سریال جنگل آسفالت رو میدیدیم یه جاش رفتن یه خونهای نزدیک خط آهن، دخترم گفت چه خوبه آدم خونهش کنار راهاهن باشه. یهو بچه شدم، شدم ۱۱ دوازده ساله، رفتم توی اون خونه حیاطدار، اون پایینای تهرون، همونجایی که شهر تموم میشد، ۱۲ شب به بعد قطار تبریز رد میشد، بوق میزد، توی جامون غلت میزدیم، تابستون گرم بود، با داداشام روی پشت بام میخوابیدیم، پسرعموها هم گاهی شبها خونه ما میخوابیدن، قطار که بوق میکشید دستهامون رو مشت میکردیم و داد میزدیم، نعره میزدیم، پدرم کفری میشد دمپایی پرت میکرد روی پشت بوم، دخترم یهو گفت بابا قطار سوار بشیم؟ یهو دوباره شدم مرد ۴۶ ساله، فکر کردم به اینکه یه صبح بلیت رشت رو بگیرم، با قطار بریم رشت، یه دوری بزنیم و شب با همون قطار برگردیم. گفتم باشه و دوباره شدم همون پسربچه ۱۱ دوازده ساله روی همون پشت بوم و صدای بوق قطار پیچید توی سرم.
#ای_لیا
@iliyaaf7
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤16👍4😍3
گفتم ولیعصر, از آن وسط تا بیاید کنار چندتایی فحش خورد عقب سه تا خانم بودند نشستم جلو, نرسیده به پاتریس ترمز زد یکهو در باز شد, اصلن از اول هم بسته نشده بود, هرچقدر با در ور رفت در بسته نشد خواهش کرد تا ولیعصر در را نگه دارم تا توی ولیعصر یک خاکی توی سرش بریزد, در را گرفتم, قبل از توحید زنها پیاده شدند پشت بیمارستان امام شروع کرد به حرف زدن و گفت پارسال شراب انداخته بوده البته برای خودش نه برای فروش تقریبن همه را خورده بود و فقط هفتاد لیترش مانده بود ( حساب میکردم چند مترمکعب شراب انداخته بوده که تقریبن همه اش را هم خورده بوده که هفتاد لیترش باقی مانده) بعد یکی رفته و او را فروخته. پشت چراغ تقاطع کارگر بودیم که گفت البته من برای مریضی میخورم وگرنه الکلی نیستم, از تریاکی بودن که بهتره. تایید کردم, وسط حرفهایش هم گوشی هی زنگ میخورد و من هم عذرخواهی میکرذم و جواب میدادم و بعدش هم میگفتم خب بعدش چی شد؟ توی دادگاه عجز و لابه کرده و تعهد داده ولی باید جریمه را پرداخت کند, قبل ولیعصر هم گفت : من راننده تاکسی نبودم کارگاه تراشکاری داشتم ورشکست شدم! پیاده شدم در را خودش گرفت و با یک دست رانندگی کرد و رفت پشت میدان و ناپدید شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@iliyaaf7
👍2❤1
من اون پائینهای تهرون بزرگ شدم، همونجایی که دیوارهای شهر تموم میشد، فاضلاب تهران میومد اون پایین میشد مرداب و باتلاق، آشغالهای تهران رو میاوردن میریختن اونجا، یه جایی توی حاشیه منطقه ۱۸، تا همین ۴۰ سال پیش جزو شهر حساب نمیشد، تا ۲۵ سال پیش تلفن نداشتیم!! یک دنیای دیگهای بود، الانش یه چیز دیگهست البته، پر از پارک و خانههای نوساز و البته همونطور به هم ریخته. تا سال ۶۴ خیابونهاش خاکی بود و جهاد سازندگی اومد آسفالت کرد، بچگی من توی یک خانه حیاطدار با دوتا اتاق تو در تو گذشت، دستشویی و حموم بیرون بود، توی حیاط، سخت بود؟ خیلی! یک زیرزمین بزرگ با کلی آت و آشغال توش. حیاطش بزرگ بود با درخت ولی چرا خونه کوچیک بود؟ بعدها فهمیدیم پدرم فقط همونقدر پول داشته که بتونه همونقدر بسازه، خودش خونه رو ساخته بود. یک آشپزخانه رو هم فرض کنید که چسبیده به این اتاقها، آشپزخانهای که بوی غذاش تا توی کوچه میپیچید، ۵ تا بچه قد و نیم قد صبح تا شب میزدیم توی سر همدیگه، اصلن نمیفهمیدیم یعنی چی، زندگی چیه، بزرگ شدن چیه، هرچند عجله داشتیم زودتر بزرگ بشیم و خلبان و دکتر و مهندس بشیم، هرچند توی اون محلهی داغون دیپلم گرفتن هم معادل دکترا بود اونم از کمبریج!
زندگی ساده بود، من اولین بار ۱۴ ساله بودم بیسکوییت کرمدار دیدم، یکبار برای یکی از همکارها تعریف میکردم توی ماموریت، توی فرودگاه نشسته بودیم باور نمیکرد هرچند الان دخترم برندهای بیسکوییت و شکلات های خارجی رو جوری به زبون میاره که من فکر میکنم داره تمرین زبان میکنه و بهش میگم باباجان من همون بیسکوییت کرمدار سبوسدار مینو برام همهی اینهاست و خوشمزهتر.
من اون تههای تهرون بزرگ شدم، مسیر زندگیم میتونست اینی که الان هست نباشه اگر پدرم اصرار نداشت که ماها درس بخونیم. به قول خودش با کمربند صافمون کرد که کج نشیم.
یکبار ازم پرسید دوست داری برگردی به کودکی، گفتم نه! بچگیم قشنگ بوده؟! نه! سخت بوده، خیلی سخت. ممکنه زیر بار نوستالوژی اون دوران و سیب زمینی سرخ کردههای مادرم که چندتا ماهیتابه سرخ میکرد و الان هم با فکر کردن بهش دلم غنج بزنه دوباره بچه بشم ولی بچگی ما سخت گذشت توی اون محرومیتها. ساده بود، صفا بود، صمیمیت بود، عشق دختر همسایه بود ولی هرچی بود سخت بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
زندگی ساده بود، من اولین بار ۱۴ ساله بودم بیسکوییت کرمدار دیدم، یکبار برای یکی از همکارها تعریف میکردم توی ماموریت، توی فرودگاه نشسته بودیم باور نمیکرد هرچند الان دخترم برندهای بیسکوییت و شکلات های خارجی رو جوری به زبون میاره که من فکر میکنم داره تمرین زبان میکنه و بهش میگم باباجان من همون بیسکوییت کرمدار سبوسدار مینو برام همهی اینهاست و خوشمزهتر.
من اون تههای تهرون بزرگ شدم، مسیر زندگیم میتونست اینی که الان هست نباشه اگر پدرم اصرار نداشت که ماها درس بخونیم. به قول خودش با کمربند صافمون کرد که کج نشیم.
یکبار ازم پرسید دوست داری برگردی به کودکی، گفتم نه! بچگیم قشنگ بوده؟! نه! سخت بوده، خیلی سخت. ممکنه زیر بار نوستالوژی اون دوران و سیب زمینی سرخ کردههای مادرم که چندتا ماهیتابه سرخ میکرد و الان هم با فکر کردن بهش دلم غنج بزنه دوباره بچه بشم ولی بچگی ما سخت گذشت توی اون محرومیتها. ساده بود، صفا بود، صمیمیت بود، عشق دختر همسایه بود ولی هرچی بود سخت بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤6👍6👏4😢1😘1
Forwarded from ایلیا
این منم لابد!
سال 63 است به گمانم. آن دورتر هم ابوی با پدربزرگ و برادر کوچکتر چه می گویند نمی دانم! این عکس را هم خواهرم گرفته است. با همان دوربین یاشیکائی که در عکس کتابخانه دیده میشود. عکس بداهه است. دوربین را تازه پدرجان از مکه آورده بود. ذوق عکاس شدن هم خواهری را ول نمیکرده است. بیشتر عکس ها هم همین شکلی شده اند. تار. ولی همین عکس تار لحظه ای را در خود ثابت نگه داشته است. یک لحظه از زمان را. شاید روزی تکنولوژی بتواند این لحظات فریز شده را دوباره زنده کند. کسی چه میداند.
+ آن زائده بنفش هم یوفو نیست! عکس را روی در یخچال نگه داشته است.
#ای_لیا
@iliyaaf7
اینستاگرام من : iliya.af7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
سال 63 است به گمانم. آن دورتر هم ابوی با پدربزرگ و برادر کوچکتر چه می گویند نمی دانم! این عکس را هم خواهرم گرفته است. با همان دوربین یاشیکائی که در عکس کتابخانه دیده میشود. عکس بداهه است. دوربین را تازه پدرجان از مکه آورده بود. ذوق عکاس شدن هم خواهری را ول نمیکرده است. بیشتر عکس ها هم همین شکلی شده اند. تار. ولی همین عکس تار لحظه ای را در خود ثابت نگه داشته است. یک لحظه از زمان را. شاید روزی تکنولوژی بتواند این لحظات فریز شده را دوباره زنده کند. کسی چه میداند.
+ آن زائده بنفش هم یوفو نیست! عکس را روی در یخچال نگه داشته است.
#ای_لیا
@iliyaaf7
اینستاگرام من : iliya.af7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
❤9🥰1
زخمهای زیادی توی این سالها نشست روی تنم، از هزاران شکستگی کلهم تو بچگی که توی کوچه بازی میکردیم یا یکی با چوب و سنگ میزد میشکست یا میخوردیم یه جایی مثلن لب جوب و جدول کنار خیابون و ... یکبار هم خواهرم گوشتکوب رو پرت کرد خورد توی سرم، یا زخمهای حین کار تو بچگی مثل زخمهای دوره کارگری تراشکاری یا مکانیکی یا زخمهای فوتبالی توی زمین خاکی و چیزهای دیگه مثل باغبونی و اینجور چیزها، هر روز خدا زخم بودم، کتک هم میخوردیم بابتش، بعدش بزرگتر شدیم پانسمان یاد گرفتیم با پرمنگنات و دواگلی و پارچه و پماد و ... حداقل فقط درد زخم بود و دیگه کتک نداشت. همه زخمها تقریبن جاشون خوب شد، دخترم میگه چون قوی هستی جاشون نمیمونه، هیچکدوم نموندن الا این زخم، چند سال پیش توی زمین چمن یکی من رو زد تعادلم به هم خورد سر خوردم روی زمین، چند دقیقه بعد یکی از بچهها گفت دستت پر خونه، نگاه کردم کامل قرمز شده بود، خون میرفت، اومدم بیرون برام بستن، انگار توی زمین میخی شیشهای چیزی بوده، بخیه هم نخورد حتی ولی جاش موند، نرفت، هنوز هست، یادمه سال ۷۶ توی زمین خاکی نیرو خوردم زمین قشنگ یه لایه از پوستم رفت تا ماه ها خونآبه میداد ولی اونم دیگه جاش نیست با اون عمق زخم ولی این هست، هست و قشنگ جلوی چشمامه، مثل این زخمها روی روح و احساسمون هم داریم. زخمهایی که روزگار و آدمها میزنن. برخی زخمها جاشون نمیمونه، حتی یادمون نمیاد کی زخم زده، کجا زخم زده، چطوری زده، جاشون خوب شده، ازشون رد شدیم ولی برخی زخمها حتس اگر خوب بشن جاشون هیچوقت خوب نمیشه، همیشه هستن، همیشه جلوی چشمهات هستن و هی بهت یاداوری میکنن، فرق زخم جسم و روح اینه که زخم جسم خوب میشه جاش میمونه ولی زخم روح اگر خوب هم بشه یهو از همون جای زخم ممکنه دوباره باز بشه، دوباره خونریزی کنیم، دوباره دچار تروما بشیم، دوباره برگردیم توی همون لحظه و زمان زخم شدن و دوباره زخم بشیم.
نگاه میکنم به جای زخم روی مچ، شبیه کشیده شدن ناشیانه چیزی روی رگه برای بریدن رگ، البته افقی! یکی دو نفری هم پرسیدن و توضیح دادم که چیه.
زندگی پر از این جاهای زخمه، یه سریشون میشن تجربه، تجربهای که گاهی گران به دست اومده.
#ای_لیا
@iliyaaf7
⬇️⬇️⬇️⬇️
نگاه میکنم به جای زخم روی مچ، شبیه کشیده شدن ناشیانه چیزی روی رگه برای بریدن رگ، البته افقی! یکی دو نفری هم پرسیدن و توضیح دادم که چیه.
زندگی پر از این جاهای زخمه، یه سریشون میشن تجربه، تجربهای که گاهی گران به دست اومده.
#ای_لیا
@iliyaaf7
⬇️⬇️⬇️⬇️
❤6👍5😢3😘1
Forwarded from ایلیا
فلافلو گاز میزد. لقمه رو که جویید نوشابه رو آورد بالا و یه قلپ خورد و بعد نگاه کرد به شیشه! وقتی مطمین شد که هنوز به اندازه بقیه فلافلش نوشابه مونده گفت : مشکل اینجاست که آدما مسایل تو تختخوابو آوردن بیرون تختخواب و مسایل بیرون تخت خوابو بردن توی تختحواب!
منم همونطور که لقمه تو دهنم بود گفتم : هوم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
منم همونطور که لقمه تو دهنم بود گفتم : هوم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
👍8❤1🙊1