بِه‌تَر. – Telegram
بِه‌تَر.
999 subscribers
518 photos
2 videos
8 files
309 links
این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم.
هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.
Download Telegram
Chef's Table (Noodles)
بازی آخر Na'Vi رو با وجود استرسی که به‌م وارد می‌کرد، تماشا کردم. در پس‌زمینه فکرم این بود که وقتی از یه تیم طرف‌داری می‌کنی و به‌ش علاقه‌مند می‌شی، بردن اون‌ها با این‌که خوش‌حال‌ت می‌کنه ولی تنها چیزی نیست که قراره ازش طرف‌داری کنی. هیچ تیمی قرار نیست همیشه بازی‌هاش رو ببره و تو توی باخت و شرایط سخت و بد هم اون تیم رو می‌پذیری. چیزی که به عنوان fan این تیم یاد گرفتم، همین بود که قرار نیست موقع باخت (حتی در مهم‌ترین tournament سال) کل مسیری که طی کرده و تمام مسابقاتی که برده یا افتخارات‌ش رو فراموش کنم و ازش توقع داشته باشم همیشه perfect باشه. درست‌ه که اول‌شدن و برنده‌ی مسابقه بودن لذت‌بخش‌ه ولی نباید ذهنیت‌م طوری بشه که نفر دوم مسابقه‌بودن رو بی‌ارزش و صفر ببینه. قرار نیست بابت چندتا خطایی که این بار داشته و منجر به حذف زودهنگام شده، ازش ناامید بشم یا رهاش کنم. به علاوه، سنجش عملکرد باید در درازمدت باشه. اگر تیمی در کل طول سال خوب کار می‌کنه و در یکی از مسابقات ضعیف‌ه، بی‌رحمی‌ه که بخوای با مورد آخر قضاوت‌ش کنی و همه‌ی چیزهای دیگه رو فراموش کنی. و من در نهایت سبک بازی اون بازیکن‌ها و شخصیت‌شون بیرون از بازی رو دوست دارم که قرار نیست پس از یک بار باختن تغییر کنه.
و به نظرم این قضیه درباره ارتباط با آدم‌ها هم صادق‌ه. وقتی ارتباط‌ت با کسی عمیق می‌شه، اون فرد رو با تموم کم‌وکاستی‌هاش می‌پذیری (دوست/پارتنر/همکار/…) و با ارتکاب یک اشتباه، اون رو رها نمی‌کنی و در زمان وجود تنش یا در شرایط سخت و پراسترس به برآیند ارتباط با اون شخص فکر می‌کنی نه فقط برهه محدود اخیر. این حرف منافاتی با مخالفت‌کردن هم نداره و تو می‌تونی در عین همراهی، انتقادگر هم باشی. بزرگ‌شدن در جامعه‌ای که تنها نمره قابل قبول براش ۲۰ بود و درصد ارزش‌مند آزمون فقط ۱۰۰ بود و هرگونه اشتباهی رو از یه کودک یا نوجوان سریع توبیخ می‌کرد، باعث شده که من این مهارت رو به درستی یاد نگیرم و تلاش فعلی‌م این‌ه که خودم رو در این جنبه تغییر بدم.

Progress isn't always a straight line, and setbacks are part of the process.
اخیرا وقتی کارم در مرحله‌ای گیر می‌کنه، جمله never stop believing! رو زیاد در ذهن‌م جاری می‌شه. این مایندست رو از تماشای بازی‌های کامیپیوتری و مسابقات ورزشی مختلف یاد گرفته‌ام. چیزی که متوجه شده‌ام این‌ه در سطح بالای رقابت، بازیکن‌ها امیدشون رو حتی در زمانی که بازی رو خیلی عقب هستن هم از دست نمی‌دن. کماکان تلاش‌شون رو برای بردن می‌کنن و تا واقعا تموم نشده باشه، چیزی رو تموم‌شده نمی‌بینن و ازشون زیاد شنیده‌ام که it's not over until it is over. مهم نیست اگر ۵ بار قبلی بازی‌ت رو مقابل فلان تیم باختی، مهم نیست اگر تیم حریف طبق آنالیزها و صحبت کارشناس‌ها شانس خیلی بیش‌تری داره، حتی اهمیتی نداره که تیم مقابل‌ت در ranking خیلی باهات اختلاف داره و تا الان نتیجه به‌تری گرفته. همیشه این احتمال وجود داره که بتونی پیروز بشی، عملکرد خوبی داشته باشی و آمار، آنالیزها و اعداد رو شکست بدی. در طول career طولانی‌مدت و چندین ساله، همیشه دفعه‌ی بعدی وجود داره و قرار نیست چند باخت باعث بشه از تمرین و تلاش دست بکشن، خودشون رو درگیر learned helplessness کنن و همین نتیجه رو تا همیشه بپذیرن. اون‌هایی که به همین احتمال (که گاهی اندک هم هست) چنگ می‌زنن، انگیزه‌شون رو حفظ و برای جلو رفتن در مسیر تلاش می‌کنن، برام ستودنی و inspiring هستن. همین شده که در شرایط سخت‌ و حساس سعی می‌کنم تا جای ممکن روحیه‌ام رو نبازم و این جمله در خاطرم تکرار می‌شه.
طبیعتا این قضیه به شکل برعکس هم صادق‌ه: بازیکنان و تیم برنده اون احتمال شکست رو در نظر می‌گیرن و خودشون رو پیروز قاطع نمی‌بینن. نتیجه این‌ه که از تلاش برای نگه‌داشتن خودشون روی فرم دست نمی‌کشن و چندتا پیروزی باعث نمی‌شه بخوان اون تداومی که باعث رسیدن به این نقطه شده رو رها کنن.
Consistency is the key!

اون روز که کیک‌م توی مرحله دیزاین آسیب دید و بعدش هم از جعبه افتاد، اول‌ش فکر کردم که دیگه قابل ارائه نیست، نمی‌شه کاری‌ کرد و باید یه کیک جدید درست کنم. اما همین ذهنیت باعث شد تلاش‌م رو بکنم و آخرین زورم رو هم برای جمع‌وجور کردن بزنم و نتیجه خوبی هم گرفتم.
The more you play an event with fixed probabilities, the higher the combined chances of winning. As the sample size gets larger, the percentage with get closer to the calculated probability. The more you try, the sample will be large enough to take the luck out of the equation.
You environment has an impact on how you bounce back.
There is no on-size fits all formula for work-life balance. It's personal to you; a moving target based on the stage of your life that you arrange and rearrange until you feel aligned.
Remember that you may need to reshape the balance as you shift from one stage of life to another; what felt right in your 20s will most likely not fit where you are in your 40s.
اولین باری که اسم Helen Russell رو شنیدم، توی یه کتاب به اسم The Atlas of Happiness: The Global Secrets of How to Be Happy بود و اگر درست در خاطرم باشه، توی کانال آذین دیدم‌ش (چون رفتم سرچ کردم و اون‌جا پیداش نکردم). یه کتاب مصور با طرح‌های ساده و در عین حال بامزه که از هر فرهنگ یک قسمت رو توضیح می‌داد. هر شب یک قسمت ازش رو می‌خوندم اما زیاد در اون پیش نرفتم. حداقل در ذهن‌م این‌طور بود که مفاهیم‌ش رو می‌شه در صورتی که زمان و وضعیت اجازه بده، به کار گرفت اما مناسب الان نیست. بعدا یک ویدئو درباره شادی مردم حوزه اسکاندیناوی از Max Joseph دیدم که با همین نویسنده هم مصاحبه کرده بود و صحبت‌هاش از زندگی در دانمارک برام آموزنده بود (پستی که راجع به‌ش نوشتم). این شد که کتاب دومی که داشت یعنی The Year of Living Danishly: Uncovering the Secrets of the World's Happiest Country رو خوندم.
کتاب درباره یه ژورنالیست‌ه که در انگلیس زندگی می‌کرده، به پارتنرش یک شغل در دانمارک پیشنهاد می‌شه و هر دو تصمیم می‌گیرن یک سال زندگی در دانمارک رو هم تجربه کنن تا اگر اون فضا رو پسندیدن، همون مسیر رو ادامه بدن. در هر ماه (از ژانویه تا دسامبر) یک قسمت از وضعیت دانمارک رو توضیح می‌دن و از این صحبت می‌کنن که چرا مردم اون‌جا شاد هستن. در چپترهای اول بیش‌تر به مزایاش می‌پردازن اما به مرور که dataهاشون بیش‌تر می‌شه، معایب رو هم می‌بینن و تصویر واقعی‌تری رو نشون می‌دن.
خوندن‌ش بیش‌تر از هر چیزی به من یادآوری کرد که چه‌قدر سیستم نقش پررنگی در وضعیت ما داره و تلاش یک‌نفره برای مبارزه با سیستم و تغییر فردی، اگر نتیجه هم بده اون‌قدر efficient نیست. هم‌چنین تصویر واقعی‌تری از کشور مقصد رو هم در ذهن‌م ایجاد کرد.
Desires are inexhaustible. The satisfaction of one just creates new desires, like a cell multiplying. Cutting down on choice can take some of the hassle out of modern life.


And then ... calm descends. The shops are all closed as we were warned they would be, and the roads empty. Danes, it turns out, really do stay at home with their families. For a week. So we do the same. We read books, laze around, drink cups of tea and watch the snow fall outside from the warmth of the sofa. And then, when it finally settles, we go for a walk. And all is peaceful and white. It is, I have to admit, magical.
بِه‌تَر.
وقتی که ما از عضلات بدن‌مون کم‌تر استفاده کنیم، قدرت‌شون تحلیل می‌ره. این مورد رو خصوصاً وقتی متوجه می‌شیم که ورزش‌مون رو مدتی کنار‌ گذاشتیم و دوباره داریم شروع‌ش می‌کنیم؛ توان‌مون دیگه مثل گذشته نیست. بعد از مدتی دوری، دیگه نمی‌شه مسافت همیشگی رو در مدت زمان…
اخیرا دوتا اپیزود از بی‌پلاس شنیدم.
یکی‌ش کتابی به نام «نسل مضطرب» بود که درباره‌ی چرایی اضطراب Gen Z نسبت به نسل‌های قبل در کشورهای مختلف صحبت می‌کرد و به مسائلی اشاره داشت که صدالبته فقط گریبان‌گیر این گروه نیست. یکی از صحبت‌ها در ذهن‌م پررنگ مونده (نقل به مضمون):
وقتی ابزاری سوار می‌شه روی زندگی، دیگه ماهیت ابزاری‌ خودش رو از دست می‌ه.
این همون نقطه‌ای هست که تلفن تبدیل به وسیله‌ای می‌شه که به اندازه یه شغل تمام وقت اسکرین‌تایم داره و کارکردش فقط چک‌کردن مسنجر و سوشال‌میدیا شده.
دومی هم درباره تفکر نقادانه بود که ارزش شنیدن داره. گاهی یه حرف و گزاره درست‌ه، ولی نه بر مبنای دلایل خوب و مستحکم و به دلایلی اشتباه یا حتی شانس به اون نتیجه درست ختم شده. تفکر نقاد کمک می‌کنه آدم به «شیوه» درست فکر کردن مجهز بشه و کم‌تر حرفی رو بی‌دلیل/بد-دلیل بپذیره و نه بیان کنه. روی کم‌تر هم تاکید دارم چرا که قرار نیست با یادگیری‌ش جلوی تمام biasهای فکری رو بگیریم.
چه‌طور یاد بگیریم؟ به نظرم خوندن «تفکر نقادانه‌ی نیل براون» شروع خوبی محسوب می‌شه.
بِه‌تَر.
اخیرا وقتی کارم در مرحله‌ای گیر می‌کنه، جمله never stop believing! رو زیاد در ذهن‌م جاری می‌شه. این مایندست رو از تماشای بازی‌های کامیپیوتری و مسابقات ورزشی مختلف یاد گرفته‌ام. چیزی که متوجه شده‌ام این‌ه در سطح بالای رقابت، بازیکن‌ها امیدشون رو حتی در زمانی…
اگرچه درباره اهمیت تداوم و پشتکار و کلیدی‌بودن consistency متن قبلی رو نوشته‌ام، در عین حال آدم نباید از اون‌طرف بوم بیافته. نه این‌که تلاش‌کردن پیوسته و منظم بد باشه، اما این‌که یک جایی تشخیص بدی تخصیص انرژی بیش‌تر در مسیر فعلی‌ت اشتباه هست و باید مسیر رو عوض کنی نه این‌که هنوز ادامه بدی، هوش‌مندی خاصی می‌خواد و به راهنمایی متخصص هم نیاز داره. در هر حال، چیزی که به نظرم practical هست این‌ه که آدم در نظر بگیره همیشه تلاش راه‌گشا نیست و یه جاهایی هم لازم هست که فرمون رو بچرخونی.
- درباره پشتکار کور
- هنر متوقف‌شدن
مفهوم deliberate practice هم از اون چیزهایی هست که به این نوشته مرتبط‌ه. نیوپورت توی کتاب So Good They Can't Ignore You: Why Skills Trump Passion in the Quest for Work You Love به خوبی درباره‌اش توضیح داده، در عین حال از این‌جا هم می‌شه راجع به‌ش خوند.
در تکمیل صحبت‌های Newport درباره مسیر شغلی، نویسنده‌های کتاب هشتادهزار ساعت (خلاصه و معرفی کوتاه کتاب) در چند پست از سایت‌شون درباره این‌که چرا توصیه‌ی «برو دنبال علاقه‌ات و چیزی که نسبت به‌ش passionate هستی» اشتباه و گمراه‌کننده‌اس، توضیح خیلی خوبی داده‌ان (عناوین رو به ترتیب انتشار نوشته‌ها آورده‌ام):
(2012) Don’t ‘do what you’re passionate about’ – part 1
(2014) Update: Don’t follow your passion
(2016) To find work you love, don’t (always) follow your passion
از تفاوت Morgoth و Sauron تا بلاگ‌هایی که خوندم، از ویس‌های آذرخش مکری درباره boredom تا Chef's Table و اشاره‌اش به تاریخ غذاها
افکار پراکنده - بخش هفتم
حین بعضی مکالمه‌ها یا بعد از اتمام‌شون، احساس می‌کنی به روح و روان طرفین در مکالمه دست کشیده شده و قسمتی از گرد و غبار رو ازش پاک کرده‌ان. توی پستی که راجع به هنر نوشته بودم (هنر به مثابه درمان)، به این اشاره کردم که یه وقت‌هایی اون هنری که برامون تکان‌دهنده‌اس در حقیقت بخش‌های گم‌شده‌ای از ما رو در خودش داره و این احساس رو به ما می‌ده که تنها نیستیم.این، اون جنسی از مکالمه‌اس که خیلی دوست دارم و وقتی انجام‌ش می‌دم، چند درجه به شادی‌م افزوده می‌شه.

#Blog no. 66
why "us" vs "them" is a superficial comparison.