ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
گفت شما مردها کل نگر هستید. مثلن یک زن را میبینید و میگویید خوش هیکل است، زیباست، اما ما زنها جزءنگر هستیم، هزار تعریف زیبا از یک مرد دوست داشتنی داریم، مثلن همین موهای دست مردی که دوستش داری، دست بکشی روی بازویش، آرنجش، ساعدش، موهای زبر دستش را زیر پوست انگشتانت حس کنی، شیرینی بودنش بدود میان لبهایت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پیش از زن و مرد بودن، انسان باشیم ...

#ای_لیا
@boiereihan
اینجا همه چیز سرد است
حتی بخار دهانی که می خندد ...

#ای_لیا
@boiereihan
شازده کوچولو گفت : چرا کسی نگه نمیداره تا ما از خیابون رد بشیم؟
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!

#ای_لیا
@boiereihan
یکی هم از اصل افتاده بود، لنگ لنگان میرفت و به همه میگفت که از اسب افتاده!!

#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خسته می شوم،
از تو که نه!
از دلتنگی های خودم.

#ای_لیا
@boiereihan
تا کسی یادش نیاید
که دل خدا هم تنگ است
این باران بند نمی آید.

#ای_لیا
@boiereihan
همه می خندیدند
مرگ آرام آمد نشست کنار سفره
مادر لبخندی زد
پدر به دنبال قرص های مادر می گشت.
مادر هنوز لبخند می زد.

#ای_لیا
@boiereihan
گفت وقتی وسط ایستاده باشی از هر دو طرف ضربه میخوری، لااقل یک طرف ماجرا باش تا کمتر آسیب ببینی!
گفتم همین ضربه خوردن از هردوطرف یعنی جای درستی ایستاده ام. الباقی اش مهم نیست، وجدان که داری؟ وقتی داری اینطور مواقع از خودت متنفر نمیشوی. تکلیفت حداقل با خودت روشن است.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو چه می دانی
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد

ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.

#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
چای را خورده و نخورده دست دراز کرد و گذاشت کنار دستم روی میز، به بیرون خیره بودم، پشت بوفه چندتائی از بچه ها سیگار دود میکردند. یکیشان دود سیگار را فوت میکرد سمت آسمان. دود پیچ میخورد و یک جائی در آسمان محو میشد.

"چکار میکنی بالاخره؟ امشب هستی؟"

لیوان چای را کوبیدم روی میز، یعنی کوبیده شد، معادلات فیزیک و نیوتن یک آن همگی تصمیم گرفته بودند بروند مرخصی و من هم که یکباره از وسط ناکجاآباد پرت شده بودم به دنیای واقعی ضریب جی شتاب را فراموش کرده بودم!
بوفه ساکت شد، سرم پائین بود.

"دیوونه ای به خدا! نمیای یعنی؟ امشبو باش حتمن، ی جورائی اینا دو روزه دارن کُری میخونن. کلن مگه چندتامون فوتبال بلدیم که تو هم ناز میکنی"
"خبر میدم بهت! حال ندارم جان تو، خبر میدم ..."

بلند میشوم و کتاب را برمی دارم،آرنج دستم را میگیرد.
"جان کامران! اگر حرفی چیزی هست مدیونی نزنی، مدیون آقاجون خدا بیامرزی!"

همیشه پشت کتک خوردنها فرار میکردم خانه حاج اسد پدر کامران. خدابیامرز شب نمیگذاشت برگردم خانه، میگفت :" بابات خسته ست، دوباره میگیره زیر کمربند، شبُ همینجا بمون، فردا دلش نرم میشه برمیگردی خونه"

کامران نه اینکه کتک نخورده باشد ولی مثلن درد سیلی را نمی شود با درد سگک کمربند مقایسه کرد. حاج اسد یک جورهائی با دو پسرش رفیق بود، آنهم در آن محلات جنوبی شهر که پدرها همیشه خسته بودند و ما هم فکر میکردیم این کتک ها جزء لاینفک زندگی همه ی آدمهاست لابد.
دستم را آرام کشیدم، دست دادم و گفتم : " داستانش نکن، منم مثل خودت، ی وقت هائی خر میشم. الآن هم وقت خر شدنمه."

+ از فصل اول رمان "اتوبوسی بر خط افق"
#ای_لیا
@boiereihan
بیدار شوی، ساعت سه و نمیدانم چند دقیقه صبح باشد، سمفونی باران روی شیشه و تن عریان خیابان ریتم گرفته باشد، دانه دانه صداهای خوردن قطرات تو را بردارد و ببرد در دل خاطرات دفن کند، بروی و بنشینی کنار پنجره آشپزخانه، نگاه کنی به عبور حجم لخت باران که از مقابل نور تیر چراغ برق میگذرد و ضربه هائی که میخورد روی آب جمع شده خیابان ...
سیگار را هم سالها پیش ترک کرده باشی، چیزی نمیماند، جز ها کردن روی شیشه و کشیدن لبی خندان!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد روی موهایت
یاس می کارد ...

#ای_لیا
@boiereihan
هر زنی شعری دارد
هر شعری شاعری ،
و هر شاعری خاطره ای ..
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد .

#ای_لیا
@boiereihan
آه اگر زنی تو را دیگر دوست نداشته باشد ...
زنها به این سرعت همه چیز را رها نمیکنند، صبر میکنند، دست دست میکنند، خاطرات را مرور میکنند، دلشان میلرزد. یاد همان روزهای اول و شیرینی هایش دوباره میرود زیر پوستشان. سعی میکنند دوباره این تنور را گرم کنند. دیده ام پر پر زدن زنها را که زندگی شان را به دندان گرفته اند که هر کس و ناکسی ریشه اش را نزند. ولی وای از روزی که دیگر این زن تو را دوست نداشته باشد!
آه اگر زنی تو را دیگر دوست نداشته باشد ...
دیده ام آسمان آمده است زمین، دل زنی شکسته بود!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای دیده شدن فقط کافیست در فاصله مناسبی از آدمها بایستید، گاهی دور و گاهی نزدیک ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خواب بودم،
لحظه ای دلم شکست!
در تو بیدار شدم.

#ای_لیا
@boiereihan
زنی سی و چند ساله ، موهایش را شانه میکند، هیجان می ریزد زیر پوست زندگی ...
زن سی و چند ساله ای تصمیم دارد موهایش را کوتاه کند! دردهایش را شاید. باز همچنان زیباست. زنی سی و چند ساله با موهائی کوتاه.
زنی سی و چند ساله در سالهائی ست که تمامِ کمال است. در سالهائی که زندگی را می ریزد در رگ های هوا.
زنی سی و چند ساله مردان را مسحور میکند. طنازی و رفتارش توامان جاودانه می کند زیبائی تن و روحش را.
با زنی سی و چند ساله خیابان های بارانی را رفته باشی، از همین بالا راه افتاده باشی کم کم. گاهی فشرده باشی زنی سی و چند ساله را در پهلوهایت وقتی هوا سرد میشود، بوی موهایش، بوی خوش زندگیست ... بوی خوش زنی سی و چند ساله.
زنی سی و چند ساله دارد از پنجره ای نگاه میکند، آسمان باید آبی شده باشد از این نگاه. همه جا سبز است ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan