شازده کوچولو گفت : چرا کسی نگه نمیداره تا ما از خیابون رد بشیم؟
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
#ای_لیا
@boiereihan
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
#ای_لیا
@boiereihan
یکی هم از اصل افتاده بود، لنگ لنگان میرفت و به همه میگفت که از اسب افتاده!!
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همه می خندیدند
مرگ آرام آمد نشست کنار سفره
مادر لبخندی زد
پدر به دنبال قرص های مادر می گشت.
مادر هنوز لبخند می زد.
#ای_لیا
@boiereihan
مرگ آرام آمد نشست کنار سفره
مادر لبخندی زد
پدر به دنبال قرص های مادر می گشت.
مادر هنوز لبخند می زد.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت وقتی وسط ایستاده باشی از هر دو طرف ضربه میخوری، لااقل یک طرف ماجرا باش تا کمتر آسیب ببینی!
گفتم همین ضربه خوردن از هردوطرف یعنی جای درستی ایستاده ام. الباقی اش مهم نیست، وجدان که داری؟ وقتی داری اینطور مواقع از خودت متنفر نمیشوی. تکلیفت حداقل با خودت روشن است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم همین ضربه خوردن از هردوطرف یعنی جای درستی ایستاده ام. الباقی اش مهم نیست، وجدان که داری؟ وقتی داری اینطور مواقع از خودت متنفر نمیشوی. تکلیفت حداقل با خودت روشن است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو چه می دانی
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد
ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.
#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد
ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.
#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
چای را خورده و نخورده دست دراز کرد و گذاشت کنار دستم روی میز، به بیرون خیره بودم، پشت بوفه چندتائی از بچه ها سیگار دود میکردند. یکیشان دود سیگار را فوت میکرد سمت آسمان. دود پیچ میخورد و یک جائی در آسمان محو میشد.
"چکار میکنی بالاخره؟ امشب هستی؟"
لیوان چای را کوبیدم روی میز، یعنی کوبیده شد، معادلات فیزیک و نیوتن یک آن همگی تصمیم گرفته بودند بروند مرخصی و من هم که یکباره از وسط ناکجاآباد پرت شده بودم به دنیای واقعی ضریب جی شتاب را فراموش کرده بودم!
بوفه ساکت شد، سرم پائین بود.
"دیوونه ای به خدا! نمیای یعنی؟ امشبو باش حتمن، ی جورائی اینا دو روزه دارن کُری میخونن. کلن مگه چندتامون فوتبال بلدیم که تو هم ناز میکنی"
"خبر میدم بهت! حال ندارم جان تو، خبر میدم ..."
بلند میشوم و کتاب را برمی دارم،آرنج دستم را میگیرد.
"جان کامران! اگر حرفی چیزی هست مدیونی نزنی، مدیون آقاجون خدا بیامرزی!"
همیشه پشت کتک خوردنها فرار میکردم خانه حاج اسد پدر کامران. خدابیامرز شب نمیگذاشت برگردم خانه، میگفت :" بابات خسته ست، دوباره میگیره زیر کمربند، شبُ همینجا بمون، فردا دلش نرم میشه برمیگردی خونه"
کامران نه اینکه کتک نخورده باشد ولی مثلن درد سیلی را نمی شود با درد سگک کمربند مقایسه کرد. حاج اسد یک جورهائی با دو پسرش رفیق بود، آنهم در آن محلات جنوبی شهر که پدرها همیشه خسته بودند و ما هم فکر میکردیم این کتک ها جزء لاینفک زندگی همه ی آدمهاست لابد.
دستم را آرام کشیدم، دست دادم و گفتم : " داستانش نکن، منم مثل خودت، ی وقت هائی خر میشم. الآن هم وقت خر شدنمه."
+ از فصل اول رمان "اتوبوسی بر خط افق"
#ای_لیا
@boiereihan
"چکار میکنی بالاخره؟ امشب هستی؟"
لیوان چای را کوبیدم روی میز، یعنی کوبیده شد، معادلات فیزیک و نیوتن یک آن همگی تصمیم گرفته بودند بروند مرخصی و من هم که یکباره از وسط ناکجاآباد پرت شده بودم به دنیای واقعی ضریب جی شتاب را فراموش کرده بودم!
بوفه ساکت شد، سرم پائین بود.
"دیوونه ای به خدا! نمیای یعنی؟ امشبو باش حتمن، ی جورائی اینا دو روزه دارن کُری میخونن. کلن مگه چندتامون فوتبال بلدیم که تو هم ناز میکنی"
"خبر میدم بهت! حال ندارم جان تو، خبر میدم ..."
بلند میشوم و کتاب را برمی دارم،آرنج دستم را میگیرد.
"جان کامران! اگر حرفی چیزی هست مدیونی نزنی، مدیون آقاجون خدا بیامرزی!"
همیشه پشت کتک خوردنها فرار میکردم خانه حاج اسد پدر کامران. خدابیامرز شب نمیگذاشت برگردم خانه، میگفت :" بابات خسته ست، دوباره میگیره زیر کمربند، شبُ همینجا بمون، فردا دلش نرم میشه برمیگردی خونه"
کامران نه اینکه کتک نخورده باشد ولی مثلن درد سیلی را نمی شود با درد سگک کمربند مقایسه کرد. حاج اسد یک جورهائی با دو پسرش رفیق بود، آنهم در آن محلات جنوبی شهر که پدرها همیشه خسته بودند و ما هم فکر میکردیم این کتک ها جزء لاینفک زندگی همه ی آدمهاست لابد.
دستم را آرام کشیدم، دست دادم و گفتم : " داستانش نکن، منم مثل خودت، ی وقت هائی خر میشم. الآن هم وقت خر شدنمه."
+ از فصل اول رمان "اتوبوسی بر خط افق"
#ای_لیا
@boiereihan
بیدار شوی، ساعت سه و نمیدانم چند دقیقه صبح باشد، سمفونی باران روی شیشه و تن عریان خیابان ریتم گرفته باشد، دانه دانه صداهای خوردن قطرات تو را بردارد و ببرد در دل خاطرات دفن کند، بروی و بنشینی کنار پنجره آشپزخانه، نگاه کنی به عبور حجم لخت باران که از مقابل نور تیر چراغ برق میگذرد و ضربه هائی که میخورد روی آب جمع شده خیابان ...
سیگار را هم سالها پیش ترک کرده باشی، چیزی نمیماند، جز ها کردن روی شیشه و کشیدن لبی خندان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سیگار را هم سالها پیش ترک کرده باشی، چیزی نمیماند، جز ها کردن روی شیشه و کشیدن لبی خندان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر زنی شعری دارد
هر شعری شاعری ،
و هر شاعری خاطره ای ..
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد .
#ای_لیا
@boiereihan
هر شعری شاعری ،
و هر شاعری خاطره ای ..
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد .
#ای_لیا
@boiereihan
آه اگر زنی تو را دیگر دوست نداشته باشد ...
زنها به این سرعت همه چیز را رها نمیکنند، صبر میکنند، دست دست میکنند، خاطرات را مرور میکنند، دلشان میلرزد. یاد همان روزهای اول و شیرینی هایش دوباره میرود زیر پوستشان. سعی میکنند دوباره این تنور را گرم کنند. دیده ام پر پر زدن زنها را که زندگی شان را به دندان گرفته اند که هر کس و ناکسی ریشه اش را نزند. ولی وای از روزی که دیگر این زن تو را دوست نداشته باشد!
آه اگر زنی تو را دیگر دوست نداشته باشد ...
دیده ام آسمان آمده است زمین، دل زنی شکسته بود!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنها به این سرعت همه چیز را رها نمیکنند، صبر میکنند، دست دست میکنند، خاطرات را مرور میکنند، دلشان میلرزد. یاد همان روزهای اول و شیرینی هایش دوباره میرود زیر پوستشان. سعی میکنند دوباره این تنور را گرم کنند. دیده ام پر پر زدن زنها را که زندگی شان را به دندان گرفته اند که هر کس و ناکسی ریشه اش را نزند. ولی وای از روزی که دیگر این زن تو را دوست نداشته باشد!
آه اگر زنی تو را دیگر دوست نداشته باشد ...
دیده ام آسمان آمده است زمین، دل زنی شکسته بود!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای دیده شدن فقط کافیست در فاصله مناسبی از آدمها بایستید، گاهی دور و گاهی نزدیک ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنی سی و چند ساله ، موهایش را شانه میکند، هیجان می ریزد زیر پوست زندگی ...
زن سی و چند ساله ای تصمیم دارد موهایش را کوتاه کند! دردهایش را شاید. باز همچنان زیباست. زنی سی و چند ساله با موهائی کوتاه.
زنی سی و چند ساله در سالهائی ست که تمامِ کمال است. در سالهائی که زندگی را می ریزد در رگ های هوا.
زنی سی و چند ساله مردان را مسحور میکند. طنازی و رفتارش توامان جاودانه می کند زیبائی تن و روحش را.
با زنی سی و چند ساله خیابان های بارانی را رفته باشی، از همین بالا راه افتاده باشی کم کم. گاهی فشرده باشی زنی سی و چند ساله را در پهلوهایت وقتی هوا سرد میشود، بوی موهایش، بوی خوش زندگیست ... بوی خوش زنی سی و چند ساله.
زنی سی و چند ساله دارد از پنجره ای نگاه میکند، آسمان باید آبی شده باشد از این نگاه. همه جا سبز است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن سی و چند ساله ای تصمیم دارد موهایش را کوتاه کند! دردهایش را شاید. باز همچنان زیباست. زنی سی و چند ساله با موهائی کوتاه.
زنی سی و چند ساله در سالهائی ست که تمامِ کمال است. در سالهائی که زندگی را می ریزد در رگ های هوا.
زنی سی و چند ساله مردان را مسحور میکند. طنازی و رفتارش توامان جاودانه می کند زیبائی تن و روحش را.
با زنی سی و چند ساله خیابان های بارانی را رفته باشی، از همین بالا راه افتاده باشی کم کم. گاهی فشرده باشی زنی سی و چند ساله را در پهلوهایت وقتی هوا سرد میشود، بوی موهایش، بوی خوش زندگیست ... بوی خوش زنی سی و چند ساله.
زنی سی و چند ساله دارد از پنجره ای نگاه میکند، آسمان باید آبی شده باشد از این نگاه. همه جا سبز است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آخرین قطار،
آخرین بلیط،
آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
آخرین آغوش،
آخرین دیدار،
سهم آدمی
گاه همین است
تنها شدن
پرسه زدن در میان خطوط نمناک خاطرات!
#ای_لیا
@boiereihan
آخرین بلیط،
آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
آخرین آغوش،
آخرین دیدار،
سهم آدمی
گاه همین است
تنها شدن
پرسه زدن در میان خطوط نمناک خاطرات!
#ای_لیا
@boiereihan