بِه‌تَر. – Telegram
بِه‌تَر.
999 subscribers
518 photos
2 videos
8 files
309 links
این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم.
هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.
Download Telegram
مسیر شغلی، بخش نهم - یافتن شغل معنادار

نکته‌ای که معمولا جا می‌افته این هست که شغل مناسب چیزی نیست که بخوایم در حین جست‌وجو «پیدا» بشه. شغل مناسب ساختنی‌ هست و دیدگاه ما نسبت به‌ش در گذر زمان و به مرور شکل می‌گیره.

By devoting ourselves to work that gives us deep fulfillment through meaning, flow and freedom, over time a tangible and inspiring goal may quietly germinate, grow larger, and eventually flower into life.


#Blog no. 56
But you shouldn’t feel guilty or apologetic for setting a healthy boundary. The people who truly care about you don’t want an apology for that. They simply want what’s best for you.
[پراکنده، مشوش، برای کاهش فشار ذهنی]

وقتی یه چیزی رو می‌خوای، باید حاضر باشی بهاش رو هم بدی نه این‌که منظورت از خواستن‌ش صرفا تصویر نهایی ماجرا و مقصد باشه.

×××
سال‌ها پیش یک حرفی رو از عزیزی شنیدم که هنوز در ذهن‌م هست:
«تنها کسی که باید در لحظه به شما جواب بده، پلیس و اورژانس و آتش‌نشانی‌ه نه من.»

این حرف در دنیای فعلی که اینترنت باعث توهم حضور در لحظه شده و عدم پاسخ به دیگری در مدت کوتاه منجر به دل‌خوری می‌شه، به من خیلی کمک کرده.
×××
نمی‌دونم چی شد که «کار سخت کردن» تبدیل به فضیلت شد (اگر شما می‌دونید به من هم بگین). چه توی دندون‌پزشکی که حیطه‌ی کاری‌م هست، چه توی زندگی و چه هر جای دیگه انجام یه کار سخت به تنهایی تبدیل به چیزی شده که آدم‌ها باهاش حس uniqueبودن‌ کنن و خودشون رو برتر ببینن؛ حالا این‌که بابت‌ش چه‌قدر یک‌بعدی شده‌ان و چه چیزهای بزرگی رو از دست داده‌ان و متحمل چه تراماهایی شده‌ان هم انگار مهم نیست و فقط تصویری که از بیرون دیده می‌شه اهمیت داره.
ترم آخر دانش‌گاه که بودیم، از اساتید می‌پرسیدم توصیه‌ای برای دانش‌جوی در حال فارغ‌التحصیلی دارن یا نه.‌ مضمون حرف مشترکی که خیلی در ذهن‌م مونده و به دفعات شنیدم، این بود که
توی روند معیوب «فقط کار» نیافتین. این‌که یاد بگیرین زندگی کنین و دنیاتون نشه همه‌اش کار چون اگه این‌طوری پیش برین، می‌شه ۳۰ و ۴۰ سال‌تون منتظر یه نقطه هستین که از اون‌جا کم‌تر کار کنین و بیش‌تر زندگی کنین. ولی احتمالاً اون نقطه نخواهد اومد و شما هم توی اون سن سخت‌تر یاد می‌گیرین چه‌طور باید زندگی کرد و تفریح داشت، چرا که این هم یک مهارت آموختنی‌ه.

اون زمان پیش خودم فکر می‌کردم که «وا! مگه می‌شه آدم نخواد تفریح کنه و بخواد همه‌اش بیافته توی کار؟»
الان اما هم‌دوره‌ای‌هام رو که نگاه می‌کنم (با یکی‌دو سال این‌طرف‌تر و اون‌طرف‌تر) می‌بینم که اغلب همین مسیر رو دارن طی می‌کنن. کار زیاد، کسب درآمد، تلاش برای تأسیس مطب با فکر به این که در آینده وضعیت‌ به‌تری پیدا کنن و اوضاع‌‌شون تغییر کنه. قسط‌های سنگین و عقب‌افتاده و شرایط اقتصادی و نیاز مالی و خرج بالا رو هم اگر بذاری روش که دیگه گاهی این تصمیم به کار زیاد تبدیل به اجبار می‌شه.

با اغلب کسانی که این مسیر رو رفته‌ان صحبت می‌کنم و از حال‌شون می‌پرسم و می‌بینم که خوب نیستن. کسایی که این راه رو طی نکردن هم اوضاع به‌تری ندارن و تا حدی وضعیت مشابه هست. افسردگی، فشار، به خطر افتادن سلامت فیزیکی و دیسک کمر و گردن، حس ناکافی‌بودن و عقب‌افتادن و … همه رو اذیت می‌کنه. فکر می‌کنم حال هیچ‌کس اون‌قدر خوب نباشه.

الان می‌فهمم که اساتیدمون حق داشتن این حرف رو بزنن. شاید چون خودشون توی همین مسیر افتادن، دیدن که می‌شه درگیرش شد و خیلی دوستانه حین جدایی و خداحافظی این احتمال رو به ما هم هشدار می‌دادن.
One perfect circle looks just like any other perfect circle. Most people think they can’t draw because they’re comparing their drawings to what they believe it should look like.
می‌گفت
در مواجهه با آدم‌هایی که از ما به‌تر هستن، گاهی چون حس عقب افتادن داریم شروع به نصیحت می‌کنیم تا خودمون حس بدی پیدا نکنیم.
به نظرم،
ما گاهی زیر نقشی که گرفتیم پنهان می‌شیم‌ و تروما، خاطره‌ی بد یا فیدبک نامناسب باعث می‌شه ما نقابی بزنیم و اون رو نگه داریم تا دچار ترومای مجدد نشیم یا حس ناخوشایند ناشی از فیدبک قبلی رو تجربه نکنیم. و شخصیت واقعی ما اون پشت یا اون زیر داره خاک می‌خوره، در حدی که به نقشی که بازی می‌کنیم عادت می‌کنیم و یادمون می‌ره چه‌طور بودیم.
اصطلاح «اعتیاد به غم‌گین‌بودن» رو اولین‌بار از هستی شنیدم و وقتی به fetishizing your own sadness در بوجک هورسمن رسیدم، این حرف برام پررنگ شد. بخشی از این رفتار برام شبیه پنهان‌شدن زیر یک نقاب و عادت به اون‌ه.
از چیزهای سمی‌ای که در گوشه‌های ذهن‌م پنهان شده و در حال تلاش برای فهم و حل‌ش هستم، hustle culture هست که بخشی‌ش ماحصل زندگی در خاورمیانه‌اس و بخشی هم تحت تأثیر تبلیغات و media.
حس می‌کنی موفقیت فقط زمانی به دست می‌آد که براش تلاش زیادی کرده باشی و از دستاوردهایی که بدون اذیت‌شدن به دست اومده باشن خوش‌حال نمی‌شی. کارکردن تبدیل به ارزش می‌شه تا جایی که یادت می‌ره زندگی چیزهای دیگه‌ای هم داره؛ زندگی برای کار یا کار برای زندگی؟
این می‌شه که تا دیروقت کار می‌کنی و با وجود خسته‌شدن حس می‌کنی خوش‌حالی‌‌، حتی تشویق می‌شی به ادامه در عین این‌که روان‌ت تحت فشار قرار می‌‌گیره، ابعاد زندگی‌ت کم می‌شه و برای خودت وقت کافی نمی‌ذاری.
البته که پول انگیزه‌ی خوبی‌ه، حس پیش‌رفت در مسیر شغلی هم می‌تونه دل‌نشین باشه، ولی تلاش من بر این‌ه که توی چاه بی‌انتهای کسب درآمدِ صِرفْ نیافتم و یادم باشه دنیام توی شغل‌م خلاصه نمی‌شه. زندگی خیلی بزرگ‌تره.
بِه‌تَر.
Photo
80,000 Hours

با این‌که هنوز کتاب رو تموم نکرده‌ام، اما‌‌ حس می‌کنم بین کتاب‌هایی که در این زمینه خونده‌ام از همه به‌تر بوده. هم evidence-basedتر نوشته شده و هم اون توصیه‌های زردِ «passion خود را دنبال کنید» توی خودش نداره. اگرچه که بیش‌تر‌ برای whiteها و جوان‌های کشورهای توسعه‌یافته و مرفه نوشته شده، اما آن‌چنان خالی از لطف نیست.

این ۸۰هزار ساعت از کجا اومده؟ ایده‌اش این‌ه که شما حدوداً ‌۴۰ سال کار می‌کنید‌ که هر سال ۵۰ هفته و هر هفته هم ۴۰ ساعت کاری داره که یعنی ۴۰×۵۰×۴۰ که می‌شه ۸۰هزار ساعت. حرف کتاب این‌ه که اگه یه کاری این‌قدر از عمر ما رو می‌گیره (حدوداً یک سوم از هر روز)، ارزش این رو داره که حداقل ۱٪ از زمان‌ش رو (۸۰۰ ساعت) صرف تحقیق براش کنیم. حالا ۸۰۰ساعت نه، حتی ۱۰۰ تا ۲۰۰ ساعت مطالعه در این زمینه هم کلی ذهن آدم رو باز می‌کنه و کمک‌کننده‌اس.
We happen to be rich by virtue of where we were born.
بِه‌تَر.
کم‌تر پیش می‌آد که درباره‌ی سختی‌ها و مشکلات و قسمت‌های ناراحت‌کننده حرف بزنم. اما علت‌ش بی‌اهمیت‌بودن به وقایع نیست و حتی به این معنی نیست که با شرایط دشوار دست‌به‌گریبان نیستم. مسئله این‌ه که حکایتِ «می‌شه ازش حرف زد، ولی چیزی از توش در نمی‌آد» برای من…
قبلاً از این موضوع نوشته‌ام و در عین حال هر از گاهی احساس وظیفه‌ می‌کنم که یادآوری کنم و باز هم ازش بگم.

مهم نیست توی کدوم پلتفرم فضای مجازی باشه، چه در لینکداین و جنبه‌ی شغلی، چه در اینستاگرام و تصاویر درمان‌ها یا زندگی زیبا و hypeشده‌ی ملت، چه در کانال‌های تلگرام و یوتیوب تریبون‌ خاص‌بودن و خفن‌بودن، آدم‌ها توی دنیای واقعی معمولی‌تر از اونی هستن که از این تریبون‌ها دیده می‌شن.
این‌جاها فقط قسمت بولدشده و پررنگ‌تر زندگی‌هاست. ارزش تماشا، تأمل، الهام‌گرفتن و … رو داره اما نباید نقشی بیش‌تر از مجازی‌بودن بگیره که بخواد روی عزت نفس، نگاه ما به خودمون و چیزهای دیگه تأثیر منفی و شدید بذاره. همه‌ی آدم‌هایی که در فضاهای مجازی می‌بینیم مشکلات، خطاها و ضعف‌های خودشون رو دارن اما این‌جا محل ابراز روزانه‌ی اون‌ها نیست. یادمون باشه که ندیدن بعضی چیزها به معنی نبودن‌شون نیست.

این‌ متن دوتا کاربرد داره. یکی‌ش در نقش یادآور هست (به خودم در ابتدا و بعد به خواننده) چون‌که اگرچه احتمالاً اغلب ما چنین حقیقت‌هایی رو می‌دونیم، اما خیلی راحت این مسائل رو فراموش می‌کنیم.
دومی هم بیان این‌که we are all ordinary people و اگر یکی چند قدم جلوتر از شماست، ترکیبی از privilege و شانس و نقطه‌ی شروع متفاوت (۱ ۲) و داکیومنت‌شدن فعالیت‌هاش هم هست، نه این‌که اون خیلی talented و خاص و دارای توانایی‌هایی فوق‌بشری باشه.

و البته که زندگی مسابقه نیست (+).
بِه‌تَر.
Photo
به نظر می‌آد تجربه‌ی خوندن‌ Lord of The Rings به دانمارکی هم می‌تونه جالب باشه. اگرچه که زبان اصلی کتاب به اندازه‌ی کافی سخت و پیچیده‌اس و کنج‌کاوم ببینم اصلاً ترجمه‌ی مناسبی ازش موجوده یا نه.

اگر شما هم این سؤال رو دارین که چرا به کمک عقاب‌ها حلقه رو به Mount Doom نبردن، پاسخ Tolkien رو می‌تونید از این‌جا ببینید. :-لبخند
بِه‌تَر.
Photo
نمونه‌ی دوم
تا به حال در محصولی استفاده از شعر (هرچند ساده و غیرادبی) رو ندیده بودم.
ویدئوهای The School of Life کوتاه‌ هستن اما تاپیک‌های مناسبی برای تفکر، تأمل دارن و دست روی نقاطی می‌ذارن و سرنخی می‌دن که می‌شه به شکل عمیق‌تری روشون کار کرد.

When Love isn't Easy - The School of life
Sometimes we don't need ‘solutions.’ We need sympathy for our impasses. We need to know that we're not idiots for having the challenges we have; that other sensible people have been here too; that it could almost be OK to have this difficulty forever.