خرد سنجشگر – Telegram
خرد سنجشگر
490 subscribers
888 photos
257 videos
122 files
755 links
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue

آغاز کانال:

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شتک زده است به خورشید خون بسیاران
دریده شد گلوی نی زنان عشق نواز
به نیزه‌ ها که بریدندشان ز نیزاران

#همایون_شجریان

#HomayonShajarian

@HomayonShajarian
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مضمون متفاوت اشعار دو مداح معروف یزدی؛ مصطفی محسن‌زاده و سروش رحمانی، امسال هم مورد توجه شبکه های اجتماعی قرار گرفت/ ظهر عاشورا

@sahandiranmehr
☯️حدس(Conjecture ) چیست؟ - 1




〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️


☑️ تعریف حدس:

تعریف فرهنگنامه ای آن چنین نوشته شده است:

🔸An opinion or conclusion formed on the basis of incomplete information

یک نظر یا نتیجه(گیری)که بر اساس اطلاعات ناقص شکل گرفته باشد


🔸A statement or an idea which is unproven, but is thought to be true

یک قضیه یا نظر که ثابت نشده است اما به نظر درست می آید


🔸 A supposition based upon incomplete evidence; a hypothesis

یک نظریه مبتنی بر شواهد ناقص ؛ فرضیه

* ✔️ برای فهم دقیق حدس و حدسیات به عنوان بخشی از دانسته های خود، به نظر می رسد بهتر است به صورت موردی نگاهی به آنها بیندازیم.

الف- امشب ماه در آسمان نبود.
ب- دلم بی تاب یک شب مهتابی است.
ج- بعضی شبها ماه در آسمان دیده نمی شود.
د- هر سه شب پایانی ماه های قمری ماه برای ساکنان زمین با چشم غیرمسلح قابل رؤیت نیست.
ه- به نظر من ،از ماه هم بعضی از شبها سیاره زمین قابل رؤیت نیست.

و- من فکر می کنم که اجسام از ذرات ریز غیرقابل تقسیمی تشکیل شده اند.

ز- فردا در تهران باران می بارد.

*- ما از این قطعات کلامی به عنوان قضیه یا statement سخن می گوییم. یعنی به عنوان ایده ای در ذهن گوینده یا نویسنده.
مراد این است که بحث از جملات ومتون کلامی ممکن است با قطع نظر از اینکه از گوینده ای صادر شده است و حاکی از اندیشه ای در ذهن یک انسان است ،مدنظر قرار گیرد.
برای مثال وقتی یک ادیب می گوید که (آمد) فعل است اصلا به جمله ی( آمد ) به عنوان جمله ای که آقای فلان در فلان موقعیت بیان کرده نظر نمی کند بلکه به آن صرفا به عنوان یک ترکیب محتمل ادبی که ممکن است مورد استفاده قرار گیرد نظر دارد.
اما وقتی یک معرفت شناس می خواهد معرفت را تعریف کند، آن را به عنوان یک پدیده ذهنی و روانی که واقعا در ذهن یک فرد وجود دارد و اثرات و تبعات و لوازم خاص خود را دارد ، تعریف می کند و نه صرفا به عنوان یک جمله ای که موجودیتش فقط روی کاغذ است و صرفا ممکن است فردی مورد استفاده قرار دهد.
برای همین است که معرفت را نوعی باور تعریف میکند و باور یک پدیده ی ذهنی و روانی است که برای یک انسان متشخص و زنده پدیدار می شود.

پس ما متون فوق را به عنوان نمونه هایی از باور یا نمونه هایی که ممکن است اهلیت باور بودن را داشته باشند، مدنظر داریم.



https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
خرد سنجشگر pinned «☯️حدس(Conjecture ) چیست؟ - 1 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ ☑️ تعریف حدس: تعریف فرهنگنامه ای آن چنین نوشته شده است: 🔸An opinion or conclusion formed on the basis of incomplete information یک نظر یا نتیجه(گیری)که بر اساس اطلاعات ناقص شکل گرفته باشد 🔸A statement…»
خودی-غیرخودی!خودمحوری ، سنگ محک داوری بین حق و باطل!


علم‌الهدی امام جمعه مشهد:
از مصادیق هرزرفتن استعدادها آقای شجریان است که در سنین نوجوانی به فعالیت‌های قرآنی اشتغال داشت اما در نهایت از این مسیر خارج شد.
#مغالطات
#مغالطه کجا اتفاق افتاده است؟

۱/دسته بندی افراد به فعال قرآنی و فعال قرآنی سابق
۲/ادعا بر هرزرفتن فعالین قرآنی سابق در صورت خارج شدن از مسیر فعالیت قرآنی
۳/مصداق ادعا هم شجریان است.

خوب حالا به #مغالطه_به_مثل زیر توجه کنید!

هرکس از مسیر فعالیت قرآنی خارج نشود ، هرز نرفته است.در نتیجه سپاهیان معاویه در صفین ، خوارج ، دواعش ، طالبان و .... که حافظ و یا قاری قرآنند هرز نرفته اند و برحقند!
@hicch
ابیات زیر را مطالعه بفرمایید !
ضمنا مسئولیت اشعار با شاعر است نه بنده!

شاطر عباس صبوحی:
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

حافظ:
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

حافظ:
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ:
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز

عطار-تذکره الاولیاء-ذکر ابوالحسن خرقانی:
عالِم هر بامداد برخیزد، طلب زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سُروری به دل برادری رساند.
@hicch
در انتها به آواز شجریان و تار لطفی گوش جان بسپارید در مایه کرد بیات با این غزل حافظ:
(مطلع:در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند)
ابیات خوانده شده در این قطعه:
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
(این بیت خوانده نشده است!:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند)
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

تالیف و گردآوری:محمد وحیدی
@hicch
🔚 سرگشته و مرگ

🔻سرگشته را سؤال عجیبی درگیر کرده بود.
چند روز پیش بود که یکی از نزدیکانش که کاملا سالم و سرحال و سرپا و فعال بود
وقتی که برای سرزدن به باغی که تازه می خواست برای روزهای آتی زندگی فراهم کند و به تازگی نهالهای زیادی را خریده و کاشته بود، به ناگاه و در مقابل دیدگان مبهوت همسرش ، بر زمین می افتد و از این زمین خاکی کوچ می کند!

باورکردنی نبود!گرچه هر روزه صدها خبر از مرگ این و آن در اطراف و اکناف کرۀ خاکی به گوش می رسد، اما گویا در وجود ما فیلترهایی نهاده شده است که اینگونه خبرها را به خوبی نمی شنود و لااقل با تمام معانی اش نمی شنود!
یعنی چه با تمام معانی و مدلولهایش؟
هر سخنی می تواند سه نوع معنا و مدلول داشته باشد:
🔘مدلول مطابقی
🔘مدلول تضمنی
🔘مدلول التزامی
معمول انسانها اگر بتوانند آن را هم درست و دقیق و کامل بفهمند همان معنای اولی و نخست کلام را درک می کنند:

مدلول مطابقی


🔶مدلول مطابقی همان معنا و مدلولی است که گوینده با ذکر آن کلام، می خواهد آن را به مخاطب برساند.
اما همۀ چیزی که از یک کلام می شود فهمید در همان معناو مدلول مطابقی خلاصه نمی شود.
معانی دیگری هم از آن کلام قابل دریافت است که نیاز به تأمل و تفکر دارد . یعنی بر اثر یک عمل ذهنی و فرآیند تفکر به دست می اید.
برهمین اساس می توان عجالتا یک نتیجۀ فوری گرفت:
یک انسان هر اندازه بتواند معانی بیشتری از یک کلام را استخراج و درک کند به همان اندازه متفکرتر است.
برگردیم به بحث اصلی
برای سرگشته مضمون تمام اتفاقی که افتاده بود این بود:

داوود آقا مرد!

مضمونی که مشابه هزاران خبر مرگ دیگر بود اما اثرش مشابه آنها نبود.
معانی خبر هم همانند خبرهای دیگر نبود، این خبر برایش معنای عظیمتری داشت .
از کجا می فهمید که معنای خبر عظیم است؟
از اثری که خبر در رگ و پی اش و ذهن و روحش ایجاد کرده بود.
بهت عجیبی او را فرا گرفته بود.
شاید وضعیت روانی خودش و نیز مهارتهایی که در تفکر کسب کرده بود در میزان فهم و اثر خبر تأتیرگذار بودند ولی هرچه بود اثر بزرگ بود و تکان دهنده درست مثل یک زلزله!
یکی از چیزهایی که خبر را خاص می کرد این بود که خبر در مورد کسی بود که از نزدیک او را می شناخت و دوستش داشت.
شناختن می تواند دایره ی معانی خبر را وسیعتر کند و دوست داشتن آن را اثرگذارتر و سهمگینتر!
مثلا برخی از معانی دیگری که مرگ داوود آقا داشت اینها بودند:

☑️برای مردن نیازی نیست که تو به سن مرگ برسی!

☑️مردن نیازی به بیمار شدنت ندارد!

☑️مرگ حتی حادثه و اهمال هم نمی طلبد!

☑️مرگ می تواند بدون رنج باشد و بسیار سریع و ناگهانی

☑️و اینکه مرگ همیشه می تواند سورپرایز باشد یا بکند!

و.....

و گویی داوود آقا مقابلت نشسته و با همان لبخند همیشگی بر لب می گوید:
تو هم ممکنه همین چند ثانیه بعد، یا چند دقیقه، یا چند ساعت، یا چند روز یا ...
بیایی همون ناکجا آبادی که من رفتم. منتظرتم!

الان در گوشه ای کز کرده بود و سعی می کرد چیزهایی را بنویسید و به تعبیر بهتر مکتوب فکر کند:

⬛️⬛️⬛️

سؤال بزرگ انسان این است.

این سؤال هر موجود زنده ای می تواند باشد که بتواند به خودآگاهی برسد.
بتواند خودش را به عنوان یک موجود زنده درک کند، میل به حیات را در خود به وضوح تمام مشاهده کند و از سوی دیگر مرگ را در همنوعانش تجربه کند و بتواند پیش بینی کند که این گربه ای است که دم حجلۀ هرزنده ای نشسته است.
سؤال این است:
آیا مرگ پایان راه است؟
آیا همه چیز برای یک موجود زنده و در حالت خاصش برای انسان تمام می شود ؟
وقتی مرگ سر می رسد تمام پروندۀ من به کلی برچیده شده و نتایج کارم و ثمرۀ تلاشها و رفتار نیک و بدم در طول عمر به کلی معدوم و نیست می شود؟
سؤال از جهات عدیده ای بسیار مهم است. اما از یک جهت برای من بسیار بسیار مهم است و بلکه می توان گفت برای هرکسی که به خود و اعمالش ارزش می دهد باید مهم باشد.
اگر مرگ پایان همه چیز برای انسان باشد ، به نظر می رسد که هیچ داعی و انگیزه ای عقلانی برای بهتر عمل کردن در زندگی وجود نخواهد داشت الا چیزی که حال او را بهتر می کند.
داوودآقا یک عمر کار کرد، تلاش شبانه روزی برای اینکه امکانات رفاهی برای آینده خود و خانواده اش فراهم کند، اما هیچ یک از آن مکتسباتش را نه استفاده کرد و نه با خود برد!
اگر مرگ پایان همه چیز است و داوودآقا به نوعی می توانست حرف بزند نمی پرسید که آیا رواست؟ من از اندوخته های خود چرا باید بی بهره باشم؟

◼️◼️◼️

و سرگشته همچنان داشت می نوشت.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
خرد سنجشگر pinned «🔚 سرگشته و مرگ 🔻سرگشته را سؤال عجیبی درگیر کرده بود. چند روز پیش بود که یکی از نزدیکانش که کاملا سالم و سرحال و سرپا و فعال بود وقتی که برای سرزدن به باغی که تازه می خواست برای روزهای آتی زندگی فراهم کند و به تازگی نهالهای زیادی را خریده و کاشته بود، به…»
فاعتبروا یا اولی الابصار !!!
سهم کشورها از کیک اقتصادی جهان از منظر سایت:
howMuch.net


سهم امریکا نشان می دهد که چرا ترامپ می تواند و می خواهد که به همه زور بگوید!
سهم مهمترینها در اقتصاد جهان به حسب درصد:
1-آمریکا 24.4
2-چین 15.4
3-ژاپن 6.13
4-آلمان 4.63
5-انگلستان 3.3
6-هند 3.27
7- فرانسه 3.25
8-ایتالیا 2.44
9-کانادا 2.8
10- روسیه 1.99

11- کره جنوبی 1.93
.
.
.
ایران 0.44
🌿🌿🌿


سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(1)


🍂🍂🍂🍂🍂

حدودا یک سال پیش بود.
مادر یکی از دوستان پیشکسوت در دوران دانشگاه فوت کرده بود و سرگشته به رسم تسلیت در تشییع جنازه و مراسم تدفین شرکت کرده بود.
در یک جامعه که رشته های پیوند اجتماعی به شدت نحیف شده و بلکه اکثرا گسسته است، همین جمعیت های اتفاقی هم نعمتی است.
فرصتی بود که با بسیاری از دوستان قدیم که شاید سالها از هم بی خبر بودند، دیدار کند.
در شمار کسانی که دیدارشان بسیار لذتبخش بود، دوستان دوران دبیرستان بود؛ خصوصا آنهایی که رشته ی الفتی بینشان بود و نزدیکی های فکری و روحی هنوز آنها را آشنا نگهداشته بود.
بعضی از آنها را چنان عاشقانه در آغوش گرفت که گویی برادری گم کرده را دوباره یافته است.
همین دیدار مقدمه ای شد که دوست نازنینش او را به گروه دوستان دبیرستانی اش در تلگرام دعوت کند.دوستانی که همقطار او در یکی از بهترین دوران زندگی و در برهه حساسی از سرنوشت کشور بودند.
دوره دبیرستان دورۀ آغاز تکوین شخصیت مستقل است.
انسانها به حسب رشد اجتماعی و بلوغ ذهنی و روانی شان، معمولا در این دوره است که خود را به عنوان یک فرد انسانی که باید هویت مشخصی برای خود دست و پا کند ، می یابند و سعی می کنند که خود را بشناسند و برای خود آینده ای ترسیم کنند و تصمیم های بزرگی برای خود و سرنوشت خود بگیرند.

این دوره برای او ارزش زیادی داشت. در این دوره ، او در کنار نوابغ شهرش و زیر دست بهترین دبیران استان آموزش دیده بود.
هر گوشه ای از این دوران، یادآور خاطراتی بس زیبا از حسهای خوبی بود که در کنار هم تجربه کرده بودند.
دوره ای که صدهزار اسف که به بار ننشست و درست زمانی که باید بار می داد، مواجه شد با زلزله ای بزرگ ، یک سونامی وحشتناک که هریک از آنها را به گوشه ای جدا پرتاب کرد، رشته های ضعیف پیوندی که قابلیت داشتند نیرومند و مستحکمتر شوند از هم گسست، به طوری که چهل سال طول کشید که این آدمها از شوک وحشتناکی که وارد شده بود بجهند و خود را کنار هم بازیابند.
همین بازیابی ، خود مغتنم بود.
او به خوبی درک می کرد که به قول آن مثل معروف ، دوستیهایی که سابقه ی دیرپاتری دارند هم قابل اعتنا ترند و هم قابل اعتمادتر
اما چهل سال ، برای یک انسان زمان کمی نیست، بلکه برای برخی انسانها یک طول عمر کامل است.
مثلا شریعتی 46 عمر کرده بود.
طبیعی است که در قیاس چهل سال دوری، نزدیکی چهارسال دوران دبیرستان کم می آورد به طوری که عملا حتی چهره برخی دوستان هم از نظر محو شده بود و حتی قادر به شناخت همدیگر در مواجهه اول نبودند و تنها پس از معرفی ، همدیگر را با خاطرات مشترک به خاطر می توانستند بیاورند.
معمول آدمها شکل محیط را به خود می گیرند درست مثل اشیای طبیعی.
محال است شما کلافی را در دیگ رنگرزی که رنگ قرمز در آن می جوشد بیندازید و از درون دیگ یک کلاف سبز چمنی خوشگل بیرون بیاید.
اکثر انسانها هم چنین اند. در طول این چهل سال، بگذریم از دوستانی که در این سونامی که شاید از صد سال یک بار در یک کشور اتفاق می افتد جان به در نبردند و مدتها پیش این زمین خاکی و مهمانکش را ترک کردند، بقیه هر یک در محیطی جدا و در شرایطی کاملا متفاوت شکل گرفته بودند و شاید بیشترین وجه ماندگار در وجودشان همان قیافه شان بود که آنهم به شدت دچار تغییرات متأثر از سن و سختی ها و مرارتها شده بود.
حال تو حساب کن تغییرات دیگر را که چقدر باید وسیع بوده باشد! و خوشبختانه این تغییرات چیزی نیستند که بتوان آنها را در نگاه اول و با چشم ظاهر تشخیص داد که اگر میشد چنین باشد این انسانها اصلا همدیگر را نمی توانستند شناسایی کنند.
و حال حدود صد نفر از این دوستان در یک گروه در یکی از شبکه های اجتماعی ، به لطف توسعه اعجازگونه رسانه ها و تکنولوژی ارتباط جمعی ، گرد هم آمده بودند.




🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر محمدی گرگانی: بحران اصلی انسان معاصر
اقتصاد امریکا

در نقشه به جای اسم هر ایالت امریکا، نام کشوری که از لحاظ اقتصادی با اقتصاد آن ایالت برابری می کند نوشته شده است.
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷


سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(2)



🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

سرگشته وقتی شماره موبایلش را به دوست دیرینش داد که او را به لیست اعضای گروه اضافه کنند، حس غریبی داشت. گویی یک قطعه یادگاری بسیار ارزشمندی را که سالها پیش گم کرده بود، به طور اتفاقی یافته بود؛ بی رنج جستجو و بی صرف انرژی زیادی برای یافتن.
کمترین اثر این واقعه، این بود که او ناخواسته سراغ حسهایی هدایت شده بود که سالهای سال، خاکستر فراموشی بر روی آنها تلنبار شده بود.
به خوبی حس می کرد که هر انسانی بخش عظیمی از آنچه را که ما اسمش را احساس هویت می گذاریم، مدیون خاطراتی است که هنوز به کلی فراموش نگشته اند. مرهون انسانهایی است که کم و بیش ردپایی از وجودشان بر صفحه ی احساس و عاطفه باقی است و بدهکار حوادثی است که بر دفتر زندگی او رنگی پاشیده اند.
خاطرات سالهای دور به صورت مبهم یا آشکار بر صفحه ی نمایش ذهنش رژه می رفتند.
سرگشته همیشه و در هر موقعی که به یاد آن دوران می افتاد خاطر نشان می کرد که دوران دبیرستان ما جزو استثنائی ترین دوران از نوع خودش می تواند باشد.
شاید هیچ دلیلی بر حرف خودش نمی توانست بیاورد زیرا او تنها دوران دبیرستان خود را با آن تفصیل دیده بود و کمتر موردی بود که در مورد دوران دبیرستان رمانی خوانده باشد یا خاطراتی را شنیده باشد، این احساس می توانست کاملا فردی بوده باشد و تنها، نشانگر تأثیر عظیمی که از آن دوران بر ذهن و روانش نقش بسته بود؛ اما لااقل در کلامش هیچ اغراقی نبود و وقتی این حرفها را می زد ، دقیقا چیزی را منعکس می کرد که در کتاب درونش نقش بسته بود. مگر نه این است که در صداقت حرفی ، مهم آن است که در کلماتت دقیقا آنچه را که در درون خویش تجربه میکنی به بیرون بازتابانی ؟ درست مثل آینه مسطحی که دبیر محترم فیزیک آن دوران مرحوم رفقی توصیف کرده بودند.
بزرگترین افسوس سرگشته با تجدید خاطره آن روزها، دوستانی بودند که دیگر در این جمع نمی توانستند حضور یابند. تندباد حوادث آن روزها برخی از دوستان را به بیرون از این کرۀ خاکی پرتاب کرده بود.
به جایی آن دوردورها که دیگر امکان برگشت و حضور در جمع پریشان دوستان را نداشتند.
برخی از آنها طوری رفته بودند که امروز لااقل می شد اسمشان را به بزرگی و فرزانگی و عزت تکرار کرد، شهادت در راه دفاع از میهن و در مبارزه با خصم متجاوز
یکی از آن روحهای بزرگ نزدیکترین یارش و صمیمی ترین دوستش بود که در اوایل جنگ به دست دشمن بعثی به شهادت رسید.
اما برخی دیگر از دوستان غایب سرنوشت غم انگیزتری داشتند، سرنوشتی که سبب می شد حتی کسی نامشان را نتواند با جسارت و صدای بلند بر زبان آورد.
دوستان عزیزی که قربانی دامهای گسترده بر راهشان و از زاویه ای دیگر قربانی ایستادگی بر آیین و مرامشان شدند.دوستانی که هرگز نمی شد نام خصم میهن بر آنها نهاد و حتی نام یار خصم هم از ساحت آنها بسی دور بود. دوستان پاک نهادی که نهایت تقصیرشان- اگر بتوان آن را تقصیر نام نهاد- پذیرش و تسلیم بر راه و ایدئولوژی بود که یا سلسله جنبانان خفی و نهانش وابسته بودند یا راه به گونه ای بود که نهایتا در برابر حکومت رسمی کشور قرار گرفتند.
گاهی ایمان یا باورهای انسانها به گونه ای است که آنچه فرد در درونش برای خود ترسیم می کند، بسی متفاوت از آن چیزی است که دیگران در او می بینند یا دوست دارند ببینند.
در این میان برخی هم، از بد حادثه این کره خاکی را وداع گفته بودند. یک تصادف یا یک واقعه جان ستان هم می تواند یک جان را از زیست در زمین محروم کند.
در هرصورت، وقتی در جریان یکی از دیدارهای حضوری چشم سرگشته در لیست اسامی دوستان دبیرستانی به یادداشت هایی که با خودکار قرمز رنگ در جلوی بعضی از اسامی به معنای فقدانشان در جمع کسانی که نفس می کشند ، برخورد کرد از فراوانی و انبوه خطوط قرمز شگفتی همراه با حسرت عظیمی بر دلش نشست.بسیاری از همدوره ای های دبیرستانی دیگر نبودند که حضورشان در کنار دوستان ، شعف و شادی بزاید.
این پدیده ای که در عرف ما به نام مرگ شناخته می شود، چقدر عجیب و تأمل برانگیز است!
سرگشته با خودش می گفت.
چرا اکثر مردم دوست ندارند که حتی اسمش را بشنوند؟
وقتی هم که به هر سببی مجبور می شوند با آن مواجه شوند، تلاش می کنند که به سرعت از آن دور شوند و آن را به فراموشی بسپرند.
چرااا؟
با خودش زمزمه می کرد که چرا ما آدمها دوست نداریم با این واقعیت مواجه شویم که پایان این راه به مرگ ختم می شود؟
این نوع مواجهه خصوصا در افرادی که با علوم تجربی درگیرند ، یا با تفکرات مدرن آشنایی بیشتری دارند ، بیشتر به چشم می خورد.واقعا چرا؟
سرگشته همچنان غرق در افکارش بود.


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

سرگشته و دوستان دبیرستان(3)


🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

خاطرات دوستان کوچیده، سرگشته را متمرکز بر مرگ کرده بود.
راستی ما از مرگ چه می دانیم؟
آنچه فرهنگ عمومی که جامعه با آن می زید، در این باره چه می گوید؟
با این سؤال ، ذهن سرگشته معطوف شد به همان مراسمی که در وفات مادر دوست پیشکسوت دانشگاهی برپا بود.
با خود گفت: اگر خوب دقت کنی ، می بینی از هر تیپ و قشری، از هر نوع فکری – شاید- بتوانی نماینده ای در بین انبوه انسانها پیدا کنی؛ بی سواد و با سواد، تحصیلکرده و نکرده، مهندس، دکتر ، تاجر، آرایشگر و راننده ، دلال و کارخانه دار ، کارمند و معلم و...
مراسم طوری طراحی شده که گویی شخص متوفی را به سفری دور بدرقه می کنند.
همۀ مردگان این شهر را –تقریبا- در این گورستان دفن می کنند و همه را با یک آیین و مراسم و با یک نوع تلقی از مرگ
گرچه ممکن است در ذهن برخی از حاضران علامتهای سؤال زیادی در این مورد چشمک بزنند اما در عمل، کسی خلاف این سنت نمی کند و همه با مراسم مشابهی به گور می روند. مراسمی که در حاق خود ، باور به این امر کاملا روشن است که مرگ پایان کبوتر نیست. فردی که به گور گذاشته می شود معدوم مطلق نیست و برای خود حظی از حیات دارد گرچه رابطه اش با خاکیان بریده شده است.
برای این ادعای خود شاهدی هم داری؟

سؤالی بود که از خودش پرسید.
و خود دیگرش پاسخ داد:
روشنترین شاهد و گواه بر سخنم، مراسم تلقین که جزو لاینفک آیین تدفین است.
فردی بر بالین مرده می نشیند و در حالی که با دست به او اشاره می کند، با او سخن می گوید.
گرچه این سخن گفتن به زبان عربی است و چه بسا که شخص مرحوم در دوران زندگی خود ، زبان عربی هیچ نمی دانست! اما ما چه می دانیم شاید آنسو زبان رسمی کوچیدگان عربی بوده باشد! اما آنچه مستند ماست سخنانی است که به او گفته می شود:
بنده خدا ! اگر آنور دو ملک مقرب خدا یعنی نکیر و منکر سراغت آمدند و از تو در مورد خدایت و پیامبرت و ..... سؤال کردند، اینگونه پاسخ بده.
این یعنی چه؟
یعنی اینکه این مراسم بر اساس این انگاره طراحی شده است که فرد متوفی نابود نشده است و بهره ای از حیات و ادراک دارد و ما را می شنود گرچه نتواند واکنش نشان دهد و با ما ارتباط برقرار کند.
سرگشته از خودش پرسید: یعنی فکر میکنی همه افرادی که این مراسم را انجام می دهند در این باورها مشترکند؟
- نه گمان نمی کنم چنین ادعایی کرده باشم و حتی گمان نمی کنم چنین ادعایی لازمه ی این مراسم باشد.
خوب فکر کن. برای انجام این کارها ، آنچه ضرورت دارد و لازم است این است که فرد منکر این باورها نباشد به علاوه حتی اگر منکر باشد و جسارت مقاومت در برابر عقیده عموم و عوام نباشد یا اصلا قصد تنش زایی نداشته باشد و مساله اش تنها این باشد که این مراسم ختم به خیر شود! باز هم این مراسم را اجرا خواهد کرد.
اما واقعا در مورد مرگ و بعد آن چه می دانیم؟
جواب روشن بود: مردگان هرگز برنگشته اند که چیزی از آن بازگو کند و درست به همین دلیل امکان تجربۀ شخصی هم برای یافتن پاسخ برای هیچ کس مقدور نیست.
تنها پاسخ محکم در این باره را ادیان و بخصوص ادیان ابراهیمی داده اند.ادیانی که اولا خود را فرستاده شده و برانگیخته شده از سوی خالق عالم معرفی می کنند و از جمله تعلیماتشان بقای انسانها پس از مرگ است. اما مشکل اینجاست که آنها هم برای انسان امروزی دلیلی قاطعی برای اثبات مدعای خود ندارند. انسان دیروزی و خصوصا انسانهایی که در عصر خود پیامبران می زیستند – لااقل بعضی شان - دلایلی می یافتند که به این رابطه ی قدسی و معنوی ایمان بیاورند و زندگی خویش را طبق موازین اعلام شده ادیان تطبیق دهند اما انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد.
اما سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است.
هیچ دلیلی برای انکار حیات پس از مرگ وجود ندارد الا استبعاد و اینکه آن را امری خلاف عادت می داند و به نظرش بعید می آید که چنین چیزی میسر شود.
ادیان الهی و خصوصا اسلام هم متوجه این استبعاد بودند و حتی آیاتی از قرآن در مورد همین مساله است.
اما آیا بعید دانستن ، وجهی از اعراب دارد؟ یعنی می تواند بار و وزن معرفتی داشته باشد و دلیل مناسبی برای یک باور باشد؟ هرگز
صد سال قبل، برای مردم قابل باور بود که انسانها بتوانند با یک قطعه کوچکتر از آجر که به هیچ جا هم وصل نیست با دورترین جای این کره ی خاکی تماس بگیرد و مردم آنجا حرف بزند؟
داستانهای مربوط به تلیفون را که می خوانیم ، حتی در آن رابطۀ ابتدایی با سیم هم، مردم با شنیدن صدا از پشت گوشی ، هراسان بیرون می دویدند که اجنه در آنجا نفوذ کرده اند و بایدبا دعا و جادو و جنبل آنها را دور کرد!
☘️☘️☘️☘️☘️☘️

سرگشته و دوستان دبیرستان(4)


🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀



همین چند ماه پیش بود که سرگشته با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان که تا حدودی هم خویشاوندی داشتند یعنی یاور برخورد کرد.
صحبت از دیدار دوستان آن دوره شد.
سرگشته موضوع تجدید دیدار دوستان دبیرستانی را مطرح کرد.
یاور گفت : دوران خوبی بود ، در واقع آن دوره از زندگی هر فرد ، دوره ی حساسی است ، هرکه باشد و در هر کجا که باشد فرقی نمی کند. آن دوره، دوره ی عزیزی است.اما ماها اهل دوستی نیستیم، یعنی اصلا دوستی کردن رو بلد نیستیم.
بعد رو به سرگشته کرد و پرسید: اصلا به نظر تو دوستی یعنی چه؟ چه وقت می شود گفت که من با فلانی دوستم یا فلانی با من دوسته؟
سپس با دیدن سکوت سرگشته، خودش ادامه داد:
به نظر تو دوستی همان آشنایی است؟ یعنی هر موقع که ما با کسی چندین بار برخورد کردیم و گفتگویی بینمان رد و بدل شد، اسم و نام خانوادگی و شغل و محل کار و محل زندگی و چیزایی از این دست در بارۀ همدیگر را دانستیم، می تونیم بگیم ما با هم دوستیم؟
سرگشته باید چیزی می گفت:
بعضی ها دوستی را به همین معنا به کار می برند. من دیدم افرادی را که فقط یه بار در یه مهمانی با کسی آشنا شده، یا در یک مسافرت با قطار، یک شب با فردی همکوپه شده و بعدها از آنها به عنوان دوست خود یاد میکرده!
یاور گفت:
ببین باید یه چیزی رو فراموش نکرد، ادعای دوستی با دوستی خیلی فرق داره!
آره قبول دارم که کسانی هستند که برای نشان دادن گسترۀ روابط خود ، در مورد هرکسی حرف بزنی مدعی می شوند که فلانی دوست منه! اما صرف ادعای دوستی توسط یک فرد می تواند معرف معنای دوستی باشد؟ یعنی نشان دهد که به هر آشنایی می توان عنوان دوستی داد؟
مسلما که پاسخ منفی است.
اما اینکه آشنایی با دوستی فرق دارد به این معنا نیست که دو مفهوم کلا با هم بیگانه اند، نه اصلا
این دو مفهوم با همدیگر ربط دارند اما یکی نیستند.
ما می تونیم بگیم که:
هر دوستی ، آشناست
اما نمی تونیم بگیم:
هر آشنایی دوست است
یعنی به قول منطقی ها بین این دو مفهوم رابطه عموم و خصوص مطلق هست و به تعبیر نظریه مجموعه ها، مجموعه ی( دوست ) زیرمجموعۀ مجموعۀ ( آشنا ) هستش. یعنی هر عضوی از مجموعۀ دوست عضوی از مجموعه آشنا هست و نه برعکس.
سرگشته در حالی که دهنش باز مونده بود گفت: تو چقدر خوب اینا رو توضیح دادی!
یاور لبخندی زد و گفت: چیز خاصی نبود.
و بعد ادامه داد:
من رو این موضع قبلا فکر کردم چون دوستی برای من خیلی مهم بود و صدالبته الان هم هست.
سرگشته ناگهان سؤالی به ذهنش خطور کرد:
رابطۀ دوستی و دوست داشتن چیست؟ و متفکرانه همین را از یاور سؤال کرد.
یاور پاسخ داد:
سؤال خوبیه! همین سؤال می تونه کمی بیشتر ما را به مفهوم دوستی نزدیک کنه.
بهتره باز هم برگردیم و مجموعه های این دو مفهوم را بازیابی کنیم و رابطه ی مجموعه های آن دو را با هم بیابیم.
و اضافه کرد: در منطق غربیها اصطلاحی هست که در منطق ما نیست، همین چیزی که الان در موردش بحث می کنیم.
اصطلاح Extension : این اصطلاح در واقع به معنی مجموعۀ همۀ چیزهایی است که یک واژه یا مفهوم به آنها اطلاق می شود.
در منطق ما ، اصطلاحی هست به نام مصداق
مصداق یعنی هرچیزی که یک مفهوم بر آن صدق می کند.
مثلا اگر مفهوم کتاب را در نظر بگیریم بوستان سعدی مصداق کتاب است و شاهنامه فردوسی مصداق دیگری از آن و کویر شریعتی یک مصداق دیگر
ولی Extension مجموعه مصداقهای یک مفهوم است و نه تک تک آنها.
یعنی Extension کتاب مجموعه ای است شامل بوستان سعدی، شاهنامه فردسی و کویر شریعتی و هر کتابی که در هر زبانی در هر زمانی نوشته شده است یا نوشته خواهد شد.
برگردیم به دوستی و دوست داشتن
این دو چه رابطه ای با هم دارند؟
آیا هرکسی که دوست دارد ، دوست هم هست؟
یا برعکس:
آیا هرکسی که دوست داشته می شود، دوست هم هست؟
و از طرف دیگر:
هر دوستی ، طرف مقابل را دوست هم می دارد؟
یا هر دوستی از سوی طرف مقابل دوست داشته می شود؟
علت اینکه ما به جای دو شق، چهار شق داریم این است که دوست داشتن یک رابطه ی طرفینی نیست.
یعنی اینطور نیست که اگر الف ب را دوست داشته باشد، ضرورتا ب هم الف را دوست دارد. ممکن است چنین نباشد.
الف ب را دوست داشته باشد ولی ب الف را دوست نداشته باشد و یا برعکس
سرگشته وسط حرف یاور پرید و گفت:
نکتۀ خوبیه. همین نکته یه سؤال مهم را پیش می کشد:
آیا دوستی هم رابطه ای ضرورتا طرفینی است؟
یعنی اگر علی دوست حسن باشد حسن نیز دوست علی خواهد بود؟
به تعبیر دقیقتر اگر علی حسن را دوست خود بداند، ضرورتا حسن نیز علی را دوست خود می داند؟
و بحث آندو هنوز تمام نشده بود.



https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
خرد سنجشگر
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 سرگشته و دوستان دبیرستان(3) 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 خاطرات دوستان کوچیده، سرگشته را متمرکز بر مرگ کرده بود. راستی ما از مرگ چه می دانیم؟ آنچه فرهنگ عمومی که جامعه با آن می زید، در این باره چه می گوید؟ با این سؤال ، ذهن سرگشته معطوف شد…
نقدی بر سرگشته و دوستان..

با سلامى مجدد ، ضمن تحسين مجدد اين همه ريز بينى و تيز بينى و احترام به ذهن وقاد و نقاد شما در باب مسائل مختلف ، سه قسمت اخير مطلب " سرگشته و دوستان دوران دبيرستان " را با دقت دنبال كرده ام .
از اين همه جديت ، علاقه و انرژى و صرف وقت جهت تبيين مسائل به زبان ساده و قابل فهم براى دوستان و نيز قدرت قلم و احاطه شما به دايره واژگان در شگفتم .
در قسمت سوم در مورد اين سوال كه :
" كه آيا مرگ پايان راه زندگيست ؟ "
سرگشته ما با اذعان و علم به اين كه :
" انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد. "

در ادامه ، اين مطلب را در مورد مرگ و زندگى مطرح مى كند :

" سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است. "

اگر اجازه فرماييد من ديدگاه متفاوتى را نسبت به اين امر بيان كنم كه الزامأ مى تواند نظر خود من نباشد . فرض كنيم اين هم نظر ' بر گشته ' باشد .
البته ' بر گشته ' نه اين است كه از چيزى برگشته باشد ؛ انتخاب اين نام به خاطر وزن و آهنگ مشابه آن با ' سرگشته ' انتخاب گرديده است .

از ديدگاه ' بر گشته ' :

اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى . پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست . موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده .
و باز در جواب ، اين سوأل رايج پيش خواهد آمد كه دليلى ندارد كه ' هر چيز غير قابل لمسى ، وجود نداشته باشد و يا به بيانى ديگر ، غير قابل لمس بودن چيزى دليل بر عدم وجود آن نيست . '
باز تكرار همان مسايل فلسفى و سير ادامه دار آن !

اگر دقت كنيم مبناى اين مباحثات بر اين اصل استوار گرديده است كه مرگ اجتناب ناپذير مى باشد و اگر اين امر به اثبات برسد كه ' مرگ اجتناب ناپذير نيست ' ، پاسخ سوال سرگشته ما هم به جواب مى رسد .

دانشمندان بيو تكنولوژى و زيست شيميدانها در تعريف پيرى مى گويند :
" پيرى و به دنبال آن مرگ، انباشت خطاهاى ژنتيك است در سطح ياخته ها . "
ريچار فاينمن تأثير گذار ترين فيزيكدان امريكايى و برنده جايزه نوبل مى گويد :

" تا كنون چيزى در زيست شناسى يافت نشده است كه نشانگر گريز ناپذيرى مرگ باشد ."

ميچيو كاكو فيزيكدان برجسته معاصر در كتاب معروفش ' فيزيك آينده ' بر اين باور است كه :
" همانطوريكه در مورد كنترل پيرى ، بشر به واسطه علم و بيو تكنولوژى ، اميد به زندگى را از ٤٩ سالگى در سال ١٩٠٠ به حدود ٨٠ سال در زمان حال رسانيده است در سال ٢٠٥٠ به ١٥٠ سال خواهد رسانيد . "

اين كار با ياخته هاى بنيادى و ژن درمانى براى تعمير ژنهاى پيرى ممكن خواهد بود . او مى گويد در سال ٢١٠٠ با ژن درمانى ، بشر اثرات پير شدگى را بر عكس خواهد كرد و در نهايت با در اختيار گرفتن و مهار كامل ژنوم انسانى و جلوگيرى از انباشت خطاهاى ژنتيك به مرگ پايان خواهد داد .
او نه تنها معتقد به پايان مرگ است بلكه بر اين باور است كه :
" تا سال ٢١٠٠ بشر به قدرت آفريدن شكل هاى تازه اى از حيات دست خواهد يافت . اين كار نه با راز و نياز كه با جادوى علم و تكنولوژى صورت خواهد گرفت ."

ديويد بالتيمور ، زيست شناس و برنده جايزه نوبل مى گويد :
" بعيد مى دانم كه در اين سده ديگر رازى ناگشوده از بدن هاى ما باقى بماند . پس هر آنچه را بتوانيم تصور كنيم ، رنگ واقعيت به خود خواهد گرفت . "
و حرف آخر را جرالد ساسمن استاد هوش مصنوعى M I T مى زند كه :

" فكر نمى كنم كه همين الان وقتش باشد ، ولى نزديك است . با كمال تأسف بايد بگويم كه من در آخرين نسلى هستم كه مى ميرد !"

بارى اگر اين ' بر گشته ' ما بپذيرد كه مرگى در كار نخواهد بود ؛ پس مرگ هم پايان راه زندگى نيست !

ولى قضيه در اين جا تمام نمى شود ؛ باز اين سوال منطقى براى ' برگشته ' پيش آمد كه :
مرگ ناشى از پيرى ، يك نوع مرگ است . آمديم و جلو آن را گرفتيم ؛ در مورد ساير مرگها تكليف چه مى شود ؟ مثلأ مرگ ناشى از تصادف ، جنگ ، سقوط از ارتفاع ، سيلاب ، زلزله ، آتشفشان و يا ...... انهدام كامل كره زمين در صورت اصابت يك سنگ آسمانى .
همين جاست كه ' برگشته ' ما هم ' سرگشته ' مى شود !
خرد سنجشگر
نقدی بر سرگشته و دوستان.. با سلامى مجدد ، ضمن تحسين مجدد اين همه ريز بينى و تيز بينى و احترام به ذهن وقاد و نقاد شما در باب مسائل مختلف ، سه قسمت اخير مطلب " سرگشته و دوستان دوران دبيرستان " را با دقت دنبال كرده ام . از اين همه جديت ، علاقه و انرژى و صرف…
با سلام خدمت دوست گرامی جناب .... گرامی

و ضمن عرض تشکر و سپاس از این همه لطف شما و نثار کلماتی که بسیار فراتر از منزلت من بودند

از اینکه در مقام نقد سخنان من برآمدید بسیار شکرگزارم.
عرصه نقد تنها عرصه ای است که به انسان فرصت می دهد که اندیشه ها و تفکرات و باورها و اعتقادات خود را محک بزند.
و کسی که بتواند ما را واقف به نقصی در ساحت اندیشه مان کند ، گامی بزرگ در جهت خوشتراش کردن اندیشه ی ما برداشته است.

🌓 اولین نقد شما نقدی است مفهومی و ناظر به کاربرد معنای مرگ و زندگی

آنجاییکه می فرمایید:

اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى .
پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست
. موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده

مراد شما این است که مرگ و زندگی دو مفهوم متضادند.
(البته اگر بخواهیم دقیق سخن بگوییم رابطه آن دو مفهوم تضاد نیست بلکه عدم و ملکه است. بنده برای سهولت فهم، آن را تضاد فرض کرده ام)

دو مفهوم متضاد آن دو مفهومی هستند که قابلیت اتصاف همزمان به شیء واحد را ندارند.
یعنی در یک آن نمی توان به چیزی هم اطلاق سفید کرد و هم اطلاق سیاه
ولی می شود که چیزی یافت شود که نه سفید باشد و نه سیاه مثل عطرگل سرخ که نه سفسد است و نه سیاه

مرگ و زندگی هم چنین مفاهیمی هستند همزمان نمی توان به چیزی هم اطلاق زنده کرد و هم اطلاق مرده
علی یا زنده است یا مرده و در زمان واحد نمی تواند هم زنده باشد و هم مرده اما می توان چیزی پیدا کرد که نه زنده باشد و نه مرده مثل سنگ

حرف شما کاملا صحیح است اگر مرگ و زندگی هر دو به یک معنی به کار برده شده باشند.

یعنی چی؟

مرگ یعنی چی؟

مرگ یعنی از دست دادن زندگی توسط فردی که واجد زندگی بود.

حال اگر زندگی بیش از یک معنی داشته باشد ، مرگی متضاد آن زندگی است که به همان معنای زندگی به کار برده شده باشد.

مثالی می زنم:
روشندلی به بیش از یک معنا به کار می رود.
یک معنای آن صفای باطن است و معنای دیگر آن کور

حال متضاد روشندل چیست؟

معلوم است که یک متضاد ندارد بلکه هر یک از معانی ، معنای متضادی دارد که لزوما متضاد معنای دیگر روشندل نیست.

🌗 حال برگردیم به مرگ و زندگی


زندگی به بیش از یک معنی به کار می رود.

گاهی زندگی به معنای حیات دنیوی به کار می رود که متضاد آن همین مرگ ظاهری خواهد بود که کالبد یک انسان فعلیتهای بیولوژیکش متوقف می شود و فرد قدرت ارتباط با ما و بلکه قدرت تمام فعالیتهای بیولوژیک را از دست می دهد.

گاهی زندگی به معنیی اعم از حیات مادی به کار می رود.
لازم به توضیح نیست که معنای یک واژه ضرورتی ندارد که چیزی باشد که حتما موجودیتش و مصداقش برای ما ثابت شده باشد.
انسان قادر است برای معانی ای هم که تحققشان محال است واژه تعریف کند مثل مفهوم نیستی و عدم
در اینصورت مرگ به معنای رخت بربستن از حیات مادی ، متضاد آن نخواهد بود و بلکه با آن قابل جمع خواهد بود.

به این شعر مولانا توجه کنید

از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم زحیوان سر زدم

یعنی مرگ از زندگی جمادی منافاتی ندارد با ادامه ی زندگی به شکل نباتی و مرگ در زندگی نباتی منافاتی ندارد با زندگی حیوانی و هکذا

من این نوشته را در اینجا پایان می دهم و به بخشهای دیگر نقد در نوشته ای دیگر خواهم پرداخت.
🌳🌳🌳🌳🌳


سرگشته و دوستان دبیرستان(5)


🍄🍄🍄🍄🍄

سرگشته که داشت با یاور در مورد دوست صحبت می کرد، در ذهن خود متوجه چیزی شد؛ اینکه اغلب مفاهیم و واژه هایی که ما در مکالمات روزمره به کار می بریم یا در کتابها و مجلات و سایتها می خوانیم ، معمولا به طور ارتکازی و اوتوماتیک و به مرور زمان و در طول ارتباطات کلامی با دیگران در ذهن ما شکل گرفته اند، خیلی از ماها سعی نکردیم مرور دوباره ای به آنها بکنیم و معانی آنها را چک کنیم و از درستی برداشتمان یا هماهنگی آن با فهم عموم یا متخصصان آن حوزه مطمئن شویم،
حالا ممکن است کسی بگوید که این کارها چه ضرورتی دارد؟ ما که کارمان با همین فهم راه می افتد و امور خود را با همینها می توانیم مدیریت کنیم!
این استدلال ظاهر موجهی دارد و در نگاه اول معقول به نظر می رسد اما کمی بیشتر که دقت کنیم لنگی اش آشکار می شود.
اگر کسی در مقابل این استدلال سؤال کند که با چه استاندارد و معیاری مدعی هستی که کارت راه افتاده است؟
ایا راه افتادن کار و در واقع رسیدن به اهداف تعیین شده ، امری درجه بردار و مشکک و به تعبیر دیگر اشتدادی نیست؟
مثل نور شمع و نور خورشید که هر دو نورند و می توان به هر دو با عنوان نور اشاره کرد اما این کجا و آن کجا؟
بیل گیتس هم مدعی است که کارهایش راه افتاده است و بقال سرکوچه مان هم.
ما هیچ گزینه ی مشابهی برای مقایسه و یافتن معنای دقیق راه افتادن کارها نداریم و چه بسا که با بریدن دنباله ی خواستها و کم کردن توقع خویش از رفتارمان ، کارهایمان راه افتاده است و ما گمان کرده ایم که هیچ مشکلی نداشته ایم.
وانگهی، آنچه در اینجا مدنظر است صرفا در دایره ارتباطات کلامی است.
یعنی اینکه ما از کلام دیگران چه چیز فهمیده ایم و دیگران از کلام ما چه فهمیده اند.
چه بسا فهم ناقص و حتی نادرست از کلام دیگران، ما را از موهبتهایی که می توانست فهم درست نصیبمان بکند، محروم کرده است و ما هرگز به این نقیصه پی نبرده ایم.
و بعد با خودش گفت:
پس از اینروست که فلاسفه تحلیل زبانی بر این باورند که اکثر اختلافاتی که بین مردم و خصوصا در نظرگاههای فلسفی وجود دارد ، به مشکلات زبانی بر می گردد و اگر به تحلیل مفاهیم همت کنیم بسیاری از اختلافات ، از ریشه و اصل منتفی می شود.
در همین افکار بود که صدای یاور را شنید:
هی سرگشته تو کجایی؟
مثل اینکه تو باغ نیستی و اصلا به حرفای من گوش نمی دی!
سرگشته مجبور شد افکاری را که در درون مرور کرده بود برای یاور هم بازگویی کند.
یاور که با دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد گفت:
آره دقیقا
همین بی دقتی در معنی کلمات و ندانستن معنای دقیق آنها گاهی خسارتهای بزرگی به بار می آورد و ما که مصدوم حادثه شده ایم اصلا متوجه نمی شویم که این تیر از کدام جهت به ما اصابت کرد.
مثلا همین واژه ی دوست؛ ابهامش ممکن است تا به حال خسارتهای زیادی وارد کرده باشد.
سرگشته: مثلا؟
یاور کمی تامل کرد و تکرار کرد مثلااااا ؛ بعدش ادامه داد : یه مثال ساده
یکی از آشناهای شما، حالا از همسایه ها یا همکارها یا یکی از هم های دیگه! بیاد سراغ شما و از مواهب وارزش دوستی بگه و بعدش کلی حرف در مورد اینکه دوستی در روزهای سخت معلوم میشه و اونجاست که میشه فهمید کی دوست هست و کی نیست!
بعدش هم چند سفته روی میز بذاره که می خوام از این قرض الحسنه ته خیابون وام بگیرم لطفا اینا رو امضا کن!
چیز مهمی نیست و فقط واسه تشریفات اداریه
و شما هم حرفهای مبسوط او را در مورد وظایف دوستی در روزهای نیاز به یاری و کمک را مرور کنی و حس کنی که این لحظه همان لحظه ای است که باید دوستی را نشان داد و بی دغدغه و با افتخار سفته ها را امضا می کنی و مهر خودت را هم محض اطمینان خاطر وی زیر امضا حک میکنی.
و وقتی که سررسید سفته ها رسید میبینی نه از تاک نشان هست و نه از تاک نشان! و طرف اصلا غیبش زده و خبری ازش نیست! و باید آن مبالغ را به بانک بپردازی!
حالا شاید بپرسی که این چه ربطی به بحث ما داره؟
حالا بهت توضیح می دم.
در واقع آن استدلالی که باعث شد تو آن سفته ها رو امضا کنی چنین چیزی بوده است:
آقای ایکس دوست من است
باید دوست را در لحظات نیاز پشتیبانی کرد.
و بعد اضافه کرده ای که:
پشیبانی دوست در این مورد، امضا کردن این سفته ها را ایجاب میکند

و سپس نتیجه گرفته ای که باید این سفته ها را امضا کنی.

ولی اگه دقت کنی، معنای دوست در گزارۀ ایکس دوست من است با معنای آن در گزاره دوم متفاوت است.
در گزاره اول دوست ، معنای آشنا دارد. زیرا رابطه تو با ایکس بیش از همسایگی آپارتمان نبوده است. اما دوست در گزاره دوم معنای دیگری دارد . معنایی عمیقتر و با شرایط خاصتر که الان در موردش بحث می کنیم.
در واقع تو به لحاظ عدم تسلط به معنای دوست، مرتکب یک مغالطه شدی و این مغالطه برای تو به قیمت چند میلیون تمام شده است.
و بحث همچنان در جریان!



https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Forwarded from HISTOGRAPHY
خانه ای که مرز هلند و بلژیک از وسط آن عبور کرده است . نکته جالب این که این خانه در هر کشور پلاک مخصوص به خود را دارد . 🏚





📚 @HISTOGRAPHY
🌾🌾🌾🌾🌾🌾


سرگشته و دوستان دبیرستان(6)


💐💐💐💐💐💐💐

بحث سرگشته با یاور در مورد مفهوم دوستی ادامه داشت.
یاور تلاش می کرد مطالعات و تاملاتی را که در مورد این واژه پرکاربرد در گفتمان روزمره کرده بود، به سرگشته بازگوید. سرگشته هم بی میل نبود که از فرصت بهره جسته و در این مورد بیشتر بداند.
این کار علاوه بر ارزش ذاتی خود، برای او اهمیت دیگری داشت. یک تمرین مناسب برای تفکر جمعی یا هم اندیشی؛ اینکه دو نفر با یکدیگر پیرامون مسأله ای، مشکلی یا برنامه ای یا ایده ای همفکری کنند.
لذت ذلچسبی داشت اینکه می تواند با یک نفر در مورد مساله ای سخن بگوید در حالی که هیچ یک از دو طرف در پی غلبه بر دیگری نیستند و نمی خواهند معلومات خود را به رخ دیگری بکشند یا برتری خود را در مساله به دیگری ثابت کنند و از سوی دیگر طرف مقابل هم در پی یادگیری از سخنان دوست خود است و نه در پی خرده گیری و محکوم کردن گوینده.
برای پیدایش چنین وضعیتی ، پیشفرضهای ذهنی دو طرف اهمیت زیادی دارد.
سرگشته در مکالمات روزمره خصوصا در فضاهای به اصطلاح مجازی و در شبکه ها و گروهای اجتماعی در وب ، بارها و بارها شاید مشاجرات گسترده ای بین طرفین یا طرفهای بحث شده بود که هر یک از طرفین به فکر فهم حرف مخاطب نیست ، بلکه به فکر یافتن نقطه ی ضعفی برای حمله به وی است.
فهمیده بود که پیشفرض غالب در فضای عمومی جامعه ایرانی ، این نیست که طرف مقابل برای تضارب آرا و همفکری سخن می گوید بلکه فرض عمده بر این است که فرد برای اثبات چیرگی خویش ، خودنمایی و فخرفروشی یا برای تبلیغ ایده ای خاص خصوصا ایده های ایدئولوژیک و سیاسی سخن می گوید و همین پیشفرض نحوه ی مواجهه طرفهای سخن را معین می کند و سبب می شود که به جای اینکه یک دیالوگ و دیالتیک اندیشه جمعی بر فضای سخن حاکم شود جو ملتهب کشتی گیری فکری و بلکه جنگاوری اندیشه ها غالب شود.
یاور داشت در مورد مفهوم دوستی و دایره مصادیق آن حرف می زد.
می گفت که برای واضح و روشن کردن معنای یک واژه از دو طریق می توان نزدیک شد.
اولی از راه مشخص کردن مجموعه مصادیق یک واژه (Extension )
دومی از راه مشخص کردن اجزای مفهومی معنای آن واژه (Entension )
می گفت بیا با هم ابتدا از روش اول برای فهم معنای کلمۀ دوست گام برداریم:
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت فامیلی داریم در مجموعه دوستان ما هستند؟
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت خونی داریم در مجموعه دوستان هستند؟
آیا آیا همه افراد آشنا جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همسایه ها جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همکارها جزو این مجموعه اند؟
آیا همه همدبستانی ها جزو این مجموعه اند؟( اعم از معلم و دانش آموز)
آیا همه همدبیرستانیها؟
آیا همه افرادی که دین مرا دارند یا همکیشند؟
آیا همه ی افرادی که هموطنند؟
آیا همه افرادی که همحزبند؟
آیا همه افرادی که هم تیمند؟
و....و........
به نظر می رسد که در یک نگاه غیر فردی ( که اختصاص به شخص من و تو نداشته باشد و از نظر ما ، اهل زبان در آن اجماع داشته باشند) تمام افراد هیچ یک از این مجموعه ها در مجموعه دوست حضور ندارند گرچه ممکن است در برخی از اعضا مشترک باشند.
پس هیچکس به صرف هم... بودن، نمی تواند عنوان دوست بگیرد.و باید ویژگیهای دیگری هم داشته باشد.
سرگشته گفت: یک نکته ای توجه مرا جلب کرد.
من سعی داشتم مجموعه دوستانم را مشخص کنم اما وقتی به افراد خاصی می رسیدم نمی توانستم مشخص کنم که آیا جزو این مجموعه هستند یا نه؟
هم در اینکه عضو این مجموعه هستند تردید داشتم و هم ار اینکه عضو این مجموعه نیستند!
اگر در یک طرف تردید داشتم ، می گفتم که جزو دوستانم نیست زیرا برای اینکه جزو دوستانم باشد باید مطمئن شوم که در مجموعه دوستانم هست!
اما وقتی در طرف دیگرش شک دارم یعنی حتی نمیدانم که جزو دوستانم نیست، به نظرم می رسد که این اشکال از جای دیگری است.
یاور: از کدام جای دیگر؟
: از اینکه احتمال دارد دوست به چند معنا به کار گرفته می شود و با برخی از معانی آن جزو دوستان هست و با معنای خاصتر جزو دوستانم نیست!
یاور:
این احتمال که مطرح می کنی، احتمال معقولی است، اما به نظر می رسد ربطی به تردید در مورد هر دو طرف گزاره ندارد، یعنی مربوط نیست به این اینکه تو نه می دانی که دوست هست و نه می دانی که دوست نیست.
: چرا؟ به چه دلیل می گویی که مربوط نیست؟
یاور:
زیرا اگر ما حالات ذهنی خود نسبت به یک گزاره را استقصا کنیم چند حالت بیشتر نخواهد بود.
( ادامه در شماره بعد)



https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker