آگوا – Telegram
آگوا
282 subscribers
2.77K photos
103 videos
27 files
211 links
@storyofagua برای گوش‌ها

نموو.
Download Telegram
محمدرضا عبدالملکیان شعری داره که دلم میخواست الان این قسمتش رو واست میخوندم؛

هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می‌کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می‌شوم
ستاره‌های کلامت را
در لحظه‌های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
#صدروزقدردانی
روز شونزدم.

بابت اتفاقات بدی که میتونن رخ بدن اما اتفاق نمی‌افتن شکرگزارم.
Forwarded from آگوا
وقتی کابوس میبینم انگار شاپرکی توی دلم میمیرد
پرانتز باز کنم من تازه چندین ساعته که مجدد گوشی داشتم پس نشد قدردانی رو بنویسم و در راه برگشت به تهران بودم.
الان هم به دلیل کابوسی که دیدم قدردانیی که به ذهنم میاد این هستش که
شکرگزارم که توسط یه خانواده‌ی کره‌ای و یه دانشکده ی دروغین گرفتار نشدم و نمیخوان بفروشنم و یه سری چیزای دیگه پرانتز بسته.
#صدروزقدردانی
روز هفدهم‌.

دیروز جاده رو نگاه میکردم
دشت‌های پهن سبز که دلم میخواست توشون راه برم، بدوام، بشینم کتاب بخونم.
زمینای خشک که روشون خارای زرد و خردلی و سفید داشت.
درختای بلند یا یدونه درخت روی یه تپه‌ی گلبهی.
کوهای عجیب و بزرگ و دور و خوشرنگ و آسمونِ آبی و سرمه‌ای و صورتی و نارنجی و غلیظ و مه آلود.
نور چراغای تو جاده که وقتی چشمم رو کمی فشار میدادم تار و قشنگ میشدن.
امامزاده‌های که نمیشناختمشون و حس غریبی داشتن، امام‌زاده های دور و مبهمی که روی تپه‌ها بودن.
خونه های که چراغشون روشن یا خاموش بود و سعی میکردم تو ذهنم قصه‌هاشون رو بسازم.
برای نگاه، دیدن، زیبایی‌ها شکرگزارم.
خونه.
آقای مسنی با همسرشون اومده بودن مطب دکتر، آقا قدبلند و چهارشونه بود و دست هاش میلرزید
و خانومش هم میان‌سال بود و درد داشت.
کمی بعد آقا گفت که خانومش نمیتونه بشینه و خواست که بره روی تخت
من هم رفتم که کمکش کنم تو اتاق خانومش رو بغل کرده بودم و آقاهه بهش میگفت قربونت برم دورت بگردم بذار کفشهات رو دربیارم
فدای تو بشم مراقب باش..
بعد برگشتیم توی مطب نشستیم و بقیه گفتن چه مرد خوبی آقاهه آروم گفت شصت ماه جبهه بودم دوتا بچمون رو وقتی نبودم بزرگ کرد، نوکریش رو میکنم اگه بتونم.
من نتونستم تو مطب بمونم اومدم بیرون که اونجا گریه نکنم.
تاریک بود تو راهرو نشستم رو پله ها،
پیرمرد هم اومد توی ته راهرو زد زیر گریه
آه کشید و بعد گفت خدایا شکرت.
وقتی نمیتونم به آدم ها کمک کنم و غمگینن لحظه های سختی رو میگذرونم
و آدم چطوری آروم بشه اگه به قادر بودن خدا فکر نکنه؟
بیایین برای همه‌ی بیمارا دعا کنیم.
#صدروزقدردانی
روز هیژدهم!

برای اینکه دکتر بهش گفت اون بیماری رو نداری شکرگزارم‌.
#صدروزقدردانی
روز نوزدهم.

من از آب آرامش و حس تطهیر میگیرم انگار به ذهنم خیال میده و آبزی درونم آروم میگیره.
برای اقیانوس، دریا، بارون‌های بدون رعد و برق، دوش گرفتن، آب خوردن، شکرگزارم.
ذهنم خلاق شده دیگه کابوسای معمولی نمیبینم!!