ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏تو را دوست دارم
چون سفر نخستین با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون غوغای درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه‌ی دیداری در استانبول

تو را دوست دارم
چون گفتن "شکر خدا زنده‌ام"

ناظم حکمت
@boiereihan
‏تو نه دوری تا انتظارت کشم
و نه نزدیکی تا ديدارت كنم
و نه از آن منی تا قلبم آرام گیرد
و نه من محروم از توام تا فراموشت کنم
تو در میانه‌ی همه چیزی!

محمود درویش
@boiereihan
ولی من یه چیزی رو می‌دونم. می‌دونم که بالاخره مردها باید یه چیزی داشته باشن که دخترها ازشون خوش‌شون بیاد. همینطوری نمی‌شه. بعضی‌ها قیافه دارن، بعضی‌ها موقعیت دارن، بعضی‌ها مثل من پولدارن. بالاخره دختره باید عاشق یه چیزی تو اون مرد شده باشه. عشق، خشک و خالی نمی‌شه.

مهمانی تلخ - سیامک گلشیری
#برشی_از_یک_کتاب
@boiereihan
‏برای سکس درخواست می‌کنی ولی برای عشق نمیشه درخواست کرد، سکس یه جواب ساده داره آره یا نه! ولی عشق در لفافه‌های قشنگی از دروغ و خیال پیچیده میشه.

فیلمِ Nymphomaniac
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
نمایشگاه عکس به نفع بچه‌های دارای سندروم داون
افتتاحیه ۹۷/۱۲/۱ ساعت ۱۱ ال ۱۳.۳۰
تهران میدان آزادی مجموعه فرهنگی برج آزادی
@boiereihan
‏این واقعیت که عروس دریایی بدون داشتن مغز تونسته ۶۵۰ میلیون سال باقی بمونه، جای امیدواری برای خیلی آدماست.

جیم کری
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
در ایستگاه مترو آزادی یک نهنگ از یک سر تونل وارد میشود، چرخی میزند از خروجی خیابان بهبودی بالا میرود! پسری می پرد دم نهنگ را بگیرد. کله پا میشود وسط شکاف ریل ها! میپرم پائین بچه را بلند کنم. زانویش زخمی شده است ... نهنگ را با دست نشان میدهد. میگویم من هم دیده ام!
مردی فریاد میشکد : یکی داره خودکشی میکنه! آقا بیا بیرون ... قطار داره میاد.
نگاه میکنم به دستانم. پسرک آب میشود. و لبخندی کف دستم شکل میگرد! نور قطار می اوفتد روی دستانم ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
توی مغازه بودیم منتظر بودیم، توی صف بودیم یعنی، صف هم که نه، چند نفر کنار هم ایستاده بودیم تا اجناسمان را حساب کند، پسر بچه شش هفت ساله ای کنار مادرش ایستاده بود، چه شد یا اینکه چه بر پسر بچه رفت که یکهو روده هایش را شل کرد و بعدش هم فضا پر از رایحه سنگین و غلیظ بوی تخم مرغ و فاضلاب و پای ده روز مانده در پوتین شد، مادرش یک خرده صبر کرد و بعد زد پس گردن پسر بچه، پسر بچه سرش را پائین که انداخت، گفتم : " بچه چه گناهی داره، دلش درد میکنه لابد"
بعد از پسربچه پرسیدم دلت درد میکند، حالا دروغ یا راست گفت دلم درد میکند، همین! جواب ساده و بعدش همه یک جورهائی حق را دادن به پسرک که خودش را راحت کرده بود. خلاصه که گاهی توی زندگی هم دلمان درد میکند، پس گردنمان نزنید، زندگی خودش به اندازه کافی پس گردنمان میزند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
‏تو را می‌خواست، عریان ...
#ای_لیا
@
‏تو را دوست دارم
شبیه بارانی که نرم می‌زند پشت پنجره
آرام و بی‌خیال

#ای_لیا
@boiereihan
گوشی را برمی‌دارم اینترنت را روشن میکنم، چند لحظه‌ای طول میکشد فیلترشکن وصل شود و بعدش نوتیفیکیشنها پیدا میشوند، یکهو یک دایره مسنجر می‌پرد وسط گوشی، نگاه میکنم یکی از دوستانی‌ست که هیچ اینتراکشنی با هم نداریم، گاه گداری پست میگذارد، متن با این‌ جمله شروع میشود که خواهش میکنم من را قضاوت نکنید از دیروز میخواستم با کسی حرف بزنم نمیشد شما شاید غریبه‌ترین آدمی باشید که میشناسم و تصمیم گرفتم به شما بگویم ... ادامه میدهد ... دیروز برای اولین بار تصمیم گرفتم ببینمش بعد از دو سه ماه گپ و چت توی کافه قرار گذاشتیم، دوسش داشتم، آرومم میکرد، عاشق شده بودم انگار، وقتی چت نمیکردیم دلم براش تنگ میشد دوست داشتم همیشه باشه، دلم براش تنگ میشد، زودتر رسیدم روز ولنتاین تم کافه قرمز و قلبی بود میزها کم کم پر میشد و دختر و پسر خوشحال و شاد می‌آمدند نگاهشان کردم یکهو دلم ریخت، تازه یادم افتاد چه غلطی میکنم، در حال خیانت کردن به زنم بودم، آن زن هم‌ میدانست که متاهلم ولی شاید بی‌خیال بودنش باعث شده بود من هم فکر کنم که خب کار عجیبی نمیکنم شاید یک امر عادیه ولی با دیدن اون دختر و پسرها یادم افتاد که چقدر زنم رو دوست دارم، چقدر بهش نگفتم دوسش دارم، چقدر میخوامش، بلند شدم و توی راه برای اون زن پیغام گذاشتم که اشتباه کردم، بهش گفتم ماجرارو و اون زن هم پذیرفت، خداروشکر که پذیرفت و تهدید نکرد. توی راه اون‌ پست شما یادم اومد که به دوست دخترتون تبریک‌میگید برای زنتون هم کادو بگیرید، خنده‌م گرفت، کادو خریدم کیک خریدم بعد از مدتها یه شب شاد داشتیم چقدر زنم رو دوست دارم. خیلی دوسش دارم و این رو نمیدونستم، از خودم شرمنده‌م توی صورت زنم نگاه میکنم از خودم بدم میاد ...
پیغامش تمام شده بود، اجازه گرفتم که ماجرا را با بیان خودم تعریف کنم. چیزی که خواندید.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
بیشتر احساس از سر انگشتان منتقل میشود. از توی دستها. وقتی دستش را میگیری، نرم انگشتانت را میکشی پشت دستش، تمام آن حس دوست داشتن را منتقل میکنی. دست ها حرفهای ناگفتنی را منتقل میکنند، حرفهایی که از سرانگشتان منتقل میشود. حرفهایی که نمیشود گفت، میشود دستش را گرفت توی چشمهایش نگاه کرد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
آمدیم مسجد، آخرهای مجلس بود، نشستیم ته مسجد، تکیه دادیم به دیوار. کلاهش را گذاشته بود روی زانو، پسربچه ای قرآن های جزء جزء شده را آورد، یکی برداشتم، مسعود هم برداشت، در میان تعجب و دهان وامانده من گفت : من همون آدمم، همون لامذهب لا دین! اگر هم من به این چیزا معتقد نباشم ، خدابیامرز رسول که معتقد بوده، واسه اون میخونم!
چهارانو نشست و شروع کرد به خواندن!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
اپیزود اول
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد ساله‌ست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعه‌اش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راه‌پله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هل‌دار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوه‌ای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیست‌و‌یک دقیقه بامداده.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
ما بخشی از حرفهای ناگفته مان را از طریق سرانگشتان دستهایمان منتقل میکنیم، وقتی دستش را روی میز گذاشته و تو کف دست را میگذاری روی دستش و بعد آرام سر انگشتان را میکشی روی پوست دستش، یا اینکه دراز کشیده است و نرم نوک انگشتانت را روی تنش میرقصانی.
دستها دروغ نمیگویند، دستها عریان آن حال درون را بیان میکنند، آن احساس خفته در اعماق خیال را.

دستها ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
Instagram: iliya.7
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
نمایشگاه عکس به نفع بچه‌های دارای سندروم داون
افتتاحیه ۹۷/۱۲/۱ ساعت ۱۱ ال ۱۳.۳۰
تهران میدان آزادی مجموعه فرهنگی برج آزادی
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
گفت شما مردها کل نگر هستید. مثلن یک زن را میبینید و میگویید خوش هیکل است، زیباست، اما ما زنها جزءنگر هستیم، هزار تعریف زیبا از یک مرد دوست داشتنی داریم، مثلن همین موهای دست مردی که دوستش داری، دست بکشی روی بازویش، آرنجش، ساعدش، موهای زبر دستش را زیر پوست انگشتانت حس کنی، شیرینی بودنش بدود میان لبهایت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
تو چه می دانی
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد

ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.

#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
cigarettes after sex-k.mp3
12.1 MB
K🎹🎙🎼
Cigarettes after sex
#موزیک
@boiereihan