خرد سنجشگر
⚫️سرگشته و محرم می خواست بخوابد که صبح بتواند در وقت مقرر بیدار شود و سرحال به سرکارش حاضر شود. تابستان بود و پنجره ها باز هرچه تلاش کرد شاپرک تیزپرواز خواب را به چنگ آورد ممکن نشد! صدای طبلها و سنجها و نوحه خوانهای محرمی که با بلندگوهای پرقدرت همه اطراف…
Mamadreza Vaziri, [۱۷.۰۹.۱۸ ۱۵:۳۲]
برادر عزیز من فکر میکنم حداقل 50 درصد آن جماعت عزادار در آن وقت شب دنبال خالی کردن عقده های دلشون هستن بیشتر آنها نه افراد مذهبی و نه اهل نماز و روزه هستند و متاسفانه با سواد فرهنگی خیلی پایین
اگر تو کشور ما دیسکو ، کلوب شبانه و.....آزاد بود که اینا خودشنو تخلیه کنن دیگه به این مراسم با این سر وضعیت نیامدن
برادر عزیز من فکر میکنم حداقل 50 درصد آن جماعت عزادار در آن وقت شب دنبال خالی کردن عقده های دلشون هستن بیشتر آنها نه افراد مذهبی و نه اهل نماز و روزه هستند و متاسفانه با سواد فرهنگی خیلی پایین
اگر تو کشور ما دیسکو ، کلوب شبانه و.....آزاد بود که اینا خودشنو تخلیه کنن دیگه به این مراسم با این سر وضعیت نیامدن
Forwarded from تلنگر
یک انتخاب عجیب از سر اجبار یا احساس مسئولیت؟!
چرا نفر دوم کنکور سراسری میخواهد معلم شود؟
🔹عبدالله رئیسی (اهل سیستان وبلوچستان) نفر دوم کنکور سراسری در رشته علوم انسانی، برخلاف دیگر نفرات برتر کنکور که برای ورود به دانشگاههای درجه یک کشور لحظهشماری میکنند، دانشگاه فرهنگیان زاهدان و رشته معلمی زبان عربی را برای تحصیل انتخاب کرد.
🔹بیشتر کاربران فضای مجازی فقر، آینده نامطمئن و نبود امنیت شغلی در استان سیستان و بلوچستان را از دلایل اصلی انتخاب نفر دوم کنکور سراسری دانستند.
او اما میگوید:
🔹من اهل روستای کلهگان واقع در نقطه صفر مرزی که از نظر امکانات آموزشی وضعیت بسیار بدی دارد، هستم. این منطقه از نظر امکانات آموزشی و تعداد افراد باسواد وضعیت خوبی ندارد و من از مدتها قبل تصمیم گرفتم که با انتخاب رشته معلمی به همشهریان و اهالی روستایی که در آن به دنیا آمدهام، کمک کنم./پانا
⭕ بر احساس مسئولیت و اشتیاق خدمت به سرزمین مادری عبدالله رئیسی درود می فرستیم.🌷🌹💙
http://t.me/Tamandehro
چرا نفر دوم کنکور سراسری میخواهد معلم شود؟
🔹عبدالله رئیسی (اهل سیستان وبلوچستان) نفر دوم کنکور سراسری در رشته علوم انسانی، برخلاف دیگر نفرات برتر کنکور که برای ورود به دانشگاههای درجه یک کشور لحظهشماری میکنند، دانشگاه فرهنگیان زاهدان و رشته معلمی زبان عربی را برای تحصیل انتخاب کرد.
🔹بیشتر کاربران فضای مجازی فقر، آینده نامطمئن و نبود امنیت شغلی در استان سیستان و بلوچستان را از دلایل اصلی انتخاب نفر دوم کنکور سراسری دانستند.
او اما میگوید:
🔹من اهل روستای کلهگان واقع در نقطه صفر مرزی که از نظر امکانات آموزشی وضعیت بسیار بدی دارد، هستم. این منطقه از نظر امکانات آموزشی و تعداد افراد باسواد وضعیت خوبی ندارد و من از مدتها قبل تصمیم گرفتم که با انتخاب رشته معلمی به همشهریان و اهالی روستایی که در آن به دنیا آمدهام، کمک کنم./پانا
⭕ بر احساس مسئولیت و اشتیاق خدمت به سرزمین مادری عبدالله رئیسی درود می فرستیم.🌷🌹💙
http://t.me/Tamandehro
Telegram
تلنگر
"تلنگر" فضایی است برای بیان دغدغههای اجتماعی دكتر امان الله تمنده رو
dr.amanollah.tamandehro : اینستاگرام
dr.amanollah.tamandehro : اینستاگرام
Forwarded from vaziri
یک بار هم بود که دوست داشتم وسط خیابان برقصم. گوش هایم را که تیزتر کردم دیدم آهنگه این است.سن. سسسن. سسسن.
یادم آمد محرم است.و این دوپس دوپس ها یعنی حسین. روضه های بچگی این طوری نبود. سینه زنی ها این طوری نبود. آهنگ ها رقص نداشت. پسرها توی ماشین هایشان سن...سسسسن نمی گذاشتند. موهایشان سیخ سیخی نبود....آرایش دخترها غلیظ نمی شد.....می نشستیم توی بنز قديمي بابا وميرفتيم هيات بابا اينا. يا با مامان و لعيا وندامی رفتیم روضه ی کربلایی. خانه ی بزرگی بود با فرش های کهنه و غذاهایی توی ظرف های ملامین.....زن ها جمع تر می نشستند تا جمعیت جا شود. می چسبیدیم به هم و من معنی گریه را نمی فهمیدم؛ اما بلد بودم سینه بزنم. بلد بودم عزادار باشم. بلد بودم نوحه ها را بشنوم و به لباس های سیاه واقعی نگاه کنم.بلد بودم که این غذا با بقیه ی غذاها فرق دارد...... بود زمان هایی که توی آن کوچه ی تنگ هيات بابا اينامی ایستادیم تا زن ها به مردها و مردها به زن هایشان برسند و همیشه مردها دیر می رسیدند به زن وبچه ها...بعد ده – دوازده نفری می ریختیم توی بنز قديمي و صبر می کردیم تا فردا.که بیاییم و تا مدت ها بعدش به او فکر کنیم. که زل بزنم به زن ها و به گریه ها و به اعتقادشان.
هفت – هشت سالی هست که باز این چه شورش است شده است سن...سسسسسن.ظرف های ملامین شده است ظرف های یک بار مصرف در دار که می رسد دم خانه ها....تفریح بچه های محل زدن خیمه است تا بعد از دهم جمعش کنند و دوباره بنشینند به متلک پرانی.....
گاهی هست که یادم می رود این صداها موسیقی نیست....با خودم زمزمه می کنم باز این چه شورش است که در خلق عالم است.....بعد آرام آرام به خانه می آیم؛به دیگ های خانم همسایه زل می زنم و تمام عزاداری ام می شود کمک کردن در پختن قیمه. کشیدنشان و فرستادنشان به بهزیستی....و خواندن باز این چه شورش است در دل؛در میان تمام این سن؛ سنننن ها........گاهی سر می چرخانم؛گاهی در این خیابان ها گم می شوم؛میان دسته ها؛ میان سینه زن ها؛ میان پسران سینه ستبر و میام دختران شلوارچسبان عاشورا؛ بعد سر می چرخانم ؛ آنجا که کسی بگوید :باز این چه شورش است....و می شنوم سسسن؛سن؛سسسن
اما حسین که این شکلی نبود... باور کنید آن موقع ها حسین این شکلی نبود....
یادم آمد محرم است.و این دوپس دوپس ها یعنی حسین. روضه های بچگی این طوری نبود. سینه زنی ها این طوری نبود. آهنگ ها رقص نداشت. پسرها توی ماشین هایشان سن...سسسسن نمی گذاشتند. موهایشان سیخ سیخی نبود....آرایش دخترها غلیظ نمی شد.....می نشستیم توی بنز قديمي بابا وميرفتيم هيات بابا اينا. يا با مامان و لعيا وندامی رفتیم روضه ی کربلایی. خانه ی بزرگی بود با فرش های کهنه و غذاهایی توی ظرف های ملامین.....زن ها جمع تر می نشستند تا جمعیت جا شود. می چسبیدیم به هم و من معنی گریه را نمی فهمیدم؛ اما بلد بودم سینه بزنم. بلد بودم عزادار باشم. بلد بودم نوحه ها را بشنوم و به لباس های سیاه واقعی نگاه کنم.بلد بودم که این غذا با بقیه ی غذاها فرق دارد...... بود زمان هایی که توی آن کوچه ی تنگ هيات بابا اينامی ایستادیم تا زن ها به مردها و مردها به زن هایشان برسند و همیشه مردها دیر می رسیدند به زن وبچه ها...بعد ده – دوازده نفری می ریختیم توی بنز قديمي و صبر می کردیم تا فردا.که بیاییم و تا مدت ها بعدش به او فکر کنیم. که زل بزنم به زن ها و به گریه ها و به اعتقادشان.
هفت – هشت سالی هست که باز این چه شورش است شده است سن...سسسسسن.ظرف های ملامین شده است ظرف های یک بار مصرف در دار که می رسد دم خانه ها....تفریح بچه های محل زدن خیمه است تا بعد از دهم جمعش کنند و دوباره بنشینند به متلک پرانی.....
گاهی هست که یادم می رود این صداها موسیقی نیست....با خودم زمزمه می کنم باز این چه شورش است که در خلق عالم است.....بعد آرام آرام به خانه می آیم؛به دیگ های خانم همسایه زل می زنم و تمام عزاداری ام می شود کمک کردن در پختن قیمه. کشیدنشان و فرستادنشان به بهزیستی....و خواندن باز این چه شورش است در دل؛در میان تمام این سن؛ سنننن ها........گاهی سر می چرخانم؛گاهی در این خیابان ها گم می شوم؛میان دسته ها؛ میان سینه زن ها؛ میان پسران سینه ستبر و میام دختران شلوارچسبان عاشورا؛ بعد سر می چرخانم ؛ آنجا که کسی بگوید :باز این چه شورش است....و می شنوم سسسن؛سن؛سسسن
اما حسین که این شکلی نبود... باور کنید آن موقع ها حسین این شکلی نبود....
Forwarded from vaziri
️واقعه عاشورا از دید حضرت مولانا جلاالدین محمد بلخی رومی
مولانا در دفتر ششم مثنوی راجع به واقعه عاشورا و شیعیان حلب صحبت می کند و می فرماید :
🥀ای خفتگان بر حال خود بگریید که این خواب غفلت و دور ماندن از حضرت محبوب گریه دارد نه گریه بر حسین علیه السلام که به وصال حضرت محبوب رسیده است
🥀امروزه هم ، چنین است وقتی ما مردم عوام در محرم و عاشورا می گرییم در اصل باید به حال خود بگرییم که هواهای نفسانی و ریا کاری ها و سیاه کاری هایمان باعث دور ماندن مان از حضرت محبوب گردیده است و گرنه امام حسین بر گریه عوام مردم نیازی ندارد چرا که به وصال رسیده است. اصل گریه کردن ها به حال و روز خودمان است که چهار دست و پا به این دنیا چسبیده ایم و انتظار عروج ملکوتی و عرفانی هم داریم
️پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان که بد مرگیست این خواب گران
مثنوی معنوی ، دفتر ششم
مولانا در دفتر ششم مثنوی راجع به واقعه عاشورا و شیعیان حلب صحبت می کند و می فرماید :
🥀ای خفتگان بر حال خود بگریید که این خواب غفلت و دور ماندن از حضرت محبوب گریه دارد نه گریه بر حسین علیه السلام که به وصال حضرت محبوب رسیده است
🥀امروزه هم ، چنین است وقتی ما مردم عوام در محرم و عاشورا می گرییم در اصل باید به حال خود بگرییم که هواهای نفسانی و ریا کاری ها و سیاه کاری هایمان باعث دور ماندن مان از حضرت محبوب گردیده است و گرنه امام حسین بر گریه عوام مردم نیازی ندارد چرا که به وصال رسیده است. اصل گریه کردن ها به حال و روز خودمان است که چهار دست و پا به این دنیا چسبیده ایم و انتظار عروج ملکوتی و عرفانی هم داریم
️پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان که بد مرگیست این خواب گران
مثنوی معنوی ، دفتر ششم
Forwarded from دوستان لطفاً لفت ندین بزودی مشکل حل میشه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شتک زده است به خورشید خون بسیاران
دریده شد گلوی نی زنان عشق نواز
به نیزه ها که بریدندشان ز نیزاران
#همایون_شجریان
#HomayonShajarian
✅ @HomayonShajarian
دریده شد گلوی نی زنان عشق نواز
به نیزه ها که بریدندشان ز نیزاران
#همایون_شجریان
#HomayonShajarian
✅ @HomayonShajarian
Forwarded from سهند ایرانمهر
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مضمون متفاوت اشعار دو مداح معروف یزدی؛ مصطفی محسنزاده و سروش رحمانی، امسال هم مورد توجه شبکه های اجتماعی قرار گرفت/ ظهر عاشورا
@sahandiranmehr
@sahandiranmehr
☯️حدس(Conjecture ) چیست؟ - 1
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
☑️ تعریف حدس:
تعریف فرهنگنامه ای آن چنین نوشته شده است:
🔸An opinion or conclusion formed on the basis of incomplete information
یک نظر یا نتیجه(گیری)که بر اساس اطلاعات ناقص شکل گرفته باشد
🔸A statement or an idea which is unproven, but is thought to be true
یک قضیه یا نظر که ثابت نشده است اما به نظر درست می آید
🔸 A supposition based upon incomplete evidence; a hypothesis
یک نظریه مبتنی بر شواهد ناقص ؛ فرضیه
* ✔️ برای فهم دقیق حدس و حدسیات به عنوان بخشی از دانسته های خود، به نظر می رسد بهتر است به صورت موردی نگاهی به آنها بیندازیم.
الف- امشب ماه در آسمان نبود.
ب- دلم بی تاب یک شب مهتابی است.
ج- بعضی شبها ماه در آسمان دیده نمی شود.
د- هر سه شب پایانی ماه های قمری ماه برای ساکنان زمین با چشم غیرمسلح قابل رؤیت نیست.
ه- به نظر من ،از ماه هم بعضی از شبها سیاره زمین قابل رؤیت نیست.
و- من فکر می کنم که اجسام از ذرات ریز غیرقابل تقسیمی تشکیل شده اند.
ز- فردا در تهران باران می بارد.
*- ✅ ما از این قطعات کلامی به عنوان قضیه یا statement سخن می گوییم. یعنی به عنوان ایده ای در ذهن گوینده یا نویسنده.
مراد این است که بحث از جملات ومتون کلامی ممکن است با قطع نظر از اینکه از گوینده ای صادر شده است و حاکی از اندیشه ای در ذهن یک انسان است ،مدنظر قرار گیرد.
برای مثال وقتی یک ادیب می گوید که (آمد) فعل است اصلا به جمله ی( آمد ) به عنوان جمله ای که آقای فلان در فلان موقعیت بیان کرده نظر نمی کند بلکه به آن صرفا به عنوان یک ترکیب محتمل ادبی که ممکن است مورد استفاده قرار گیرد نظر دارد.
اما وقتی یک معرفت شناس می خواهد معرفت را تعریف کند، آن را به عنوان یک پدیده ذهنی و روانی که واقعا در ذهن یک فرد وجود دارد و اثرات و تبعات و لوازم خاص خود را دارد ، تعریف می کند و نه صرفا به عنوان یک جمله ای که موجودیتش فقط روی کاغذ است و صرفا ممکن است فردی مورد استفاده قرار دهد.
برای همین است که معرفت را نوعی باور تعریف میکند و باور یک پدیده ی ذهنی و روانی است که برای یک انسان متشخص و زنده پدیدار می شود.
پس ما متون فوق را به عنوان نمونه هایی از باور یا نمونه هایی که ممکن است اهلیت باور بودن را داشته باشند، مدنظر داریم.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
☑️ تعریف حدس:
تعریف فرهنگنامه ای آن چنین نوشته شده است:
🔸An opinion or conclusion formed on the basis of incomplete information
یک نظر یا نتیجه(گیری)که بر اساس اطلاعات ناقص شکل گرفته باشد
🔸A statement or an idea which is unproven, but is thought to be true
یک قضیه یا نظر که ثابت نشده است اما به نظر درست می آید
🔸 A supposition based upon incomplete evidence; a hypothesis
یک نظریه مبتنی بر شواهد ناقص ؛ فرضیه
* ✔️ برای فهم دقیق حدس و حدسیات به عنوان بخشی از دانسته های خود، به نظر می رسد بهتر است به صورت موردی نگاهی به آنها بیندازیم.
الف- امشب ماه در آسمان نبود.
ب- دلم بی تاب یک شب مهتابی است.
ج- بعضی شبها ماه در آسمان دیده نمی شود.
د- هر سه شب پایانی ماه های قمری ماه برای ساکنان زمین با چشم غیرمسلح قابل رؤیت نیست.
ه- به نظر من ،از ماه هم بعضی از شبها سیاره زمین قابل رؤیت نیست.
و- من فکر می کنم که اجسام از ذرات ریز غیرقابل تقسیمی تشکیل شده اند.
ز- فردا در تهران باران می بارد.
*- ✅ ما از این قطعات کلامی به عنوان قضیه یا statement سخن می گوییم. یعنی به عنوان ایده ای در ذهن گوینده یا نویسنده.
مراد این است که بحث از جملات ومتون کلامی ممکن است با قطع نظر از اینکه از گوینده ای صادر شده است و حاکی از اندیشه ای در ذهن یک انسان است ،مدنظر قرار گیرد.
برای مثال وقتی یک ادیب می گوید که (آمد) فعل است اصلا به جمله ی( آمد ) به عنوان جمله ای که آقای فلان در فلان موقعیت بیان کرده نظر نمی کند بلکه به آن صرفا به عنوان یک ترکیب محتمل ادبی که ممکن است مورد استفاده قرار گیرد نظر دارد.
اما وقتی یک معرفت شناس می خواهد معرفت را تعریف کند، آن را به عنوان یک پدیده ذهنی و روانی که واقعا در ذهن یک فرد وجود دارد و اثرات و تبعات و لوازم خاص خود را دارد ، تعریف می کند و نه صرفا به عنوان یک جمله ای که موجودیتش فقط روی کاغذ است و صرفا ممکن است فردی مورد استفاده قرار دهد.
برای همین است که معرفت را نوعی باور تعریف میکند و باور یک پدیده ی ذهنی و روانی است که برای یک انسان متشخص و زنده پدیدار می شود.
پس ما متون فوق را به عنوان نمونه هایی از باور یا نمونه هایی که ممکن است اهلیت باور بودن را داشته باشند، مدنظر داریم.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «☯️حدس(Conjecture ) چیست؟ - 1 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ ☑️ تعریف حدس: تعریف فرهنگنامه ای آن چنین نوشته شده است: 🔸An opinion or conclusion formed on the basis of incomplete information یک نظر یا نتیجه(گیری)که بر اساس اطلاعات ناقص شکل گرفته باشد 🔸A statement…»
Forwarded from محمد وحیدی-هیچِ سابق
خودی-غیرخودی!خودمحوری ، سنگ محک داوری بین حق و باطل!
علمالهدی امام جمعه مشهد:
از مصادیق هرزرفتن استعدادها آقای شجریان است که در سنین نوجوانی به فعالیتهای قرآنی اشتغال داشت اما در نهایت از این مسیر خارج شد.
#مغالطات
#مغالطه کجا اتفاق افتاده است؟
۱/دسته بندی افراد به فعال قرآنی و فعال قرآنی سابق
۲/ادعا بر هرزرفتن فعالین قرآنی سابق در صورت خارج شدن از مسیر فعالیت قرآنی
۳/مصداق ادعا هم شجریان است.
خوب حالا به #مغالطه_به_مثل زیر توجه کنید!
هرکس از مسیر فعالیت قرآنی خارج نشود ، هرز نرفته است.در نتیجه سپاهیان معاویه در صفین ، خوارج ، دواعش ، طالبان و .... که حافظ و یا قاری قرآنند هرز نرفته اند و برحقند!
@hicch
ابیات زیر را مطالعه بفرمایید !
ضمنا مسئولیت اشعار با شاعر است نه بنده!
شاطر عباس صبوحی:
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
حافظ:
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
حافظ:
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ:
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز
عطار-تذکره الاولیاء-ذکر ابوالحسن خرقانی:
عالِم هر بامداد برخیزد، طلب زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سُروری به دل برادری رساند.
@hicch
در انتها به آواز شجریان و تار لطفی گوش جان بسپارید در مایه کرد بیات با این غزل حافظ:
(مطلع:در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند)
ابیات خوانده شده در این قطعه:
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
(این بیت خوانده نشده است!:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند)
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
تالیف و گردآوری:محمد وحیدی
@hicch
علمالهدی امام جمعه مشهد:
از مصادیق هرزرفتن استعدادها آقای شجریان است که در سنین نوجوانی به فعالیتهای قرآنی اشتغال داشت اما در نهایت از این مسیر خارج شد.
#مغالطات
#مغالطه کجا اتفاق افتاده است؟
۱/دسته بندی افراد به فعال قرآنی و فعال قرآنی سابق
۲/ادعا بر هرزرفتن فعالین قرآنی سابق در صورت خارج شدن از مسیر فعالیت قرآنی
۳/مصداق ادعا هم شجریان است.
خوب حالا به #مغالطه_به_مثل زیر توجه کنید!
هرکس از مسیر فعالیت قرآنی خارج نشود ، هرز نرفته است.در نتیجه سپاهیان معاویه در صفین ، خوارج ، دواعش ، طالبان و .... که حافظ و یا قاری قرآنند هرز نرفته اند و برحقند!
@hicch
ابیات زیر را مطالعه بفرمایید !
ضمنا مسئولیت اشعار با شاعر است نه بنده!
شاطر عباس صبوحی:
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
حافظ:
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
حافظ:
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ:
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز
عطار-تذکره الاولیاء-ذکر ابوالحسن خرقانی:
عالِم هر بامداد برخیزد، طلب زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سُروری به دل برادری رساند.
@hicch
در انتها به آواز شجریان و تار لطفی گوش جان بسپارید در مایه کرد بیات با این غزل حافظ:
(مطلع:در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند)
ابیات خوانده شده در این قطعه:
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
(این بیت خوانده نشده است!:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند)
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
تالیف و گردآوری:محمد وحیدی
@hicch
Telegram
attach 📎
🔚 سرگشته و مرگ
🔻سرگشته را سؤال عجیبی درگیر کرده بود.
چند روز پیش بود که یکی از نزدیکانش که کاملا سالم و سرحال و سرپا و فعال بود
وقتی که برای سرزدن به باغی که تازه می خواست برای روزهای آتی زندگی فراهم کند و به تازگی نهالهای زیادی را خریده و کاشته بود، به ناگاه و در مقابل دیدگان مبهوت همسرش ، بر زمین می افتد و از این زمین خاکی کوچ می کند!
باورکردنی نبود!گرچه هر روزه صدها خبر از مرگ این و آن در اطراف و اکناف کرۀ خاکی به گوش می رسد، اما گویا در وجود ما فیلترهایی نهاده شده است که اینگونه خبرها را به خوبی نمی شنود و لااقل با تمام معانی اش نمی شنود!
یعنی چه با تمام معانی و مدلولهایش؟
هر سخنی می تواند سه نوع معنا و مدلول داشته باشد:
🔘مدلول مطابقی
🔘مدلول تضمنی
🔘مدلول التزامی
معمول انسانها اگر بتوانند آن را هم درست و دقیق و کامل بفهمند همان معنای اولی و نخست کلام را درک می کنند:
مدلول مطابقی
🔶مدلول مطابقی همان معنا و مدلولی است که گوینده با ذکر آن کلام، می خواهد آن را به مخاطب برساند.
اما همۀ چیزی که از یک کلام می شود فهمید در همان معناو مدلول مطابقی خلاصه نمی شود.
معانی دیگری هم از آن کلام قابل دریافت است که نیاز به تأمل و تفکر دارد . یعنی بر اثر یک عمل ذهنی و فرآیند تفکر به دست می اید.
برهمین اساس می توان عجالتا یک نتیجۀ فوری گرفت:
یک انسان هر اندازه بتواند معانی بیشتری از یک کلام را استخراج و درک کند به همان اندازه متفکرتر است.
برگردیم به بحث اصلی
برای سرگشته مضمون تمام اتفاقی که افتاده بود این بود:
➰➰➰داوود آقا مرد!➰➰➰
مضمونی که مشابه هزاران خبر مرگ دیگر بود اما اثرش مشابه آنها نبود.
معانی خبر هم همانند خبرهای دیگر نبود، این خبر برایش معنای عظیمتری داشت .
از کجا می فهمید که معنای خبر عظیم است؟
از اثری که خبر در رگ و پی اش و ذهن و روحش ایجاد کرده بود.
بهت عجیبی او را فرا گرفته بود.
شاید وضعیت روانی خودش و نیز مهارتهایی که در تفکر کسب کرده بود در میزان فهم و اثر خبر تأتیرگذار بودند ولی هرچه بود اثر بزرگ بود و تکان دهنده درست مثل یک زلزله!
یکی از چیزهایی که خبر را خاص می کرد این بود که خبر در مورد کسی بود که از نزدیک او را می شناخت و دوستش داشت.
شناختن می تواند دایره ی معانی خبر را وسیعتر کند و دوست داشتن آن را اثرگذارتر و سهمگینتر!
مثلا برخی از معانی دیگری که مرگ داوود آقا داشت اینها بودند:
☑️برای مردن نیازی نیست که تو به سن مرگ برسی!
☑️مردن نیازی به بیمار شدنت ندارد!
☑️مرگ حتی حادثه و اهمال هم نمی طلبد!
☑️مرگ می تواند بدون رنج باشد و بسیار سریع و ناگهانی
☑️و اینکه مرگ همیشه می تواند سورپرایز باشد یا بکند!
و.....
و گویی داوود آقا مقابلت نشسته و با همان لبخند همیشگی بر لب می گوید:
تو هم ممکنه همین چند ثانیه بعد، یا چند دقیقه، یا چند ساعت، یا چند روز یا ...
بیایی همون ناکجا آبادی که من رفتم. منتظرتم!
الان در گوشه ای کز کرده بود و سعی می کرد چیزهایی را بنویسید و به تعبیر بهتر مکتوب فکر کند:
⬛️⬛️⬛️
سؤال بزرگ انسان این است.
این سؤال هر موجود زنده ای می تواند باشد که بتواند به خودآگاهی برسد.
بتواند خودش را به عنوان یک موجود زنده درک کند، میل به حیات را در خود به وضوح تمام مشاهده کند و از سوی دیگر مرگ را در همنوعانش تجربه کند و بتواند پیش بینی کند که این گربه ای است که دم حجلۀ هرزنده ای نشسته است.
سؤال این است:
آیا مرگ پایان راه است؟
آیا همه چیز برای یک موجود زنده و در حالت خاصش برای انسان تمام می شود ؟
وقتی مرگ سر می رسد تمام پروندۀ من به کلی برچیده شده و نتایج کارم و ثمرۀ تلاشها و رفتار نیک و بدم در طول عمر به کلی معدوم و نیست می شود؟
سؤال از جهات عدیده ای بسیار مهم است. اما از یک جهت برای من بسیار بسیار مهم است و بلکه می توان گفت برای هرکسی که به خود و اعمالش ارزش می دهد باید مهم باشد.
اگر مرگ پایان همه چیز برای انسان باشد ، به نظر می رسد که هیچ داعی و انگیزه ای عقلانی برای بهتر عمل کردن در زندگی وجود نخواهد داشت الا چیزی که حال او را بهتر می کند.
داوودآقا یک عمر کار کرد، تلاش شبانه روزی برای اینکه امکانات رفاهی برای آینده خود و خانواده اش فراهم کند، اما هیچ یک از آن مکتسباتش را نه استفاده کرد و نه با خود برد!
اگر مرگ پایان همه چیز است و داوودآقا به نوعی می توانست حرف بزند نمی پرسید که آیا رواست؟ من از اندوخته های خود چرا باید بی بهره باشم؟
◼️◼️◼️
و سرگشته همچنان داشت می نوشت.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🔻سرگشته را سؤال عجیبی درگیر کرده بود.
چند روز پیش بود که یکی از نزدیکانش که کاملا سالم و سرحال و سرپا و فعال بود
وقتی که برای سرزدن به باغی که تازه می خواست برای روزهای آتی زندگی فراهم کند و به تازگی نهالهای زیادی را خریده و کاشته بود، به ناگاه و در مقابل دیدگان مبهوت همسرش ، بر زمین می افتد و از این زمین خاکی کوچ می کند!
باورکردنی نبود!گرچه هر روزه صدها خبر از مرگ این و آن در اطراف و اکناف کرۀ خاکی به گوش می رسد، اما گویا در وجود ما فیلترهایی نهاده شده است که اینگونه خبرها را به خوبی نمی شنود و لااقل با تمام معانی اش نمی شنود!
یعنی چه با تمام معانی و مدلولهایش؟
هر سخنی می تواند سه نوع معنا و مدلول داشته باشد:
🔘مدلول مطابقی
🔘مدلول تضمنی
🔘مدلول التزامی
معمول انسانها اگر بتوانند آن را هم درست و دقیق و کامل بفهمند همان معنای اولی و نخست کلام را درک می کنند:
مدلول مطابقی
🔶مدلول مطابقی همان معنا و مدلولی است که گوینده با ذکر آن کلام، می خواهد آن را به مخاطب برساند.
اما همۀ چیزی که از یک کلام می شود فهمید در همان معناو مدلول مطابقی خلاصه نمی شود.
معانی دیگری هم از آن کلام قابل دریافت است که نیاز به تأمل و تفکر دارد . یعنی بر اثر یک عمل ذهنی و فرآیند تفکر به دست می اید.
برهمین اساس می توان عجالتا یک نتیجۀ فوری گرفت:
یک انسان هر اندازه بتواند معانی بیشتری از یک کلام را استخراج و درک کند به همان اندازه متفکرتر است.
برگردیم به بحث اصلی
برای سرگشته مضمون تمام اتفاقی که افتاده بود این بود:
➰➰➰داوود آقا مرد!➰➰➰
مضمونی که مشابه هزاران خبر مرگ دیگر بود اما اثرش مشابه آنها نبود.
معانی خبر هم همانند خبرهای دیگر نبود، این خبر برایش معنای عظیمتری داشت .
از کجا می فهمید که معنای خبر عظیم است؟
از اثری که خبر در رگ و پی اش و ذهن و روحش ایجاد کرده بود.
بهت عجیبی او را فرا گرفته بود.
شاید وضعیت روانی خودش و نیز مهارتهایی که در تفکر کسب کرده بود در میزان فهم و اثر خبر تأتیرگذار بودند ولی هرچه بود اثر بزرگ بود و تکان دهنده درست مثل یک زلزله!
یکی از چیزهایی که خبر را خاص می کرد این بود که خبر در مورد کسی بود که از نزدیک او را می شناخت و دوستش داشت.
شناختن می تواند دایره ی معانی خبر را وسیعتر کند و دوست داشتن آن را اثرگذارتر و سهمگینتر!
مثلا برخی از معانی دیگری که مرگ داوود آقا داشت اینها بودند:
☑️برای مردن نیازی نیست که تو به سن مرگ برسی!
☑️مردن نیازی به بیمار شدنت ندارد!
☑️مرگ حتی حادثه و اهمال هم نمی طلبد!
☑️مرگ می تواند بدون رنج باشد و بسیار سریع و ناگهانی
☑️و اینکه مرگ همیشه می تواند سورپرایز باشد یا بکند!
و.....
و گویی داوود آقا مقابلت نشسته و با همان لبخند همیشگی بر لب می گوید:
تو هم ممکنه همین چند ثانیه بعد، یا چند دقیقه، یا چند ساعت، یا چند روز یا ...
بیایی همون ناکجا آبادی که من رفتم. منتظرتم!
الان در گوشه ای کز کرده بود و سعی می کرد چیزهایی را بنویسید و به تعبیر بهتر مکتوب فکر کند:
⬛️⬛️⬛️
سؤال بزرگ انسان این است.
این سؤال هر موجود زنده ای می تواند باشد که بتواند به خودآگاهی برسد.
بتواند خودش را به عنوان یک موجود زنده درک کند، میل به حیات را در خود به وضوح تمام مشاهده کند و از سوی دیگر مرگ را در همنوعانش تجربه کند و بتواند پیش بینی کند که این گربه ای است که دم حجلۀ هرزنده ای نشسته است.
سؤال این است:
آیا مرگ پایان راه است؟
آیا همه چیز برای یک موجود زنده و در حالت خاصش برای انسان تمام می شود ؟
وقتی مرگ سر می رسد تمام پروندۀ من به کلی برچیده شده و نتایج کارم و ثمرۀ تلاشها و رفتار نیک و بدم در طول عمر به کلی معدوم و نیست می شود؟
سؤال از جهات عدیده ای بسیار مهم است. اما از یک جهت برای من بسیار بسیار مهم است و بلکه می توان گفت برای هرکسی که به خود و اعمالش ارزش می دهد باید مهم باشد.
اگر مرگ پایان همه چیز برای انسان باشد ، به نظر می رسد که هیچ داعی و انگیزه ای عقلانی برای بهتر عمل کردن در زندگی وجود نخواهد داشت الا چیزی که حال او را بهتر می کند.
داوودآقا یک عمر کار کرد، تلاش شبانه روزی برای اینکه امکانات رفاهی برای آینده خود و خانواده اش فراهم کند، اما هیچ یک از آن مکتسباتش را نه استفاده کرد و نه با خود برد!
اگر مرگ پایان همه چیز است و داوودآقا به نوعی می توانست حرف بزند نمی پرسید که آیا رواست؟ من از اندوخته های خود چرا باید بی بهره باشم؟
◼️◼️◼️
و سرگشته همچنان داشت می نوشت.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «🔚 سرگشته و مرگ 🔻سرگشته را سؤال عجیبی درگیر کرده بود. چند روز پیش بود که یکی از نزدیکانش که کاملا سالم و سرحال و سرپا و فعال بود وقتی که برای سرزدن به باغی که تازه می خواست برای روزهای آتی زندگی فراهم کند و به تازگی نهالهای زیادی را خریده و کاشته بود، به…»
سهم کشورها از کیک اقتصادی جهان از منظر سایت:
howMuch.net
سهم امریکا نشان می دهد که چرا ترامپ می تواند و می خواهد که به همه زور بگوید!
سهم مهمترینها در اقتصاد جهان به حسب درصد:
1-آمریکا 24.4
2-چین 15.4
3-ژاپن 6.13
4-آلمان 4.63
5-انگلستان 3.3
6-هند 3.27
7- فرانسه 3.25
8-ایتالیا 2.44
9-کانادا 2.8
10- روسیه 1.99
11- کره جنوبی 1.93
.
.
.
ایران 0.44
howMuch.net
سهم امریکا نشان می دهد که چرا ترامپ می تواند و می خواهد که به همه زور بگوید!
سهم مهمترینها در اقتصاد جهان به حسب درصد:
1-آمریکا 24.4
2-چین 15.4
3-ژاپن 6.13
4-آلمان 4.63
5-انگلستان 3.3
6-هند 3.27
7- فرانسه 3.25
8-ایتالیا 2.44
9-کانادا 2.8
10- روسیه 1.99
11- کره جنوبی 1.93
.
.
.
ایران 0.44
🌿🌿🌿
سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(1)
🍂🍂🍂🍂🍂
حدودا یک سال پیش بود.
مادر یکی از دوستان پیشکسوت در دوران دانشگاه فوت کرده بود و سرگشته به رسم تسلیت در تشییع جنازه و مراسم تدفین شرکت کرده بود.
در یک جامعه که رشته های پیوند اجتماعی به شدت نحیف شده و بلکه اکثرا گسسته است، همین جمعیت های اتفاقی هم نعمتی است.
فرصتی بود که با بسیاری از دوستان قدیم که شاید سالها از هم بی خبر بودند، دیدار کند.
در شمار کسانی که دیدارشان بسیار لذتبخش بود، دوستان دوران دبیرستان بود؛ خصوصا آنهایی که رشته ی الفتی بینشان بود و نزدیکی های فکری و روحی هنوز آنها را آشنا نگهداشته بود.
بعضی از آنها را چنان عاشقانه در آغوش گرفت که گویی برادری گم کرده را دوباره یافته است.
همین دیدار مقدمه ای شد که دوست نازنینش او را به گروه دوستان دبیرستانی اش در تلگرام دعوت کند.دوستانی که همقطار او در یکی از بهترین دوران زندگی و در برهه حساسی از سرنوشت کشور بودند.
دوره دبیرستان دورۀ آغاز تکوین شخصیت مستقل است.
انسانها به حسب رشد اجتماعی و بلوغ ذهنی و روانی شان، معمولا در این دوره است که خود را به عنوان یک فرد انسانی که باید هویت مشخصی برای خود دست و پا کند ، می یابند و سعی می کنند که خود را بشناسند و برای خود آینده ای ترسیم کنند و تصمیم های بزرگی برای خود و سرنوشت خود بگیرند.
این دوره برای او ارزش زیادی داشت. در این دوره ، او در کنار نوابغ شهرش و زیر دست بهترین دبیران استان آموزش دیده بود.
هر گوشه ای از این دوران، یادآور خاطراتی بس زیبا از حسهای خوبی بود که در کنار هم تجربه کرده بودند.
دوره ای که صدهزار اسف که به بار ننشست و درست زمانی که باید بار می داد، مواجه شد با زلزله ای بزرگ ، یک سونامی وحشتناک که هریک از آنها را به گوشه ای جدا پرتاب کرد، رشته های ضعیف پیوندی که قابلیت داشتند نیرومند و مستحکمتر شوند از هم گسست، به طوری که چهل سال طول کشید که این آدمها از شوک وحشتناکی که وارد شده بود بجهند و خود را کنار هم بازیابند.
همین بازیابی ، خود مغتنم بود.
او به خوبی درک می کرد که به قول آن مثل معروف ، دوستیهایی که سابقه ی دیرپاتری دارند هم قابل اعتنا ترند و هم قابل اعتمادتر
اما چهل سال ، برای یک انسان زمان کمی نیست، بلکه برای برخی انسانها یک طول عمر کامل است.
مثلا شریعتی 46 عمر کرده بود.
طبیعی است که در قیاس چهل سال دوری، نزدیکی چهارسال دوران دبیرستان کم می آورد به طوری که عملا حتی چهره برخی دوستان هم از نظر محو شده بود و حتی قادر به شناخت همدیگر در مواجهه اول نبودند و تنها پس از معرفی ، همدیگر را با خاطرات مشترک به خاطر می توانستند بیاورند.
معمول آدمها شکل محیط را به خود می گیرند درست مثل اشیای طبیعی.
محال است شما کلافی را در دیگ رنگرزی که رنگ قرمز در آن می جوشد بیندازید و از درون دیگ یک کلاف سبز چمنی خوشگل بیرون بیاید.
اکثر انسانها هم چنین اند. در طول این چهل سال، بگذریم از دوستانی که در این سونامی که شاید از صد سال یک بار در یک کشور اتفاق می افتد جان به در نبردند و مدتها پیش این زمین خاکی و مهمانکش را ترک کردند، بقیه هر یک در محیطی جدا و در شرایطی کاملا متفاوت شکل گرفته بودند و شاید بیشترین وجه ماندگار در وجودشان همان قیافه شان بود که آنهم به شدت دچار تغییرات متأثر از سن و سختی ها و مرارتها شده بود.
حال تو حساب کن تغییرات دیگر را که چقدر باید وسیع بوده باشد! و خوشبختانه این تغییرات چیزی نیستند که بتوان آنها را در نگاه اول و با چشم ظاهر تشخیص داد که اگر میشد چنین باشد این انسانها اصلا همدیگر را نمی توانستند شناسایی کنند.
و حال حدود صد نفر از این دوستان در یک گروه در یکی از شبکه های اجتماعی ، به لطف توسعه اعجازگونه رسانه ها و تکنولوژی ارتباط جمعی ، گرد هم آمده بودند.
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(1)
🍂🍂🍂🍂🍂
حدودا یک سال پیش بود.
مادر یکی از دوستان پیشکسوت در دوران دانشگاه فوت کرده بود و سرگشته به رسم تسلیت در تشییع جنازه و مراسم تدفین شرکت کرده بود.
در یک جامعه که رشته های پیوند اجتماعی به شدت نحیف شده و بلکه اکثرا گسسته است، همین جمعیت های اتفاقی هم نعمتی است.
فرصتی بود که با بسیاری از دوستان قدیم که شاید سالها از هم بی خبر بودند، دیدار کند.
در شمار کسانی که دیدارشان بسیار لذتبخش بود، دوستان دوران دبیرستان بود؛ خصوصا آنهایی که رشته ی الفتی بینشان بود و نزدیکی های فکری و روحی هنوز آنها را آشنا نگهداشته بود.
بعضی از آنها را چنان عاشقانه در آغوش گرفت که گویی برادری گم کرده را دوباره یافته است.
همین دیدار مقدمه ای شد که دوست نازنینش او را به گروه دوستان دبیرستانی اش در تلگرام دعوت کند.دوستانی که همقطار او در یکی از بهترین دوران زندگی و در برهه حساسی از سرنوشت کشور بودند.
دوره دبیرستان دورۀ آغاز تکوین شخصیت مستقل است.
انسانها به حسب رشد اجتماعی و بلوغ ذهنی و روانی شان، معمولا در این دوره است که خود را به عنوان یک فرد انسانی که باید هویت مشخصی برای خود دست و پا کند ، می یابند و سعی می کنند که خود را بشناسند و برای خود آینده ای ترسیم کنند و تصمیم های بزرگی برای خود و سرنوشت خود بگیرند.
این دوره برای او ارزش زیادی داشت. در این دوره ، او در کنار نوابغ شهرش و زیر دست بهترین دبیران استان آموزش دیده بود.
هر گوشه ای از این دوران، یادآور خاطراتی بس زیبا از حسهای خوبی بود که در کنار هم تجربه کرده بودند.
دوره ای که صدهزار اسف که به بار ننشست و درست زمانی که باید بار می داد، مواجه شد با زلزله ای بزرگ ، یک سونامی وحشتناک که هریک از آنها را به گوشه ای جدا پرتاب کرد، رشته های ضعیف پیوندی که قابلیت داشتند نیرومند و مستحکمتر شوند از هم گسست، به طوری که چهل سال طول کشید که این آدمها از شوک وحشتناکی که وارد شده بود بجهند و خود را کنار هم بازیابند.
همین بازیابی ، خود مغتنم بود.
او به خوبی درک می کرد که به قول آن مثل معروف ، دوستیهایی که سابقه ی دیرپاتری دارند هم قابل اعتنا ترند و هم قابل اعتمادتر
اما چهل سال ، برای یک انسان زمان کمی نیست، بلکه برای برخی انسانها یک طول عمر کامل است.
مثلا شریعتی 46 عمر کرده بود.
طبیعی است که در قیاس چهل سال دوری، نزدیکی چهارسال دوران دبیرستان کم می آورد به طوری که عملا حتی چهره برخی دوستان هم از نظر محو شده بود و حتی قادر به شناخت همدیگر در مواجهه اول نبودند و تنها پس از معرفی ، همدیگر را با خاطرات مشترک به خاطر می توانستند بیاورند.
معمول آدمها شکل محیط را به خود می گیرند درست مثل اشیای طبیعی.
محال است شما کلافی را در دیگ رنگرزی که رنگ قرمز در آن می جوشد بیندازید و از درون دیگ یک کلاف سبز چمنی خوشگل بیرون بیاید.
اکثر انسانها هم چنین اند. در طول این چهل سال، بگذریم از دوستانی که در این سونامی که شاید از صد سال یک بار در یک کشور اتفاق می افتد جان به در نبردند و مدتها پیش این زمین خاکی و مهمانکش را ترک کردند، بقیه هر یک در محیطی جدا و در شرایطی کاملا متفاوت شکل گرفته بودند و شاید بیشترین وجه ماندگار در وجودشان همان قیافه شان بود که آنهم به شدت دچار تغییرات متأثر از سن و سختی ها و مرارتها شده بود.
حال تو حساب کن تغییرات دیگر را که چقدر باید وسیع بوده باشد! و خوشبختانه این تغییرات چیزی نیستند که بتوان آنها را در نگاه اول و با چشم ظاهر تشخیص داد که اگر میشد چنین باشد این انسانها اصلا همدیگر را نمی توانستند شناسایی کنند.
و حال حدود صد نفر از این دوستان در یک گروه در یکی از شبکه های اجتماعی ، به لطف توسعه اعجازگونه رسانه ها و تکنولوژی ارتباط جمعی ، گرد هم آمده بودند.
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر محمدی گرگانی: بحران اصلی انسان معاصر
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(2)
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
سرگشته وقتی شماره موبایلش را به دوست دیرینش داد که او را به لیست اعضای گروه اضافه کنند، حس غریبی داشت. گویی یک قطعه یادگاری بسیار ارزشمندی را که سالها پیش گم کرده بود، به طور اتفاقی یافته بود؛ بی رنج جستجو و بی صرف انرژی زیادی برای یافتن.
کمترین اثر این واقعه، این بود که او ناخواسته سراغ حسهایی هدایت شده بود که سالهای سال، خاکستر فراموشی بر روی آنها تلنبار شده بود.
به خوبی حس می کرد که هر انسانی بخش عظیمی از آنچه را که ما اسمش را احساس هویت می گذاریم، مدیون خاطراتی است که هنوز به کلی فراموش نگشته اند. مرهون انسانهایی است که کم و بیش ردپایی از وجودشان بر صفحه ی احساس و عاطفه باقی است و بدهکار حوادثی است که بر دفتر زندگی او رنگی پاشیده اند.
خاطرات سالهای دور به صورت مبهم یا آشکار بر صفحه ی نمایش ذهنش رژه می رفتند.
سرگشته همیشه و در هر موقعی که به یاد آن دوران می افتاد خاطر نشان می کرد که دوران دبیرستان ما جزو استثنائی ترین دوران از نوع خودش می تواند باشد.
شاید هیچ دلیلی بر حرف خودش نمی توانست بیاورد زیرا او تنها دوران دبیرستان خود را با آن تفصیل دیده بود و کمتر موردی بود که در مورد دوران دبیرستان رمانی خوانده باشد یا خاطراتی را شنیده باشد، این احساس می توانست کاملا فردی بوده باشد و تنها، نشانگر تأثیر عظیمی که از آن دوران بر ذهن و روانش نقش بسته بود؛ اما لااقل در کلامش هیچ اغراقی نبود و وقتی این حرفها را می زد ، دقیقا چیزی را منعکس می کرد که در کتاب درونش نقش بسته بود. مگر نه این است که در صداقت حرفی ، مهم آن است که در کلماتت دقیقا آنچه را که در درون خویش تجربه میکنی به بیرون بازتابانی ؟ درست مثل آینه مسطحی که دبیر محترم فیزیک آن دوران مرحوم رفقی توصیف کرده بودند.
بزرگترین افسوس سرگشته با تجدید خاطره آن روزها، دوستانی بودند که دیگر در این جمع نمی توانستند حضور یابند. تندباد حوادث آن روزها برخی از دوستان را به بیرون از این کرۀ خاکی پرتاب کرده بود.
به جایی آن دوردورها که دیگر امکان برگشت و حضور در جمع پریشان دوستان را نداشتند.
برخی از آنها طوری رفته بودند که امروز لااقل می شد اسمشان را به بزرگی و فرزانگی و عزت تکرار کرد، شهادت در راه دفاع از میهن و در مبارزه با خصم متجاوز
یکی از آن روحهای بزرگ نزدیکترین یارش و صمیمی ترین دوستش بود که در اوایل جنگ به دست دشمن بعثی به شهادت رسید.
اما برخی دیگر از دوستان غایب سرنوشت غم انگیزتری داشتند، سرنوشتی که سبب می شد حتی کسی نامشان را نتواند با جسارت و صدای بلند بر زبان آورد.
دوستان عزیزی که قربانی دامهای گسترده بر راهشان و از زاویه ای دیگر قربانی ایستادگی بر آیین و مرامشان شدند.دوستانی که هرگز نمی شد نام خصم میهن بر آنها نهاد و حتی نام یار خصم هم از ساحت آنها بسی دور بود. دوستان پاک نهادی که نهایت تقصیرشان- اگر بتوان آن را تقصیر نام نهاد- پذیرش و تسلیم بر راه و ایدئولوژی بود که یا سلسله جنبانان خفی و نهانش وابسته بودند یا راه به گونه ای بود که نهایتا در برابر حکومت رسمی کشور قرار گرفتند.
گاهی ایمان یا باورهای انسانها به گونه ای است که آنچه فرد در درونش برای خود ترسیم می کند، بسی متفاوت از آن چیزی است که دیگران در او می بینند یا دوست دارند ببینند.
در این میان برخی هم، از بد حادثه این کره خاکی را وداع گفته بودند. یک تصادف یا یک واقعه جان ستان هم می تواند یک جان را از زیست در زمین محروم کند.
در هرصورت، وقتی در جریان یکی از دیدارهای حضوری چشم سرگشته در لیست اسامی دوستان دبیرستانی به یادداشت هایی که با خودکار قرمز رنگ در جلوی بعضی از اسامی به معنای فقدانشان در جمع کسانی که نفس می کشند ، برخورد کرد از فراوانی و انبوه خطوط قرمز شگفتی همراه با حسرت عظیمی بر دلش نشست.بسیاری از همدوره ای های دبیرستانی دیگر نبودند که حضورشان در کنار دوستان ، شعف و شادی بزاید.
این پدیده ای که در عرف ما به نام مرگ شناخته می شود، چقدر عجیب و تأمل برانگیز است!
سرگشته با خودش می گفت.
چرا اکثر مردم دوست ندارند که حتی اسمش را بشنوند؟
وقتی هم که به هر سببی مجبور می شوند با آن مواجه شوند، تلاش می کنند که به سرعت از آن دور شوند و آن را به فراموشی بسپرند.
چرااا؟
با خودش زمزمه می کرد که چرا ما آدمها دوست نداریم با این واقعیت مواجه شویم که پایان این راه به مرگ ختم می شود؟
این نوع مواجهه خصوصا در افرادی که با علوم تجربی درگیرند ، یا با تفکرات مدرن آشنایی بیشتری دارند ، بیشتر به چشم می خورد.واقعا چرا؟
سرگشته همچنان غرق در افکارش بود.
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(2)
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
سرگشته وقتی شماره موبایلش را به دوست دیرینش داد که او را به لیست اعضای گروه اضافه کنند، حس غریبی داشت. گویی یک قطعه یادگاری بسیار ارزشمندی را که سالها پیش گم کرده بود، به طور اتفاقی یافته بود؛ بی رنج جستجو و بی صرف انرژی زیادی برای یافتن.
کمترین اثر این واقعه، این بود که او ناخواسته سراغ حسهایی هدایت شده بود که سالهای سال، خاکستر فراموشی بر روی آنها تلنبار شده بود.
به خوبی حس می کرد که هر انسانی بخش عظیمی از آنچه را که ما اسمش را احساس هویت می گذاریم، مدیون خاطراتی است که هنوز به کلی فراموش نگشته اند. مرهون انسانهایی است که کم و بیش ردپایی از وجودشان بر صفحه ی احساس و عاطفه باقی است و بدهکار حوادثی است که بر دفتر زندگی او رنگی پاشیده اند.
خاطرات سالهای دور به صورت مبهم یا آشکار بر صفحه ی نمایش ذهنش رژه می رفتند.
سرگشته همیشه و در هر موقعی که به یاد آن دوران می افتاد خاطر نشان می کرد که دوران دبیرستان ما جزو استثنائی ترین دوران از نوع خودش می تواند باشد.
شاید هیچ دلیلی بر حرف خودش نمی توانست بیاورد زیرا او تنها دوران دبیرستان خود را با آن تفصیل دیده بود و کمتر موردی بود که در مورد دوران دبیرستان رمانی خوانده باشد یا خاطراتی را شنیده باشد، این احساس می توانست کاملا فردی بوده باشد و تنها، نشانگر تأثیر عظیمی که از آن دوران بر ذهن و روانش نقش بسته بود؛ اما لااقل در کلامش هیچ اغراقی نبود و وقتی این حرفها را می زد ، دقیقا چیزی را منعکس می کرد که در کتاب درونش نقش بسته بود. مگر نه این است که در صداقت حرفی ، مهم آن است که در کلماتت دقیقا آنچه را که در درون خویش تجربه میکنی به بیرون بازتابانی ؟ درست مثل آینه مسطحی که دبیر محترم فیزیک آن دوران مرحوم رفقی توصیف کرده بودند.
بزرگترین افسوس سرگشته با تجدید خاطره آن روزها، دوستانی بودند که دیگر در این جمع نمی توانستند حضور یابند. تندباد حوادث آن روزها برخی از دوستان را به بیرون از این کرۀ خاکی پرتاب کرده بود.
به جایی آن دوردورها که دیگر امکان برگشت و حضور در جمع پریشان دوستان را نداشتند.
برخی از آنها طوری رفته بودند که امروز لااقل می شد اسمشان را به بزرگی و فرزانگی و عزت تکرار کرد، شهادت در راه دفاع از میهن و در مبارزه با خصم متجاوز
یکی از آن روحهای بزرگ نزدیکترین یارش و صمیمی ترین دوستش بود که در اوایل جنگ به دست دشمن بعثی به شهادت رسید.
اما برخی دیگر از دوستان غایب سرنوشت غم انگیزتری داشتند، سرنوشتی که سبب می شد حتی کسی نامشان را نتواند با جسارت و صدای بلند بر زبان آورد.
دوستان عزیزی که قربانی دامهای گسترده بر راهشان و از زاویه ای دیگر قربانی ایستادگی بر آیین و مرامشان شدند.دوستانی که هرگز نمی شد نام خصم میهن بر آنها نهاد و حتی نام یار خصم هم از ساحت آنها بسی دور بود. دوستان پاک نهادی که نهایت تقصیرشان- اگر بتوان آن را تقصیر نام نهاد- پذیرش و تسلیم بر راه و ایدئولوژی بود که یا سلسله جنبانان خفی و نهانش وابسته بودند یا راه به گونه ای بود که نهایتا در برابر حکومت رسمی کشور قرار گرفتند.
گاهی ایمان یا باورهای انسانها به گونه ای است که آنچه فرد در درونش برای خود ترسیم می کند، بسی متفاوت از آن چیزی است که دیگران در او می بینند یا دوست دارند ببینند.
در این میان برخی هم، از بد حادثه این کره خاکی را وداع گفته بودند. یک تصادف یا یک واقعه جان ستان هم می تواند یک جان را از زیست در زمین محروم کند.
در هرصورت، وقتی در جریان یکی از دیدارهای حضوری چشم سرگشته در لیست اسامی دوستان دبیرستانی به یادداشت هایی که با خودکار قرمز رنگ در جلوی بعضی از اسامی به معنای فقدانشان در جمع کسانی که نفس می کشند ، برخورد کرد از فراوانی و انبوه خطوط قرمز شگفتی همراه با حسرت عظیمی بر دلش نشست.بسیاری از همدوره ای های دبیرستانی دیگر نبودند که حضورشان در کنار دوستان ، شعف و شادی بزاید.
این پدیده ای که در عرف ما به نام مرگ شناخته می شود، چقدر عجیب و تأمل برانگیز است!
سرگشته با خودش می گفت.
چرا اکثر مردم دوست ندارند که حتی اسمش را بشنوند؟
وقتی هم که به هر سببی مجبور می شوند با آن مواجه شوند، تلاش می کنند که به سرعت از آن دور شوند و آن را به فراموشی بسپرند.
چرااا؟
با خودش زمزمه می کرد که چرا ما آدمها دوست نداریم با این واقعیت مواجه شویم که پایان این راه به مرگ ختم می شود؟
این نوع مواجهه خصوصا در افرادی که با علوم تجربی درگیرند ، یا با تفکرات مدرن آشنایی بیشتری دارند ، بیشتر به چشم می خورد.واقعا چرا؟
سرگشته همچنان غرق در افکارش بود.
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
سرگشته و دوستان دبیرستان(3)
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
خاطرات دوستان کوچیده، سرگشته را متمرکز بر مرگ کرده بود.
راستی ما از مرگ چه می دانیم؟
آنچه فرهنگ عمومی که جامعه با آن می زید، در این باره چه می گوید؟
با این سؤال ، ذهن سرگشته معطوف شد به همان مراسمی که در وفات مادر دوست پیشکسوت دانشگاهی برپا بود.
با خود گفت: اگر خوب دقت کنی ، می بینی از هر تیپ و قشری، از هر نوع فکری – شاید- بتوانی نماینده ای در بین انبوه انسانها پیدا کنی؛ بی سواد و با سواد، تحصیلکرده و نکرده، مهندس، دکتر ، تاجر، آرایشگر و راننده ، دلال و کارخانه دار ، کارمند و معلم و...
مراسم طوری طراحی شده که گویی شخص متوفی را به سفری دور بدرقه می کنند.
همۀ مردگان این شهر را –تقریبا- در این گورستان دفن می کنند و همه را با یک آیین و مراسم و با یک نوع تلقی از مرگ
گرچه ممکن است در ذهن برخی از حاضران علامتهای سؤال زیادی در این مورد چشمک بزنند اما در عمل، کسی خلاف این سنت نمی کند و همه با مراسم مشابهی به گور می روند. مراسمی که در حاق خود ، باور به این امر کاملا روشن است که مرگ پایان کبوتر نیست. فردی که به گور گذاشته می شود معدوم مطلق نیست و برای خود حظی از حیات دارد گرچه رابطه اش با خاکیان بریده شده است.
برای این ادعای خود شاهدی هم داری؟
سؤالی بود که از خودش پرسید.
و خود دیگرش پاسخ داد:
روشنترین شاهد و گواه بر سخنم، مراسم تلقین که جزو لاینفک آیین تدفین است.
فردی بر بالین مرده می نشیند و در حالی که با دست به او اشاره می کند، با او سخن می گوید.
گرچه این سخن گفتن به زبان عربی است و چه بسا که شخص مرحوم در دوران زندگی خود ، زبان عربی هیچ نمی دانست! اما ما چه می دانیم شاید آنسو زبان رسمی کوچیدگان عربی بوده باشد! اما آنچه مستند ماست سخنانی است که به او گفته می شود:
بنده خدا ! اگر آنور دو ملک مقرب خدا یعنی نکیر و منکر سراغت آمدند و از تو در مورد خدایت و پیامبرت و ..... سؤال کردند، اینگونه پاسخ بده.
این یعنی چه؟
یعنی اینکه این مراسم بر اساس این انگاره طراحی شده است که فرد متوفی نابود نشده است و بهره ای از حیات و ادراک دارد و ما را می شنود گرچه نتواند واکنش نشان دهد و با ما ارتباط برقرار کند.
سرگشته از خودش پرسید: یعنی فکر میکنی همه افرادی که این مراسم را انجام می دهند در این باورها مشترکند؟
- نه گمان نمی کنم چنین ادعایی کرده باشم و حتی گمان نمی کنم چنین ادعایی لازمه ی این مراسم باشد.
خوب فکر کن. برای انجام این کارها ، آنچه ضرورت دارد و لازم است این است که فرد منکر این باورها نباشد به علاوه حتی اگر منکر باشد و جسارت مقاومت در برابر عقیده عموم و عوام نباشد یا اصلا قصد تنش زایی نداشته باشد و مساله اش تنها این باشد که این مراسم ختم به خیر شود! باز هم این مراسم را اجرا خواهد کرد.
اما واقعا در مورد مرگ و بعد آن چه می دانیم؟
جواب روشن بود: مردگان هرگز برنگشته اند که چیزی از آن بازگو کند و درست به همین دلیل امکان تجربۀ شخصی هم برای یافتن پاسخ برای هیچ کس مقدور نیست.
تنها پاسخ محکم در این باره را ادیان و بخصوص ادیان ابراهیمی داده اند.ادیانی که اولا خود را فرستاده شده و برانگیخته شده از سوی خالق عالم معرفی می کنند و از جمله تعلیماتشان بقای انسانها پس از مرگ است. اما مشکل اینجاست که آنها هم برای انسان امروزی دلیلی قاطعی برای اثبات مدعای خود ندارند. انسان دیروزی و خصوصا انسانهایی که در عصر خود پیامبران می زیستند – لااقل بعضی شان - دلایلی می یافتند که به این رابطه ی قدسی و معنوی ایمان بیاورند و زندگی خویش را طبق موازین اعلام شده ادیان تطبیق دهند اما انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد.
اما سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است.
هیچ دلیلی برای انکار حیات پس از مرگ وجود ندارد الا استبعاد و اینکه آن را امری خلاف عادت می داند و به نظرش بعید می آید که چنین چیزی میسر شود.
ادیان الهی و خصوصا اسلام هم متوجه این استبعاد بودند و حتی آیاتی از قرآن در مورد همین مساله است.
اما آیا بعید دانستن ، وجهی از اعراب دارد؟ یعنی می تواند بار و وزن معرفتی داشته باشد و دلیل مناسبی برای یک باور باشد؟ هرگز
صد سال قبل، برای مردم قابل باور بود که انسانها بتوانند با یک قطعه کوچکتر از آجر که به هیچ جا هم وصل نیست با دورترین جای این کره ی خاکی تماس بگیرد و مردم آنجا حرف بزند؟
داستانهای مربوط به تلیفون را که می خوانیم ، حتی در آن رابطۀ ابتدایی با سیم هم، مردم با شنیدن صدا از پشت گوشی ، هراسان بیرون می دویدند که اجنه در آنجا نفوذ کرده اند و بایدبا دعا و جادو و جنبل آنها را دور کرد!
سرگشته و دوستان دبیرستان(3)
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
خاطرات دوستان کوچیده، سرگشته را متمرکز بر مرگ کرده بود.
راستی ما از مرگ چه می دانیم؟
آنچه فرهنگ عمومی که جامعه با آن می زید، در این باره چه می گوید؟
با این سؤال ، ذهن سرگشته معطوف شد به همان مراسمی که در وفات مادر دوست پیشکسوت دانشگاهی برپا بود.
با خود گفت: اگر خوب دقت کنی ، می بینی از هر تیپ و قشری، از هر نوع فکری – شاید- بتوانی نماینده ای در بین انبوه انسانها پیدا کنی؛ بی سواد و با سواد، تحصیلکرده و نکرده، مهندس، دکتر ، تاجر، آرایشگر و راننده ، دلال و کارخانه دار ، کارمند و معلم و...
مراسم طوری طراحی شده که گویی شخص متوفی را به سفری دور بدرقه می کنند.
همۀ مردگان این شهر را –تقریبا- در این گورستان دفن می کنند و همه را با یک آیین و مراسم و با یک نوع تلقی از مرگ
گرچه ممکن است در ذهن برخی از حاضران علامتهای سؤال زیادی در این مورد چشمک بزنند اما در عمل، کسی خلاف این سنت نمی کند و همه با مراسم مشابهی به گور می روند. مراسمی که در حاق خود ، باور به این امر کاملا روشن است که مرگ پایان کبوتر نیست. فردی که به گور گذاشته می شود معدوم مطلق نیست و برای خود حظی از حیات دارد گرچه رابطه اش با خاکیان بریده شده است.
برای این ادعای خود شاهدی هم داری؟
سؤالی بود که از خودش پرسید.
و خود دیگرش پاسخ داد:
روشنترین شاهد و گواه بر سخنم، مراسم تلقین که جزو لاینفک آیین تدفین است.
فردی بر بالین مرده می نشیند و در حالی که با دست به او اشاره می کند، با او سخن می گوید.
گرچه این سخن گفتن به زبان عربی است و چه بسا که شخص مرحوم در دوران زندگی خود ، زبان عربی هیچ نمی دانست! اما ما چه می دانیم شاید آنسو زبان رسمی کوچیدگان عربی بوده باشد! اما آنچه مستند ماست سخنانی است که به او گفته می شود:
بنده خدا ! اگر آنور دو ملک مقرب خدا یعنی نکیر و منکر سراغت آمدند و از تو در مورد خدایت و پیامبرت و ..... سؤال کردند، اینگونه پاسخ بده.
این یعنی چه؟
یعنی اینکه این مراسم بر اساس این انگاره طراحی شده است که فرد متوفی نابود نشده است و بهره ای از حیات و ادراک دارد و ما را می شنود گرچه نتواند واکنش نشان دهد و با ما ارتباط برقرار کند.
سرگشته از خودش پرسید: یعنی فکر میکنی همه افرادی که این مراسم را انجام می دهند در این باورها مشترکند؟
- نه گمان نمی کنم چنین ادعایی کرده باشم و حتی گمان نمی کنم چنین ادعایی لازمه ی این مراسم باشد.
خوب فکر کن. برای انجام این کارها ، آنچه ضرورت دارد و لازم است این است که فرد منکر این باورها نباشد به علاوه حتی اگر منکر باشد و جسارت مقاومت در برابر عقیده عموم و عوام نباشد یا اصلا قصد تنش زایی نداشته باشد و مساله اش تنها این باشد که این مراسم ختم به خیر شود! باز هم این مراسم را اجرا خواهد کرد.
اما واقعا در مورد مرگ و بعد آن چه می دانیم؟
جواب روشن بود: مردگان هرگز برنگشته اند که چیزی از آن بازگو کند و درست به همین دلیل امکان تجربۀ شخصی هم برای یافتن پاسخ برای هیچ کس مقدور نیست.
تنها پاسخ محکم در این باره را ادیان و بخصوص ادیان ابراهیمی داده اند.ادیانی که اولا خود را فرستاده شده و برانگیخته شده از سوی خالق عالم معرفی می کنند و از جمله تعلیماتشان بقای انسانها پس از مرگ است. اما مشکل اینجاست که آنها هم برای انسان امروزی دلیلی قاطعی برای اثبات مدعای خود ندارند. انسان دیروزی و خصوصا انسانهایی که در عصر خود پیامبران می زیستند – لااقل بعضی شان - دلایلی می یافتند که به این رابطه ی قدسی و معنوی ایمان بیاورند و زندگی خویش را طبق موازین اعلام شده ادیان تطبیق دهند اما انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد.
اما سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است.
هیچ دلیلی برای انکار حیات پس از مرگ وجود ندارد الا استبعاد و اینکه آن را امری خلاف عادت می داند و به نظرش بعید می آید که چنین چیزی میسر شود.
ادیان الهی و خصوصا اسلام هم متوجه این استبعاد بودند و حتی آیاتی از قرآن در مورد همین مساله است.
اما آیا بعید دانستن ، وجهی از اعراب دارد؟ یعنی می تواند بار و وزن معرفتی داشته باشد و دلیل مناسبی برای یک باور باشد؟ هرگز
صد سال قبل، برای مردم قابل باور بود که انسانها بتوانند با یک قطعه کوچکتر از آجر که به هیچ جا هم وصل نیست با دورترین جای این کره ی خاکی تماس بگیرد و مردم آنجا حرف بزند؟
داستانهای مربوط به تلیفون را که می خوانیم ، حتی در آن رابطۀ ابتدایی با سیم هم، مردم با شنیدن صدا از پشت گوشی ، هراسان بیرون می دویدند که اجنه در آنجا نفوذ کرده اند و بایدبا دعا و جادو و جنبل آنها را دور کرد!
☘️☘️☘️☘️☘️☘️
سرگشته و دوستان دبیرستان(4)
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
همین چند ماه پیش بود که سرگشته با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان که تا حدودی هم خویشاوندی داشتند یعنی یاور برخورد کرد.
صحبت از دیدار دوستان آن دوره شد.
سرگشته موضوع تجدید دیدار دوستان دبیرستانی را مطرح کرد.
یاور گفت : دوران خوبی بود ، در واقع آن دوره از زندگی هر فرد ، دوره ی حساسی است ، هرکه باشد و در هر کجا که باشد فرقی نمی کند. آن دوره، دوره ی عزیزی است.اما ماها اهل دوستی نیستیم، یعنی اصلا دوستی کردن رو بلد نیستیم.
بعد رو به سرگشته کرد و پرسید: اصلا به نظر تو دوستی یعنی چه؟ چه وقت می شود گفت که من با فلانی دوستم یا فلانی با من دوسته؟
سپس با دیدن سکوت سرگشته، خودش ادامه داد:
به نظر تو دوستی همان آشنایی است؟ یعنی هر موقع که ما با کسی چندین بار برخورد کردیم و گفتگویی بینمان رد و بدل شد، اسم و نام خانوادگی و شغل و محل کار و محل زندگی و چیزایی از این دست در بارۀ همدیگر را دانستیم، می تونیم بگیم ما با هم دوستیم؟
سرگشته باید چیزی می گفت:
بعضی ها دوستی را به همین معنا به کار می برند. من دیدم افرادی را که فقط یه بار در یه مهمانی با کسی آشنا شده، یا در یک مسافرت با قطار، یک شب با فردی همکوپه شده و بعدها از آنها به عنوان دوست خود یاد میکرده!
یاور گفت:
ببین باید یه چیزی رو فراموش نکرد، ادعای دوستی با دوستی خیلی فرق داره!
آره قبول دارم که کسانی هستند که برای نشان دادن گسترۀ روابط خود ، در مورد هرکسی حرف بزنی مدعی می شوند که فلانی دوست منه! اما صرف ادعای دوستی توسط یک فرد می تواند معرف معنای دوستی باشد؟ یعنی نشان دهد که به هر آشنایی می توان عنوان دوستی داد؟
مسلما که پاسخ منفی است.
اما اینکه آشنایی با دوستی فرق دارد به این معنا نیست که دو مفهوم کلا با هم بیگانه اند، نه اصلا
این دو مفهوم با همدیگر ربط دارند اما یکی نیستند.
ما می تونیم بگیم که:
هر دوستی ، آشناست
اما نمی تونیم بگیم:
هر آشنایی دوست است
یعنی به قول منطقی ها بین این دو مفهوم رابطه عموم و خصوص مطلق هست و به تعبیر نظریه مجموعه ها، مجموعه ی( دوست ) زیرمجموعۀ مجموعۀ ( آشنا ) هستش. یعنی هر عضوی از مجموعۀ دوست عضوی از مجموعه آشنا هست و نه برعکس.
سرگشته در حالی که دهنش باز مونده بود گفت: تو چقدر خوب اینا رو توضیح دادی!
یاور لبخندی زد و گفت: چیز خاصی نبود.
و بعد ادامه داد:
من رو این موضع قبلا فکر کردم چون دوستی برای من خیلی مهم بود و صدالبته الان هم هست.
سرگشته ناگهان سؤالی به ذهنش خطور کرد:
رابطۀ دوستی و دوست داشتن چیست؟ و متفکرانه همین را از یاور سؤال کرد.
یاور پاسخ داد:
سؤال خوبیه! همین سؤال می تونه کمی بیشتر ما را به مفهوم دوستی نزدیک کنه.
بهتره باز هم برگردیم و مجموعه های این دو مفهوم را بازیابی کنیم و رابطه ی مجموعه های آن دو را با هم بیابیم.
و اضافه کرد: در منطق غربیها اصطلاحی هست که در منطق ما نیست، همین چیزی که الان در موردش بحث می کنیم.
اصطلاح Extension : این اصطلاح در واقع به معنی مجموعۀ همۀ چیزهایی است که یک واژه یا مفهوم به آنها اطلاق می شود.
در منطق ما ، اصطلاحی هست به نام مصداق
مصداق یعنی هرچیزی که یک مفهوم بر آن صدق می کند.
مثلا اگر مفهوم کتاب را در نظر بگیریم بوستان سعدی مصداق کتاب است و شاهنامه فردوسی مصداق دیگری از آن و کویر شریعتی یک مصداق دیگر
ولی Extension مجموعه مصداقهای یک مفهوم است و نه تک تک آنها.
یعنی Extension کتاب مجموعه ای است شامل بوستان سعدی، شاهنامه فردسی و کویر شریعتی و هر کتابی که در هر زبانی در هر زمانی نوشته شده است یا نوشته خواهد شد.
برگردیم به دوستی و دوست داشتن
این دو چه رابطه ای با هم دارند؟
آیا هرکسی که دوست دارد ، دوست هم هست؟
یا برعکس:
آیا هرکسی که دوست داشته می شود، دوست هم هست؟
و از طرف دیگر:
هر دوستی ، طرف مقابل را دوست هم می دارد؟
یا هر دوستی از سوی طرف مقابل دوست داشته می شود؟
علت اینکه ما به جای دو شق، چهار شق داریم این است که دوست داشتن یک رابطه ی طرفینی نیست.
یعنی اینطور نیست که اگر الف ب را دوست داشته باشد، ضرورتا ب هم الف را دوست دارد. ممکن است چنین نباشد.
الف ب را دوست داشته باشد ولی ب الف را دوست نداشته باشد و یا برعکس
سرگشته وسط حرف یاور پرید و گفت:
نکتۀ خوبیه. همین نکته یه سؤال مهم را پیش می کشد:
آیا دوستی هم رابطه ای ضرورتا طرفینی است؟
یعنی اگر علی دوست حسن باشد حسن نیز دوست علی خواهد بود؟
به تعبیر دقیقتر اگر علی حسن را دوست خود بداند، ضرورتا حسن نیز علی را دوست خود می داند؟
و بحث آندو هنوز تمام نشده بود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان دبیرستان(4)
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
همین چند ماه پیش بود که سرگشته با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان که تا حدودی هم خویشاوندی داشتند یعنی یاور برخورد کرد.
صحبت از دیدار دوستان آن دوره شد.
سرگشته موضوع تجدید دیدار دوستان دبیرستانی را مطرح کرد.
یاور گفت : دوران خوبی بود ، در واقع آن دوره از زندگی هر فرد ، دوره ی حساسی است ، هرکه باشد و در هر کجا که باشد فرقی نمی کند. آن دوره، دوره ی عزیزی است.اما ماها اهل دوستی نیستیم، یعنی اصلا دوستی کردن رو بلد نیستیم.
بعد رو به سرگشته کرد و پرسید: اصلا به نظر تو دوستی یعنی چه؟ چه وقت می شود گفت که من با فلانی دوستم یا فلانی با من دوسته؟
سپس با دیدن سکوت سرگشته، خودش ادامه داد:
به نظر تو دوستی همان آشنایی است؟ یعنی هر موقع که ما با کسی چندین بار برخورد کردیم و گفتگویی بینمان رد و بدل شد، اسم و نام خانوادگی و شغل و محل کار و محل زندگی و چیزایی از این دست در بارۀ همدیگر را دانستیم، می تونیم بگیم ما با هم دوستیم؟
سرگشته باید چیزی می گفت:
بعضی ها دوستی را به همین معنا به کار می برند. من دیدم افرادی را که فقط یه بار در یه مهمانی با کسی آشنا شده، یا در یک مسافرت با قطار، یک شب با فردی همکوپه شده و بعدها از آنها به عنوان دوست خود یاد میکرده!
یاور گفت:
ببین باید یه چیزی رو فراموش نکرد، ادعای دوستی با دوستی خیلی فرق داره!
آره قبول دارم که کسانی هستند که برای نشان دادن گسترۀ روابط خود ، در مورد هرکسی حرف بزنی مدعی می شوند که فلانی دوست منه! اما صرف ادعای دوستی توسط یک فرد می تواند معرف معنای دوستی باشد؟ یعنی نشان دهد که به هر آشنایی می توان عنوان دوستی داد؟
مسلما که پاسخ منفی است.
اما اینکه آشنایی با دوستی فرق دارد به این معنا نیست که دو مفهوم کلا با هم بیگانه اند، نه اصلا
این دو مفهوم با همدیگر ربط دارند اما یکی نیستند.
ما می تونیم بگیم که:
هر دوستی ، آشناست
اما نمی تونیم بگیم:
هر آشنایی دوست است
یعنی به قول منطقی ها بین این دو مفهوم رابطه عموم و خصوص مطلق هست و به تعبیر نظریه مجموعه ها، مجموعه ی( دوست ) زیرمجموعۀ مجموعۀ ( آشنا ) هستش. یعنی هر عضوی از مجموعۀ دوست عضوی از مجموعه آشنا هست و نه برعکس.
سرگشته در حالی که دهنش باز مونده بود گفت: تو چقدر خوب اینا رو توضیح دادی!
یاور لبخندی زد و گفت: چیز خاصی نبود.
و بعد ادامه داد:
من رو این موضع قبلا فکر کردم چون دوستی برای من خیلی مهم بود و صدالبته الان هم هست.
سرگشته ناگهان سؤالی به ذهنش خطور کرد:
رابطۀ دوستی و دوست داشتن چیست؟ و متفکرانه همین را از یاور سؤال کرد.
یاور پاسخ داد:
سؤال خوبیه! همین سؤال می تونه کمی بیشتر ما را به مفهوم دوستی نزدیک کنه.
بهتره باز هم برگردیم و مجموعه های این دو مفهوم را بازیابی کنیم و رابطه ی مجموعه های آن دو را با هم بیابیم.
و اضافه کرد: در منطق غربیها اصطلاحی هست که در منطق ما نیست، همین چیزی که الان در موردش بحث می کنیم.
اصطلاح Extension : این اصطلاح در واقع به معنی مجموعۀ همۀ چیزهایی است که یک واژه یا مفهوم به آنها اطلاق می شود.
در منطق ما ، اصطلاحی هست به نام مصداق
مصداق یعنی هرچیزی که یک مفهوم بر آن صدق می کند.
مثلا اگر مفهوم کتاب را در نظر بگیریم بوستان سعدی مصداق کتاب است و شاهنامه فردوسی مصداق دیگری از آن و کویر شریعتی یک مصداق دیگر
ولی Extension مجموعه مصداقهای یک مفهوم است و نه تک تک آنها.
یعنی Extension کتاب مجموعه ای است شامل بوستان سعدی، شاهنامه فردسی و کویر شریعتی و هر کتابی که در هر زبانی در هر زمانی نوشته شده است یا نوشته خواهد شد.
برگردیم به دوستی و دوست داشتن
این دو چه رابطه ای با هم دارند؟
آیا هرکسی که دوست دارد ، دوست هم هست؟
یا برعکس:
آیا هرکسی که دوست داشته می شود، دوست هم هست؟
و از طرف دیگر:
هر دوستی ، طرف مقابل را دوست هم می دارد؟
یا هر دوستی از سوی طرف مقابل دوست داشته می شود؟
علت اینکه ما به جای دو شق، چهار شق داریم این است که دوست داشتن یک رابطه ی طرفینی نیست.
یعنی اینطور نیست که اگر الف ب را دوست داشته باشد، ضرورتا ب هم الف را دوست دارد. ممکن است چنین نباشد.
الف ب را دوست داشته باشد ولی ب الف را دوست نداشته باشد و یا برعکس
سرگشته وسط حرف یاور پرید و گفت:
نکتۀ خوبیه. همین نکته یه سؤال مهم را پیش می کشد:
آیا دوستی هم رابطه ای ضرورتا طرفینی است؟
یعنی اگر علی دوست حسن باشد حسن نیز دوست علی خواهد بود؟
به تعبیر دقیقتر اگر علی حسن را دوست خود بداند، ضرورتا حسن نیز علی را دوست خود می داند؟
و بحث آندو هنوز تمام نشده بود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3