در خونه رو پشتسرم بستم و بوی دلمهی همسایه چنان مستم کرد که زیرلب گفتم وااااای دلمه...! بعد چرخیدم دیدم خانومِ همسایه دم در خونهشون وایستاده و لبخند میزنه. حیثیت نموند.
به یه چیزهایی نباید امیدوار بود عزیز من. یه امیدهایی رو اگه نکشی، اون امیدها تو رو میکشن.
بزرگترین لذتهای زندگیم و دردناکترین شکنجههاش رو تا اینجای کار، به واسطهی عشق تجربه کردم.
Unknown / Nth
Hozier
Do you know I could break beneath the weight
Of the goodness, love, I still carry for you?
Of the goodness, love, I still carry for you?
هوا امروز بده. از من فاصله بگیر گراز نر. من از خط اتوی شلوار بابای صادق هم صافترم.
مامان داره باهام در مورد یکی از همسفرهای مکهش حرف میزنه و لبخند میزنه. دلم میخواد بهش بگم اصلا گوش نمیدم مامان، حواسم جای دیگهست. دلم میخواد برم سر بذارم رو سینهش عین همون موقعی که جلال ماشین کنترلیم رو شکوند زوزه بکشم.
قلبم قبره و میخوام یه آدم جدید واردش شه.
طبق موازین شرعی و اسلامی، تقریباً سی سال دیگه!
طبق موازین شرعی و اسلامی، تقریباً سی سال دیگه!
خواب دیدم با عقل و تجربه و خاطرات الانم برگشتم به سال۱۳۸۲، نشستم روبهروی بابابزرگ مرحومم و بهش میگم شما سال ۸۴ میمیری. بعدش مامانبزرگ میمیره. بعدش اون ازدواج میکنه، این به دنیا میاد، دایی میمیره. خاله مامانبزرگ میشه. خاله دوباره مامانبزرگ میشه. و سهبار دیگه بعدش. بعدش کرونا میاد. بعد ایران به هم میریزه، بعد همه پیر میشن، بعد... به اینجای آپدیتم که میرسم یهو وحشت برم میداره که چرا اینها رو گفتم بهش؟! نکنه تاب نیاره! نکنه همین الان سکته کنه و دو سال زودتر بمیره؟! لبخند میزنه. لبخندش انگار میگه «تازه کجاش رو دیدی!»
Forwarded from مغموم
آدم امن یعنی چی؟ واقعیت اینه آدمها همیشه در تلاشن برای کسی که دوستش دارن قابلاعتماد و پناه باشن، حالا چه برای رفیقشون باشه، چه برای معشوقهشون، هرکدوم رو به یهشکلی میخوان. تا یکجاهایی هم جواب میده اگه بلوغ فکری و اون پختگی لازم برای واکنش نشونندادن در لحظه و توانایی گوشدادن جای شنیدن اون هم فقط برای جوابدادن رو داشته باشن. ما به آدمهایی میگیم امن که شونهی گرمی برای تکیهکردن و گریههای بیدلیل داشته باشن، توانایی آرومکردن و آرامشدادن در لحظههای خشم و استرس و بگایی رو داشته باشن، رفتارها و تغییرات روحی و هورمونی رو درک کنن و سرزنش و یادآوری اشتباهات و گذشته رو انجام ندن و خب بعد از همهی اینها چیزهایی رو بگن که هرکسی لازم داره بشنوه تا همهچی با گذشت زمان بهتر بشه. ولی چرا گفتم تا یهجاهایی جواب میده؟ چون هیچکس تا ابد موظف نیست امنبودن رو با همون کیفیت ارائه بده. آدمها خسته میشن، آدمها ممکنه فکرشون عوض بشه، آدمها حتی ممکنه دلشون زده بشه از اخلاق شما و حق دارن که دیگه نباشن و بخوان برن! پس اگه کسی امروز به شما حس امنیت میده، اگه کنارش احساسات واقعیتون رو بیان میکنید بدون ترس، نه قطعا ولی احتمال همین فردا نبودنش رو هم بدید و ذهنتون رو شرطی نکنید. شما مسئول حال و احوال خودتونید و اگه حرفی هم از امنبودن زده میشه، در واقع خودتون باید برای خودتون همچین آدمی باشید در درجهی اول. خلاص.