بِهتَر.
[در ادامه موضوع دوستی] بهترین دوستان ما در زمان بروز مشکلات الزاماً با راه حل سراغمون نمیآن. بلکه همراهی، گوشدادن به ما و درکشون هست که ارزشمنده؛ چیزی که کمتر رایجه و در عین حال سختتر. They do something yet wiser and kinder than to attempt to cheer…
[Spoiler Alert]
هنوز به نظری که قبلاً راجع به بیگبنگ دادم معتقدم (+)، اما دلیل نمیشه اهمیت دوستان و همراهان ارزشمند در زندگی رو منکر بشم.
هنوز به نظری که قبلاً راجع به بیگبنگ دادم معتقدم (+)، اما دلیل نمیشه اهمیت دوستان و همراهان ارزشمند در زندگی رو منکر بشم.
Good friends are rare, treasure them.
ژورنالکردن [به نظرم] عادت مفیدیه. قبلاً ازش اینجا نوشتهام و توی وبلاگم هم بسطش دادهام.
امسال بالاخره تونستم به شکل منظم، تمام روزها رو ژورنال کنم؛ ۱۶۱ صفحه و نزدیک به ۷۰هزار کلمه. اعدادی که برای خودم عجیب بودن و اینها به جز چیزهایی هستن که در وبلاگ یا اینجا نوشتم و لابهلای این همه نوشتن به اطلاعات خوبی دربارهی چیزهای مختلفی رسیدم.
اگه آدم ژورنال نکنه قرار نیست دنیا رو از دست بده که «وای! چه فاجعهی بزرگی!»گویان بخواد خودش رو سرزنش کنه، اما اگر امتحان کنه و مفید باشه چرا که نه.
چه آدم به شکل منظم ژورنال کنه و چه نه، خوبه که یک تایم برای مرور و ارزیابی زندگی داشته باشه. یه زمان قراردادی قابل تکرار (که برای اغلب آدمها میشه شروع سال نو) تا به شکل دورهای بتونه این کار رو انجام بده.
یک سری سؤالات در حیطهی فردی و عاطفی هستن و یک سری سؤالهای مرتبط با وضعیت مالی و شغلی (قالبشون رو میشه توی اینترنت یا با کمی reflect به دست آورد) که میشه بهشون پاسخ داد، افق و مسیر رو ارزیابی و مشخص کرد و با بررسی مستمر و دورهای به تصحیحش پرداخت و در جهتش پیش رفت.
من از سایت FutureMe کمک میگیرم یا ایمیلی رو با تاریخ سال بعد برای خودم میفرستم. من جاده راهم رو فراموش میکنم و از دستم در میره (که خیلی هم رایجه). بهتره یک جا یادداشت بشه و مرور تا آدم از مسیر منحرف نشه.
پینوشت: تعیینکردن هدف برای سال نو (به جای ترسیم مسیر و ایجاد عادت) کار خوبی نیست (علت).
“The people we call great writers are in the end merely people who've known how to manipulate the butterfly nets required to catch their own flightiest, airiest shyest thoughts.”
امسال بالاخره تونستم به شکل منظم، تمام روزها رو ژورنال کنم؛ ۱۶۱ صفحه و نزدیک به ۷۰هزار کلمه. اعدادی که برای خودم عجیب بودن و اینها به جز چیزهایی هستن که در وبلاگ یا اینجا نوشتم و لابهلای این همه نوشتن به اطلاعات خوبی دربارهی چیزهای مختلفی رسیدم.
اگه آدم ژورنال نکنه قرار نیست دنیا رو از دست بده که «وای! چه فاجعهی بزرگی!»گویان بخواد خودش رو سرزنش کنه، اما اگر امتحان کنه و مفید باشه چرا که نه.
چه آدم به شکل منظم ژورنال کنه و چه نه، خوبه که یک تایم برای مرور و ارزیابی زندگی داشته باشه. یه زمان قراردادی قابل تکرار (که برای اغلب آدمها میشه شروع سال نو) تا به شکل دورهای بتونه این کار رو انجام بده.
یک سری سؤالات در حیطهی فردی و عاطفی هستن و یک سری سؤالهای مرتبط با وضعیت مالی و شغلی (قالبشون رو میشه توی اینترنت یا با کمی reflect به دست آورد) که میشه بهشون پاسخ داد، افق و مسیر رو ارزیابی و مشخص کرد و با بررسی مستمر و دورهای به تصحیحش پرداخت و در جهتش پیش رفت.
من از سایت FutureMe کمک میگیرم یا ایمیلی رو با تاریخ سال بعد برای خودم میفرستم. من جاده راهم رو فراموش میکنم و از دستم در میره (که خیلی هم رایجه). بهتره یک جا یادداشت بشه و مرور تا آدم از مسیر منحرف نشه.
پینوشت: تعیینکردن هدف برای سال نو (به جای ترسیم مسیر و ایجاد عادت) کار خوبی نیست (علت).
ltfia.blog.ir
من مینویسم، پس هستم - در اهمیت نوشتن :: بهتر.
مقدمه
قبلا دربارهی دلایل نوشتن و روزمرهنویسی ( journaling ) کمی در کانالم نوشته بودم ( لینک مطلب ). در مطلبی که با عنوان «در میانهی دهه سوم» نوشتم، گفتم که وقتی به موضوعی که به نظرم ...
قبلا دربارهی دلایل نوشتن و روزمرهنویسی ( journaling ) کمی در کانالم نوشته بودم ( لینک مطلب ). در مطلبی که با عنوان «در میانهی دهه سوم» نوشتم، گفتم که وقتی به موضوعی که به نظرم ...
از بهترین اپیزودهایی که شنیده بودم و از جمله چیزهایی که آدمها میدونن ولی به راحتی لابهلای تبلیغات غلط فیلمها و رمانها فراموش میشه و نیاز به یادآوری داره. در وبلاگ با عنوان «رابطه عاطفی» نوشتمش که هم بهتر بفهممش، هم برای مرور در آینده داشته باشمش و هم در حین نوشتن بهش فکر و هضمش کنم.
#Blog no. 51
#Blog no. 51
بِهتَر.
از بهترین اپیزودهایی که شنیده بودم و از جمله چیزهایی که آدمها میدونن ولی به راحتی لابهلای تبلیغات غلط فیلمها و رمانها فراموش میشه و نیاز به یادآوری داره. در وبلاگ با عنوان «رابطه عاطفی» نوشتمش که هم بهتر بفهممش، هم برای مرور در آینده داشته باشمش…
You might tear yourself and your romantic partner apart thanks to impossibly high expectations. So many of us end up becoming way too demanding about what a partner should be as well as unwilling to accept the inevitable flaws that come with being human.
We are limited, we have issues ourselves, we are difficult to be with.
Our partner no matter how cute and sweet they are, they are going to get on our nerves. It's disappointing and the challenge is learning how to embrace our partner's limitations, honor them and understand them as a human being.
Part of the work in a relationship is tolerance and forgiveness and it's really really hard.
The First Step
قدم اول سختتر از بقیهاس، گرچه حفظ پیوستگی از قدم اول هم سختتره. یعنی قدم اول اگر صد واحد انرژی بگیره و قدم ۱۰۰ به بعد هر کدوم یک واحد، پیوستگی به مدت ۵سال مثلاً ۵تا ۳۶۵تا انرژی میخواد که بیشتر از قدم اوله.
#visualizevalue no. 8
قدم اول سختتر از بقیهاس، گرچه حفظ پیوستگی از قدم اول هم سختتره. یعنی قدم اول اگر صد واحد انرژی بگیره و قدم ۱۰۰ به بعد هر کدوم یک واحد، پیوستگی به مدت ۵سال مثلاً ۵تا ۳۶۵تا انرژی میخواد که بیشتر از قدم اوله.
#visualizevalue no. 8
بِهتَر.
The Sorrows of Work احتمالاً اغلب ما این حس رو داشتهایم که در شغلمون (یا مسیر شغلیای که طی میکنیم) مشکلاتی داشتهایم و این باعث شده علاقهمون به اون مسیر کم و حسمون بهش بد بشه. این کتاب کوتاه (یا بهتره بگیم essay) سرنخهایی دربارهی مشکلاتی میده که…
On the importance of meaningful work.
یه اصطلاحی از چندسال قبل در باب اهمیت زمان در ذهنم مونده که «سطل آشغال دیگران نباش.»
پیش تراپیست هم که میری، بابت اینکه راجع به مشکلاتت حرف میزنی و اون هم میشنوه هزینهی مالی زیادی پرداخت میکنی (گرچه هزینهای که میدی فقط بابت شنیدنشدن نیست). ولی وقت آدم ارزش زیادی داره. دلیلی نداره هر کس از سر راه رسید، بیاد ما رو سنگ صبور گیر بیاره و از مشکلاتش بگه و به نوعی خودش رو خالی کنه و ما رو پُر.
گرچه این حرف هم به این معنا نیست که ما نباید غر بزنیم، نباید خسته بشیم یا مشکلات و رنجهامون رو با دیگران به اشتراک بذاریم. موضوع مهم شناخت جایگاه آدمهاست و اینکه شنوندهی چه کسی باشیم.
بیان حرفهایی از این دست و به اشتراکگذاشتن vulnerabilityها از طرف آدمهایی در حلقهی نزدیک ممکنه استحکام روابط رو بیشتر کنه، اما دلیلی نداره حلقههای دورتر هم شامل چنین چیزی بشن.
پیش تراپیست هم که میری، بابت اینکه راجع به مشکلاتت حرف میزنی و اون هم میشنوه هزینهی مالی زیادی پرداخت میکنی (گرچه هزینهای که میدی فقط بابت شنیدنشدن نیست). ولی وقت آدم ارزش زیادی داره. دلیلی نداره هر کس از سر راه رسید، بیاد ما رو سنگ صبور گیر بیاره و از مشکلاتش بگه و به نوعی خودش رو خالی کنه و ما رو پُر.
گرچه این حرف هم به این معنا نیست که ما نباید غر بزنیم، نباید خسته بشیم یا مشکلات و رنجهامون رو با دیگران به اشتراک بذاریم. موضوع مهم شناخت جایگاه آدمهاست و اینکه شنوندهی چه کسی باشیم.
بیان حرفهایی از این دست و به اشتراکگذاشتن vulnerabilityها از طرف آدمهایی در حلقهی نزدیک ممکنه استحکام روابط رو بیشتر کنه، اما دلیلی نداره حلقههای دورتر هم شامل چنین چیزی بشن.
بِهتَر.
Nothing Good Happens After 2 A.M. این اسم اپیزود هجدهم از فصل اول سریال HIMYMئه.
خیلی قبلتر از اینکه سریال رو شروع کنم، این عبارت رو دیده بودم اما داستانش رو نمیدونستم. چشمم به یادداشتهام خورد و پرت شدم به اوایل کرونا که این سریال رو تماشا میکردم؛ هیجان فهمیدن قصهی Ted و اینکه چرا اپیزود در این جمله خلاصه میشه.
خوب میدونم که زندگی یه sitcom نیست و پیادهکردن قواعد زندگی واقعی بر اساس یک سریال احمقانهاس.
اما این رو نوشتم چون یادم افتاد به حرف یکی از دوستان دور که با اقتباس از همین اپیزود میگفت
خوب میدونم که زندگی یه sitcom نیست و پیادهکردن قواعد زندگی واقعی بر اساس یک سریال احمقانهاس.
اما این رو نوشتم چون یادم افتاد به حرف یکی از دوستان دور که با اقتباس از همین اپیزود میگفت
«دقت کنید بعد از ساعت ۲ شبتون رو به چه افرادی اختصاص میدین و چه جایگاهی توی زندگیتون دارن. وقتتون رو برای کسی بذارین که ارزش زدن از خوابتون رو داشته باشه و چنین افرادی انگشتشمارن.»
سرگرمی این روزهام خوندن مانگای Jujutsu Kaisenه که به واسطهی دوستم و تعریفهاش نسبت بهش کنجکاو شدم. مواجههی جدی من با انیمهها و مانگاها هم به لطف هماتاقیهای دوران دانشگاه بود و ماجراجوییم در اون دنیا با داستانهایی که از Fullmetal Alchemist و Death Note برام تعریف کردن شروع شد و یکی از دلنشینترین چیزهاییه که از اون دوران به یادگار مونده.
نمیدونم چهقدر میشه اسمش رو خوششانسی گذاشت، اما من با موضوعهای مهمی به واسطهی اطرافیانم آشنا شدم. بخشی از رشد شخصی، فکری و نگاهم به زندگی به واسطه چیزهایی بوده که از آدمهایی یادگرفتهام که خیلی اتفاقی و شانسی مسیرمون به هم خورده و سهم شانس در زندگی هربار من رو به فکر فرو میبره.
نمیدونم چهقدر میشه اسمش رو خوششانسی گذاشت، اما من با موضوعهای مهمی به واسطهی اطرافیانم آشنا شدم. بخشی از رشد شخصی، فکری و نگاهم به زندگی به واسطه چیزهایی بوده که از آدمهایی یادگرفتهام که خیلی اتفاقی و شانسی مسیرمون به هم خورده و سهم شانس در زندگی هربار من رو به فکر فرو میبره.
مکانیزم بدن آدم، اعتیاد و عادت به دوپامین مسنجرها عجیبه.
مدتی زیر نظرگرفتن میزان مصرفشون باعث شد بفهمم بخش زیادی از زمانم در اینجا هدر میره. مدتی از مسنجرها استفاده نمیکنی، حس میکنی یه مقدار زیادی زمان گذشته اما محاسبه میکنی و میبینی فقط شش روز بوده. زندگی اون بیرون جاریه، ولی اینقدر به این اپلیکیشنها گره خوردی که حس میکنی در نبودنشون یک چیزی کمه و زمان به کندی میگذره.
مدتی زیر نظرگرفتن میزان مصرفشون باعث شد بفهمم بخش زیادی از زمانم در اینجا هدر میره. مدتی از مسنجرها استفاده نمیکنی، حس میکنی یه مقدار زیادی زمان گذشته اما محاسبه میکنی و میبینی فقط شش روز بوده. زندگی اون بیرون جاریه، ولی اینقدر به این اپلیکیشنها گره خوردی که حس میکنی در نبودنشون یک چیزی کمه و زمان به کندی میگذره.
بِهتَر.
وقتی اولویتهای متعددی دارم، در حقیقت هیچ اولویتی ندارم و به هیچچیز نمیرسیدم.
ترک آگاهانه و خودخواسته زیباییهایی که مسیر زندگی تو از آنها نمیگذرد.
در باب ضرورت subtraction، منتسب به این وبلاگ
هر سال نزدیکهای تولدم که میشه و از اونجا که سال هم جدید شده، یک مقداری نسبت به سالی که گذشت reflect میکنم و برای مسیر پیشرو برنامه میریزم. و تا اینجای زندگی، این اولین باری هست که برنامهریزیم جدیتر از قبل میشه و با همهی سالها فرق داره. چرا؟
ورود به حیطهی پزشکی ممکنه از دور به نظر رویایی بیاد (اگر بیاد)، اما از نزدیک مسیر زندگیت رو تا مدت زیادی از اختیار خودت میکنه. دورهی دانشجویی بلندمدت به کنار، حتی از بعد اتمام اون هم هنوز اختیارت دست خودت نیست. یا بعدش باید سربازیت رو تموم کنی و زندگی معلقی داری، یا درگیر طرح میشی و تا دو سال نمیدونی بعدش چه شرایطی داری. اینکه بعدش توی چه شرایطی باشی و برای کسب پروانه طبابت مجبور باشی کجا بری هم که به جای خود.
امسال برای من سالیه که در طی اون عمدهی این مسائل تموم میشه و سال بعد هیچکدوم از این زنجیرها به پام وصل نیست. اتمام بعضی دورهها در زندگی آدم مثل نقطهی عطف میمونه؛ مثل رشته و دانشگاهی که بخشی از مسیرت رو تعیین میکنه و روش تأثیرگذاره.
برای بچههای حیطهی پزشکی، اتمام طرح/سربازی و رهاشدن از اجبار یکی از سنگینترین زنجیرهاست که دست و پات رو بسته و تازه وقتی تموم میشه (یا نزدیک به اتمامش هستی یا به تمومشدنش و دورهی بعد از اون فکر میکنی) میبینی چهقدر برای چیزی بیهوده درگیر بودی.
البته که زندگی هیچوقت برای جوون خاورمیانهای آسون نمیشه (اگر برای بقیه بشه و ذات زندگی به همین سختیها گره نخورده باشه) ولی حداقل تمومشدن این چیزهایی که اجباری هستن، دست آدم رو بازتر میکنه و اجازه میده فکرت رو برای چیزهای مهمتری بذاری.
زندگی در هر صورت و هرجایی باشی جاریه، اما شرایطی که دست خودت نیست میتونه کیفیتش رو شدیداً تحت تأثیر قرار بده.
ورود به حیطهی پزشکی ممکنه از دور به نظر رویایی بیاد (اگر بیاد)، اما از نزدیک مسیر زندگیت رو تا مدت زیادی از اختیار خودت میکنه. دورهی دانشجویی بلندمدت به کنار، حتی از بعد اتمام اون هم هنوز اختیارت دست خودت نیست. یا بعدش باید سربازیت رو تموم کنی و زندگی معلقی داری، یا درگیر طرح میشی و تا دو سال نمیدونی بعدش چه شرایطی داری. اینکه بعدش توی چه شرایطی باشی و برای کسب پروانه طبابت مجبور باشی کجا بری هم که به جای خود.
امسال برای من سالیه که در طی اون عمدهی این مسائل تموم میشه و سال بعد هیچکدوم از این زنجیرها به پام وصل نیست. اتمام بعضی دورهها در زندگی آدم مثل نقطهی عطف میمونه؛ مثل رشته و دانشگاهی که بخشی از مسیرت رو تعیین میکنه و روش تأثیرگذاره.
برای بچههای حیطهی پزشکی، اتمام طرح/سربازی و رهاشدن از اجبار یکی از سنگینترین زنجیرهاست که دست و پات رو بسته و تازه وقتی تموم میشه (یا نزدیک به اتمامش هستی یا به تمومشدنش و دورهی بعد از اون فکر میکنی) میبینی چهقدر برای چیزی بیهوده درگیر بودی.
البته که زندگی هیچوقت برای جوون خاورمیانهای آسون نمیشه (اگر برای بقیه بشه و ذات زندگی به همین سختیها گره نخورده باشه) ولی حداقل تمومشدن این چیزهایی که اجباری هستن، دست آدم رو بازتر میکنه و اجازه میده فکرت رو برای چیزهای مهمتری بذاری.
زندگی در هر صورت و هرجایی باشی جاریه، اما شرایطی که دست خودت نیست میتونه کیفیتش رو شدیداً تحت تأثیر قرار بده.
بِهتَر.
چیزی که زیاد توی کلینیکهای مختلف میبینم، اینه که ارتباط کادر درمان با احساسات بیمارهایی که مراجعه میکنن به کل قطع شده و فقط یک چیز دیده میشه: پول به هر قیمت. اوضاع کنترل عفونت، صداقت با بیمار، تلاش برای درمان مناسب و … اصلاً خوب نیست. کسی هم که کار مناسبی…
وقتی این متن رو مینوشتم، دربارهی اینکه فاعل این «قطعشدن» کی هست چیز زیادی نگفتم؛ شاید چون اون موقع اتفاقی که شاهدش بودم خیلی بیشتر من رو متحیر کرده بود. با این حال، جواب اینکه چی باعث چنین وضعیتی شده «سیستم» هست.
• وقتی نیروی کاری که در اختیار داری (پزشک) رو با حقوق خیلی اندک مجبور به کار میکنی (شما بخونید اجبار به بردگی و بیگاریکشیدن) و در بدترین شرایط زندگی و مالی قرارش میدی،
• وقتی حتی بهش اجازهی کارکردن نمیدی، جلوی طبابتش رو میگیری و وادار میشه صرفاً با همون شرایط سخت زندگی کنه،
• وقتی به جای حمایت ازش و ساپورت قانونیش دقیقاً برعکس رفتار میکنی و به شکل ناعادلانه شروع به تنبیه و مجازاتش میکنی،
• وقتی حین بیاحترامی بهش سکوت میکنی و به جای اینکه جلوی چنین چیزی رو بگیری، ازش بیاهمیت عبور میکنی تا جایی که پزشک هر توهینی رو میشنوه، تهدید به قتل و حملهی فیزیکی میشه و حتی کشته میشه،
• وقتی مردم رو به سمت طلبکاری از پزشک (این با درخواست حق و حقوقت به عنوان بیمار فرق داره) سوق میدی،
• وقتی authority پزشک رو ازش میگیری و بیمار به جای مشورت از پزشک خودش رو همهچیزدان تصور میکنه که پزشک صرفاً در نقش meditator دستوراتش رو اجرا کنه،
• وقتی سوادت و سالها درسخوندنت بیاهمیت جلوه داده میشه و بیمار به واسطهی دونستن اسم چندتا آنتیبیوتیک و مسکن به خودش اجازه میده به سوادت توهین کنه و برات تعیین تکلیف کنه،
• وقتی پزشک رو موجودی پولپرست و پلید جلوه میدی و در حوادثی که بیارتباط به پزشک هست، اون رو مقصر نشون میدی،
یا پزشکت به سمتی میره که مهاجرت کنه و از این جهنم به جایی که حداقلهای شرایط کاری داشته باشه «فرار کنه»،
یا تحمل این شرایط براش خیلی سخت میشه و این همه خبر خودکشی رزیدنت و اینترن و پزشک رو میشنویم،
یا اگر نمیتونه/نمیخواد بره حداقل به سمت درمانهایی میره که سود مالیش بیشتر باشه (وفور درمانهای زیبایی مثل نقل و نبات)، یا کلا وجدان و اصول کاری رو فدا میکنه و برای رهایی از تنش زندگی به درمان فلهای و غیراصولی رو میآره.
وقتی پزشک مجبور میشه در یک روز چندین برابر شرایط استاندارد و توان یک فرد عادی کار کنه و مثلاً ۱۰۰تا بیمار رو در یک روز ببینه (منهای شرایط بد و تحقیرآمیز و …)، مگر رباته که بتونه با بیمار صَدُم به کیفیت بیمار اول برخورد کنه و انرژیش کم نشه؟ اصلاً مگر زمانش اجازه میده همه رو با کیفیت و دقت و توجه کافی ببینه؟
اینطور که بهش نگاه میکنی، میبینی وضعیت فعلی اونقدر هم دور نیست. یک انسان عادی و نرمال بعد از چند ساعت کار به خواب و خوراک نیاز داره، مگر پزشک از یک سیارهی دیگه اومده که وقتی ساعتهای غیرمعقولی رو در شیفت بگذرونه و حتی فرصت خوردن غذا رو نداشته باشه، بتونه به شکل ایدهآل کار کنه؟
• وقتی نیروی کاری که در اختیار داری (پزشک) رو با حقوق خیلی اندک مجبور به کار میکنی (شما بخونید اجبار به بردگی و بیگاریکشیدن) و در بدترین شرایط زندگی و مالی قرارش میدی،
• وقتی حتی بهش اجازهی کارکردن نمیدی، جلوی طبابتش رو میگیری و وادار میشه صرفاً با همون شرایط سخت زندگی کنه،
• وقتی به جای حمایت ازش و ساپورت قانونیش دقیقاً برعکس رفتار میکنی و به شکل ناعادلانه شروع به تنبیه و مجازاتش میکنی،
• وقتی حین بیاحترامی بهش سکوت میکنی و به جای اینکه جلوی چنین چیزی رو بگیری، ازش بیاهمیت عبور میکنی تا جایی که پزشک هر توهینی رو میشنوه، تهدید به قتل و حملهی فیزیکی میشه و حتی کشته میشه،
• وقتی مردم رو به سمت طلبکاری از پزشک (این با درخواست حق و حقوقت به عنوان بیمار فرق داره) سوق میدی،
• وقتی authority پزشک رو ازش میگیری و بیمار به جای مشورت از پزشک خودش رو همهچیزدان تصور میکنه که پزشک صرفاً در نقش meditator دستوراتش رو اجرا کنه،
• وقتی سوادت و سالها درسخوندنت بیاهمیت جلوه داده میشه و بیمار به واسطهی دونستن اسم چندتا آنتیبیوتیک و مسکن به خودش اجازه میده به سوادت توهین کنه و برات تعیین تکلیف کنه،
• وقتی پزشک رو موجودی پولپرست و پلید جلوه میدی و در حوادثی که بیارتباط به پزشک هست، اون رو مقصر نشون میدی،
یا پزشکت به سمتی میره که مهاجرت کنه و از این جهنم به جایی که حداقلهای شرایط کاری داشته باشه «فرار کنه»،
یا تحمل این شرایط براش خیلی سخت میشه و این همه خبر خودکشی رزیدنت و اینترن و پزشک رو میشنویم،
یا اگر نمیتونه/نمیخواد بره حداقل به سمت درمانهایی میره که سود مالیش بیشتر باشه (وفور درمانهای زیبایی مثل نقل و نبات)، یا کلا وجدان و اصول کاری رو فدا میکنه و برای رهایی از تنش زندگی به درمان فلهای و غیراصولی رو میآره.
وقتی پزشک مجبور میشه در یک روز چندین برابر شرایط استاندارد و توان یک فرد عادی کار کنه و مثلاً ۱۰۰تا بیمار رو در یک روز ببینه (منهای شرایط بد و تحقیرآمیز و …)، مگر رباته که بتونه با بیمار صَدُم به کیفیت بیمار اول برخورد کنه و انرژیش کم نشه؟ اصلاً مگر زمانش اجازه میده همه رو با کیفیت و دقت و توجه کافی ببینه؟
اینطور که بهش نگاه میکنی، میبینی وضعیت فعلی اونقدر هم دور نیست. یک انسان عادی و نرمال بعد از چند ساعت کار به خواب و خوراک نیاز داره، مگر پزشک از یک سیارهی دیگه اومده که وقتی ساعتهای غیرمعقولی رو در شیفت بگذرونه و حتی فرصت خوردن غذا رو نداشته باشه، بتونه به شکل ایدهآل کار کنه؟
«عبورکردن و گذشتن»یکی از اپیزودهای Chef's Table Pastry دربارهی Jordi Roca بود: یه آشپز خیلی خلاق که تماشای تهیهی دسرهاش هیجانانگیزه.
ایشون در کودکی دچار مشکلی میشه (dysphonia) که باعث میشه صداش به شکل دائم خشن (hoarse) بشه و زیاد نتونه صحبت کنه. وقتی داشت دربارهی گذشته و مشکلش حرف میزد، میگفت چنین چیزی باعث میشه ارزش حرفزدن و صحبتکردن رو بدونی. هر چیزی نیاز به واکنش من و پاسخدادن نداره.
یکی از شخصیتهای مانگایی که میخونم (Jujutsu Kaisen aka JJK) پسری به اسم Toge Inumaki هست که با حرفزدن میتونه دیگران رو طلسم کنه. ابتدا به نظر هیجانانگیز میرسه، اما بعد میبینی این توانایی یه چاقوی دولبهاس چون هر حرفی که میزنه میتونه به عنوان طلسم به دیگران آسیب هم بزنه و این باعث شده نه تنها نتونه زیاد حرف بزنه، بلکه دایرهی واژگانش برای برقراری ارتباط با دیگران خیلی محدود باشه.
بحث البته راجع به آشپزی و مانگا نیست. دربارهی عبور از هیجان پاسخ و نظر دادن و رد شدن از توهم کاذب مورد توجه شنوندگانبودن به خاطر پاسخ به هر چیز حرف میزنم.
من این توانایی رو take for granted میکنم و وفورش باعث میشه ارزشش رو ندونم. نیازی نیست به هر موضوعی واکنش نشون بدم، نیازی نیست برای هر چیزی پاسخی ارائه کنم. نه دنیا حول من میچرخه و منتظر منه، نه این کار انرژیای باقی میذاره که به زندگی و خودم برسم.
پینوشت: عکسهای پایین Toge Inumaki و Jordi Roca هستن.
یک گزارش انتهای ۲۰۲۳ از IEP که موسسهی صلح و اقتصاد هست میخوندم و توی آماری که از ۱۶۳ کشور دربارهی Global Peace دادهان، ما رتبهی ۱۴۷ رو با ترکیه داریم.
کشورهایی که از ما رتبهی پایینتری دارن هم یا جایی مثل کره شمالیه یا اغلب اونهایی هستن که درگیر جنگن:
یمن، سوریه، روسیه و اوکراین و …
و خب قسمت ناراحتکنندهتر اینه که اطراف ما و توی خاورمیانه همهاش درگیریه و یکم که فکر میکنی، میبینی سالهاست درگیر همین هستیم.
چی جالبه؟ اینکه من خاورمیانهای به اشتباه خودم رو با استانداردهای اروپایی میسنجم و با وجود هزارتا مانعی که هر روز باهاش مواجه میشم و اذیتم میکنه و روان و زندگی و برنامههام رو تحت تأثیر قرار میده، توقع دارم بتونم با آرامش خاطر به برنامههای یه زندگی نرمال برسم و از نرسیدن بهشون، از تلاشهای زیاد و انرژیگذاشتن ولی نتیجهنگرفتن ناراحت میشم.
یه یادآوری برای اینکه شرایط سخت هست، اینقدر به خودم و اطرافیان سختترش نکنم و گلوی زندگیم رو کمی ول کنم و سختگیری رو یک مقدار کمتر کنم. جوون خاورمیانهای گناه داره.
پینوشت: عکسهای پایین رو از فایل اصلی گزارش برداشتهام ولی لینک رسیدن به فایل اصلی رو هم میذارم (اینجا) که اگر علاقهمند بودین، خودتون بیشتر بخونین.
کشورهایی که از ما رتبهی پایینتری دارن هم یا جایی مثل کره شمالیه یا اغلب اونهایی هستن که درگیر جنگن:
یمن، سوریه، روسیه و اوکراین و …
و خب قسمت ناراحتکنندهتر اینه که اطراف ما و توی خاورمیانه همهاش درگیریه و یکم که فکر میکنی، میبینی سالهاست درگیر همین هستیم.
چی جالبه؟ اینکه من خاورمیانهای به اشتباه خودم رو با استانداردهای اروپایی میسنجم و با وجود هزارتا مانعی که هر روز باهاش مواجه میشم و اذیتم میکنه و روان و زندگی و برنامههام رو تحت تأثیر قرار میده، توقع دارم بتونم با آرامش خاطر به برنامههای یه زندگی نرمال برسم و از نرسیدن بهشون، از تلاشهای زیاد و انرژیگذاشتن ولی نتیجهنگرفتن ناراحت میشم.
یه یادآوری برای اینکه شرایط سخت هست، اینقدر به خودم و اطرافیان سختترش نکنم و گلوی زندگیم رو کمی ول کنم و سختگیری رو یک مقدار کمتر کنم. جوون خاورمیانهای گناه داره.
پینوشت: عکسهای پایین رو از فایل اصلی گزارش برداشتهام ولی لینک رسیدن به فایل اصلی رو هم میذارم (اینجا) که اگر علاقهمند بودین، خودتون بیشتر بخونین.