود تا ار داشتن مهارت کافی مطمین گردیم. یا بگویم برای هر مجلسی باید لباس مناسب و کلاه مناسب آن مجلس را به تن کنیم تا مراجع را درک کنیم . مهندس، درمانگر، سرپرست کودکان، معلم، پزشک و بسیاری دیگر شاید این تصور را دارند که کارشان دشوار است اما مددکاری حرفه ای در نقش خود باید رل های متفاوتی را بازی کند. این نقش ها نیاز به یک طیف تقریبا بی حد و مرز از دانش، تخصص و تجربه مددکاری اجتماعی با طیفی از مهارتهای اجتماعی در فیلدهای متفاوت نیاز دارد. 10 ویژگی خاص که هر مددکار اجتماعی حرفه ای باید آنها را حداقل دارا باشد.

1. همدلی
همدلی توانایی همانند سازی موقتی و شناختن و درک موقعیت مراجع است. همدلی هر دو فرایند فکری و عاطفی است که باعث می شود تا دیگران مشکلات خود را راحتتر حل کنند و به آنها کمک میکند که تشخیص بهتری داشته باشند. اکثر مددکاران اجتماعی به صورت طرحواره ای متواضع هستند، همدلی یک دلیل عمده برای ورود به این حرفه است.

2. شناختن مرزها
یک مددکار اجتماعی نیز باید ظرفیت و محدودیت های خود را بشناسد و محدودیت هایی را که می تواند در طی یک دوره مشخص از زمان کاری را به پایان برساند را، بپذیرد. طبیعت این حرفه به چالش کشیدن است و می تواند همه انرژی را مصرف کند، به خصوص برای کسانی که احساس می کنند کارشان واقعا کافی و کامل نیست. ایجاد مرزها بین زندگی خصوصی و حرفه ای می تواند با ایجاد هدف و کنترل آن به پذیرش کار ما کمک کند.

3. گوش دادن فعال
توانایی به دقت گوش دادن، سوالات مربوطه و حفظ اطلاعات منتقل شده به صورت شفاهی برای حرفه مشاوره و مددکاری اجتماعی حیاتی است. این روش چگونگی ایجاد اعتماد، راه یافتن به دنیای انها و کشف جزئیات ارزشمند در مورد مراجع است و با درک اینکه هر شرایط منحصر به فرد است، کمک بزرگی در حل مشکل است.

4. برداشت اجتماعی
علاوه بر کسب و پردازش داده های کلامی، یک مددکار باید به زبان بدن، شخصیت اجتماعی، پیامدها و الگوهای فرهنگی رفتار مراجع حساس باشد. در حالی که برخی از مراجع ممکن است به وضوح نیازهای خود را بیان کنند و آماده همکاری باشند. ولی خیلی از افراد دیگر نمیتوانند نیاز خود را بطور قاطع بیان کنند. مددکار حرفه ای نیاز به یک شناخت اجتماعی از موقعیت مراجع دارد باید نقش ماما را تقبل کند و در زایش بیان نیازها همکاری کند.

5. خودآگاهی
مددکار حرفه ای به طور منظم از عملکرد خود از مراجع، رییس و همکار فید بک دریافت میکند. اما هیچ جایگزینی برای خودآگاهی وجود ندارد. قادر بودن به ارزیابی عملکرد خود و تلاش برای بهبود آن (در حالی که همچنین گرفتن نقد معتبر و مفید وجود دارد) یک مهارت ارزشمند است.

6. سازماندهی
مددکاران حرفه ای اجتماعی اغلب برای مقابله با برنامه های پر مشغله، پرونده های سنگین و کارهای قانونی میبایست برنامه ریزی مرتبی داشته باشند. مدیریت کارها و اولویت بندی جنبه های کاری و هدفگزاری می تواند کمک کند تا حداکثر زمان را در برنامه خود برای ارائه خدمات مفید به مراجعین در دسترس باشد.

7. هماهنگی
توانایی هماهنگ سازی ارتباطات و عملکرد صحیح سازمانهای مداخل برای مراجعین، نقش مهمی در کار روزانه مددکاری در ارتباط دادن مشتریان با خدمات است.

8. توانایی استدلال
یکی از راههای کمک در تغییر رفتار مراجع ، متقاعد کردن دیگر سازمانها برای ارائه خدمات مانند پوشش هزینه ها برای یک‌ دوره آموزشی جدید، برای یافتن توانایی در تغییر موقعیت است. استدلال عقلانی.

9. همکاری
همانطور که اغلب به عنوان انگیزه سازی ممکن است یک مشکل را حل کنیم، اما همکاری فعال مراجع می تواند مسیری جدید (و گاهی کارآمدتر) به یک راه حل رضایت بخش تر ارائه دهد. قادر به مذاکره بودن‌، سازش و کار با دیگران، هماهنگ سازی از اساسی ترین آیتم های همکاری در مددکاری اجتماعی است.

10. آرامش و عدم احساس فشار
شغل مددکاری اجتماعی یک حرفه ی عمیقا با ارزش است، اما میتواند یک شغل فوق العاده استرس زا باشد. برای ارضا نیازهای اجتماعی و موثر بودن در کار، ضروری است که از زمان شخصی خود با تمرکز بر روی نیازهای خود استفاده کنید. ترک محل کار یعنی بستن پرونده ها و لذت بردن از زمان اسایش خویش. و این حرفه ایست.
با توجه به ماهیت آن که ما که هستیم و چه کاری انجام می دهیم، بیشتر ویژگی ها و مهارت هایی که در اینجا مشخص شده اند به نوع شخصیت ما بستگی دارند. این مهارتها اهمیت خاصی دارند آنها را بیاموزید و مرزهای خود را برای استفاده از امکانات خود حفظ کنید، و آینده شما در این حرفه مطمئنا پر معنی و رضایت بخش خواهد بود.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۷۴
سلام من شش ساله ازدواج کردم در زندگیم مشکلات زیادی داشتیم ولی با عشقی که به همسرم داشتم اصلا برام مهم نبوده ولی در این زلزله هفت ریشتری که اومد واقعا در زندگی ماهم اومد، اونشب بعد از زلزله همسرم در صدد کمک به همه بود و ما در یک جای دیگه کنار اتیش بودیم من اونموقع بچم نه ماهه بود همراه من چن نفر دیگه دور اتیش بودن که بچه کوچیک داشتن میدیدم چطور همسراشون نوبتی بچهارو نگه میدارن که پای زنشون خسته نشه و من بتنهایی چهار ساعت بچم خوابیده بود بغلم بحدی که کم مونده بود فلج بشم خیلی ناراحت شدم اگه کار مهمم داشته باشم باید چند نفرو میفرستادم دنبالش که بیاد ببینه چی میخوام از دور وایمیساد میگفت چیه، خیییلی ناراحت شدم الانم یادش میوفتم خیلی حس بدی بود و ازون شب واقعا ازش متنفر شدم اصلا دیگه ازش خوشم نمیاد همش باهم دعوا داریم وهمش بفکر طلاقم فقط بخاطر بچم موندم و خانه پدرمم تخریبه توی چادرن وگر نه طلاق میگرفتم سر کوچکترین چیزی توی ذهن خودم خیلی خودخوری میکنم و لحظه شماری میکنم تا ازش جدا شم، واقعا نمیدونم چکار کنم زندگی خیلی خوبی داشتیم دوسندارم اینجوری شده بخاطر بچمم خیلی بیشتر ازهم فاصله گرفتیم چون تمام وقتمو برای رسیدگی به بچم گذاشتم.ممنون میشم راهنمایی کنید

@HarfBeManBot

پاسخ
درود به شما
حس بد شما به اینکه تو اون لحظه کنار اتش از شوهرتان ساپورت نشدید برام کاملا قابل درک هست. ولی یک چیز زیبا شما گفتید "همسرم در صدد کمک به همه بود" ... شاید ایشون تو شوک بودن. شاید ایشون تجربه بدی داشتند و اون تو شب یک فلش بک = برگشت خاطره بد داشتند و برخوردش بر اثر سترس بوده و شاید اون لحظه نباید ملاک قضاوت باشه. شاید دید شما و بچه سالم هستید و خوشحال بود و به فکر کمک به دیگران شد. اگه همه دور اتش جمع میشدن طبیعتا اونهایی که نیاز واقعی به کمک داشتند تنها میموندند.
شما گفتید عاشق شوهرتان بودید و سوال من این هست چرا یک شب با یک کار تمام عشق شما به تنفر تبدیل شد‌. از دید من شما در یک جای داستان زندگی شما با یک مورد مشابه برخورد کردید که هیچوقت اون موضوع رو درک نکردید و این تکانه در روز زلزله که در واقع شما هم شوک بودید شما رو به اون خاطره بد ناخودآگاه برده.
من مطمئنم اگر شما دو نفری بتونید دو ساعت پیش یک زوج درمان برین حتما این سو تفاهم از بین خواهد رفت. شما حتما الان در این موقعیت دشوار بیشتر نیاز به همراه دارید. شوهر شما یک شب شما رو با بچه تنها گذاشت اینهمه مشکلات بوجود اومد حالا تصور کنید تو این موقعیت نابسامانی و در چادر زندگی کردن و آشوب و نا امنی شما با یک بچه کاملا تنها باشید. البته هدفم فقط ابن هست که کمی بیشتر و بازتر نگاه کنید به مشکلات و شوهرتان رو با تمام اونها که دور اتش بودند و با همسرشان بغل کردن بچه ها رو تقسیم میکردند مقایسه نکنید. کلا مقایسه ها در زندگی اشتباه هستند و باعث نابودی بسیاری از رابطه ها شده.
از نظر من به یک زوج درمان مراجعه کنید چون من میبینم که شما هنوز به شوهرتان کلی احساس دارید.حس تنفر همون عشق هست ولی به روش جدید. به هر حال سرشار از حس هستید برای همسرتان چون نگفتید بی تفاوت هست همه چیز براتون. پس این نهال رو دوباره آبیاری کنید چون شما دیدید ایران کردن مثل زلزله آسون هست ولی ساختن آسون نیست و بسیار زحمت داره. برای هر مشکلی یک راه حلی هست و طلاق تنها راه حل مشکل زناشویی نیست.

حتما بیشتر فکر کنید و سوال داشتید من در خدمتم. حتما دوستانم به شما پاسخ دیگری از دید خودشون خواهند داد.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۷۳
سلام،من خانمی هستم،35ساله،عاشق همسرم شدم با هم ازدواج کردیم،قرار گذاشتیم تا پنج سال با خانوادش زندگی کنیم،منم قبول کردم چون خیلی دوستش داشتم،هرانجه گفت قبول کردم،اما بعد شش سال هرچه گفتم جدا شیم،از خانوادت قبول نکرد،چون هم کار داشت،هم شرایط جدا شدن،اما قبول نکرد،ناخواسته سال هفتم زندکیم،بچه دار شدم،به همین دلیل،چیزی نگفتم،گفت بچمون به دنیا بیاد جدا میشم ازشون،اما باز هم به قولش عمل نکرد،متاسفانه،پدرش به رحمت خدا رفتن،دیگه گفت چطور میشه مادرمو تنها بزارم،راحت نیستی برو پیش خانوادت،بعد ده سال زندکی ومشکلات خیلی سختم اومد،منم رفتم اما به خاطر،بچمون مجبور شدم برگردم،اما از انروز تا الان که پانزده ساله از زندکیم میکذرد متنفرم از همسرم خیلی خیلی،همش به اجبار زندگی میکنم،چون خانوادم از اول با ازدواجمون مخالف بودن،چیزی،از مشکلاتم اصلا بهشون نگفتم،الان همش فکر خودکشی میزنه به سرم،اما به خاطر بچم پشیمون میشم،الان به این نتیحه رسیدم،شووهرم فقط یک خدمتکار میخوادبرای مادرش،خواهراوبرادراش،هرروز میان پیش مادرشون،دیگه نمیگن مزاحم نشیم،اینم زندگی داره،به شوهرم میگم میگع،خونه پدرشونه،به خدا خستم کردن،اصلا هیجی اززندگی نفهمیدم،وقتی زلزله،میاد ارزو میکنم همه خراب بشه،تا نجاتم بشه،اما ازخودم بدم میاد که اینقدر ضعیف هستم،کمکم کنید لطفا.

@HarfBeManBot

پاسخ به شما بانو صبور

از داستان شما میشه چیزهای متفاوت دید. اینکه شما از یک طرف شوهرتان رو دوست داشتید و بر علیه تصمیم خانواده تصمیم گرفتید که از طرفی خوب هست و از طرفی الان مشکل ساز شده.

ولی اینکه شوهر شما به قولش عمل نمیکنه و یا عمل نکرد در مسائل و مشکلات فرهنگی زیاد دیده میشه.
راه حل مشکل ایشون این بود که برو پیش خانواده و شما رفتید ولی دوباره خودتون برگشتید. شاید باید ان زمان با ایشون یک قراری میزاشتید. ولی قابل درک هست که بخاطر بچه این کار رو کردید ولی خواسته های خود شما چی میشن؟

الان ۱۵ ساله که با شوهرتان هستید و پسر شما ۸ ساله هستند و به محیط اطراف کاملا عادت کردند.

از اینکه شما بنا به داده های فرهنگی و خواست شوهر ما باید با مادر ایشون زندگی کنید و دشوار هست برای شما قابل درک هست.

سوال من این هست که شما چه چیزی نیازی دارید که بتونید با تمام این سختیها زندگی رو مدیریت کنید؟

آیا در این مورد با شوهرتان صحبت کردید؟

آیا به خانواده شوهرتان گفتید با شما کار رو تقسیم کنند؟ وقتی رفت و آمد زیاد هست؟ آیا گفتید خسته شدید؟


چون خودکشی یا آرزوی مرگ بهترین راه حل مشکلات نیست از دید من بهتره که بیشتر با شوهرتان در مورد مشکلات و راه حل آنها با شخص سومی مثل مشاوره خا‌نواده صحبت کنید.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان:
:
#پیام_ناشناس

درود بی پایان
کداختصاصی ۷۸

من خانمی هستم 28 سال اهل مطالعە و دستی در قلم دارم و بیشتر از 13 سالە کە شعر و داستان و نمایشنامە و .. مینویسم، چند سالی تئاتر کار کردم، در کارای هنری، ادبی و فرهنگی فعال، لبریز از احساس و مهر و عاتفە، دید و نگاهم نسبت بە چیزهایی کە دور و برم هستن همیشە متفاوت از دیگران بودە و کلا خیلی هنری و ادبی فضای اطرافم و میبینم، مهربونم، همیشە لبخند بر لب دارم، کلا احساس و انرژی خوبی دارم،
ولی مشکل من اینە کە ازدواجی کاملا سنتی داشتم و هیچ شناخت و آگاهی از همسرم و خوانوادەش نداشتم و تا چشمام و باز کردم دیدم وارد زندگی شدم، همسر من آدم خیلی کم حرفیە، همیشە تو لاک خودشە، بی احساسە، بی توجەس، هیچ چیزی هیجان زدش نمیکنە همیشە سنگین و باوقار و پر ابهت یە جا میشینە کە آدم حتی میترسە بهشم سلام کنە، مخالف کارهای هنری من نیستش، ولی بی تفاوت و بی توجەس، من دوست دارم برای یە بارم کە شدە بهم بگە کە یە شعر برام بخون یا آهنگی و کە دوست داری برام زمزمە کن، این پیرهن خیلی بهت میاد، یا از این شعرت بیشتر لذت میبرم، دوست دارم برای یە بارم کە شدە احساسش و بروز بدە، بگە همسرم، جانم، عشقم، دوست دارم، ولی اون میگە مرد باحرف زدن عشقش و ثابت نمیکنە مرد باید عمل داشتە باشە، بە این نکتەم اشارە کنم کە کلا خوانوادگی درون گرا هستن و کم حرف حتی یە بارم نشنیدم کە بە پدر و مادرشم بگە پدر جان یا مادرجان، ولی نمیتونم بگم کە دوستش ندارم و غیر قابل تحملە اگە این و بگم قضاوت ناعادلانەیی داشتم، ولی در کل حرف من اینە کە من تشنەی محبت و توجەم و احساس میکنم الان دقیقا مثل یە گلی شدم کە مدتهاست آفتاب بهش نخوردە نمیدونم چیکار کنم کە رفتارش عوض بشە، بارها باهاش حرف زدم ولی حتی یک کلمە ازش جواب نشنیدم، واقعا فکر میکنم کم کم دارم بە تە خط میرسم اینجوری پیش برە پژمردە میشم و....

@HarfBeManBot

درود مهربانو

دقیقا مطلب شما قابل درک هست. شما به نکته خوبی اشاره کردید که همسر شما در یک خانواده ای به دنیا اومده که درون گرا هستند.
و همین درون گرایی ایشون شما رو جذب کرد چون نقطه مخالف شماست. شما یکبار به خودتون (ناخوداگاه) قول دادید که ایشون رو تغییر بدین و همین رو امروز از ما در سوال خودتون مطرح کردید.
در کل ما نمیتونیم کسی رو تغییر بدیم. ما فقط میتونیم خودمون رو تغییر بدیم. شاید باید از خودتون سوال کنید چه چیزی در بینش شما و سوژه های ذهنی و رومانس شما باید تغییر کنه که شوهرتان رو بپذیرید.
تا وقتی که شما ایشون رو نپذیرید طبیعتا ایشون نمیتونه به شما چیزی رو بده که شما نیاز دارید.
نیاز شما به این هست که ایشون به شما مهر بورزه ولی ایشون این نیاز رو حس نمیکنه. شما به ایشون اینقدر مهر میکنید که ایشون نیازی نمی بینه که متقابلا جواب بده و وجود شما برای ایشون طبیعی شده و این به این‌معنی نیست که ایشون احساس نداره. خیر ایشون نحوه ابراز احساسش با شما متفاوته و این رو باید بپذیرید.
ما نمیتونیم از کسی که هیچوقت رانندگی یاد نگرفته بخوابم پشت فرمان بشینه و بدون ترس رانندگی کنه. آنچه که ما میاموزیم از کودکی ابزار دست ما در زندگی روزمره ماست.
شما در یک جا نوشتید که حتی می ترسید له ایشون چیزی بگید چون خیلی جدی میتونه ساعتها در جایی بشینه ...
این به من درمانگر نشون میده که شما تصویری از مردها و شوهرتان دارید که باید حتما بازتاب بشه و این برای من قابل درک نیست کسی از همسرش بترسه مگر اینکه پدر خشنی داشته بوده و از نظر احساسی نتونسته به پدرش نزدیک بشه و له بلوغ عاطفی برسه.
گذشته شما در خانواده شما طرحواره هایی که به خونه شوهر آوردید با طرحواره های شوهر شما تفاوت چندانی ندارند و فقط هنوز در رابطه شما زبان مشترکی برای بیان احساس پیدا نکردید.
یکی از راههای تغییر سیستم (نه شوهر یا شما) میتونه مراجعه دو نفره شما به یک زوج درمانگر باشه و در حضور شخص سوم چیزهایی که باید در زندگی مشترک شما تغییر بکنه مطرح بشه و با هم هدفهای جدید بزارید. مطمین هستم که حس ادبی و شاعری شما میتونه یک سناریو جدید در زندگی مشترک شما به‌کمک یک درمانگر بنویسید. در آخر متافر شما از گل جالب بود‌. سوژه های فکری ما روی روان ما تاثیر میگدارتد. گل فقط نیاز به نور نداره بلکه نیاز به خاک برای ریشه دواندن و آب برای رشد داره. اگر هر یکی از اینها کم‌ باشه، گل در رشد خود دچار اختلال میشه. هر سه رو فراهم کنید تا این گل مطلوب رشد کنه و این انتخاب شماست.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان:
#پیام_ناشناس
کداختصاصی۷۹

سلام
وقتتون بخیر
من مشکل کمبود اعتماد به نفس دارم.اطرافیانم،دوستانم و همه بهم میگن خیلی خیلی خصوصیات مثبت و عالی دارم ولی خودمو واسه انجام دادن کارهام قوی نمیبینم،مثلا حتی یه امتحان ساده،درسم عالیه و خوب میخونم ولی همیشه این حس رو در ناخودآگاهم دارم که من نمیتونم.ممنون میشم راهنمایی کنید.🍁🍀

@HarfBeManBot

درود بزرگوار

نوشته شما بسیار جالب بود. نه سن و نه جنس و نه سیستم خانوادگی چیزی بیان شده.
در اولین نظر خودتون رو با مشکل اعتماد بنفس معرفی کردید. ولی جالب اینجاست که اطرافیان شما رو اینطور نمی بینند و این آسون نیست که همیشه انتظار اطرافیان رو برآورده کنید و خصوصیات مثبتتون رو فقط نشون بدین. این‌میتونه سترس زا و در دراز مدت اختلال بوجود بیاره.
در انجام چه کارهایی خودتون رو قوی نمیبینید؟
کلاس چندم هستید؟ چند بار درس خوندین و موفق شدید و چند بار موفق نشدید؟
شما به ناخودآگاه خودتون دسترسی ندارید که توش حس کنید که نمیتونید. حس کردن و فکر کردن و آرش اگاهانه هست.

من هنوز باور ندارم که اعتماد بنفس شما پایین هست یا اینکه ترس از امتحان دارید چون از کودکی مقایسه میشدید. چون اطرافیان هم شما رو مدام مقایسه میکنند و خودتون هم خودتون رو مدام در آزمایش میزارید. من بر اساس نوشته های شما میتونم حدس بزنم که شما در یک سیستم عملکرد گرا و کمی در کمال گرایی بزرگ شدید. این به معنی هست که از شما همیشه انتظار داشتند و امروز شما از خودتون انتظار دارید که خصوصیات عالی و نمره های عالی و ...داشته باشید چرا که محیط اطراف از شما انتظار داره. از دید من به عنوان مشاور پیشنهاد میکنم بیشتر به نیازهای خودتون بپردازید و نه نیازها و انتظار دیگران از شما.
سپاس
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان:

#پیام_ناشناس
کد اختصاصی۸۰
سلام من یه مشکلی با همسرم داشتم در سن خیلی کم۱۵سالگی ازدواج کردم از شهر خودمون به شهر دیگری اومدم واقعا احساس تنهایی میکردم هیچ دوستی نداشتم و در زندگی هم مشکلات زیادی داشتم پارسال خواهرم به شهرستان ما اومدن من در روستای اطراف هستم و خیلی خوشحال شدم چون یه همدمه برام ازون موقع همسرم باهام به مشکل خوردیم من تا وقتی سرم تو کار خودم باشه خونرو تمیز کنم غذا درست کنم به بچم برسم همچی خوب و ارومه فقط کافیه کوچکترین حرفی یا خواهشی داشته باشم شروع جروبحث میشه و کل شش سال گذشته خفه شده بودم الان خواهرم هست میگم بیا بریم خونشون یا باهم با اونا بریم جایی فوری واکنش منفی نشون میدن من واقعا ناراحت میشم هرچی بگم میگه همش زیر سر خواهرته یا میگه قبلا زندگیمون خیلی خوب بوده تمام مشکلمون مال خواهرته در صورتی که اون اصلا دخالتی نمیکنه خیلی خودشو میگیره واقعا ازین سکوت خسته شدم فک میکنه من چیزی نمیگم همچی خوبه درحالی که من خیلی ناراحتم اصلا نارحتیم براش مهم نیست دیگه پیش اون نارحتیمم نمیگم همشو میریزم تو خودم با خودم همش تو تنهایی حرف میزنم درددل میکنم و گریه میکنم واقعا ازین وضع خسته شدم در مورد مشکلمونم حرف بزنم فوری میگه همچی تقصیر توه تو بدی همه مشکلا تقصیر توه منم بحثو تموم میکنم لطفا راهنمایی کنید واقعا خسته شدم از طلاق میترسم و فقط بخاطر بچم تحمل میکنم، خودم ۲۳سالمه، شوهرم ۲۶، بچه ۲ساله داریم نزدیک هفت ساله ازدواج کردم

@HarfBeManBot

درود بانوی صبور و مادر جوان

مشکل شما کاملا قابل لمس و درک هست. شما وقتی که ۱۵ ساله بودید ازدواج کردید یعنی درست در سنی که باید نوجوانی رو تجربه میکردید مسیولیت زن بودن و همسر بودن به شما داده شده و شما رو به یک مرد ۱۸ ساله که حتی خودش تازه از نوجوانی به جوانی وارد شده و نیاز به تجربه داره، دادند. مطمینا هر دو شما از نظر عاطفی هنوز بلوغ کامل نرسیدید. شما که می ترسید مشکلات را بیان کنید و به درون خودتون میر یزید در حالیکه این مشکل مال شما تنها نیست مشکل خانواده کوچک شماست و ایشون که تقصیر رو به شما میدن و یا خواهرتان که جدیدا نزدیک شما شده چون این اقا بلوغ کامل نکرده ‌که تقبل مسیولیت کنه و مهارت حل مشکل ندارند چون در بیرون از سیستم دنبال ریشه مشکلات میگردند. در واقع ایشون می ترسند شما رو از دست بدن اگه خواهرتان رو مسیول تغییرات میبینند و نه اینکه شما در حال بلوغ فکری و عاطفی هستید و این وابستگی رو نمیتونید تحمل کنید. برای من کاملا قابل درک هست که فرهنگ کهنه و اشتباهه زود ازدواج کردن ها که میراث فرهنگی نسلهای گذشته هست امروز با افکار مدرن زنان در عصر ارتباطات و الکترونیک نمیتونه دراز مدت موفق باشه و همخوانی با تغییرات فرهنگی و حقوقی دیگه نداره. و این تغییرات امروز سبب مشکل در خانواده میشه.
از دید من درمانگر راههای متفاوتی میتونه برای حل مشکل شما وجود داشته باشه:
یا میتونید برای حل مشکلات فعلی پیش یک زوج درمان برین و ایشون از بیرون بشنوند که مشکل شما نیستید بلکه مشکل از سیستم و ازدواج زود و نارس شما بود که هنوز شخصیت هر دو شما شکل نگرفته بود و یا اینکه اگه ایشون نمیاد از بزرگترهای خانواده کمک بگیرید ولی به شرط اینکه مشکل رو مخفی نکنید بلکه واقعا بیان کنید.
هر چقدر شما مشکلات رو پنهان کنید و به درون خودتون بریزید به همون اندازه خطر اینکه بیماری افسردگی و روحی بگیرید از طرفی و از طرف دیگه مشکلات شما بیشتر بشه، وجود داره.

اگر این دو امکان برای شما وجود نداره برای ما بنویسید تا با همفکری شما به نکات جدیدی فکر کنیم.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان:

#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۸۱
سلام من کاربر 73هستم،متشکرم از مشاورتون ،با همسرم خیلی صحبت کردم میگه من مادرم از همه زندگی مهمتره برام،خود دانی،بقیه خواهر برادزاش هم خبر دارن،که من دوست ندارم خونه،پدریشون باشم،اما اهمیت نداره براشون،چون خودشون حاضر نیستن،از مادرشون نگهداری،کنند،فقط شوهر منه،که قبول کرده،به خدا،دلم هم براش میسوزه،میگم پیرزن،هستش،اما رعایت حالمو نمیکنن،به برادرشوهرم گفتم ،من دوست ندارم تو خونه پدریتون زندگی کنم،اما باعث شد توزندگیم بشتر اشوب شده،حقیقتا،منم میترسم طلاق بگیرم،از ایندم وحشت دارم،خیلی هم،میگم تحمل این سختیها بهتراز اینده نامعلوم هستش،اونم تو جامعه ای که ما زندگی میکنیم،فقط ترس ترس ترس ،وگرنه گفتم از شوهرم متنفرم،خیلی،دیگه طبیعی شده برام،به خدا دیگه اشکی هم ندارم که بیاد،مگه جرات دارم برم پیش مشاوره،از صبح تا شب تو خونه ام،میام تلگرام هم بدشون میاد،،متشکرم از شما بزرگواران

@HarfBeManBot

خیلی ممنون از جواب شما

من واقعا تعجبم میکنم از اینکه زنان کرد ایران این همه در مورد شهامت و شجاعتشون می شنوی ولی وقتی این موارد پیش میاد فقط ترس ترس ترس ..‌

سوال من از شما این هست.
درسته شوهر شما فعلا میگه مادر من از همه چیز مهمتره. و قبول دارم که شما دلسوزید و میخواین از پیر زن مراقبت کنید و از طلاق هم می ترسید چون آینده نامعلومه.
اما چطور به نفرت عادت کردید؟
محتوی زندگی شما چیه؟
چه چیزی به شما دلخوشی برای زندگی میده؟
فکر میکنید اگه برین مشاوره چه اتفاقی میفته؟ اگه از شوهرتان بخواین بیاد با شما مشاوره چه خواهد گفت؟
اگر مادر شما فوت کنه، زندگی شما بهتر خواهد شد؟ انوقت دوباره شوهرتان رو دوست خواهید داشت؟
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان:

#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۸۲
سلام بنده خانمی 30ساله هستم با شهوت خیلی زیاد ،حتی این شهوت باعث شده به شوهرم خیانت کنم چندین بار ،حالا دیگه متنفرم از خودم میخوام خود کشی کنم حالم خیلی بده لطفا راهنمایی م کنید ،رابطه جنسی شوهرم حد معمولی هست

@HarfBeManBot

درود به شما

چه مقیاسی برای اندازه گیری شهوت وجود داره؟
حد معمولی رابطه جنسی چقدر هست؟

نیاز جنسی یکی از نیازهای اساسی ما هست. اگر این نیاز شما در رابطه با شوهر شما برطرف نشده و شما هم نتوانستید و نخواستید کنترلش کنید دست به ارضای اون خارج از رابطه زناشویی زدید. شاید این تفکر شما کمکی به نجات رابطه زناشویی شما بود که از بین نره...
چرا از خودتون متنفرید؟ آیا احساس گناه میکنید؟
فکر میکنید چه چیزی با خودکشی بهتر میشه؟ این راه حل مشکل شماست؟

شما اگه واقعا میخواین به چیزی پایان بدین میتونید با یک روانپزشک مشورت کنید و تحت درمان دارویی و روانکاوی مشکل تنوع طلبی رو نگاه کنید تا از زندگی با شوهرتان لذت ببرید و راههایی برای بیشتر کردن رابطه جنسی شما با ایشان به کمک سکسولوژی پیدا کنید.

خودکشی درمان مشکلات نیست.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان:

کد اختصاصی۸۳

سلام شاگرد اول کلاس و منطقه بودم
سال اول کنکور رو به خاطر اضطراب زیاد باختم خیلی بهم برخورد و دیگه اصلا شرکت نکردم من منتظر روانشناسی بالینی تهران بودم همون سال برای خواهر کوچیکتر از خودم خواستگار اومد شوکه شدم هنوز هیجده ساله بودم که احساس می کردم از عرش به فرش افتادم. که چرا منو ندیدن هر چند خواهرمم جواب رد داد، اما من چند سال تو این فکر بودم . روابط عمومی خیلی خوبی دارم قیافه ی خوبی هم دارم به گفته دیگران،سال نو ودو ازدواج کردم با مردی که از لحاظ ظاهری اصلا به هم نمی آمدیم اما عقده ای بود و اصلا دوسم نداشت می گفت من همین جوریم سرد سرد، روابط جنسی هم خیلی کم . اصلا نگامم نمی کرد یک سال رو به امید اینکه روزی خوب میشه گذروندم اما روز به روز بدتر میشد ازش جدا شدم سه سالی میشه کاری کرد با هام که فکر می کنم اصلا وجود خارجی ندارم تو اینه خودم رو میدیم اصلا زشت نبودم اما اون اینجوری منو میدید فک کنم، مثل همسایه ی غریبه باهام رفتار می کرد. اعتماد به نفس م رو کلا از دست دادم منفی نگر و منفی بافت شدم اصلا به خودم نمی رسم پس انداز می کنم که بعدها محتاج کسی نشم... چیکار کنم روحیه م بهتر بشه.

پاسخ ما:
درود بانو
چندین اصل مهم در این پیام شماست.

اول باورهای شما: کنکور قبول نشدم...
برای خواهرم خواستگار اومد ...
زیبا و خوب هستم دیگران میگن...
شوهرم منو نابود کرد....
دارم پول جمع میکنم....

همه اینها نشون میده که شما انتظاراتی از خودتون دارید که واقع بینانه نیستند. خودتون رو مدام در رقابت میبینید حتی با خواهر خودتون (حس برتر بینی) و با کسی ازدواج کردید که از دید من مثل یک فرار بود از سیستم خانوادگی (رقابت و ثابت کردن به دیگران و اضطراب تنها ماندن) و در آخر فکر میکنید که شوهرتان اعتماد بنفس شما رو نابود کرد‌ در واقع از اول داستان شما اعتماد به نفس کاذب داشتید و به همسری برخورد کردید که احتمالا شبیه شما بوده و بنا به گفته های شما خودشیفته بود و زیبایی شما رو انکار میکرد تا جایی که ساختار باورهای شما رو شکست و شما دوباره مجبور به فرار شدید...

از دید من درمانگر، شما نیاز فوری به روانشناس دارین تا بتونید اولا گذشته ها رو ویرایش کنید و یک تصویر سالم از خودتون بسازید و خودتون رو بپذیرید با تواناییها و ناتوانی های شما تا بتونید وارد یک رابطه سالم بشین.
💫💫💫💫

دوستان جدید که به کانال پیوستند خوش امدید. 🌹

اگه سوالی در هر موردی هست حتما تو پی وی در خدمتم. فقط شماره کیس رو ذکر کنید.
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 pinned «💫💫💫💫 دوستان جدید که به کانال پیوستند خوش امدید. 🌹 اگه سوالی در هر موردی هست حتما تو پی وی در خدمتم. فقط شماره کیس رو ذکر کنید.»
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💫💫💫💫

مرگهای متفاوتی وجود دارند اما بدترین آن زندگی بدون امید و هدف است.

م. ستودگان💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
📍 #روان_شناسی چیست

روان شناسی علمی است که به بررسی علمی #رفتار و #فرآیندهای_ذهنی می‌پردازد.
🔑منظور از «رفتار» در روان شناسی ، آن دسته از فعالیت‌های جاندار است که بوسیله یک جاندار دیگر یا با دستگاه‌های آزمایشگاهی قابل مشاهده است.

🔑 منظور از «فرآیندهای ذهنی» یعنی آن دسته از فعالیت‌های جاندار که قابل مشاهده مستقیم نیست، ولی می‌توان آن را از روی آثارش در رفتار فرد استنباط کرد.

👈 نمونه‌هایی از رفتار عبارتند از : مطالعه کردن ، راه رفتن، غذا خوردن، دوست داشتن، صحبت کردن ، ورزش کردن ، خوابیدن ، حرف زدن در خواب، گره کردن مشتها و ...

👈 نمونه‌هایی از فرآیندهای ذهنی عبارتند از : حل مسئله ، سبک تفکر ، تغییرات مربوط به حافظه و یادگیری ، ادراک و ...

📌بخشهای مهم و اساسی در روانشناسی:

۱-#تشخیص diagnosis

۲-#فرآوانی- #بسامد frequency

۳- #پریشانی - #ناراحتی distress

۴- #حاکی از -#نشانگر indicative of

۵- #سیستم زندگی system

📌نکات اساسی که با آن در بسیاری موارد روبرو هستیم

۱- #عزت_نفس self-esteem
عزت نفس نشان دهنده ارزیابی احساسی کلی ذهنی فرد از ارزش خود میباشد. این تصمیم فردی به عنوان یک نگرش نسبت به خود است.

۲- #اعتماد_بنفس self-confidence
مفهوم اعتماد به نفس معمولا به عنوان اطمینان خود در قضاوت فردی، توانایی، قدرت و غیره مورد استفاده قرار می گیرد. اعتماد به نفس از تجربه هایی که فعالیت های خاصی تجربه می شوند افزایش میابد.

۳. #افسردگی Depression

افسردگی یا خمودگی روحی
حدود 20٪ از جمعیت حداقل یک بار در زندگی خود دچار یک نوع افسردگی میگردند و از ان رنج می برند. افسردگی عمیقا کل شخص را در احساسات، تفکر، رفتار و عملکرد های بدن تغییر می دهد.

اختلال دیگری که با تغییرات شدید خلق مرتبط است اختلال #دوقطبیbipolar disorder است که قبلا به عنوان بیماری افسردگی مانی شناخته شده است. کسانی که مبتلا به حالت افسردگی و هیپومانیا یا مانیک هستند، از این‌ حالات رنج می برند.
نشانه های افسردگی
خلق پایین غیر وابسته به شرایط، خلأ درونی و بی حسی، از دست دادن علاقه یا لذت بردن از فعالیت هایی که معمولا لذت بخش بودند، کاهش درایو و یا افزایش خستگی

۴. #وسواس OCD (obsessive compulsive disorder)
اختلال وسواسی اجباری #(OCD) یک اختلال روانشناختی است که بر روی افراد در تمام سنین و حوادث زندگی تأثیر می گذارد و زمانی اتفاق می افتد که فرد در یک چرخه وسواس و اجبار قرار گیرد. وسوسه ها ناخواسته، افکار مزاحم، تصاویر و یا اصرار هایی است که موجب شدت احساسات مضطرب می شوند.

ستودگان +Think💫
Forwarded from اتچ بات
دکتر موریس ستودگان
علل و درمان تنوع طلبی جنسی💫
قسمت اول
Forwarded from اتچ بات
دکتر موریس ستودگان
علل و درمان تنوع طلبی جنسی💫
قسمت دوم
Forwarded from اتچ بات
دکتر موریس ستودگان‌
خلاقیت و خصوصیات افراد خلاق و پرورش آن
بهترین پیشنهاد راه حل گرایی: ساخت راه حلها به همراه مراجع به جای تحلیل طولانی مشکلات او.

ستودگان 💫
Forwarded from Deleted Account
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۹۱

سلام مرد ۳۴ ساله و ۵ ساله ازدواج کردم همسرم ۲۱سال سن دارن و لاغر اندام هستن ومن توی رابطه ی جنسی با همسرم دوست دارم تحقیر بشم ومن به عنوان برده ایشون باشم و فانتزی هایی دارم که دوس دارم ایشون انجام بدن که قبول نمیکنن و تقریبا شاید ۶ ماهی میشه که خود ارضایی دارم و زنم اینو میدونه سوال ؛آیا من بیمارم و باید درمان بشم یا همسرم باید به علایق من احترام بزارن و فانتزی هامو انجام بدن اگه سکس تراپ هم باشه حاضرم مراجعه کنم چون تو زندگی خیلی تاثیر گذاشته در ضمن همسرم تا حدی انجام میدن ولی میگن انتظاراتت خیلی بالاست ومن نمیتونم انجام‌ بدم ولی من با این افکار زن گرفتم ونمیتونم بدون این فانتزیا زندگی کنم
با تشکر

پاسخ شما از دکتر ستودگان

داده ها کمه و کافی نیست حدس و گمان ها زیاده در این موارد و درجات مختلفی داره و حتما به یک سکس تراپیست رجوع کنید که بتونه مشکل شما رو حل بکنه و مشکل شما قابل حل و درمان هست
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۸۶
سلام من نامزدم بیکاره
میخام ازهم جدابشیم لطفاکمکم کنید

@HarfBeManBot

درود
چه کمکی نیاز دارید؟ شما تصمیم گرفتید جدا بشین.
سوالتون‌ چیه؟

بیکاری فقط دلیل بر پایان دادن یک رابطه نمیشه. مشخص کنید که اهدافتان از رابطه چی هست. چه انتظاری از شخص مقابل و از خودتون دارید.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۸۷
درود. وقتتون بخیر
من چند سال پیش بر اثر یه اتفاق یکی از چشمامو از دست دادم و الان پروتز کردم
تو این سالها خیلی درد کشیدم. خیلی شکنجه شدم.
از جمع گریز شدم. نمیتونم به باور کنم که چشمم دیگه نمیبینه
کاملا منزوی شدم. بیشتر اوقات تنهایی میشینم و فقط گریه میکنم

از خدا خیلی رنجش دارم بابت اتفاقی که برام افتاد. درکش برام غیر قابل تحمله
دلم نمیخواد هیچکس نگام کنه. همیشه ترس و استرس دارم. سردرد و خشم.
هیچ چیزی نمیتونه خوشحالم کنه. از دست دادن چشمم خلاء بزرگی تو زندگی و روحیه ام ایجاد کرد که هیچوقت پر نمیشه
وقتی عکسای گذشته م رو نگاه میکنم دلم میخواد خودکشی کنم. واقعا دارم عذاب میکشم.نمیتونم با این شرایط
کنار بیام. لطفا کمکم کنین.
متاهل هستم و یک پسر دارم. شرایط زندگیم خوبه.همسرم ایده آله. اما من اصلا حال خوشی ندارم. هر بحث کوچکی که پیش بیاد احساس میکنم بخاطر نقص عضوم هست.
به آخر خط رسیدم. لطفا راهنماییم کنین

@HarfBeManBot

درود دوست عزیز

موقعیت شما کاملا قابل درک هست. خشم شما قابل درک هست و از اینکه نمیتونید پذیرش کنید اینهم قابل درک هست چون باید از اول جراحی با یک‌روانشناس آماده سازی میشدید و تصمیم می گرفتید و قدم به قدم همراهی میشدید.
اول اینکه تراوما دارید از این مسئله و هر بار تو اینه نگاه میکنید تمام خاطرات برای شما flash back یا تداعی خاطر میشه که نیاز به یک روانشناس خوب دارید تا ارزش ها رو بازتاب کنید. چون برای یک کاستی عضوی نباید زندگی رو زیر سوال برد و به خودکشی فکر کرد بلکه باید مهارت پذیرش رو بهینه کرد.

ولی چیزی که بسیار عالی گفتید یک همسر ایده آل و ی زندگی خوب همراه پسرتون هست. خوشحال کننده هست که منابع مثبت شما زیاد هستند.

در کل عکسالعمل شما کاملا قابل درک هست چون بی عدالتی احساس میکنید. خواهش میکنم به ی روانشناس خوب مراجعه کنید تا بتونید روی تراوما و بعد پذیرش کار کنید.

سپاس از شما و اگه سوالی داشتید در خدمتم.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان

#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۸۸
سلام ۱۹ سالمه من عاشق یه پسری شدم یه مدت باهم حرف زدیم بعد بهم گف دوست ندارم همش دروغ بود جدا شدیم خیلی دوسش داشتم بعدا همینجوری حرف میزدیم که دعوا کردیم منو بلاک کرد فهمیدم بعدا دوست دختر داره بعد که جدا شدن پیج اینستاشو باز کرد الان با کسی دوست نیس و از بلاکم درم آورده فک میکنم دوستم داره نمیدونم یه پسر افتاده بود دنبالم باهاش دعوا کرده بود میگم دوسم داری میگه نه ولی من باورم نمیشه
چطور بفهمم که واقعا دوسم داره یا نه
الان من با یه پسر دیگه دوست شدم. قصدش جدیه میخاد باهام ازدواج گنه ولی اونو نمیتونم فراموش کنم چیکار کنم من؟

@HarfBeManBot

درود خانم محترم

شما از ما سوال کردید چطور بفهمم آقا پسر دوستم داره.

جواب من: ایشون گفتند شما رو دوست نداره. چرا چیزی که هست رو قبول نمی کنید و میخواین به میل خودتون حقیقت جدید بسازید؟

ایشون میگن شما رو دوست ندارن و اینکه شما دو نفر رو همزمان دوست دارید تو امبی والنس موندید و ربطی به اون آقا نداره. ولی در کل شما مشکل تصمیم گیری دارین و نمیتونید قبول کنید که این شخص رو نتوانستید بدست بیارین. از دید من به اون چیزی که فعلا جدی هست و مشخص هست تکیه کنید و به داستان سازی در ذهن خودتون نپردازید.