بِه‌تَر. – Telegram
بِه‌تَر.
999 subscribers
518 photos
2 videos
8 files
309 links
این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم.
هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.
Download Telegram
حوالی ساعت ۴ و ۵ صبح‌ به این فکر می‌کردم که زندگی هم قفل‌های متنوعی داره: بعضی‌وقت‌ها چندتا کلمه می‌تونه نجات‌بخش باشه، گاهی نیاز به کلید هست و گاهی هم موقعیت مناسب لازم‌ه، وگرنه اون قفل هرگز باز نمی‌شه.
If you know what I mean.
چند روز پیش در کانال یوتوبِ The School of Life، در بخش Community پستی نوشته شده بود که می‌گفت هرکدوم از ما در درون خودمون سه شخصیت داریم: کودک(child)، والد(parent) و بالغ(adult).
شخصیت کودک به طور عمده آسیب‌پذیر، ضعیف و نیازمند هست که نمی‌تونه به شکل مناسبی از پس خودش بربیاد. در مقابل، والد یک شخصیت قوی، غالب(dominant)، مسئولیت‌پذیر و در عین حال سرزنش‌گر و منتقد هست. شخصیت بالغ هم به صورت عاقل، متفکر، خلاق، مهربان و نه ضعیف و نه قوی تعریف می‌شه.
در یک دنیای ایده‌آل ما قادر هستیم که به شکل مداوم بین هر سه شخصیت تغییر وضعیت بدیم. در یک رابطه‌ی سالم، عمدتا ما شخصیت بالغ رو نشون می‌دیم و در صورت نیاز تبدیل به کودک یا والد می‌شیم. برای مثال زمانی که ما تحت فشار و ناراحت هستیم، این‌که بدونیم چه‌طور کودک باشیم و درخواست کمک کنیم و نیازمون رو نشون بدیم و نسبت به طرف مقابل اعتماد داشته باشیم بدون این‌که احساس تحقیر داشته باشیم، بخشی از یک رفتار سالم تلقی می‌شه. در مثال دیگه می‌شه به زمانی اشاره کرد که در یک رابطه، شریک عاطفی(partner) ما که رفتار غالبا بالغانه داشته تحت فشار و استرس قرار می‌گیره و رفتاری کودکانه از خودش نشون می‌ده. این‌جاست که فردی سالم می‌تونه به شخصیت والد تبدیل بشه و در برابر رفتارهای غیرمنطقی شریک عاطفی خودش با آرامش برخورد کنه و اطمینان باشه که فرد مقابل دوباره به حالت بالغ خودش برمی‌گرده.
مشکل زمانی آغاز می‌شه که ما در یک شخصیت گیر می‌کنیم و نمی‌تونیم رفتار دیگه‌ای داشته باشیم؛ فردی که همیشه رفتار کودکانه و بدون مسئولیت‌پذیری داره و مدام نیازمند مراقبت والد هست و فردی که همیشه در شخصیت والد رفتار می‌کنه و همیشه متنقدانه و با سرزنش رفتار می‌کنه. چرا چنین اتفاقی رخ می‌ده؟ چون‌که در گذشته‌ی ما وقایعی بوده که باعث شده تغییر کردن به شخصیت‌های دیگه ترسناک یا ناراحت‌کننده به نظر برسن: زمانی که یک کودک نیاز به والد داشته و حمایتی دریافت نکرده و حالا خودش قصد داره با همیشه-‌والد-بودن به متکی به خودش باشه و هیچ‌وقت نگران نبود یک حمایت‌گر نباشه. یا فردی که در کودکی همیشه تحت مراقبت بوده و هرگز مسئولیت‌های خودش رو نپذیرفته و این کار رو دیگران براش انجام دادن و این باعث شده نتونه یا نخواد به دنیای بالغ‌ و والد بودن وارد بشه.
راه حل این مشکلات در کشف کردن رفتار خود و صداقت دو طرفه در روابط عاطفی بیان می‌شه. زمانی که به چنین مشکلاتی آگاه باشیم و بتونیم بپذیریم که در یک شخصیت خاص قرار داریم و توانایی تغییرش رو نداریم، اون زمان می‌تونیم برای حل این موضوع تلاش کنیم و تصمیم بگیریم. در غیر این‌صورت و با انکار کردن مشکل، تغییری ایجاد نخواهد شد.
برای دونستن اطلاعات بیش‌تر می‌‎تونین کلیدواژه Transactional Analysis (TA) رو جست‌وجو کنین.
#Science_says
شماره‌ی ۴
When you choose one thing, you choose not to do other things and those other things has lots of attractive features.
The Paradox of Choice

Focusing sometime is about saying no and it pisses off people. Say no and instead, follow the fundamental directions you want to go.

#Tips no. 4
با این‌که در دوران 10 تا 16 سالگی خیلی آدم اهل مطالعه‌ای نبودم، بعد از فهمیدن اهمیت‌ش در سال‌های بعدی زندگی‌م همیشه به‌ش توجه کرده‌ام. در جامعه‌ای که مطالعه‌کردن رواج داره، اهل مطالعه نبودن باعث عقب افتادن می‌شه و نکته‌ی منفی به حساب می‌آد. در جامعه‌ی ما که کسی زیاد مطالعه نمی‌کنه، انجام این کار یک مزیت رقابتی بزرگ‌ه و آدم رو به فردی با دیدگاه به‌تر و آگاه‌تر تبدیل می‌کنه که (از نظر من) حتی ارتباط‌ برقرارکردن باهاش لذت‌بخش‌تره. این دو صحبت بدیهی اما مهم هم باید اضافه بشه که با این‌‎که کتاب‌خوندن رایج‌ترین شکل مطالعه هست، اما تنها شکل‌ش به حساب نمی‌آد. دوم این‌که خوندن مطالب زرد و سمی‌ نه فقط ارزش‌مند نیست، که می‌تونه مخرب هم باشه و توجه به این‌که "چی" مطالعه می‌شه هم اهمیت داره.
سریال Doctor Who به دو بخشِ classic era و revival era تقسیم می‌شه که سری اول از سال‌ ۱۹۶۳ شروع شد و تا ۱۹۸۹ ادامه پیدا کرد. سری دوم هم از سال ۲۰۰۵ شروع شده و کماکان ادامه داره؛ داستان یک Time Lord که در هر اپیزود در زمان سفر می‌کنه و به کمک تمدن‌های مختلف، موجودات مختلف و در دوره‌های مختلف می‌ره‌ و ماجرای خاصی رو روایت می‌کنه.
یکی‌ از قابلیت‌های داکتر تواناییِ regeneration هست که باعث می‌شه به جای مردن، در کالبد یک بدن دیگه قرار بگیره و برای همین، شاهد بازیگرهای مختلفی هستیم که این نقش رو بازی می‌کنن. اگر سفر در زمان و فضا براتون هیجان‌انگیزه، در ترکیب با تجربیات فردی که هزار سال زندگی کرده و بینشی رو‌ ورای کره‌ی زمین در خودش داره شاهد مجموعه‌ی تلویزیونی جذابی خواهید بود.
علاقه‌ی من به دهمین داکتر با بازی David Tennant باعث می‌شد که به دیگر شخصیت‌ها زیاد‌ علاقه‌مند نشم‌. با این حال، ماجرایی که در برخی قسمت‌ها به وجود می‌آد و رفتارهایی که می‌دیدم باعث می‌شد به‌شون علاقه‌مند بشم. در این‌جا دوتا از لحظاتی که دوازدهمین داکتر با بازی Peter Capaldi رو برای من محبوب کرد، آورده‌ام:
۱. یکی از یادداشت‌های قدیمی‌م که به اواخر مارچ سال ۲۰۲۰‌ و حوالی ۵ صبح برمی‌گرده، تصویری هست از داکتر که تجربیات‌‌ش رو در ارتباط با جنگ‌ بیان می‌کنه. اپیزود The Zygon Inversion مربوط به قسمت هشتم که در فصل نه پخش شده؛ صحبت کامل رو از این‌جا می‌تونید ببینید.
Sometimes we pursue things so bad and yet we don't even know what we want.
۲. در اپیزود یازدهم از هشتمین فصل(Dark Waters)، یکی از همراهانِ داکتر(Clara Oswald با بازی Jenna Coleman) برای برگردوندن معشوقه‌اش از مرگ داکتر رو تهدید می‌کنه و از اعتمادش سوء استفاده می‌کنه. رفتاری که داکتر در مقابل نشون می‌ده، من رو متأثر می‌کنه. صحبت‌ها رو از این‌جا تماشا کنید.
«Do you think I care for you so little that betraying me would make a difference?»
You will save what you love by allowing what you loved to die. Restoration requires destruction.
– Nerif, the Oracle
DOTA: Dragon's Blood S03 E03
#Qs no. 2
یکی از بازی‌هایی که در دوران کودکی سرگرم‌مون می‌کرد Mortal Kombat بود و نسخه‌ی شماره‌ی ۴ اون زمان خیلی رایج به حساب می‌اومد.
قبل از مرگ حریف می‌شد از فنی به نام fatality استفاده کرد و ما چون از مهارت کافی برخوردار نبودیم، عمدتاً نمی‌تونستیم اون حرکات خاص رو انجام بدیم. اما اگر ابتدای بازی چند دقیقه صبر می‌کردیم، در نسخه‌ی نمایشی‌(demo) گاهی این فنون رو‌ پخش می‌کردن.
در یکی از کتاب‌هایی که می‌خوندم، درباره‌ی عقرب حرف می‌زد و باعث شد به دوران کودکی برم؛ جایی که شخصیت Scorpion برای fatality به عقرب تبدیل می‌شد تا دشمن‌ش رو نابود کنه‌. همین موضوع بهانه‌ای شد که برم و‌ تمام اون فنون رو در یوتوب تماشا کنم.

پی‌نوشت: چه‌قدر این صحنه‌ها برای کودکی ما خشن بوده‌ان و چه قدر کیفیت بازی‌ها در اون زمان بد بود.
به بهانه‌ی کتاب‌های سمی و زرد یا چرا چرت‌و‌پرت نخوانیم رو‌ از این‌جا می‌تونین بخونین.

#Blog no. 6
بِه‌تَر.
You will save what you love by allowing what you loved to die. Restoration requires destruction. – Nerif, the Oracle DOTA: Dragon's Blood S03 E03 #Qs no. 2
DOTA: Dragon's Blood: on love, friendship and relationships

S03 E06
Love is not about making a perfect world, love is living together in the world as it is, come what may.

S03 E08
It is so terribly unfair. But the world wasn't made to be fair, it was made to find each other in the dark and offer comfort while the nightmares pass.

#Qs no. 3
یکی از کارهایی که تقریبا دو سال در تلاش برای عادت‌سازی و انجام‌دادن‌ش هستم نوشتن و روزمره‌نویسی(journaling) هست و حال‌م رو به مقدار زیادی در جهت مثبت تغییر می‌ده. نوشتن به‌م کمک می‌کنه تا مدت‌ها بعد بتونم رفتارها و دغدغه‌هایی که دارم رو بازنگری کنم، از طرفی برخی پیش‌بینی‌ها و فکرهام رو ثبت می‌کنم تا در صورت درست یا غلط‌بودن‌شون بعدا بتونم از الگویی که ایجاد شده کمک بگیرم، گاهی در نقش یادآور خاطرات عمل می‌کنه و گاهی هم شرایط گذشته رو به‌م نشون می‌ده تا بتونم مسیری که طی کردم رو فراموش نکنم.
زمان‌هایی که فرصت می‌کنم تا به شکل منظم بنویسم و در جایی ثبت کنم(چه به فرمت دیجیتال و چه کاغذی)، حس می‌کنم که افکار و احساسات‌م آروم گرفته‌ان؛ فکرها و حس‌هایی که گاهی اوقات اون‌قدر زیاد و سنگین می‌شن که مثل مهی غلیظ جلوی شیشه‌ی دیدم رو می‌گیرن و به‌م اجازه نمی‌دن به شکل درستی وقایع رو مشاهده کنم. نوشتن برای من مثل ابزاری می‌مونه که ایده‌های خام رو باهاش به مرحله‌ی پختگی برسونم؛ چرا که برای به تحریر درآوردن ایده‌ها نیاز به ساختار بخشیدن به اون‌ها و رفع اولیه‌ی نقایص‌شون دارم. بعد از نوشته‌شدن هم متوجه خطاهای دیگه‌ای می‌شم که باید برطرف بشن و در این فرایند، ایده‌ای که به هم ریخته بود نظم و ترتیب می‌گیره و مستحکم‌تر می‌شه. تبدیل افکار به کلمات قوه‌ی استدلال من رو قوی‌تر کرده، چون چیزهایی که در فکر گنگ و نامفهوم هستن روی کاغذ واضح می‌شن و می‌شه الگوهاشون رو تشخیص داد.
من(و احتمالا برخی از شما) بیش از اندازه‌ ذهن‌م رو بی‌ایراد می‌دونستم و نقش biasها رو دست کم گرفته بودم. ذهن ما بسیار فراموش‌کاره و نوانایی به حافظه سپردنِ همه‌ی جزئیات رو نداره. بنابراین، دوست داره که خاطرات رو تغییر بده و جاهایی که از دست رفته رو به اون صورتی که می‌خواد، پر کنه. نوشتن این ریسک رو کاهش می‌ده. چیزهایی وجود دارن که باید دقیق ثبت بشن؛ همون‌طور که بودن، همون‌طور که هستن.
با این‎‌که بهانه‌های زیادی برای ننوشتن وجود داره، عبارت‌هایی مثل "من که نوشتن بلد نیستم" و "من که نویسنده نیستم" نباید دلیلی برای ننوشتن بشن؛ نوشتن ابزاری برای فکر کردن به حساب می‌آد. این‌طور نیست که ما "همیشه" منتظر تشکیل یک ایده یا بینش در ذهن‌مون باشیم تا بعد از اون شروع به نوشتن کنیم. گاهی اوقات بعد از نوشتن به اون بینش و ایده می‌رسیم.
Write, so you can think.
نوشتن این متن با الهام از عکس‌هایی بودن که اخیرا دیدم و در انتها همین‌جا قرارشون می‌دم؛ متعلق به PJ Milani که با هندل milaniCREATIVE در شبکه‌های اجتماعی می‌تونید پیداش کنید. یکی از نوشته‌هایی که مدتی پیش در اپلیکیشن Elevate توجه‌م رو جلب کرد، بی‌ربط به نوشته‌ی فعلی نیست؛ اگرچه از صحت علمی متنی که آورده شده مطمئن نیستم.
از دیالوگ‌های دوست‌داشتنی، ویدئوش رو می‌تونید از این‌جا ببینید.