مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟ – Telegram
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
1.21K subscribers
550 photos
42 videos
1 file
6 links
Download Telegram
دَدَ کاش می‌تونستم برات از ماجراها بدون لاپوشونی بگم و باز تو مسئله رو رفع میکردی، کاش میتونستی دوستم رو از زندون بیاری بیرون،
آخه تو «وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ ٱللَّهُۖ وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلۡمَٰكِرِينَ» من هستی.
کاش خیلی چیزها دَدَ.
امروز مدام میگم:
“مشتی گرت از خاک وطن هست بسر کن.”
حالا که به خودم نگاه میکنم چیزی جز پاک‌باختگی خودم به خودم و این زندگی نمی‌بینم. تمامیتم را گم کرده‌ام یا شاید تمامیتم خودش را از دست من گم و گور کرده است.
در جمع بی‌قرارم، در تنهایی بی‌قرارم، فکر میکنم فلان‌جا بروم اوضاع خوب می‌شود؛ می‌روم و نمی‌شود و داستان می‌شود.
نگران همه‌چیز و همه‌کس‌ام، دچار غم‌باد شده‌ام بس که غم دوستانم در دلم است.
اوضاع دارد مریض نمی‌شود پدر؛ اوضاع مریض است. کاش بو‌ می‌بردی و نجاتم میدادی.
شب است و‌ چهره میهن سیاهه
نشستن بر سیاهی‌ها گناهه
#بیست‌و‌چهارم‌آبانِ‌چهارصدویکِ‌خورشیدی
‏ای شادی ای آزادی
‏روزی که تو باز آیی
‏با این دل غم پرورد
‏من با تو چه خواهم کرد؟
میزان اضطراب و خشمی که روزانه دارم با خودم حمل میکنم به قدری هستش که از انتهای روز نه، وسط روز از کارافتاده میشم. وسط یه مباحثه‌ی دوستانه یکباره سکوت میکنم، از کشیدن سیگار خسته میشم و میگم اه! دیگه نمی‌کشم ولی باز هم ادامه میدم و اه. اگر مجبور بشم حرفی رو دوبار تکرار کنم، داستان میشه برای طرف مقابلم. اگر کسی حرفی رو چندبار تکرار کنه، برای کله‌م داستان میشه. قلبم رو جسمم سنگینی میکنه. خودم به خودم التماس میکنم کمی آروم شم ولی خودم گوشم بدهکار نیست انگار.
حتی دیگه تو خواب هم آروم نیستم. جدی اوضاع هیچ خوب نیست مرد.
اسم شب:
دیگر تاب سوگواری ندارم. تمام شده‌ام بس که سوگ دیده‌ام.
سابقا از این شِکوه میکردم که کسی متوجه من نیست و برای گذر عادی زندگانی مجبورم به سطح آب بیام.
حالا دیگه خودم، از فهم خودم عاجزم؛ خودم خودم رو متوجه نمی‌شم. حالا خر بیار و باقالی رو بار کن‌-اَم، حالا مادر بگرید-اَم.
بابا من گنگم، گاوم، سردمه، گریه کردم.
برف روی شما هم تاثیر خاصی داره؟ من الان یه گوجه گذاشتم جیبم رفتم وسط کوچه ایستادم خوردم.
نه تنها رشته‌ی کلام از دستم خارج شده، رشته زندگیم هم تو دستم پاره شده.
حالا من مانده‌م و رشته‌های سرگردان.
‏عزیزم پاشو منو از بالای صلیب پایین بیار.
‏و مردی از افق‌های سپیده خواهد آمد،
‏دو شاخ آهوی دیوانه را خواهد گرفت و آهوی دیوانه
‏خواهد مرد.

‏بریده‌شعر از رضا براهنی
‏آهوان باغ.
‏با وجود خودم بازی می‌کنم. با ماهیتم. کنجکاوم که بدانم در بحران‌های مداوم چگونه‌ام.
نجات‌دهنده‌ام کجاست؟
امشب تا صبح شروه سر بدم هم آرام نمیگیره داغ دلم.
رسیده‌ایم به کمالی که جز “أناالحق” نیست.
سقف دهانم سوخته و یه یارویی بهم یادآور میشه:«تو ناامیدی بزرگی.»
شما بگو من خاک کجا رو به سرم بریزم؟
Audio
آی مرد! کاش همینجا بودی و برام این قطعه رو دوباره میزدی و های های گریه میکردم.
تمامیتم فکرهای آدم‌بدبخت‌کن شده.
‏هوا سرده. باید کسی باشد به ما اشاره کند: بیا