Forwarded from ایلیا
زنگ زده است که بریم شمال ویلای فلانی! خوش میگذرد ...
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمی اگر از درد درونش نمیگوید نه اینکه رنجی نمیبرد، فقط نمیخواهد خیال نسیم که از کنار دیوار کوچهای بن بست میگذرد مکدر شود.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
شب تصادف میکنند صندوق عقب ماشینشان بسته نمیشود چون پارکینگ ندارند اجازه میگیرند ماشین را داخل حیاط بگذارند ساعت یک صبح یکی از همسایهها از مهمانی برمیگردد و علیرغم مسدود نبودن مسیر با عصبانیت میخواهد که ماشین را بیرون بگذارند و با اصرار همسایهها باز قبول نمیکند و ماشین را بیرون میگذارند و مرد توی ماشین میخوابد، دو ماه بعد زنی نیمه شب توی راهروی ساختمان جیغ میزند و کمک میخواهد، شوهرش ایست قلبی کرده(همان مرد عصبانی) تا اورژانس برسد همسایهای که ماشینش تصادف کرده بود احیای قلبی را انجام میدهد و مرد را از مرگ نجات میدهد.
مهربان باشیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مهربان باشیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمی دلش تنگ میشود، دلش برای چیزی جا مانده در سال هزارو سیصدو چندی تنگ میشود، خودش را مچاله میکند، چیزی توی دلش آشوب میشود، طعم ذهنش عوض میشود چیزی توی خاطراتش تکانمیخورد. آدمی دلش تنگ میشود و خودش هم نمیداند که چرا.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دخترک چندبار دیگر توی آینه خودش را نگاه میکند، از توی کیف قهوهای رنگ یک مداد کوچک بیرون میآورد و گوشهی چشم چپش را خط کوچکی میکشد، یکوری توی آینه نگاه میکند، قشنگ شده، چند تار مو را از کنار شال ول میکند، موهای مشکی توی هوا تاب میخورند، آینه را توی کیف میگذارد، شیشه ادکلن کوچکی از توی کیفش در میآورد و چند پیس کوچک رکی مانتو شالش میزند، بوی سبک جنگهای شمال میپیچد توی سرم، سرش را میچرخاند به اطراف، گوشی موبایلش زنگ میخورد جواب که میدهد سرش را صاف میچرخاند سمت من میشود توی چشمهایش لذت و اشتیاق رسیدن به کسی را دید، سر میچرخانم سمت دیگر با خنده به آنطرف گوشی میگوید ایستگاه شریف پیاده میشود، گوشی را توی کیف میگذارد، خودش را مرتب میکند و صاف مینشیند، این برش کوچکی از یک عشق نوپا و تازه است، آنقدر تازه که فضای واگن را لطیف و نرم کرده است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
دختر به نسبت اشاره داره و زن به جنسیت، یه بچه ۹ ساله جنسیتش زنه و یه خانم ۵۰ ساله با سه تا بچه دختر باباش. ربطی به فیزیولوژی و تغییرات جسمی سببی نداره.
+ به بهانهی روز دختر
@boiereihan
+ به بهانهی روز دختر
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
من پدر یک دختر هستم و این رو به صراحت میگم حرف زدن درباره مسائلی مثل پریود، اندام های جنسی، مراقبت از اندام جنسی، تعرض جنسی و مسائلی از این قبیل دختر شمارو گستاخ و پر رو نخواهد کرد بلکه آگاهتر خواهد کرد.
@boiereihan
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
در خیال شب
شاعری دست میکشد بر تنِ کلمات
زنی در آغوش شعری مچاله میشود
مردی لب میگذارد روی لبهای شب
در سکوت کلمات
معاشقهای آرام
میخزد در خیال شب
#ای_لیا
@boiereihan
شاعری دست میکشد بر تنِ کلمات
زنی در آغوش شعری مچاله میشود
مردی لب میگذارد روی لبهای شب
در سکوت کلمات
معاشقهای آرام
میخزد در خیال شب
#ای_لیا
@boiereihan
برای چشمهایت
شعری غریب خواهم گفت
شاید آن غم خفته در ته چشمانت
آرام گیرد و خیال
دوباره بال بگشاید
#ای_لیا
@boiereihan
شعری غریب خواهم گفت
شاید آن غم خفته در ته چشمانت
آرام گیرد و خیال
دوباره بال بگشاید
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
رفتن همیشه یک جور نیست ...
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن باریکهی تیغ را میکشد روی رگ برآمدهی ساعد، آرام ردی از قرمزی خون جاری میشود، سرش را تکیه میدهد به پشتی صندلی، خیره میشود به سقف، چشمهایش را میبندد، خیال میکند در جهانی دیگر خوشحالتر است، زخم کوچک است، زن نگاه میکند به زخم، چند دقیقهی دیگر دخترش از مدرسه برمیگردد، ساعد را بالا میآورد، خون کمی لخته شده، زخم را میشوید، زخم را با باند میبندد، زیر خورشت را کم میکند، توی آینه نگاه میکند به چشمهایش، چشمهایش خسته است، ته چشمهایش زنی خیره شده است به چشمهایش، یکهو اشک توی چشمش جمع میشود، میخواهد گریه کند، زنگ خانه را میزنند.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
زن توی کیف دنبال چیزی میگشت، یک لحظه آرام شد و خیره شد داخل کیف، انگار که در یک لحظه خاطرهای از ذهنت بگذرد، قفل شوی خیره بمانی، چند روز و چند سال خاطره را بروی دوباره زندگی کنی و برگردی و ببینی فقط چند ثانیه در دنیای واقعی گذشته است، زن چشمهایش توی کیف بود، خیره مانده بود، هنوز از دنیای خاطرات بازنگشته بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عصر توی خیابون فرعی حدود بیست ۳۰ متر جلوتر از من یه دختر خانم گمونم ۱۵ ساله میرفت یه ال ۹۰ از کنارم رد شد رسید به دخترک و بوق زد بعد شیشه رو داد پائین چیزی گفت تند کردم رسیدم با کف دست زدم رو صندوق گازش رو گرفت و رفت، دخترک ترسیده بود، پرسیدم خوبی؟ سرش رو تکون داد یعنی آره.
حقیقتن یه سری دیگه خیلی بیشرف شدن که به بچه هم گیر میدن. اگر اینطور مواقع ساکت نباشیم به مرور شاید این مساله کمرنگ بشه هرچند از بین نخواهد رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حقیقتن یه سری دیگه خیلی بیشرف شدن که به بچه هم گیر میدن. اگر اینطور مواقع ساکت نباشیم به مرور شاید این مساله کمرنگ بشه هرچند از بین نخواهد رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan