زنگ زد گفت کجایی گفتم خونه پدرم گفت بیام بریم بیرون آش بخوریم، نازنین رو هم میارم، دوست دخترش رو میگفت، سفره افطار توی خونه پدری هنوز پهن بود، دل و دماغ نداشتم، گفتم بیا زیر پل میام همونجا، ساعت ۹ نشسته بودم زیر پل، رسید بوق زد و سوار شدم، نازنین رو شاید بار دوم بود میدیدم، قشنگ بود، همونطور که بهزاد هی دربارهش حرف میزد توی ماشین تا برسیم بهزاد فقط حرف زد، مسخرهبازی در آورد، خوشحال بود، هی گیر داد به من، نازنین یه جا گفت بهزاد آدم باش خب، خندهم گرفت، بهزاد گفت دیدی خندید! آش میخوردیم یک جایی بهزاد گفت نازنین کف دست میخونه، ناخوداگاه دستام رو مشت کردم، بردم زیر میز، بذار کف دستت رو ببینه، من همهش گفتم این [...] یه چیزی قایم میکنه، نازنین پرید که بهزاد این چه حرفیه، بعد بهم گفت این رفیقت خله، خودت میدونی که، گفتم آره، دستام هنوز مشت بود، گذاشتم روی میز و گفتم بهزاد میدونه من به این چیزا اعتقاد ندارم ولی خب شما بخون ببینیم چه خبره، کف دست چپ رو دراز کردم گفت راست دستی دست راست رو بیار، کف دست راست رو دراز کردم، نگاه کرد، کمی چپ و راست دستم رو نگاه کرد، اجازه گرفت کف دستم رو بگیره گفتم باشه، فکر کرد، ختدهم گرفت گفتم ادای خوندن در میاری؟ گفت خط عمرت بلنده ولی بهش نمیرسی، چون خودت نمیخوای، توی مغزت یه جایی رو قفل کردی روی اون خط که اونجا تموم میشه، جا خوردم، گفت منظورم این نیست شما تمومش میکنی، خودت بیشتر از این نمیخوای، یعنی مغزت نمیخواد. گفت سفر هست ولی نمیری، خندیدم، گفت باور نداری ولی دست تو نیست، ولی کسی یا چیزی مجبورت میکنه سر آخر، گفت اولین باره توی زندگیت یه چیزی از دستت در رفته و چون نمیتونی مدیریتش کنی کلافهای. آروم دستم رو کشیدم، نگاه کردم به صورتش، زنی نزدیکهای چهل سال، موهای کوتاه که ریشهش مشکی بود، گفت باور نداری ولی برنامه زندگی همه چیزش از قبل ریخته شده، قبول نداری؟ گفتم نه، همه چیز دست خودمونه. راجع به چیزهای دیگه گپ زدیم، پاشدم خداحافظی کردم بهزاد گفت میرسونمت گفتم نه، نازنین گفت فکر کن به چیزهایی که گفتم. اومدم بیرون، راه افتادم وسط جمعیت، اضطراب افتاده بود توی دلم، چند وقتیه اینطورم. دلم پیچ میخورد، هوا سرد نبود ولی یقه کاپشن رو دادم بالا، سردم شده بود، اولین باره چیزی از اراده من خارج شده که نمیتونم کاریش کنم، شبیه قایقی که توی سیل افتاده و کنترلی روش نداری و با سیل میره هرکجا که اون بخواد. صبر میکنم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
❤13👍7
Forwarded from ایلیا
دلتنگ که میشوی, قلبت فشرده میشود, سعی میکنی خاطراتی را مرور کنی,مرور میکنی و دلتنگ تر میشوی, سعی میکنی تجسم کنی نشسته است روبرویت, حرف میزند, درباره کرفس و خواصش میگوید, ناخودآگاه خنده ات میگیرد میخواهی دست کنی و موهایش را بگذاری پشت گوشش, دستت توی هوا می ماند, دلتنگ تر میشوی.
دلتنگتر میشوی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دلتنگتر میشوی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤15
Forwarded from ایلیا
عید که می آمد، مادر از همان صبح روز آخر سال همه را قطار می کرد می برد حمام و در حین غر غر کردن ما هم می گفت : اگر این چرک از تنتون در نیاد تو این سال ،تا آخر سال دیگه تو تنتون می مونه.
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.
عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.
عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤13🥰3
Forwarded from ایلیا
❤10👍4😍2🥰1😢1
Forwarded from ایلیا
زندگی شبیه نیمرو نیست که، مثل کُتلت می مونه.
باید برگردونی تا اونطرفش هم بپزه ... گاهی اشتباه می کنیم و یادمون می ره....یه طرفش ذعال می شه و دیگه سرخ کردن اون یکی طرفش هم فایده ای نداره!
#ای_لیا
@boiereihan
باید برگردونی تا اونطرفش هم بپزه ... گاهی اشتباه می کنیم و یادمون می ره....یه طرفش ذعال می شه و دیگه سرخ کردن اون یکی طرفش هم فایده ای نداره!
#ای_لیا
@boiereihan
👍6❤1👏1🤔1
Forwarded from کافی کتاب
وقتي خدا مي خواست تو را بسازد، چه حال خوشي داشت، چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها .... خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را دوست دارم.
سال بلوا - عباس معروفی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
سال بلوا - عباس معروفی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
❤13👍1