#صدروزقدردانی
روز هفدهم.
دیروز جاده رو نگاه میکردم
دشتهای پهن سبز که دلم میخواست توشون راه برم، بدوام، بشینم کتاب بخونم.
زمینای خشک که روشون خارای زرد و خردلی و سفید داشت.
درختای بلند یا یدونه درخت روی یه تپهی گلبهی.
کوهای عجیب و بزرگ و دور و خوشرنگ و آسمونِ آبی و سرمهای و صورتی و نارنجی و غلیظ و مه آلود.
نور چراغای تو جاده که وقتی چشمم رو کمی فشار میدادم تار و قشنگ میشدن.
امامزادههای که نمیشناختمشون و حس غریبی داشتن، امامزاده های دور و مبهمی که روی تپهها بودن.
خونه های که چراغشون روشن یا خاموش بود و سعی میکردم تو ذهنم قصههاشون رو بسازم.
برای نگاه، دیدن، زیباییها شکرگزارم.
روز هفدهم.
دیروز جاده رو نگاه میکردم
دشتهای پهن سبز که دلم میخواست توشون راه برم، بدوام، بشینم کتاب بخونم.
زمینای خشک که روشون خارای زرد و خردلی و سفید داشت.
درختای بلند یا یدونه درخت روی یه تپهی گلبهی.
کوهای عجیب و بزرگ و دور و خوشرنگ و آسمونِ آبی و سرمهای و صورتی و نارنجی و غلیظ و مه آلود.
نور چراغای تو جاده که وقتی چشمم رو کمی فشار میدادم تار و قشنگ میشدن.
امامزادههای که نمیشناختمشون و حس غریبی داشتن، امامزاده های دور و مبهمی که روی تپهها بودن.
خونه های که چراغشون روشن یا خاموش بود و سعی میکردم تو ذهنم قصههاشون رو بسازم.
برای نگاه، دیدن، زیباییها شکرگزارم.
آقای مسنی با همسرشون اومده بودن مطب دکتر، آقا قدبلند و چهارشونه بود و دست هاش میلرزید
و خانومش هم میانسال بود و درد داشت.
کمی بعد آقا گفت که خانومش نمیتونه بشینه و خواست که بره روی تخت
من هم رفتم که کمکش کنم تو اتاق خانومش رو بغل کرده بودم و آقاهه بهش میگفت قربونت برم دورت بگردم بذار کفشهات رو دربیارم
فدای تو بشم مراقب باش..
بعد برگشتیم توی مطب نشستیم و بقیه گفتن چه مرد خوبی آقاهه آروم گفت شصت ماه جبهه بودم دوتا بچمون رو وقتی نبودم بزرگ کرد، نوکریش رو میکنم اگه بتونم.
من نتونستم تو مطب بمونم اومدم بیرون که اونجا گریه نکنم.
تاریک بود تو راهرو نشستم رو پله ها،
پیرمرد هم اومد توی ته راهرو زد زیر گریه
آه کشید و بعد گفت خدایا شکرت.
وقتی نمیتونم به آدم ها کمک کنم و غمگینن لحظه های سختی رو میگذرونم
و آدم چطوری آروم بشه اگه به قادر بودن خدا فکر نکنه؟
بیایین برای همهی بیمارا دعا کنیم.
و خانومش هم میانسال بود و درد داشت.
کمی بعد آقا گفت که خانومش نمیتونه بشینه و خواست که بره روی تخت
من هم رفتم که کمکش کنم تو اتاق خانومش رو بغل کرده بودم و آقاهه بهش میگفت قربونت برم دورت بگردم بذار کفشهات رو دربیارم
فدای تو بشم مراقب باش..
بعد برگشتیم توی مطب نشستیم و بقیه گفتن چه مرد خوبی آقاهه آروم گفت شصت ماه جبهه بودم دوتا بچمون رو وقتی نبودم بزرگ کرد، نوکریش رو میکنم اگه بتونم.
من نتونستم تو مطب بمونم اومدم بیرون که اونجا گریه نکنم.
تاریک بود تو راهرو نشستم رو پله ها،
پیرمرد هم اومد توی ته راهرو زد زیر گریه
آه کشید و بعد گفت خدایا شکرت.
وقتی نمیتونم به آدم ها کمک کنم و غمگینن لحظه های سختی رو میگذرونم
و آدم چطوری آروم بشه اگه به قادر بودن خدا فکر نکنه؟
بیایین برای همهی بیمارا دعا کنیم.
#صدروزقدردانی
روز نوزدهم.
من از آب آرامش و حس تطهیر میگیرم انگار به ذهنم خیال میده و آبزی درونم آروم میگیره.
برای اقیانوس، دریا، بارونهای بدون رعد و برق، دوش گرفتن، آب خوردن، شکرگزارم.
روز نوزدهم.
من از آب آرامش و حس تطهیر میگیرم انگار به ذهنم خیال میده و آبزی درونم آروم میگیره.
برای اقیانوس، دریا، بارونهای بدون رعد و برق، دوش گرفتن، آب خوردن، شکرگزارم.
Forwarded from Lumos
این انتخابهای ماست که حقیقت باطنی ما رو نشون میده؛ نه تواناییهای ما.
"آلبوس دامبلدور"
"آلبوس دامبلدور"
#صدروزقدردانی
روز بیستم.
برای اون لحظهها و روزهایی که آدمها به همدیگه(به من) کمک میکنن.
قلبی رو روشن میکنن، دستی رو میگیرن، شکرگزارم.
روز بیستم.
برای اون لحظهها و روزهایی که آدمها به همدیگه(به من) کمک میکنن.
قلبی رو روشن میکنن، دستی رو میگیرن، شکرگزارم.
من
کمی بیشتر از عشق
تو را می فهمم
راه زیاد است، مهم نیست
گاهی در این برهوت
سرگردان می شوم، مهم نیست
باد پسم می زند مدام
سرما می رود توی جانم
مهم نیست
خودم را بغل می کنم
فقط میخواهم بدانم
جاده هر قدر دراز و طولانی باشد
آخرش یک جایی تو ایستادهای؟
بین راه گاهی آدمهایی را می بینم
که آخر جادهشان هیچکس نیست
از این برهوت میافتند به برهوت دیگر
و همین هراسانم می کند
و همین باعث می شود
تنهایی خودم را دوست بدارم
آخر من که جز تو کسی را ندارم
عباس معروفی
کمی بیشتر از عشق
تو را می فهمم
راه زیاد است، مهم نیست
گاهی در این برهوت
سرگردان می شوم، مهم نیست
باد پسم می زند مدام
سرما می رود توی جانم
مهم نیست
خودم را بغل می کنم
فقط میخواهم بدانم
جاده هر قدر دراز و طولانی باشد
آخرش یک جایی تو ایستادهای؟
بین راه گاهی آدمهایی را می بینم
که آخر جادهشان هیچکس نیست
از این برهوت میافتند به برهوت دیگر
و همین هراسانم می کند
و همین باعث می شود
تنهایی خودم را دوست بدارم
آخر من که جز تو کسی را ندارم
عباس معروفی
Forwarded from کوکو برای زرافهاش مینویسد
باور کنید باور کنییییید چند همسری ظلم تمام به زنهاست اما ظلم به مردا هم هست
مرد بیچارهای که هیچی از یه زندگی ایدهآل زیبا نخواهد فهمید و توی کثافت چند همسری دست و پا میزنه
مرد بیچارهای که هیچی از یه زندگی ایدهآل زیبا نخواهد فهمید و توی کثافت چند همسری دست و پا میزنه