ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏میگه خالی میبندی سیگار رو ترک کردی یعنی تا حالا لب نزدی؟ میگم ۱۵ساله لب نزدم حتی تفریحی حتی سیگار خاموش. میگه سخت بود؟ میگم تا شیش ماه فقط خواب میلد‌سون و وینستون میدیدم!
@boiereihan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عجیبت‌ترین شعبده‌بازی که تا حالا توی عمرتون دیدید کاپرفیلد و کریس آنجل رو بندازید دور.
#کلیپ
@boiereihan
‏اگر برای مدت طولانی یه دروغ رو باور داشته باشی حقیقت نمیتونه نجاتت بده.

سریالِ Altered carbon
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
عکسها همیشه راستش را نمیگویند, عکسها هیچوقت نمیگویند آن صاحب لبخند صبح بیدار شده است و نشسته است لبه تخت, خیره شده است به جائی در میانِ مرز باریک خیال و واقعیت, همانجائی که رنجهایش را داخل کمد ذهن آشفته زمین مخفی میکند. عکسها هیچوقت نخواهند گفت در پس آن چهره های زیبا چه غمها و غصه هائی توی تختخوابِ خاطرات رخ نداده خوابیده است. عکسها یک لحظه را منجمد میکنند و تو را فریب میدهند که یادت برود آدمی در این سیاره رنج تنهاست ... هرچند فریب خوبی ست!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
بعضی هایمان نیاز به توجه داریم، بعضی هایمان را باید هر از گاهی یادمان بیاوری که هستیم! در کانون نگاه و توجه باقی مانده ایم ... بعضی هایمان احساساتمان به تردی بال پروانه ایست، به نازکی خیال مورچه ای که دانه ای بر دهان دارد.
بعضی هایمان دل تنگ می شویم زود، خاطر خواه نگاهی هستیم که بریزد احساس بودن را در پیاله خالی تنهائیمان.
بعضی هایمان هم شده ایم سنگ صبور، درد داریم ولی در خفا اشک می ریزیم. دردهایمان را بگذاریم برای تنهائی هایمان، لبخند بزنیم، شاید امروز کسی محتاج همین لبخند است، یکی از همین بعضی هائی که احساشان به تردی بال پروانه هاست ...
+ یادمان باشد،
پنجره ها را باز کنیم
شاید احساسی راه گم کرده باشد
بنشیند کنار تنهائی

#ای_لیا
@boiereihan
‏توی دندونپزشکی دکتر به یکی گفت تا دو ساعت دیگه چیزی نخور طرف پرسید مایعات هم‌ نخورم دکتر گفت نه! دوباره گفت کیک هم نخورم دکتر گفت نه! گفت آخه گشنمه دکتر هم گفت از ذخیره چربیت استفاده کن برای این دو ساعت. طرف گفت یعنی من‌چاقم دکتر گفت نه عزیرم من چاقم ولی شما دو ساعت چیزی نخور.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه کاغذ بردارید، به یه نقطه‌ای توی اتاق نگاه کنید، ذهنتون رو متمرکز کنید، اگر بستن‌چشمهاتون کمک میکنه به تمرکز ببندیدشون، بعد از چند لحظه هرچیزی توی ذهنتون هست رو بنویسید، به شکل کلمات یا جملات کوتاه، مثل: رفتار دوستم-موبایلی که دوست دارم-اسم دختر یا پسر-میدان ولیعصر-بازار-سیگار و ... هرچیزی که توی ذهنتون هست بعد اینارو بر اساس اهمیتی که براتون دارن مرتب کنید به هرکدوم از ده امتیاز بدید، اونائی که بالاتر از ۷ هستن رو توی یه گروه قرار بدید و بقبه رو روی همون کاغذ خط بزنید بعد بین اونا باز هم امتیاز بدید و اونایی که بالای ۸ هستن رو جدا کنید و بقیه رو خط بزنید، حالا ببینید این چیزا براتون دغدغه هستن؟ اینکه بخاطرش ذهنتون رو درگیر کردید؟ چقدر اهمیت دارن؟ باز همینطور امتیاز بدید تا فقط اونایی که ۱۰ هستن باقی بمونن، بعد نگاه کنید به حجم چیزهایی که بیخود ذهنتون رو پر کرده و به هیچ کاری نمیاد.
ذهن آدم هم‌ مثل هارد کامپیوتره، گاهی کلی چیز بیخود توش داریم که به هیچ دردی نمیخوره و باید خالیش کنیم تا سبک‌تر و سریع‌تر بتونه کار کنه.

#ای_لیا
@boiereihan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روز پدر
حرفهای زیادی هست که بهشون نگفتیم، به هر دلیلی گاهی برامون سخت بوده. امیدوارم گفتنش دیر نشه
#کلیپ
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
عید که می آمد، مادر از همان صبح روز آخر سال همه را قطار می کرد می برد حمام و در حین غر غر کردن ما هم می گفت : اگر این چرک از تنتون در نیاد تو این سال ،تا آخر سال دیگه تو تنتون می مونه.
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.

عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
سال که میخواهد نو شود، بچه ها عزا می گیرند. حال نه اینکه مدرسه ها تعطیلند و خوشحالی لاجرم میرود زیر پوستشان ولی خوب مقوله خانه تکانی از آن مواردی ست که جوانان را در همان عنفوان کودکی پیر میکند.
خانه بزرگ داشتن، هم نعمت است هم مصیبت. مصیبتش می ماند برای صاحب عزا یعنی همین ماهائی که دوران کودکی و نوجوانیمان در خانه بزرگ گذشته است و دم عید که می شد رخت سیاه بر تن می کردیم و در ماتم خانه تکانی غرق می شدیم.
مادر چند سطل را با مخلفات تمیزکاری آماده میکرد و هربار هم غر میزد که : اینجا هنور سفید نشده و ما هم هرچه زور داشتیم می زدیم ولی رنگ کرم دیوار سفیدتر نمی شد! پرده هارا باز کن، فرشها را لوله کن ... از دو هفته مانده به عید انگار وارد مناطق جنگ زده ای می شدیم که هر آن امکان شهید شدنمان میرفت. گذشت تا رسیدیم به این آپارتمان های قوطی کبریت. خانه تکانی هم عملن هیبت خود را از دست داده است.

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینکه :
سال که نو میشود، کاش دلهایمان هم نو شود ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
هجده روز بعد ممکنه یه سریمون نباشیم! پروفایلامونو گرد سکوت بگیره. آپدیت نشن.
تلخه؟!
ناراحت کننده ست تو روزهایی که باید از شادی حرف زد؟

خب پس پشت فرمون که میشینیم شبیه زامبی ها نشیم. مراقب باشیم. رانندگی تو روزهای پرازدحام عید و ... شرایط خاص خودشو طلب میکنه. مراعات کنیم. مخصوصن وقتی به غیر از خودمون چندنفر دیگه جونشونو سپردن به دستای مایی که نشستیم پشت فرمون.
رانندگی ایمن، مطمین،آرام، چیزی از شخصیت جذابمون کم نمیکنه!! ایشالا صحیح و سالم برگردیم و جذابیت هامونو همینجا به عرصه ظهور مجدد برسونیم!
:)

#ای_لیا
@boiereihan
موفقیت کمی جلوتر است اگر زود خسته نشویم، برایتان در سال جدید بهترینها را آرزو دارم.

@boiereihan
Ringtone BloGmusic.iR _ 133
[ blogmusic.ir ]
آهنگ برای زنگ موبایل
#موزیک
@boiereihan
‏توی دید و بازدید هرکی گفت چرا ازدواج نمیکنی یا کلاس چندمی یا چرا بیکاری یا کلن هر سوالی پرسید بهش بگو چهل سال پیش چرا انقلاب کردید؟ حتی اگر سنش به اون دوران هم‌ نخورد شما سوالت رو بپرس.
#توئیتر
@boiereihan
‏نشستم توی ماشین جلوی پَک بمب دست‌ساز، ۲۳ ثانیه مونده بین سیم قرمز و سبز سیم آبی رو قطع می‌کنم، فرداش میرم‌چشم‌پزشک بهم‌ میگه دوره‌ت تموم شده مربی کار رو بده دست بچه‌ها، میام بیرون از توی پاکت سیگار آخرین سیگار رو میارم بیرون، پاکت رو مچاله می‌کنم پرت میکنم یه بچه رد میشه و میگه ‏آقا آشغال نریز شعور داشته باش، پاکت مچاله رو برمی‌دارم، توی راه یه سوسیس بندری میگیرم با دوتا نوشابه نارنجی، نگاه میکنم روشون نوشته کوکاکولا، روی تختم میشینم کاغذ بندری رو باز می‌کنم لای نون هات داگه حال ندارم برگردم پایین، همون رو میخورم، میخوابم توی خواب زری رو میبینم.

داستانک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
بهشت زهرا جای عجیبی ست، مخصوصن روزهای وسط هفته، خلوت، میتوانی بروی گوشه ای، بنشینی و به عالم خفتگان و یا به قولی بیداران چشم بدوزی و کمی هم در خودت مچاله شوی.
تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.

پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!
"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"

چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.

دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.
"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"

خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
چاقوی شکاری
هاروکی موراکامی
ترجمه مهدی غبرایی

شاید عشق مدتی در جوش و خروش باشد اما تا ابد که دوام نمی‌آورد اگر دست به کاری جدی نزنیم رابطه‌ی ما به بن بست میرسد و عشق را در خود خفه می‌کند.
#برشی_از_یک_کتاب
@boiereihan