ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏آدمی اگر از درد درونش نمی‌گوید نه اینکه رنجی نمی‌برد، فقط نمی‌خواهد خیال نسیم که از کنار دیوار کوچه‌ای بن بست می‌گذرد مکدر شود.

#ای_لیا
@boiereihan
‏شب تصادف می‌کنند صندوق عقب ماشینشان بسته نمیشود چون پارکینگ ندارند اجازه می‌گیرند ماشین را داخل حیاط بگذارند ساعت یک صبح یکی از همسایه‌ها از مهمانی برمی‌گردد و علی‌رغم مسدود نبودن مسیر با عصبانیت می‌خواهد که ماشین را بیرون بگذارند و با اصرار همسایه‌ها باز قبول نمی‌کند و ماشین را بیرون می‌گذارند و مرد توی ماشین می‌خوابد، دو ماه بعد زنی نیمه شب توی راهروی ساختمان جیغ می‌زند و کمک میخواهد، شوهرش ایست قلبی کرده(همان مرد عصبانی) تا اورژانس برسد همسایه‌ای که ماشینش تصادف کرده بود احیای قلبی را انجام می‌دهد و مرد را از مرگ نجات میدهد.
مهربان باشیم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏زخم فراموش نمی‌شود
در لحظه‌ای شیرین
یادت می‌اندازد کسی رفته است

#ای_لیا
@boiereihan
‏آدمی دلش تنگ میشود، دلش برای چیزی جا مانده در سال هزارو سیصدو چندی تنگ می‌شود، خودش را مچاله می‌کند، چیزی توی دلش آشوب می‌شود، طعم ذهنش عوض میشود چیزی توی خاطراتش تکان‌می‌خورد. آدمی دلش تنگ می‌شود و خودش هم نمی‌داند که چرا.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏تو را 
چه کسی اسرافت می‌کند
 در حالی که من به ذره ذره از تو
محتاجم

جان یوجل
@boiereihan
دخترک چندبار دیگر توی آینه خودش را نگاه می‌کند، از توی کیف قهوه‌ای رنگ یک‌ مداد کوچک بیرون می‌آورد و گوشه‌ی چشم چپش را خط کوچکی می‌کشد، یکوری توی آینه نگاه می‌کند، قشنگ شده، چند تار مو را از کنار شال ول می‌کند، موهای مشکی توی هوا تاب می‌خورند، آینه را توی کیف می‌گذارد، شیشه ادکلن کوچکی از توی کیفش در می‌آورد و چند پیس کوچک رکی مانتو شالش میزند، بوی سبک جنگهای شمال میپیچد توی سرم، سرش را می‌چرخاند به اطراف، گوشی موبایلش زنگ می‌خورد جواب که می‌دهد سرش را صاف میچرخاند سمت من میشود توی چشمهایش لذت و اشتیاق رسیدن به کسی را دید، سر می‌چرخانم سمت دیگر با خنده به آنطرف گوشی می‌گوید ایستگاه شریف پیاده میشود، گوشی را توی کیف می‌گذارد، خودش را مرتب می‌کند و صاف مینشیند، این برش کوچکی از یک عشق نوپا و تازه است، آنقدر تازه که فضای واگن را لطیف و نرم کرده است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏دختر به نسبت اشاره داره و زن به جنسیت، یه بچه ۹ ساله جنسیتش زنه و یه خانم ۵۰ ساله با سه تا بچه دختر باباش. ربطی به فیزیولوژی و تغییرات جسمی سببی نداره.

+ به بهانه‌ی روز دختر
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏من پدر یک دختر هستم و این رو به صراحت میگم حرف زدن درباره مسائلی مثل پریود، اندام های جنسی، مراقبت از اندام جنسی، تعرض جنسی و مسائلی از این قبیل دختر شمارو گستاخ و پر رو نخواهد کرد بلکه آگاهتر خواهد کرد.
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏مرد باید دختری داشته باشد که وقتی می گوئی خسته ام بگوید "بابائی من قربونت برم" بعدش تو هم بگوئی خدا نکند و بابائی قربانت برود.
Forwarded from ای‌لیا
بوسه ای تنها
مُردد
در میان لبهای تو،
و لب های من
مشتاق،
در خیال بوسه ای تنها!

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏مردی لبهای زنی را بوسید
به قدر یک بوسه از اندوه جهان کم شد ...

#ای_لیا
@boiereihan
‏در خیال شب
شاعری دست می‌کشد بر تنِ کلمات
زنی در آغوش شعری مچاله می‌شود
مردی لب می‌گذارد روی لبهای شب
در سکوت کلمات
معاشقه‌ای آرام
می‌خزد در خیال شب

#ای_لیا
@boiereihan
‏برای چشمهایت
شعری غریب خواهم گفت
شاید آن غم خفته در ته چشمانت
آرام‌ گیرد و خیال
دوباره بال بگشاید

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
رفتن همیشه یک جور نیست ...
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏زن باریکه‌ی تیغ را می‌کشد روی رگ برآمده‌ی ساعد، آرام ردی از قرمزی خون جاری میشود، سرش را تکیه می‌دهد به پشتی صندلی، خیره میشود به سقف، چشمهایش را می‌بندد، خیال می‌کند در جهانی دیگر خوشحال‌تر است، زخم کوچک است، زن نگاه می‌کند به زخم، چند دقیقه‌ی دیگر دخترش از مدرسه برمی‌گردد، ساعد را بالا می‌آورد، خون کمی لخته شده، زخم را می‌شوید، زخم را با باند می‌بندد، زیر خورشت را کم‌ می‌کند، توی آینه نگاه می‌کند به چشمهایش، چشمهایش خسته است، ته چشمهایش زنی خیره شده است به چشمهایش، یکهو اشک توی چشمش جمع می‌شود، می‌خواهد گریه کند، زنگ خانه را می‌زنند.

+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏و اگر مرگ نبود
کسی به بیهودگی زندگی پی نمی‌برد

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏گاهی به مرگ فکر می‌کنم که خسته توی یکی از لباسهای آویزان از کمد خوابیده است.

#ای_لیا
@boiereihan
زن توی کیف دنبال چیزی می‌گشت، یک لحظه آرام شد و خیره شد داخل کیف، انگار که در یک لحظه خاطره‌ای از ذهنت بگذرد، قفل شوی خیره بمانی، چند روز و چند سال خاطره را بروی دوباره زندگی کنی و برگردی و ببینی فقط چند ثانیه در دنیای واقعی گذشته است، زن چشمهایش توی کیف بود، خیره مانده بود، هنوز از دنیای خاطرات بازنگشته بود.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏عصر توی خیابون فرعی حدود بیست ۳۰ متر جلوتر از من یه دختر خانم گمونم ۱۵ ساله میرفت یه ال ۹۰ از کنارم رد شد رسید به دخترک و بوق زد بعد شیشه رو داد پائین چیزی گفت تند کردم رسیدم با کف دست زدم رو صندوق گازش رو گرفت و رفت، دخترک ترسیده بود، پرسیدم خوبی؟ سرش رو تکون داد یعنی آره.
حقیقتن یه سری دیگه خیلی بی‌شرف شدن که به بچه هم گیر میدن. اگر اینطور مواقع ساکت نباشیم به مرور شاید این مساله کمرنگ بشه هرچند از بین نخواهد رفت.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آن قدیمها حالا نه پنجاه سال پیش همین سی سال پیش مثلن تابستان برای ما خوابیدن روی پشت بام زیر لحاف ستاره‌‌ها بود، یکی از این سریالهای بی جان و رمق تلوزیون که تمام میشد تشک و لحاف را میزدیم زیر بغلمان و میبردیم روی پشت بام پهن میکردیم، مادر یک‌ پارچ آب یخ هم همراهمان‌ میفرستاد، آنموقع‌ها شبها نسیم خنکی میزد مثل حالای تابستانها، بی برکت نبود. تشک خنک میشد روی تشک همدیگر می‌خوابیدیم که تشک خودمان گرم نشود. ستاره‌ها دانه دانه چشمک میزدند دستها را زیر سرم جمع می‌کردم و آنقدر نگاه می‌کردم که خوابم‌ میبرد، مثل حالا نبود که همه چیز را قبل خواب مرور می‌کنیم و توی مغزمان به اندازه‌ی ۱۳ میلیارد سال خلقت جهان سوال بی پاسخ داریم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
1