شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است, دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است, توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است.
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤19🥰1😍1😘1
چیزی که مهمه رسیدن به آرامشه نه خوشحالی، خوشحالی موقته و ممکنه بعدش چیزی رخ بده که ما رو ناراحت و غمگین و حتی افسرده کنه ولی آرامش ابدیه، آرامش یعنی پذیرفتن خوب و بد زندگی و اینکه قرار نیست همیشه نتیجه خوب بگیریم.
@yekbashar
@yekbashar
👍13❤6👏4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر میبینی شرایط غیر قابل تحمله اون رو بشکن
@yekbashar
@yekbashar
❤6👍5💯2
پیاده شدم بچه گربه را برداشتم گذاشتم کنار دیوار، توی خودش مچاله شده بود شنیده بودم که بچه گربهها را نباید جابجا کرد مادرشان میرود دنبال چیزی توی سطل آشغالی جائی لابد بگردد تکه پیتزایی که دیشب یکی از ما هوس کرده و بقیهش را نتوانسته کوفت کند و توی سطل آشغال ول کرده بلومباند و تبدیلش کند به شیر و بیاورد کلسیم تازه را بریزد توی حلق بچه گربه، در ماشین را بستم و آمدم نشستم کنار بچه گربه، سیاه بود شبیه ذغال یا زغال هرچند ز و ذ برای بچه گربه غذا نمیشد پس فرقی به حالش نداشت، تکیه داده بودم به دیوار زانوهایم جمع شده بود توی سینه البته نه شبیه این معتادها یک مقدار ورزشکاریطور که البته توفیری در اصل ماجرا ندارد، صدای تق و توق کفش پاشنه داری آمد خانمی با دامن و پیراهن که یک مانتوی جلوباز روی آنها پوشیده بود آمد و بچه گربه را که دید گفت: وای چه نازه گربهتون! گفتم مال من نیست! گفت عه گناه داره اینجا ولش کردن گفتم ولش نکردن منتظر مادرشه گفت از کجا میدونی خودش بهت گفت؟! گفتم آره، به بچه گربه گفتم مادرت کجاست نگاهی به من و زن کرد و سرش را یک طرفی چرخاند، زن از خوشحالی جیغ کشید و گفت عه زبون مارو میفهمه! گفتم آره میفهمه. زن به بچه گربه گفت گرسنته؟ گربه یک جوری نگاه کرد به زن بعد نگاه کرد به من و سرش را پایین انداخت، زن گفت گرسنشه میرم براش شیر بیارم، گفتم شیر گاو سنگینه براش باید شیر سبک باشه شیر مادرش، زن رفت نمیدانم رفت شیر سبک پیدا کند یا نه ولی مادر بچه گربه رسید بلند شدم آمدم سوار ماشین شدم از توی آینه دیدم بچه را به دندان گرفته و دور میشود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤27👍3👏2🥰1😍1
زن بهارنارنج را میریزد توی قوری شیشهای، بعد خم میشود دارچین را برمیدارد و اضافه میکند، کمی هم بهلیمو و سرآخر هم کمی گل سرخ اضافه میکند. مرد ایستاده است پشت سر زن، تکیه داده است به اُپن آشپزخانه، مرد همه ی اینها را میبیند، زن تا می آید در قوری را بگذارد مرد از پشت سر او را در آغوش میگیرد، پشت گردن زن را می بوسد، زن سرش را خم میکند روی شانه چپیش، کنار بازوی مرد، چشمهایش را بسته است شاید، لبخند میزند لابد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤28🔥4😘3🥰1💯1
یه بزرگواری میگفت اصالت رو از هزار کیلومتری هم میشه تشخیص داد و دوزاری بودن رو از دو قدمی، اصالت خریدنی نیست حتی اگر خودت رو لابلای ادکلن ۱۰۰ میلیون تومنی بپیچی باز دوزاری بودنت بدجور توی ذوق میزنه.
@yekbashar
@yekbashar
👍26❤11
چند سال پیش،بود، قبل کرونا و اینا بود، گرفتاری زیادی داشتم توی زندگیم، خیلی سخت بود همه چیز، رفته بودم محله پدریم، یه فلافلی بود اونجا از بچههای قدیم دوره دبستان بود، تا وقتی اون محل بودم همیشه فلافل اونجا میخوردم، اون روز هم رفته بودم به بچه محلها یه سری بزنم، رفتم پیشش حرف زدیم آخرش،یه فلافل پیچید با نوشابه مشکی گفت ببر، حساب نکرد، یه سس مخصوصی هم داشت برای خودش، فلافل رو خیلی خوشمزه میکرد، اومدم رسیدم کنار فرودگاه، پایین میدون فتح، نگه داشتم اومدم پایین، نشستم کنار جدول کنار خیابون، جوب خشک بود، پام رو انداختم توی جوب، فلافل رو اوردم بیرون، گاز زدم، نوشابه رو خوردم، سرم رو چرخوندم، سایه درخت بالای سرم بود، باد خنکی نیزد، یه حالت رها و عجیبی بود، فقط داشتم از خوردن فلافل و اون لحظه لذت میبردم، یهو بغض کردم، چشمهام خیس شد، به خودم گفتم چقدر این لحظه رو نیاز داشتم، اینکه یه لحظه از این دنیا کنده بشم و به چیزی فکر نکنم جز همون فلافل خوردن و زیر سایه خنک درخت نشستن.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤42👍3👏1😢1
❤24👍3👏1
تو را دوست داشتهام
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور،
همانقدر بعید
همانقدر بکر
همانقدر تازه.
#ای_لیا
@yekbashar
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور،
همانقدر بعید
همانقدر بکر
همانقدر تازه.
#ای_لیا
@yekbashar
❤35😘2👍1👏1
رنج و اندوه تمام نمیشه، دائمیه، خودش هم میگه شما را در رنج آفریدیم، فقط یاد میگیریم مدیریتش کنیم، اینکه کجا بیاریمش توی سطح زندگیمون و یهو بزنیم زیر گریه.
@yekbashar
@yekbashar
😢15👍6❤1🔥1🤯1
Forwarded from کافی کتاب
در بین تمامی مردم تنها عقل است كه عادلانه تقسیم شده، زیرا همه فكر می کنند به اندازه كافی عاقلند.
رنه دكارت
#کافی_کتاب
@kafiketab
رنه دكارت
#کافی_کتاب
@kafiketab
❤14
زیبایی پاییز شبیه زنیست که ایستاده است جلوی کمد لباسهایش و گاهی هر کدام را تنش میکند و توی آینه نگاه میکند و در میآورد و باز زیبایی عریانی تنش تا امتحان کردن لباس بعدی حجم اتاق را پر میکند. رنگ به رنگ در خلال یک عریانی بی انتها.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤18👎5👏4🔥2🥰2👍1
همه آدمها با مسائل و مشکلاتی درگیر هستن که ما خبر نداریم، همون کارمندی که داره کار ما رو انجام میده ممکنه درگیر مشکلات بیماری، طلاق، بدهی و هزارنا چیز دیگه باشه، به نوعی داخل یه جنگ بزرگه ولی نشون نمیده.
با همدیگه مهربون باشیم.
@yekbashar
با همدیگه مهربون باشیم.
@yekbashar
👍25❤9😢3
زن باریکهی تیغ را میکشد روی رگ برآمدهی ساعد، آرام ردی از قرمزی خون جاری میشود، سرش را تکیه میدهد به پشتی صندلی، خیره میشود به سقف، چشمهایش را میبندد، خیال میکند در جهانی دیگر خوشحالتر است، زخم کوچک است، زن نگاه میکند به زخم، چند دقیقهی دیگر دخترش از مدرسه برمیگردد، ساعد را بالا میآورد، خون کمی لخته شده، زخم را میشوید، زخم را با باند میبندد، زیر خورشت را کم میکند، توی آینه نگاه میکند به چشمهایش، چشمهایش خسته است، ته چشمهایش زنی خیره شده است به چشمهایش، یکهو اشک توی چشمش جمع میشود، میخواهد گریه کند، زنگ خانه را میزنند.
+ داستانک
@yekbashar
+ داستانک
@yekbashar
😢14❤6👏2
Forwarded from ایلیا
ته نامه نوشته بودم "دوسِت دارم" ساده و بی هیچ کلمه اضافهای، نوشته بودم جواب نمیخواهم، دنبال جواب نبودم، فقط دوستش داشتم، ساده و آرام، شبیه خنکی یک عصر اردیبهشتی، نامه را لای کتاب جغرافی گذاشتم، ما ظهری بودیم و آنها صبحی، چندبار قبلتر خواسته بودم برایش بنویسم، دست و دلم میلرزید، صورتم گر میگرفت، سه ماه میشد هربار میدیدمش قلبم چنان میکوبید که انگار اسیری قرار است از قفس سینهام فرار کند، آخرش نوشتم، آخرش یک روز توی پارک نشستم و نوشتم، با یکی از این خودکارهای عطری که از مسعود قرض گرفته بودم. ظهر توی راه پیچیدم سمت دبیرستان دخترانه، پیدایش نکردم، روز بعد، روز بعدتر، دو هفته شد، نیامد، نبود، یکبار دنبال یکی از دخترهایی که با هم برمیگشتند رفتم، یکجا از جلویش درآمدم، ترسید، به امام هشتم قسمش دادم که فقط میخواهم بدانم فریبا کجاست، دخترک من و منی کرد و گفت عقد کرده، عقد کرده و مدرسه نمی آید، چهار ماه است عقد کرده، تکیه دادم به دیوار، نامه هنوز لای کتاب جغرافی بود.
+ داستانک
@yekbashar
+ داستانک
@yekbashar
😢15❤12😘2
+ دوتا گرگ هستن که هر روز دارن با هم میجنگن، یکیشون تاریکی و افسردگی و دومی امید و روشنایی، کدوم برنده میشه؟
- همونی که هر روز داری بهش غذا میدی.
فیلمِ Tomorrowland
#فیلم_دیالوگ
@yekbashar
- همونی که هر روز داری بهش غذا میدی.
فیلمِ Tomorrowland
#فیلم_دیالوگ
@yekbashar
👍15❤3👏1
آرام آرام ته می کشیم
در فنجانِ احساس ِ یک رویا
و طلوعی دیگر
دوباره بر می خیزیم در آغوش خاطره ها.
زندگی همین یکی دو خط از فنجان خاطره نوشیدن است.
#ای_لیا
@yekbashar
در فنجانِ احساس ِ یک رویا
و طلوعی دیگر
دوباره بر می خیزیم در آغوش خاطره ها.
زندگی همین یکی دو خط از فنجان خاطره نوشیدن است.
#ای_لیا
@yekbashar
❤9😘1
Forwarded from ایلیا
حتى لو لم يكن هناك أمل، فمن واجبنا أن نخلقه، بدون الأمل سنضيع!
حتی اگر امیدی در اینجا باقی نمانده، ما باید خلقش کنیم، بدون امید گم خواهیم شد.
محمود درویش
@yekbashar
حتی اگر امیدی در اینجا باقی نمانده، ما باید خلقش کنیم، بدون امید گم خواهیم شد.
محمود درویش
@yekbashar
❤11👍2👏2