بِهتَر.
Nothing Good Happens After 2 A.M. این اسم اپیزود هجدهم از فصل اول سریال HIMYMئه.
خیلی قبلتر از اینکه سریال رو شروع کنم، این عبارت رو دیده بودم اما داستانش رو نمیدونستم. چشمم به یادداشتهام خورد و پرت شدم به اوایل کرونا که این سریال رو تماشا میکردم؛ هیجان فهمیدن قصهی Ted و اینکه چرا اپیزود در این جمله خلاصه میشه.
خوب میدونم که زندگی یه sitcom نیست و پیادهکردن قواعد زندگی واقعی بر اساس یک سریال احمقانهاس.
اما این رو نوشتم چون یادم افتاد به حرف یکی از دوستان دور که با اقتباس از همین اپیزود میگفت
خوب میدونم که زندگی یه sitcom نیست و پیادهکردن قواعد زندگی واقعی بر اساس یک سریال احمقانهاس.
اما این رو نوشتم چون یادم افتاد به حرف یکی از دوستان دور که با اقتباس از همین اپیزود میگفت
«دقت کنید بعد از ساعت ۲ شبتون رو به چه افرادی اختصاص میدین و چه جایگاهی توی زندگیتون دارن. وقتتون رو برای کسی بذارین که ارزش زدن از خوابتون رو داشته باشه و چنین افرادی انگشتشمارن.»
سرگرمی این روزهام خوندن مانگای Jujutsu Kaisenه که به واسطهی دوستم و تعریفهاش نسبت بهش کنجکاو شدم. مواجههی جدی من با انیمهها و مانگاها هم به لطف هماتاقیهای دوران دانشگاه بود و ماجراجوییم در اون دنیا با داستانهایی که از Fullmetal Alchemist و Death Note برام تعریف کردن شروع شد و یکی از دلنشینترین چیزهاییه که از اون دوران به یادگار مونده.
نمیدونم چهقدر میشه اسمش رو خوششانسی گذاشت، اما من با موضوعهای مهمی به واسطهی اطرافیانم آشنا شدم. بخشی از رشد شخصی، فکری و نگاهم به زندگی به واسطه چیزهایی بوده که از آدمهایی یادگرفتهام که خیلی اتفاقی و شانسی مسیرمون به هم خورده و سهم شانس در زندگی هربار من رو به فکر فرو میبره.
نمیدونم چهقدر میشه اسمش رو خوششانسی گذاشت، اما من با موضوعهای مهمی به واسطهی اطرافیانم آشنا شدم. بخشی از رشد شخصی، فکری و نگاهم به زندگی به واسطه چیزهایی بوده که از آدمهایی یادگرفتهام که خیلی اتفاقی و شانسی مسیرمون به هم خورده و سهم شانس در زندگی هربار من رو به فکر فرو میبره.
مکانیزم بدن آدم، اعتیاد و عادت به دوپامین مسنجرها عجیبه.
مدتی زیر نظرگرفتن میزان مصرفشون باعث شد بفهمم بخش زیادی از زمانم در اینجا هدر میره. مدتی از مسنجرها استفاده نمیکنی، حس میکنی یه مقدار زیادی زمان گذشته اما محاسبه میکنی و میبینی فقط شش روز بوده. زندگی اون بیرون جاریه، ولی اینقدر به این اپلیکیشنها گره خوردی که حس میکنی در نبودنشون یک چیزی کمه و زمان به کندی میگذره.
مدتی زیر نظرگرفتن میزان مصرفشون باعث شد بفهمم بخش زیادی از زمانم در اینجا هدر میره. مدتی از مسنجرها استفاده نمیکنی، حس میکنی یه مقدار زیادی زمان گذشته اما محاسبه میکنی و میبینی فقط شش روز بوده. زندگی اون بیرون جاریه، ولی اینقدر به این اپلیکیشنها گره خوردی که حس میکنی در نبودنشون یک چیزی کمه و زمان به کندی میگذره.
بِهتَر.
وقتی اولویتهای متعددی دارم، در حقیقت هیچ اولویتی ندارم و به هیچچیز نمیرسیدم.
ترک آگاهانه و خودخواسته زیباییهایی که مسیر زندگی تو از آنها نمیگذرد.
در باب ضرورت subtraction، منتسب به این وبلاگ
هر سال نزدیکهای تولدم که میشه و از اونجا که سال هم جدید شده، یک مقداری نسبت به سالی که گذشت reflect میکنم و برای مسیر پیشرو برنامه میریزم. و تا اینجای زندگی، این اولین باری هست که برنامهریزیم جدیتر از قبل میشه و با همهی سالها فرق داره. چرا؟
ورود به حیطهی پزشکی ممکنه از دور به نظر رویایی بیاد (اگر بیاد)، اما از نزدیک مسیر زندگیت رو تا مدت زیادی از اختیار خودت میکنه. دورهی دانشجویی بلندمدت به کنار، حتی از بعد اتمام اون هم هنوز اختیارت دست خودت نیست. یا بعدش باید سربازیت رو تموم کنی و زندگی معلقی داری، یا درگیر طرح میشی و تا دو سال نمیدونی بعدش چه شرایطی داری. اینکه بعدش توی چه شرایطی باشی و برای کسب پروانه طبابت مجبور باشی کجا بری هم که به جای خود.
امسال برای من سالیه که در طی اون عمدهی این مسائل تموم میشه و سال بعد هیچکدوم از این زنجیرها به پام وصل نیست. اتمام بعضی دورهها در زندگی آدم مثل نقطهی عطف میمونه؛ مثل رشته و دانشگاهی که بخشی از مسیرت رو تعیین میکنه و روش تأثیرگذاره.
برای بچههای حیطهی پزشکی، اتمام طرح/سربازی و رهاشدن از اجبار یکی از سنگینترین زنجیرهاست که دست و پات رو بسته و تازه وقتی تموم میشه (یا نزدیک به اتمامش هستی یا به تمومشدنش و دورهی بعد از اون فکر میکنی) میبینی چهقدر برای چیزی بیهوده درگیر بودی.
البته که زندگی هیچوقت برای جوون خاورمیانهای آسون نمیشه (اگر برای بقیه بشه و ذات زندگی به همین سختیها گره نخورده باشه) ولی حداقل تمومشدن این چیزهایی که اجباری هستن، دست آدم رو بازتر میکنه و اجازه میده فکرت رو برای چیزهای مهمتری بذاری.
زندگی در هر صورت و هرجایی باشی جاریه، اما شرایطی که دست خودت نیست میتونه کیفیتش رو شدیداً تحت تأثیر قرار بده.
ورود به حیطهی پزشکی ممکنه از دور به نظر رویایی بیاد (اگر بیاد)، اما از نزدیک مسیر زندگیت رو تا مدت زیادی از اختیار خودت میکنه. دورهی دانشجویی بلندمدت به کنار، حتی از بعد اتمام اون هم هنوز اختیارت دست خودت نیست. یا بعدش باید سربازیت رو تموم کنی و زندگی معلقی داری، یا درگیر طرح میشی و تا دو سال نمیدونی بعدش چه شرایطی داری. اینکه بعدش توی چه شرایطی باشی و برای کسب پروانه طبابت مجبور باشی کجا بری هم که به جای خود.
امسال برای من سالیه که در طی اون عمدهی این مسائل تموم میشه و سال بعد هیچکدوم از این زنجیرها به پام وصل نیست. اتمام بعضی دورهها در زندگی آدم مثل نقطهی عطف میمونه؛ مثل رشته و دانشگاهی که بخشی از مسیرت رو تعیین میکنه و روش تأثیرگذاره.
برای بچههای حیطهی پزشکی، اتمام طرح/سربازی و رهاشدن از اجبار یکی از سنگینترین زنجیرهاست که دست و پات رو بسته و تازه وقتی تموم میشه (یا نزدیک به اتمامش هستی یا به تمومشدنش و دورهی بعد از اون فکر میکنی) میبینی چهقدر برای چیزی بیهوده درگیر بودی.
البته که زندگی هیچوقت برای جوون خاورمیانهای آسون نمیشه (اگر برای بقیه بشه و ذات زندگی به همین سختیها گره نخورده باشه) ولی حداقل تمومشدن این چیزهایی که اجباری هستن، دست آدم رو بازتر میکنه و اجازه میده فکرت رو برای چیزهای مهمتری بذاری.
زندگی در هر صورت و هرجایی باشی جاریه، اما شرایطی که دست خودت نیست میتونه کیفیتش رو شدیداً تحت تأثیر قرار بده.
بِهتَر.
چیزی که زیاد توی کلینیکهای مختلف میبینم، اینه که ارتباط کادر درمان با احساسات بیمارهایی که مراجعه میکنن به کل قطع شده و فقط یک چیز دیده میشه: پول به هر قیمت. اوضاع کنترل عفونت، صداقت با بیمار، تلاش برای درمان مناسب و … اصلاً خوب نیست. کسی هم که کار مناسبی…
وقتی این متن رو مینوشتم، دربارهی اینکه فاعل این «قطعشدن» کی هست چیز زیادی نگفتم؛ شاید چون اون موقع اتفاقی که شاهدش بودم خیلی بیشتر من رو متحیر کرده بود. با این حال، جواب اینکه چی باعث چنین وضعیتی شده «سیستم» هست.
• وقتی نیروی کاری که در اختیار داری (پزشک) رو با حقوق خیلی اندک مجبور به کار میکنی (شما بخونید اجبار به بردگی و بیگاریکشیدن) و در بدترین شرایط زندگی و مالی قرارش میدی،
• وقتی حتی بهش اجازهی کارکردن نمیدی، جلوی طبابتش رو میگیری و وادار میشه صرفاً با همون شرایط سخت زندگی کنه،
• وقتی به جای حمایت ازش و ساپورت قانونیش دقیقاً برعکس رفتار میکنی و به شکل ناعادلانه شروع به تنبیه و مجازاتش میکنی،
• وقتی حین بیاحترامی بهش سکوت میکنی و به جای اینکه جلوی چنین چیزی رو بگیری، ازش بیاهمیت عبور میکنی تا جایی که پزشک هر توهینی رو میشنوه، تهدید به قتل و حملهی فیزیکی میشه و حتی کشته میشه،
• وقتی مردم رو به سمت طلبکاری از پزشک (این با درخواست حق و حقوقت به عنوان بیمار فرق داره) سوق میدی،
• وقتی authority پزشک رو ازش میگیری و بیمار به جای مشورت از پزشک خودش رو همهچیزدان تصور میکنه که پزشک صرفاً در نقش meditator دستوراتش رو اجرا کنه،
• وقتی سوادت و سالها درسخوندنت بیاهمیت جلوه داده میشه و بیمار به واسطهی دونستن اسم چندتا آنتیبیوتیک و مسکن به خودش اجازه میده به سوادت توهین کنه و برات تعیین تکلیف کنه،
• وقتی پزشک رو موجودی پولپرست و پلید جلوه میدی و در حوادثی که بیارتباط به پزشک هست، اون رو مقصر نشون میدی،
یا پزشکت به سمتی میره که مهاجرت کنه و از این جهنم به جایی که حداقلهای شرایط کاری داشته باشه «فرار کنه»،
یا تحمل این شرایط براش خیلی سخت میشه و این همه خبر خودکشی رزیدنت و اینترن و پزشک رو میشنویم،
یا اگر نمیتونه/نمیخواد بره حداقل به سمت درمانهایی میره که سود مالیش بیشتر باشه (وفور درمانهای زیبایی مثل نقل و نبات)، یا کلا وجدان و اصول کاری رو فدا میکنه و برای رهایی از تنش زندگی به درمان فلهای و غیراصولی رو میآره.
وقتی پزشک مجبور میشه در یک روز چندین برابر شرایط استاندارد و توان یک فرد عادی کار کنه و مثلاً ۱۰۰تا بیمار رو در یک روز ببینه (منهای شرایط بد و تحقیرآمیز و …)، مگر رباته که بتونه با بیمار صَدُم به کیفیت بیمار اول برخورد کنه و انرژیش کم نشه؟ اصلاً مگر زمانش اجازه میده همه رو با کیفیت و دقت و توجه کافی ببینه؟
اینطور که بهش نگاه میکنی، میبینی وضعیت فعلی اونقدر هم دور نیست. یک انسان عادی و نرمال بعد از چند ساعت کار به خواب و خوراک نیاز داره، مگر پزشک از یک سیارهی دیگه اومده که وقتی ساعتهای غیرمعقولی رو در شیفت بگذرونه و حتی فرصت خوردن غذا رو نداشته باشه، بتونه به شکل ایدهآل کار کنه؟
• وقتی نیروی کاری که در اختیار داری (پزشک) رو با حقوق خیلی اندک مجبور به کار میکنی (شما بخونید اجبار به بردگی و بیگاریکشیدن) و در بدترین شرایط زندگی و مالی قرارش میدی،
• وقتی حتی بهش اجازهی کارکردن نمیدی، جلوی طبابتش رو میگیری و وادار میشه صرفاً با همون شرایط سخت زندگی کنه،
• وقتی به جای حمایت ازش و ساپورت قانونیش دقیقاً برعکس رفتار میکنی و به شکل ناعادلانه شروع به تنبیه و مجازاتش میکنی،
• وقتی حین بیاحترامی بهش سکوت میکنی و به جای اینکه جلوی چنین چیزی رو بگیری، ازش بیاهمیت عبور میکنی تا جایی که پزشک هر توهینی رو میشنوه، تهدید به قتل و حملهی فیزیکی میشه و حتی کشته میشه،
• وقتی مردم رو به سمت طلبکاری از پزشک (این با درخواست حق و حقوقت به عنوان بیمار فرق داره) سوق میدی،
• وقتی authority پزشک رو ازش میگیری و بیمار به جای مشورت از پزشک خودش رو همهچیزدان تصور میکنه که پزشک صرفاً در نقش meditator دستوراتش رو اجرا کنه،
• وقتی سوادت و سالها درسخوندنت بیاهمیت جلوه داده میشه و بیمار به واسطهی دونستن اسم چندتا آنتیبیوتیک و مسکن به خودش اجازه میده به سوادت توهین کنه و برات تعیین تکلیف کنه،
• وقتی پزشک رو موجودی پولپرست و پلید جلوه میدی و در حوادثی که بیارتباط به پزشک هست، اون رو مقصر نشون میدی،
یا پزشکت به سمتی میره که مهاجرت کنه و از این جهنم به جایی که حداقلهای شرایط کاری داشته باشه «فرار کنه»،
یا تحمل این شرایط براش خیلی سخت میشه و این همه خبر خودکشی رزیدنت و اینترن و پزشک رو میشنویم،
یا اگر نمیتونه/نمیخواد بره حداقل به سمت درمانهایی میره که سود مالیش بیشتر باشه (وفور درمانهای زیبایی مثل نقل و نبات)، یا کلا وجدان و اصول کاری رو فدا میکنه و برای رهایی از تنش زندگی به درمان فلهای و غیراصولی رو میآره.
وقتی پزشک مجبور میشه در یک روز چندین برابر شرایط استاندارد و توان یک فرد عادی کار کنه و مثلاً ۱۰۰تا بیمار رو در یک روز ببینه (منهای شرایط بد و تحقیرآمیز و …)، مگر رباته که بتونه با بیمار صَدُم به کیفیت بیمار اول برخورد کنه و انرژیش کم نشه؟ اصلاً مگر زمانش اجازه میده همه رو با کیفیت و دقت و توجه کافی ببینه؟
اینطور که بهش نگاه میکنی، میبینی وضعیت فعلی اونقدر هم دور نیست. یک انسان عادی و نرمال بعد از چند ساعت کار به خواب و خوراک نیاز داره، مگر پزشک از یک سیارهی دیگه اومده که وقتی ساعتهای غیرمعقولی رو در شیفت بگذرونه و حتی فرصت خوردن غذا رو نداشته باشه، بتونه به شکل ایدهآل کار کنه؟
«عبورکردن و گذشتن»یکی از اپیزودهای Chef's Table Pastry دربارهی Jordi Roca بود: یه آشپز خیلی خلاق که تماشای تهیهی دسرهاش هیجانانگیزه.
ایشون در کودکی دچار مشکلی میشه (dysphonia) که باعث میشه صداش به شکل دائم خشن (hoarse) بشه و زیاد نتونه صحبت کنه. وقتی داشت دربارهی گذشته و مشکلش حرف میزد، میگفت چنین چیزی باعث میشه ارزش حرفزدن و صحبتکردن رو بدونی. هر چیزی نیاز به واکنش من و پاسخدادن نداره.
یکی از شخصیتهای مانگایی که میخونم (Jujutsu Kaisen aka JJK) پسری به اسم Toge Inumaki هست که با حرفزدن میتونه دیگران رو طلسم کنه. ابتدا به نظر هیجانانگیز میرسه، اما بعد میبینی این توانایی یه چاقوی دولبهاس چون هر حرفی که میزنه میتونه به عنوان طلسم به دیگران آسیب هم بزنه و این باعث شده نه تنها نتونه زیاد حرف بزنه، بلکه دایرهی واژگانش برای برقراری ارتباط با دیگران خیلی محدود باشه.
بحث البته راجع به آشپزی و مانگا نیست. دربارهی عبور از هیجان پاسخ و نظر دادن و رد شدن از توهم کاذب مورد توجه شنوندگانبودن به خاطر پاسخ به هر چیز حرف میزنم.
من این توانایی رو take for granted میکنم و وفورش باعث میشه ارزشش رو ندونم. نیازی نیست به هر موضوعی واکنش نشون بدم، نیازی نیست برای هر چیزی پاسخی ارائه کنم. نه دنیا حول من میچرخه و منتظر منه، نه این کار انرژیای باقی میذاره که به زندگی و خودم برسم.
پینوشت: عکسهای پایین Toge Inumaki و Jordi Roca هستن.
یک گزارش انتهای ۲۰۲۳ از IEP که موسسهی صلح و اقتصاد هست میخوندم و توی آماری که از ۱۶۳ کشور دربارهی Global Peace دادهان، ما رتبهی ۱۴۷ رو با ترکیه داریم.
کشورهایی که از ما رتبهی پایینتری دارن هم یا جایی مثل کره شمالیه یا اغلب اونهایی هستن که درگیر جنگن:
یمن، سوریه، روسیه و اوکراین و …
و خب قسمت ناراحتکنندهتر اینه که اطراف ما و توی خاورمیانه همهاش درگیریه و یکم که فکر میکنی، میبینی سالهاست درگیر همین هستیم.
چی جالبه؟ اینکه من خاورمیانهای به اشتباه خودم رو با استانداردهای اروپایی میسنجم و با وجود هزارتا مانعی که هر روز باهاش مواجه میشم و اذیتم میکنه و روان و زندگی و برنامههام رو تحت تأثیر قرار میده، توقع دارم بتونم با آرامش خاطر به برنامههای یه زندگی نرمال برسم و از نرسیدن بهشون، از تلاشهای زیاد و انرژیگذاشتن ولی نتیجهنگرفتن ناراحت میشم.
یه یادآوری برای اینکه شرایط سخت هست، اینقدر به خودم و اطرافیان سختترش نکنم و گلوی زندگیم رو کمی ول کنم و سختگیری رو یک مقدار کمتر کنم. جوون خاورمیانهای گناه داره.
پینوشت: عکسهای پایین رو از فایل اصلی گزارش برداشتهام ولی لینک رسیدن به فایل اصلی رو هم میذارم (اینجا) که اگر علاقهمند بودین، خودتون بیشتر بخونین.
کشورهایی که از ما رتبهی پایینتری دارن هم یا جایی مثل کره شمالیه یا اغلب اونهایی هستن که درگیر جنگن:
یمن، سوریه، روسیه و اوکراین و …
و خب قسمت ناراحتکنندهتر اینه که اطراف ما و توی خاورمیانه همهاش درگیریه و یکم که فکر میکنی، میبینی سالهاست درگیر همین هستیم.
چی جالبه؟ اینکه من خاورمیانهای به اشتباه خودم رو با استانداردهای اروپایی میسنجم و با وجود هزارتا مانعی که هر روز باهاش مواجه میشم و اذیتم میکنه و روان و زندگی و برنامههام رو تحت تأثیر قرار میده، توقع دارم بتونم با آرامش خاطر به برنامههای یه زندگی نرمال برسم و از نرسیدن بهشون، از تلاشهای زیاد و انرژیگذاشتن ولی نتیجهنگرفتن ناراحت میشم.
یه یادآوری برای اینکه شرایط سخت هست، اینقدر به خودم و اطرافیان سختترش نکنم و گلوی زندگیم رو کمی ول کنم و سختگیری رو یک مقدار کمتر کنم. جوون خاورمیانهای گناه داره.
پینوشت: عکسهای پایین رو از فایل اصلی گزارش برداشتهام ولی لینک رسیدن به فایل اصلی رو هم میذارم (اینجا) که اگر علاقهمند بودین، خودتون بیشتر بخونین.
بِهتَر.
On the importance of meaningful work.
We want more and more - especially, it seems, just that little bit more than everyone else.
همون لُپلُپ قدیمی، با ایدهای بامزه.
یادآور این که یک خلاقیت کوچیک یا طراحی متفاوت در جزئیات ریز میتونه چیزی رو در ذهن مصرفکننده/دریافتکننده موندگار کنه.
بدیهیه که اگر دیگر خصوصیاتش بد باشه یا خیلی متناسب با رقباش نباشه، این کار به تنهایی نمیتونه پوششدهندهی همهچیز باشه اما اگر همهی محصولات تقریباً در یک سطح باشن، این شخصیسازیهای کوچیک محصول رو کمی جلو میندازه (حالا میتونه واقعاً محصول باشه، کادو باشه، یک ارائه از پروژه باشه و …).
به قول خارجیها،
یادآور این که یک خلاقیت کوچیک یا طراحی متفاوت در جزئیات ریز میتونه چیزی رو در ذهن مصرفکننده/دریافتکننده موندگار کنه.
بدیهیه که اگر دیگر خصوصیاتش بد باشه یا خیلی متناسب با رقباش نباشه، این کار به تنهایی نمیتونه پوششدهندهی همهچیز باشه اما اگر همهی محصولات تقریباً در یک سطح باشن، این شخصیسازیهای کوچیک محصول رو کمی جلو میندازه (حالا میتونه واقعاً محصول باشه، کادو باشه، یک ارائه از پروژه باشه و …).
به قول خارجیها،
The devil is in the details.
Wikipedia
The devil is in the details
idiom
افکار پراکنده - بخش چهارم
نوشتههایی که در این دسته هستن بیشتر جهت خالیشدن بار فکری و برای به اشتراکگذاشتن افکارم با دوستانم نوشته شدهان.
#Blog no. 52
نوشتههایی که در این دسته هستن بیشتر جهت خالیشدن بار فکری و برای به اشتراکگذاشتن افکارم با دوستانم نوشته شدهان.
#Blog no. 52
ltfia.blog.ir
افکار پراکنده - بخش چهارم :: بهتر.
پیشنوشت
گاهی اوقات پیش میآد که بحثهایی با دیگران میکنم، چیزهایی میخونم یا به مواردی فکر میکنم و حاصل اون، افکاری هستن که به شکل پراکنده و تیتروار در ذهنم شکل میگیره؛ مطالبی نه ...
گاهی اوقات پیش میآد که بحثهایی با دیگران میکنم، چیزهایی میخونم یا به مواردی فکر میکنم و حاصل اون، افکاری هستن که به شکل پراکنده و تیتروار در ذهنم شکل میگیره؛ مطالبی نه ...
از هر دری، سخنی
این نوشته رو دوست دارم. حاصل فکرکردن دربارهی محتوایی که اخیرا مصرف کردهام و شامل بسطدادن چیزهایی که در برهه فعلی زندگیم باهاشون مواجهام؛ یک نوشتهی پراکنده که شاید بحثهاش چندان با هم مرتبط نباشن. بیشتر جهت بسطدادن و آرامکردن افکار گسسته و مشوش خودم نوشته شده، احتمالاً کاربرد آنچنانیای برای خواننده نداشته باشه ولی ممکنه ایدههایی بده یا الهامبخش باشه.
#Blog no. 53
این نوشته رو دوست دارم. حاصل فکرکردن دربارهی محتوایی که اخیرا مصرف کردهام و شامل بسطدادن چیزهایی که در برهه فعلی زندگیم باهاشون مواجهام؛ یک نوشتهی پراکنده که شاید بحثهاش چندان با هم مرتبط نباشن. بیشتر جهت بسطدادن و آرامکردن افکار گسسته و مشوش خودم نوشته شده، احتمالاً کاربرد آنچنانیای برای خواننده نداشته باشه ولی ممکنه ایدههایی بده یا الهامبخش باشه.
#Blog no. 53
ltfia.blog.ir
از هر دری، سخنی :: بهتر.
از هر دری، سخنی
پیشنوشت: این متن حاصل فکرکردن دربارهی محتوایی که اخیرا مصرف کردهام و بسطدادن چیزهایی میشه که در برهه فعلی زندگیم باهاشون مواجهام؛ یک نوشتهی پراکنده که بحثهاش ...
پیشنوشت: این متن حاصل فکرکردن دربارهی محتوایی که اخیرا مصرف کردهام و بسطدادن چیزهایی میشه که در برهه فعلی زندگیم باهاشون مواجهام؛ یک نوشتهی پراکنده که بحثهاش ...
از کانالهای محبوبم در یوتیوب.
ویدئو با پیام One of the rare videos that should literally be watched by everyone کنجکاوم کرد و واقعاً ارزش تماشا داشت.
What Game Theory Reveals About Life, The Universe and Everything - Veritasium
ویدئو با پیام One of the rare videos that should literally be watched by everyone کنجکاوم کرد و واقعاً ارزش تماشا داشت.
What Game Theory Reveals About Life, The Universe and Everything - Veritasium
“Be nice, be forgiving, be clear, but don't be a pushover.”
“In the short term it is often the environment that shapes the player but in the long run it is the players that shape the environment.”
YouTube
What Game Theory Reveals About Life, The Universe, and Everything
This is a video about the most famous problem in Game Theory, the Prisoner’s Dilemma. Head to https://brilliant.org/veritasium to start your free 30-day trial, and the first 200 people get 20% off an annual premium subnoscription.
Special thanks to our Patreon…
Special thanks to our Patreon…