خانم مگان مارکل عروس خاندان سلطنتی که تمام مواهب و لذایذ دنیوی و امکانات زیر دستشه تصمیم گرفت توی منزل بچه بدنیا بیاره(اونم با کلی نظارت و مراقبت قبل و بعدش) و حالا این رو قراره بکنن الگوی زن ایرانی که ببین چقدر سادهست تو خونه زائیده و ... مگه زیر دست قابله یا روی زمین سفت زاییده که میگید ساده بوده؟ کدوم سادگی بزرگوار! دیوانهای چیزی هستید؟
تازه بعدش پاشدن رفتن بیمارستان.
باز خداروشکر عروس خاندان سلطنتی سر سیاه زمستونی بچهش بدنیا نیومد وگرنه با این حوض یخ بسته و نبودن نفت سختی زیادی میکشید.
:))
اینستاگرام من instagram.com/iliya.7
@boiereihan
تازه بعدش پاشدن رفتن بیمارستان.
باز خداروشکر عروس خاندان سلطنتی سر سیاه زمستونی بچهش بدنیا نیومد وگرنه با این حوض یخ بسته و نبودن نفت سختی زیادی میکشید.
:))
اینستاگرام من instagram.com/iliya.7
@boiereihan
زندگی
همین رنجیست که بر دوش میکشیم هر صبح با خودمان بیدارش میکنیم و شب به رختخواب میبریمش.
Instagram.com/iliya.7
@boiereihan
همین رنجیست که بر دوش میکشیم هر صبح با خودمان بیدارش میکنیم و شب به رختخواب میبریمش.
Instagram.com/iliya.7
@boiereihan
آنهایی که تنها نیستند،
نمیدانند
سکوت چگونه انسان را به هراس میاندازد؛
انسان چگونه با خودش حرف میزند،
کسی که در حسرت یک دل است،
چگونه به سمت آینهها میدود،
نمیدانند.
اورهان ولی
@boiereihan
نمیدانند
سکوت چگونه انسان را به هراس میاندازد؛
انسان چگونه با خودش حرف میزند،
کسی که در حسرت یک دل است،
چگونه به سمت آینهها میدود،
نمیدانند.
اورهان ولی
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
حمید مصدق
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
حمید مصدق
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from میتراود رحمان!
Forwarded from ایلیا
در خیابانهای رشت عاشقت شوم،
در خیابانهای اهواز دستانت را بگیرم
در خیابانهای شیراز ببوسمت
در میان هیاهوی جهان برای هیچ
زیر پنجره اتاقی که نسیم خنکی از میان پرده پشت پنجرهاش تو میزند
دست بکشم روی تن عریانت
چشمهایت را ببندی ...
#ای_لیا
@boiereihan
در خیابانهای اهواز دستانت را بگیرم
در خیابانهای شیراز ببوسمت
در میان هیاهوی جهان برای هیچ
زیر پنجره اتاقی که نسیم خنکی از میان پرده پشت پنجرهاش تو میزند
دست بکشم روی تن عریانت
چشمهایت را ببندی ...
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند. و اگر اصرار کرد، بگویید برای دیدن ِ طوفان ها رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید رفته است تا دیگر بازنگردد ...!
بیژن جلالی
#کافی_کتاب
@kafiketab
بیژن جلالی
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
کاش باران بگیرد, آرام آرام قطراتش بخورد روی کانال کولر, بوی خاک نم زده دوباره بپیچد توی اتاق. بعدش تند بشود. گوشه پنجره را باز بگذاری, رطوبت و سردی هوا بخزد داخل, مچاله شوی زیر پتو, کاش باران بگیرد, شسته شود تنهایی خاک نشسته بر دیوار ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
باران می بارید
روی تنهایی خیابان
خواب درخت پریشان بود
تو را گم کردم
در التهاب دستانِ خاطره ای دور.
باران می بارد
دور بودی
خیال ما را میبرد
نزدیکِ تو شاید هوا آفتابی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
روی تنهایی خیابان
خواب درخت پریشان بود
تو را گم کردم
در التهاب دستانِ خاطره ای دور.
باران می بارد
دور بودی
خیال ما را میبرد
نزدیکِ تو شاید هوا آفتابی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
گاه کسی را جور دیگری دوست داری، دوست داشتنی که خودت را فراموش میکنی و همه و همهکس میشود او، قلبت بیقرار است، چشمانت بیقرار است، دوست داری بودنش را به نظاره بنشینی و ته دلت خنک شود و هری پائین بریزد و دلت غنج بزند و توی خودت مچاله شوی از شدت دوست داشتن، گاه کسی را دوست داری و دلت برای دوست داشتنش میتپد و تو را وا میدارد لحظهها را درون ذهنت ثبت کنی، لحظههائی که او را در خود دارد، لحظههائی که او درونش نفس میکشد، گاه دوست داری آن هوا را در آغوش بگیری و نفسهایش ببوسی. گاه کسی را دوست داری شبیه هیچکس.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
شب را
از زنانى بپرس
که تنها گذاشته شدهاند
زیرا که شبها همه چیز
چند برابر مىشود
مسلم یوکسل
@boiereihan
از زنانى بپرس
که تنها گذاشته شدهاند
زیرا که شبها همه چیز
چند برابر مىشود
مسلم یوکسل
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
زنگ زده است که بریم شمال ویلای فلانی! خوش میگذرد ...
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan