[اعلام وضعیت]
یک لحظه احساس کردم نیاز دارم بی درنگ نویسی کنم و هر چی تو ذهنم هست رو بنویسم، کاری که خیلی وقتا نمیکنم.
یاد کلاس دامبلدور افتادم یاد عمارت روان، چی شد که عمارت رو رها کردم؟
قبلش من نمیدونستم کی اونجاست
حالا میدونم و یه عده از من هام توی عمارت سرگردون شدن
و فکر میکنن اصلا اهمیتی بهشون میدم؟
امروز داشتم فکر میکردم چرا درست زمانی که تصمیم میگیرم احساساتم رو کنترل کنم بیشتر بهش فکر میکنم؟
به نظر میاد خوب باشه که بشینم پای حرفام و دوباره برم سروقت عمارت.
یک لحظه احساس کردم نیاز دارم بی درنگ نویسی کنم و هر چی تو ذهنم هست رو بنویسم، کاری که خیلی وقتا نمیکنم.
یاد کلاس دامبلدور افتادم یاد عمارت روان، چی شد که عمارت رو رها کردم؟
قبلش من نمیدونستم کی اونجاست
حالا میدونم و یه عده از من هام توی عمارت سرگردون شدن
و فکر میکنن اصلا اهمیتی بهشون میدم؟
امروز داشتم فکر میکردم چرا درست زمانی که تصمیم میگیرم احساساتم رو کنترل کنم بیشتر بهش فکر میکنم؟
به نظر میاد خوب باشه که بشینم پای حرفام و دوباره برم سروقت عمارت.
Forwarded from ناهمگون
من نیاز دارم دستهات رو بذاری روی چشمام و بهم بگی نیازی نیست چیزیو ببینم تا وقتی پیشمی. تاریک و امن.
شیرینی فراق کم از شور وصل نیست
گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر
چشم انتظار حادثهای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر
فاضل نظری
گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر
چشم انتظار حادثهای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر
فاضل نظری