آگوا
#صدروزقدردانی روز شونزدم. بابت اتفاقات بدی که میتونن رخ بدن اما اتفاق نمیافتن شکرگزارم.
(عذرمیخوام که تاخیر داره این برای دیروزه)
پرانتز باز کنم من تازه چندین ساعته که مجدد گوشی داشتم پس نشد قدردانی رو بنویسم و در راه برگشت به تهران بودم.
الان هم به دلیل کابوسی که دیدم قدردانیی که به ذهنم میاد این هستش که
شکرگزارم که توسط یه خانوادهی کرهای و یه دانشکده ی دروغین گرفتار نشدم و نمیخوان بفروشنم و یه سری چیزای دیگه پرانتز بسته.
الان هم به دلیل کابوسی که دیدم قدردانیی که به ذهنم میاد این هستش که
شکرگزارم که توسط یه خانوادهی کرهای و یه دانشکده ی دروغین گرفتار نشدم و نمیخوان بفروشنم و یه سری چیزای دیگه پرانتز بسته.
#صدروزقدردانی
روز هفدهم.
دیروز جاده رو نگاه میکردم
دشتهای پهن سبز که دلم میخواست توشون راه برم، بدوام، بشینم کتاب بخونم.
زمینای خشک که روشون خارای زرد و خردلی و سفید داشت.
درختای بلند یا یدونه درخت روی یه تپهی گلبهی.
کوهای عجیب و بزرگ و دور و خوشرنگ و آسمونِ آبی و سرمهای و صورتی و نارنجی و غلیظ و مه آلود.
نور چراغای تو جاده که وقتی چشمم رو کمی فشار میدادم تار و قشنگ میشدن.
امامزادههای که نمیشناختمشون و حس غریبی داشتن، امامزاده های دور و مبهمی که روی تپهها بودن.
خونه های که چراغشون روشن یا خاموش بود و سعی میکردم تو ذهنم قصههاشون رو بسازم.
برای نگاه، دیدن، زیباییها شکرگزارم.
روز هفدهم.
دیروز جاده رو نگاه میکردم
دشتهای پهن سبز که دلم میخواست توشون راه برم، بدوام، بشینم کتاب بخونم.
زمینای خشک که روشون خارای زرد و خردلی و سفید داشت.
درختای بلند یا یدونه درخت روی یه تپهی گلبهی.
کوهای عجیب و بزرگ و دور و خوشرنگ و آسمونِ آبی و سرمهای و صورتی و نارنجی و غلیظ و مه آلود.
نور چراغای تو جاده که وقتی چشمم رو کمی فشار میدادم تار و قشنگ میشدن.
امامزادههای که نمیشناختمشون و حس غریبی داشتن، امامزاده های دور و مبهمی که روی تپهها بودن.
خونه های که چراغشون روشن یا خاموش بود و سعی میکردم تو ذهنم قصههاشون رو بسازم.
برای نگاه، دیدن، زیباییها شکرگزارم.
آقای مسنی با همسرشون اومده بودن مطب دکتر، آقا قدبلند و چهارشونه بود و دست هاش میلرزید
و خانومش هم میانسال بود و درد داشت.
کمی بعد آقا گفت که خانومش نمیتونه بشینه و خواست که بره روی تخت
من هم رفتم که کمکش کنم تو اتاق خانومش رو بغل کرده بودم و آقاهه بهش میگفت قربونت برم دورت بگردم بذار کفشهات رو دربیارم
فدای تو بشم مراقب باش..
بعد برگشتیم توی مطب نشستیم و بقیه گفتن چه مرد خوبی آقاهه آروم گفت شصت ماه جبهه بودم دوتا بچمون رو وقتی نبودم بزرگ کرد، نوکریش رو میکنم اگه بتونم.
من نتونستم تو مطب بمونم اومدم بیرون که اونجا گریه نکنم.
تاریک بود تو راهرو نشستم رو پله ها،
پیرمرد هم اومد توی ته راهرو زد زیر گریه
آه کشید و بعد گفت خدایا شکرت.
وقتی نمیتونم به آدم ها کمک کنم و غمگینن لحظه های سختی رو میگذرونم
و آدم چطوری آروم بشه اگه به قادر بودن خدا فکر نکنه؟
بیایین برای همهی بیمارا دعا کنیم.
و خانومش هم میانسال بود و درد داشت.
کمی بعد آقا گفت که خانومش نمیتونه بشینه و خواست که بره روی تخت
من هم رفتم که کمکش کنم تو اتاق خانومش رو بغل کرده بودم و آقاهه بهش میگفت قربونت برم دورت بگردم بذار کفشهات رو دربیارم
فدای تو بشم مراقب باش..
بعد برگشتیم توی مطب نشستیم و بقیه گفتن چه مرد خوبی آقاهه آروم گفت شصت ماه جبهه بودم دوتا بچمون رو وقتی نبودم بزرگ کرد، نوکریش رو میکنم اگه بتونم.
من نتونستم تو مطب بمونم اومدم بیرون که اونجا گریه نکنم.
تاریک بود تو راهرو نشستم رو پله ها،
پیرمرد هم اومد توی ته راهرو زد زیر گریه
آه کشید و بعد گفت خدایا شکرت.
وقتی نمیتونم به آدم ها کمک کنم و غمگینن لحظه های سختی رو میگذرونم
و آدم چطوری آروم بشه اگه به قادر بودن خدا فکر نکنه؟
بیایین برای همهی بیمارا دعا کنیم.
#صدروزقدردانی
روز نوزدهم.
من از آب آرامش و حس تطهیر میگیرم انگار به ذهنم خیال میده و آبزی درونم آروم میگیره.
برای اقیانوس، دریا، بارونهای بدون رعد و برق، دوش گرفتن، آب خوردن، شکرگزارم.
روز نوزدهم.
من از آب آرامش و حس تطهیر میگیرم انگار به ذهنم خیال میده و آبزی درونم آروم میگیره.
برای اقیانوس، دریا، بارونهای بدون رعد و برق، دوش گرفتن، آب خوردن، شکرگزارم.
Forwarded from Lumos
این انتخابهای ماست که حقیقت باطنی ما رو نشون میده؛ نه تواناییهای ما.
"آلبوس دامبلدور"
"آلبوس دامبلدور"