خرد سنجشگر – Telegram
خرد سنجشگر
490 subscribers
888 photos
257 videos
122 files
755 links
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue

آغاز کانال:

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Download Telegram
خرد سنجشگر pinned «🔚 سرگشته و مرگ 🔻سرگشته را سؤال عجیبی درگیر کرده بود. چند روز پیش بود که یکی از نزدیکانش که کاملا سالم و سرحال و سرپا و فعال بود وقتی که برای سرزدن به باغی که تازه می خواست برای روزهای آتی زندگی فراهم کند و به تازگی نهالهای زیادی را خریده و کاشته بود، به…»
فاعتبروا یا اولی الابصار !!!
سهم کشورها از کیک اقتصادی جهان از منظر سایت:
howMuch.net


سهم امریکا نشان می دهد که چرا ترامپ می تواند و می خواهد که به همه زور بگوید!
سهم مهمترینها در اقتصاد جهان به حسب درصد:
1-آمریکا 24.4
2-چین 15.4
3-ژاپن 6.13
4-آلمان 4.63
5-انگلستان 3.3
6-هند 3.27
7- فرانسه 3.25
8-ایتالیا 2.44
9-کانادا 2.8
10- روسیه 1.99

11- کره جنوبی 1.93
.
.
.
ایران 0.44
🌿🌿🌿


سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(1)


🍂🍂🍂🍂🍂

حدودا یک سال پیش بود.
مادر یکی از دوستان پیشکسوت در دوران دانشگاه فوت کرده بود و سرگشته به رسم تسلیت در تشییع جنازه و مراسم تدفین شرکت کرده بود.
در یک جامعه که رشته های پیوند اجتماعی به شدت نحیف شده و بلکه اکثرا گسسته است، همین جمعیت های اتفاقی هم نعمتی است.
فرصتی بود که با بسیاری از دوستان قدیم که شاید سالها از هم بی خبر بودند، دیدار کند.
در شمار کسانی که دیدارشان بسیار لذتبخش بود، دوستان دوران دبیرستان بود؛ خصوصا آنهایی که رشته ی الفتی بینشان بود و نزدیکی های فکری و روحی هنوز آنها را آشنا نگهداشته بود.
بعضی از آنها را چنان عاشقانه در آغوش گرفت که گویی برادری گم کرده را دوباره یافته است.
همین دیدار مقدمه ای شد که دوست نازنینش او را به گروه دوستان دبیرستانی اش در تلگرام دعوت کند.دوستانی که همقطار او در یکی از بهترین دوران زندگی و در برهه حساسی از سرنوشت کشور بودند.
دوره دبیرستان دورۀ آغاز تکوین شخصیت مستقل است.
انسانها به حسب رشد اجتماعی و بلوغ ذهنی و روانی شان، معمولا در این دوره است که خود را به عنوان یک فرد انسانی که باید هویت مشخصی برای خود دست و پا کند ، می یابند و سعی می کنند که خود را بشناسند و برای خود آینده ای ترسیم کنند و تصمیم های بزرگی برای خود و سرنوشت خود بگیرند.

این دوره برای او ارزش زیادی داشت. در این دوره ، او در کنار نوابغ شهرش و زیر دست بهترین دبیران استان آموزش دیده بود.
هر گوشه ای از این دوران، یادآور خاطراتی بس زیبا از حسهای خوبی بود که در کنار هم تجربه کرده بودند.
دوره ای که صدهزار اسف که به بار ننشست و درست زمانی که باید بار می داد، مواجه شد با زلزله ای بزرگ ، یک سونامی وحشتناک که هریک از آنها را به گوشه ای جدا پرتاب کرد، رشته های ضعیف پیوندی که قابلیت داشتند نیرومند و مستحکمتر شوند از هم گسست، به طوری که چهل سال طول کشید که این آدمها از شوک وحشتناکی که وارد شده بود بجهند و خود را کنار هم بازیابند.
همین بازیابی ، خود مغتنم بود.
او به خوبی درک می کرد که به قول آن مثل معروف ، دوستیهایی که سابقه ی دیرپاتری دارند هم قابل اعتنا ترند و هم قابل اعتمادتر
اما چهل سال ، برای یک انسان زمان کمی نیست، بلکه برای برخی انسانها یک طول عمر کامل است.
مثلا شریعتی 46 عمر کرده بود.
طبیعی است که در قیاس چهل سال دوری، نزدیکی چهارسال دوران دبیرستان کم می آورد به طوری که عملا حتی چهره برخی دوستان هم از نظر محو شده بود و حتی قادر به شناخت همدیگر در مواجهه اول نبودند و تنها پس از معرفی ، همدیگر را با خاطرات مشترک به خاطر می توانستند بیاورند.
معمول آدمها شکل محیط را به خود می گیرند درست مثل اشیای طبیعی.
محال است شما کلافی را در دیگ رنگرزی که رنگ قرمز در آن می جوشد بیندازید و از درون دیگ یک کلاف سبز چمنی خوشگل بیرون بیاید.
اکثر انسانها هم چنین اند. در طول این چهل سال، بگذریم از دوستانی که در این سونامی که شاید از صد سال یک بار در یک کشور اتفاق می افتد جان به در نبردند و مدتها پیش این زمین خاکی و مهمانکش را ترک کردند، بقیه هر یک در محیطی جدا و در شرایطی کاملا متفاوت شکل گرفته بودند و شاید بیشترین وجه ماندگار در وجودشان همان قیافه شان بود که آنهم به شدت دچار تغییرات متأثر از سن و سختی ها و مرارتها شده بود.
حال تو حساب کن تغییرات دیگر را که چقدر باید وسیع بوده باشد! و خوشبختانه این تغییرات چیزی نیستند که بتوان آنها را در نگاه اول و با چشم ظاهر تشخیص داد که اگر میشد چنین باشد این انسانها اصلا همدیگر را نمی توانستند شناسایی کنند.
و حال حدود صد نفر از این دوستان در یک گروه در یکی از شبکه های اجتماعی ، به لطف توسعه اعجازگونه رسانه ها و تکنولوژی ارتباط جمعی ، گرد هم آمده بودند.




🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر محمدی گرگانی: بحران اصلی انسان معاصر
اقتصاد امریکا

در نقشه به جای اسم هر ایالت امریکا، نام کشوری که از لحاظ اقتصادی با اقتصاد آن ایالت برابری می کند نوشته شده است.
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷


سرگشته و دوستان دوران دبیرستان(2)



🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

سرگشته وقتی شماره موبایلش را به دوست دیرینش داد که او را به لیست اعضای گروه اضافه کنند، حس غریبی داشت. گویی یک قطعه یادگاری بسیار ارزشمندی را که سالها پیش گم کرده بود، به طور اتفاقی یافته بود؛ بی رنج جستجو و بی صرف انرژی زیادی برای یافتن.
کمترین اثر این واقعه، این بود که او ناخواسته سراغ حسهایی هدایت شده بود که سالهای سال، خاکستر فراموشی بر روی آنها تلنبار شده بود.
به خوبی حس می کرد که هر انسانی بخش عظیمی از آنچه را که ما اسمش را احساس هویت می گذاریم، مدیون خاطراتی است که هنوز به کلی فراموش نگشته اند. مرهون انسانهایی است که کم و بیش ردپایی از وجودشان بر صفحه ی احساس و عاطفه باقی است و بدهکار حوادثی است که بر دفتر زندگی او رنگی پاشیده اند.
خاطرات سالهای دور به صورت مبهم یا آشکار بر صفحه ی نمایش ذهنش رژه می رفتند.
سرگشته همیشه و در هر موقعی که به یاد آن دوران می افتاد خاطر نشان می کرد که دوران دبیرستان ما جزو استثنائی ترین دوران از نوع خودش می تواند باشد.
شاید هیچ دلیلی بر حرف خودش نمی توانست بیاورد زیرا او تنها دوران دبیرستان خود را با آن تفصیل دیده بود و کمتر موردی بود که در مورد دوران دبیرستان رمانی خوانده باشد یا خاطراتی را شنیده باشد، این احساس می توانست کاملا فردی بوده باشد و تنها، نشانگر تأثیر عظیمی که از آن دوران بر ذهن و روانش نقش بسته بود؛ اما لااقل در کلامش هیچ اغراقی نبود و وقتی این حرفها را می زد ، دقیقا چیزی را منعکس می کرد که در کتاب درونش نقش بسته بود. مگر نه این است که در صداقت حرفی ، مهم آن است که در کلماتت دقیقا آنچه را که در درون خویش تجربه میکنی به بیرون بازتابانی ؟ درست مثل آینه مسطحی که دبیر محترم فیزیک آن دوران مرحوم رفقی توصیف کرده بودند.
بزرگترین افسوس سرگشته با تجدید خاطره آن روزها، دوستانی بودند که دیگر در این جمع نمی توانستند حضور یابند. تندباد حوادث آن روزها برخی از دوستان را به بیرون از این کرۀ خاکی پرتاب کرده بود.
به جایی آن دوردورها که دیگر امکان برگشت و حضور در جمع پریشان دوستان را نداشتند.
برخی از آنها طوری رفته بودند که امروز لااقل می شد اسمشان را به بزرگی و فرزانگی و عزت تکرار کرد، شهادت در راه دفاع از میهن و در مبارزه با خصم متجاوز
یکی از آن روحهای بزرگ نزدیکترین یارش و صمیمی ترین دوستش بود که در اوایل جنگ به دست دشمن بعثی به شهادت رسید.
اما برخی دیگر از دوستان غایب سرنوشت غم انگیزتری داشتند، سرنوشتی که سبب می شد حتی کسی نامشان را نتواند با جسارت و صدای بلند بر زبان آورد.
دوستان عزیزی که قربانی دامهای گسترده بر راهشان و از زاویه ای دیگر قربانی ایستادگی بر آیین و مرامشان شدند.دوستانی که هرگز نمی شد نام خصم میهن بر آنها نهاد و حتی نام یار خصم هم از ساحت آنها بسی دور بود. دوستان پاک نهادی که نهایت تقصیرشان- اگر بتوان آن را تقصیر نام نهاد- پذیرش و تسلیم بر راه و ایدئولوژی بود که یا سلسله جنبانان خفی و نهانش وابسته بودند یا راه به گونه ای بود که نهایتا در برابر حکومت رسمی کشور قرار گرفتند.
گاهی ایمان یا باورهای انسانها به گونه ای است که آنچه فرد در درونش برای خود ترسیم می کند، بسی متفاوت از آن چیزی است که دیگران در او می بینند یا دوست دارند ببینند.
در این میان برخی هم، از بد حادثه این کره خاکی را وداع گفته بودند. یک تصادف یا یک واقعه جان ستان هم می تواند یک جان را از زیست در زمین محروم کند.
در هرصورت، وقتی در جریان یکی از دیدارهای حضوری چشم سرگشته در لیست اسامی دوستان دبیرستانی به یادداشت هایی که با خودکار قرمز رنگ در جلوی بعضی از اسامی به معنای فقدانشان در جمع کسانی که نفس می کشند ، برخورد کرد از فراوانی و انبوه خطوط قرمز شگفتی همراه با حسرت عظیمی بر دلش نشست.بسیاری از همدوره ای های دبیرستانی دیگر نبودند که حضورشان در کنار دوستان ، شعف و شادی بزاید.
این پدیده ای که در عرف ما به نام مرگ شناخته می شود، چقدر عجیب و تأمل برانگیز است!
سرگشته با خودش می گفت.
چرا اکثر مردم دوست ندارند که حتی اسمش را بشنوند؟
وقتی هم که به هر سببی مجبور می شوند با آن مواجه شوند، تلاش می کنند که به سرعت از آن دور شوند و آن را به فراموشی بسپرند.
چرااا؟
با خودش زمزمه می کرد که چرا ما آدمها دوست نداریم با این واقعیت مواجه شویم که پایان این راه به مرگ ختم می شود؟
این نوع مواجهه خصوصا در افرادی که با علوم تجربی درگیرند ، یا با تفکرات مدرن آشنایی بیشتری دارند ، بیشتر به چشم می خورد.واقعا چرا؟
سرگشته همچنان غرق در افکارش بود.


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

سرگشته و دوستان دبیرستان(3)


🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

خاطرات دوستان کوچیده، سرگشته را متمرکز بر مرگ کرده بود.
راستی ما از مرگ چه می دانیم؟
آنچه فرهنگ عمومی که جامعه با آن می زید، در این باره چه می گوید؟
با این سؤال ، ذهن سرگشته معطوف شد به همان مراسمی که در وفات مادر دوست پیشکسوت دانشگاهی برپا بود.
با خود گفت: اگر خوب دقت کنی ، می بینی از هر تیپ و قشری، از هر نوع فکری – شاید- بتوانی نماینده ای در بین انبوه انسانها پیدا کنی؛ بی سواد و با سواد، تحصیلکرده و نکرده، مهندس، دکتر ، تاجر، آرایشگر و راننده ، دلال و کارخانه دار ، کارمند و معلم و...
مراسم طوری طراحی شده که گویی شخص متوفی را به سفری دور بدرقه می کنند.
همۀ مردگان این شهر را –تقریبا- در این گورستان دفن می کنند و همه را با یک آیین و مراسم و با یک نوع تلقی از مرگ
گرچه ممکن است در ذهن برخی از حاضران علامتهای سؤال زیادی در این مورد چشمک بزنند اما در عمل، کسی خلاف این سنت نمی کند و همه با مراسم مشابهی به گور می روند. مراسمی که در حاق خود ، باور به این امر کاملا روشن است که مرگ پایان کبوتر نیست. فردی که به گور گذاشته می شود معدوم مطلق نیست و برای خود حظی از حیات دارد گرچه رابطه اش با خاکیان بریده شده است.
برای این ادعای خود شاهدی هم داری؟

سؤالی بود که از خودش پرسید.
و خود دیگرش پاسخ داد:
روشنترین شاهد و گواه بر سخنم، مراسم تلقین که جزو لاینفک آیین تدفین است.
فردی بر بالین مرده می نشیند و در حالی که با دست به او اشاره می کند، با او سخن می گوید.
گرچه این سخن گفتن به زبان عربی است و چه بسا که شخص مرحوم در دوران زندگی خود ، زبان عربی هیچ نمی دانست! اما ما چه می دانیم شاید آنسو زبان رسمی کوچیدگان عربی بوده باشد! اما آنچه مستند ماست سخنانی است که به او گفته می شود:
بنده خدا ! اگر آنور دو ملک مقرب خدا یعنی نکیر و منکر سراغت آمدند و از تو در مورد خدایت و پیامبرت و ..... سؤال کردند، اینگونه پاسخ بده.
این یعنی چه؟
یعنی اینکه این مراسم بر اساس این انگاره طراحی شده است که فرد متوفی نابود نشده است و بهره ای از حیات و ادراک دارد و ما را می شنود گرچه نتواند واکنش نشان دهد و با ما ارتباط برقرار کند.
سرگشته از خودش پرسید: یعنی فکر میکنی همه افرادی که این مراسم را انجام می دهند در این باورها مشترکند؟
- نه گمان نمی کنم چنین ادعایی کرده باشم و حتی گمان نمی کنم چنین ادعایی لازمه ی این مراسم باشد.
خوب فکر کن. برای انجام این کارها ، آنچه ضرورت دارد و لازم است این است که فرد منکر این باورها نباشد به علاوه حتی اگر منکر باشد و جسارت مقاومت در برابر عقیده عموم و عوام نباشد یا اصلا قصد تنش زایی نداشته باشد و مساله اش تنها این باشد که این مراسم ختم به خیر شود! باز هم این مراسم را اجرا خواهد کرد.
اما واقعا در مورد مرگ و بعد آن چه می دانیم؟
جواب روشن بود: مردگان هرگز برنگشته اند که چیزی از آن بازگو کند و درست به همین دلیل امکان تجربۀ شخصی هم برای یافتن پاسخ برای هیچ کس مقدور نیست.
تنها پاسخ محکم در این باره را ادیان و بخصوص ادیان ابراهیمی داده اند.ادیانی که اولا خود را فرستاده شده و برانگیخته شده از سوی خالق عالم معرفی می کنند و از جمله تعلیماتشان بقای انسانها پس از مرگ است. اما مشکل اینجاست که آنها هم برای انسان امروزی دلیلی قاطعی برای اثبات مدعای خود ندارند. انسان دیروزی و خصوصا انسانهایی که در عصر خود پیامبران می زیستند – لااقل بعضی شان - دلایلی می یافتند که به این رابطه ی قدسی و معنوی ایمان بیاورند و زندگی خویش را طبق موازین اعلام شده ادیان تطبیق دهند اما انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد.
اما سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است.
هیچ دلیلی برای انکار حیات پس از مرگ وجود ندارد الا استبعاد و اینکه آن را امری خلاف عادت می داند و به نظرش بعید می آید که چنین چیزی میسر شود.
ادیان الهی و خصوصا اسلام هم متوجه این استبعاد بودند و حتی آیاتی از قرآن در مورد همین مساله است.
اما آیا بعید دانستن ، وجهی از اعراب دارد؟ یعنی می تواند بار و وزن معرفتی داشته باشد و دلیل مناسبی برای یک باور باشد؟ هرگز
صد سال قبل، برای مردم قابل باور بود که انسانها بتوانند با یک قطعه کوچکتر از آجر که به هیچ جا هم وصل نیست با دورترین جای این کره ی خاکی تماس بگیرد و مردم آنجا حرف بزند؟
داستانهای مربوط به تلیفون را که می خوانیم ، حتی در آن رابطۀ ابتدایی با سیم هم، مردم با شنیدن صدا از پشت گوشی ، هراسان بیرون می دویدند که اجنه در آنجا نفوذ کرده اند و بایدبا دعا و جادو و جنبل آنها را دور کرد!
☘️☘️☘️☘️☘️☘️

سرگشته و دوستان دبیرستان(4)


🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀



همین چند ماه پیش بود که سرگشته با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان که تا حدودی هم خویشاوندی داشتند یعنی یاور برخورد کرد.
صحبت از دیدار دوستان آن دوره شد.
سرگشته موضوع تجدید دیدار دوستان دبیرستانی را مطرح کرد.
یاور گفت : دوران خوبی بود ، در واقع آن دوره از زندگی هر فرد ، دوره ی حساسی است ، هرکه باشد و در هر کجا که باشد فرقی نمی کند. آن دوره، دوره ی عزیزی است.اما ماها اهل دوستی نیستیم، یعنی اصلا دوستی کردن رو بلد نیستیم.
بعد رو به سرگشته کرد و پرسید: اصلا به نظر تو دوستی یعنی چه؟ چه وقت می شود گفت که من با فلانی دوستم یا فلانی با من دوسته؟
سپس با دیدن سکوت سرگشته، خودش ادامه داد:
به نظر تو دوستی همان آشنایی است؟ یعنی هر موقع که ما با کسی چندین بار برخورد کردیم و گفتگویی بینمان رد و بدل شد، اسم و نام خانوادگی و شغل و محل کار و محل زندگی و چیزایی از این دست در بارۀ همدیگر را دانستیم، می تونیم بگیم ما با هم دوستیم؟
سرگشته باید چیزی می گفت:
بعضی ها دوستی را به همین معنا به کار می برند. من دیدم افرادی را که فقط یه بار در یه مهمانی با کسی آشنا شده، یا در یک مسافرت با قطار، یک شب با فردی همکوپه شده و بعدها از آنها به عنوان دوست خود یاد میکرده!
یاور گفت:
ببین باید یه چیزی رو فراموش نکرد، ادعای دوستی با دوستی خیلی فرق داره!
آره قبول دارم که کسانی هستند که برای نشان دادن گسترۀ روابط خود ، در مورد هرکسی حرف بزنی مدعی می شوند که فلانی دوست منه! اما صرف ادعای دوستی توسط یک فرد می تواند معرف معنای دوستی باشد؟ یعنی نشان دهد که به هر آشنایی می توان عنوان دوستی داد؟
مسلما که پاسخ منفی است.
اما اینکه آشنایی با دوستی فرق دارد به این معنا نیست که دو مفهوم کلا با هم بیگانه اند، نه اصلا
این دو مفهوم با همدیگر ربط دارند اما یکی نیستند.
ما می تونیم بگیم که:
هر دوستی ، آشناست
اما نمی تونیم بگیم:
هر آشنایی دوست است
یعنی به قول منطقی ها بین این دو مفهوم رابطه عموم و خصوص مطلق هست و به تعبیر نظریه مجموعه ها، مجموعه ی( دوست ) زیرمجموعۀ مجموعۀ ( آشنا ) هستش. یعنی هر عضوی از مجموعۀ دوست عضوی از مجموعه آشنا هست و نه برعکس.
سرگشته در حالی که دهنش باز مونده بود گفت: تو چقدر خوب اینا رو توضیح دادی!
یاور لبخندی زد و گفت: چیز خاصی نبود.
و بعد ادامه داد:
من رو این موضع قبلا فکر کردم چون دوستی برای من خیلی مهم بود و صدالبته الان هم هست.
سرگشته ناگهان سؤالی به ذهنش خطور کرد:
رابطۀ دوستی و دوست داشتن چیست؟ و متفکرانه همین را از یاور سؤال کرد.
یاور پاسخ داد:
سؤال خوبیه! همین سؤال می تونه کمی بیشتر ما را به مفهوم دوستی نزدیک کنه.
بهتره باز هم برگردیم و مجموعه های این دو مفهوم را بازیابی کنیم و رابطه ی مجموعه های آن دو را با هم بیابیم.
و اضافه کرد: در منطق غربیها اصطلاحی هست که در منطق ما نیست، همین چیزی که الان در موردش بحث می کنیم.
اصطلاح Extension : این اصطلاح در واقع به معنی مجموعۀ همۀ چیزهایی است که یک واژه یا مفهوم به آنها اطلاق می شود.
در منطق ما ، اصطلاحی هست به نام مصداق
مصداق یعنی هرچیزی که یک مفهوم بر آن صدق می کند.
مثلا اگر مفهوم کتاب را در نظر بگیریم بوستان سعدی مصداق کتاب است و شاهنامه فردوسی مصداق دیگری از آن و کویر شریعتی یک مصداق دیگر
ولی Extension مجموعه مصداقهای یک مفهوم است و نه تک تک آنها.
یعنی Extension کتاب مجموعه ای است شامل بوستان سعدی، شاهنامه فردسی و کویر شریعتی و هر کتابی که در هر زبانی در هر زمانی نوشته شده است یا نوشته خواهد شد.
برگردیم به دوستی و دوست داشتن
این دو چه رابطه ای با هم دارند؟
آیا هرکسی که دوست دارد ، دوست هم هست؟
یا برعکس:
آیا هرکسی که دوست داشته می شود، دوست هم هست؟
و از طرف دیگر:
هر دوستی ، طرف مقابل را دوست هم می دارد؟
یا هر دوستی از سوی طرف مقابل دوست داشته می شود؟
علت اینکه ما به جای دو شق، چهار شق داریم این است که دوست داشتن یک رابطه ی طرفینی نیست.
یعنی اینطور نیست که اگر الف ب را دوست داشته باشد، ضرورتا ب هم الف را دوست دارد. ممکن است چنین نباشد.
الف ب را دوست داشته باشد ولی ب الف را دوست نداشته باشد و یا برعکس
سرگشته وسط حرف یاور پرید و گفت:
نکتۀ خوبیه. همین نکته یه سؤال مهم را پیش می کشد:
آیا دوستی هم رابطه ای ضرورتا طرفینی است؟
یعنی اگر علی دوست حسن باشد حسن نیز دوست علی خواهد بود؟
به تعبیر دقیقتر اگر علی حسن را دوست خود بداند، ضرورتا حسن نیز علی را دوست خود می داند؟
و بحث آندو هنوز تمام نشده بود.



https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
خرد سنجشگر
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 سرگشته و دوستان دبیرستان(3) 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 خاطرات دوستان کوچیده، سرگشته را متمرکز بر مرگ کرده بود. راستی ما از مرگ چه می دانیم؟ آنچه فرهنگ عمومی که جامعه با آن می زید، در این باره چه می گوید؟ با این سؤال ، ذهن سرگشته معطوف شد…
نقدی بر سرگشته و دوستان..

با سلامى مجدد ، ضمن تحسين مجدد اين همه ريز بينى و تيز بينى و احترام به ذهن وقاد و نقاد شما در باب مسائل مختلف ، سه قسمت اخير مطلب " سرگشته و دوستان دوران دبيرستان " را با دقت دنبال كرده ام .
از اين همه جديت ، علاقه و انرژى و صرف وقت جهت تبيين مسائل به زبان ساده و قابل فهم براى دوستان و نيز قدرت قلم و احاطه شما به دايره واژگان در شگفتم .
در قسمت سوم در مورد اين سوال كه :
" كه آيا مرگ پايان راه زندگيست ؟ "
سرگشته ما با اذعان و علم به اين كه :
" انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد. "

در ادامه ، اين مطلب را در مورد مرگ و زندگى مطرح مى كند :

" سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است. "

اگر اجازه فرماييد من ديدگاه متفاوتى را نسبت به اين امر بيان كنم كه الزامأ مى تواند نظر خود من نباشد . فرض كنيم اين هم نظر ' بر گشته ' باشد .
البته ' بر گشته ' نه اين است كه از چيزى برگشته باشد ؛ انتخاب اين نام به خاطر وزن و آهنگ مشابه آن با ' سرگشته ' انتخاب گرديده است .

از ديدگاه ' بر گشته ' :

اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى . پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست . موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده .
و باز در جواب ، اين سوأل رايج پيش خواهد آمد كه دليلى ندارد كه ' هر چيز غير قابل لمسى ، وجود نداشته باشد و يا به بيانى ديگر ، غير قابل لمس بودن چيزى دليل بر عدم وجود آن نيست . '
باز تكرار همان مسايل فلسفى و سير ادامه دار آن !

اگر دقت كنيم مبناى اين مباحثات بر اين اصل استوار گرديده است كه مرگ اجتناب ناپذير مى باشد و اگر اين امر به اثبات برسد كه ' مرگ اجتناب ناپذير نيست ' ، پاسخ سوال سرگشته ما هم به جواب مى رسد .

دانشمندان بيو تكنولوژى و زيست شيميدانها در تعريف پيرى مى گويند :
" پيرى و به دنبال آن مرگ، انباشت خطاهاى ژنتيك است در سطح ياخته ها . "
ريچار فاينمن تأثير گذار ترين فيزيكدان امريكايى و برنده جايزه نوبل مى گويد :

" تا كنون چيزى در زيست شناسى يافت نشده است كه نشانگر گريز ناپذيرى مرگ باشد ."

ميچيو كاكو فيزيكدان برجسته معاصر در كتاب معروفش ' فيزيك آينده ' بر اين باور است كه :
" همانطوريكه در مورد كنترل پيرى ، بشر به واسطه علم و بيو تكنولوژى ، اميد به زندگى را از ٤٩ سالگى در سال ١٩٠٠ به حدود ٨٠ سال در زمان حال رسانيده است در سال ٢٠٥٠ به ١٥٠ سال خواهد رسانيد . "

اين كار با ياخته هاى بنيادى و ژن درمانى براى تعمير ژنهاى پيرى ممكن خواهد بود . او مى گويد در سال ٢١٠٠ با ژن درمانى ، بشر اثرات پير شدگى را بر عكس خواهد كرد و در نهايت با در اختيار گرفتن و مهار كامل ژنوم انسانى و جلوگيرى از انباشت خطاهاى ژنتيك به مرگ پايان خواهد داد .
او نه تنها معتقد به پايان مرگ است بلكه بر اين باور است كه :
" تا سال ٢١٠٠ بشر به قدرت آفريدن شكل هاى تازه اى از حيات دست خواهد يافت . اين كار نه با راز و نياز كه با جادوى علم و تكنولوژى صورت خواهد گرفت ."

ديويد بالتيمور ، زيست شناس و برنده جايزه نوبل مى گويد :
" بعيد مى دانم كه در اين سده ديگر رازى ناگشوده از بدن هاى ما باقى بماند . پس هر آنچه را بتوانيم تصور كنيم ، رنگ واقعيت به خود خواهد گرفت . "
و حرف آخر را جرالد ساسمن استاد هوش مصنوعى M I T مى زند كه :

" فكر نمى كنم كه همين الان وقتش باشد ، ولى نزديك است . با كمال تأسف بايد بگويم كه من در آخرين نسلى هستم كه مى ميرد !"

بارى اگر اين ' بر گشته ' ما بپذيرد كه مرگى در كار نخواهد بود ؛ پس مرگ هم پايان راه زندگى نيست !

ولى قضيه در اين جا تمام نمى شود ؛ باز اين سوال منطقى براى ' برگشته ' پيش آمد كه :
مرگ ناشى از پيرى ، يك نوع مرگ است . آمديم و جلو آن را گرفتيم ؛ در مورد ساير مرگها تكليف چه مى شود ؟ مثلأ مرگ ناشى از تصادف ، جنگ ، سقوط از ارتفاع ، سيلاب ، زلزله ، آتشفشان و يا ...... انهدام كامل كره زمين در صورت اصابت يك سنگ آسمانى .
همين جاست كه ' برگشته ' ما هم ' سرگشته ' مى شود !
خرد سنجشگر
نقدی بر سرگشته و دوستان.. با سلامى مجدد ، ضمن تحسين مجدد اين همه ريز بينى و تيز بينى و احترام به ذهن وقاد و نقاد شما در باب مسائل مختلف ، سه قسمت اخير مطلب " سرگشته و دوستان دوران دبيرستان " را با دقت دنبال كرده ام . از اين همه جديت ، علاقه و انرژى و صرف…
با سلام خدمت دوست گرامی جناب .... گرامی

و ضمن عرض تشکر و سپاس از این همه لطف شما و نثار کلماتی که بسیار فراتر از منزلت من بودند

از اینکه در مقام نقد سخنان من برآمدید بسیار شکرگزارم.
عرصه نقد تنها عرصه ای است که به انسان فرصت می دهد که اندیشه ها و تفکرات و باورها و اعتقادات خود را محک بزند.
و کسی که بتواند ما را واقف به نقصی در ساحت اندیشه مان کند ، گامی بزرگ در جهت خوشتراش کردن اندیشه ی ما برداشته است.

🌓 اولین نقد شما نقدی است مفهومی و ناظر به کاربرد معنای مرگ و زندگی

آنجاییکه می فرمایید:

اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى .
پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست
. موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده

مراد شما این است که مرگ و زندگی دو مفهوم متضادند.
(البته اگر بخواهیم دقیق سخن بگوییم رابطه آن دو مفهوم تضاد نیست بلکه عدم و ملکه است. بنده برای سهولت فهم، آن را تضاد فرض کرده ام)

دو مفهوم متضاد آن دو مفهومی هستند که قابلیت اتصاف همزمان به شیء واحد را ندارند.
یعنی در یک آن نمی توان به چیزی هم اطلاق سفید کرد و هم اطلاق سیاه
ولی می شود که چیزی یافت شود که نه سفید باشد و نه سیاه مثل عطرگل سرخ که نه سفسد است و نه سیاه

مرگ و زندگی هم چنین مفاهیمی هستند همزمان نمی توان به چیزی هم اطلاق زنده کرد و هم اطلاق مرده
علی یا زنده است یا مرده و در زمان واحد نمی تواند هم زنده باشد و هم مرده اما می توان چیزی پیدا کرد که نه زنده باشد و نه مرده مثل سنگ

حرف شما کاملا صحیح است اگر مرگ و زندگی هر دو به یک معنی به کار برده شده باشند.

یعنی چی؟

مرگ یعنی چی؟

مرگ یعنی از دست دادن زندگی توسط فردی که واجد زندگی بود.

حال اگر زندگی بیش از یک معنی داشته باشد ، مرگی متضاد آن زندگی است که به همان معنای زندگی به کار برده شده باشد.

مثالی می زنم:
روشندلی به بیش از یک معنا به کار می رود.
یک معنای آن صفای باطن است و معنای دیگر آن کور

حال متضاد روشندل چیست؟

معلوم است که یک متضاد ندارد بلکه هر یک از معانی ، معنای متضادی دارد که لزوما متضاد معنای دیگر روشندل نیست.

🌗 حال برگردیم به مرگ و زندگی


زندگی به بیش از یک معنی به کار می رود.

گاهی زندگی به معنای حیات دنیوی به کار می رود که متضاد آن همین مرگ ظاهری خواهد بود که کالبد یک انسان فعلیتهای بیولوژیکش متوقف می شود و فرد قدرت ارتباط با ما و بلکه قدرت تمام فعالیتهای بیولوژیک را از دست می دهد.

گاهی زندگی به معنیی اعم از حیات مادی به کار می رود.
لازم به توضیح نیست که معنای یک واژه ضرورتی ندارد که چیزی باشد که حتما موجودیتش و مصداقش برای ما ثابت شده باشد.
انسان قادر است برای معانی ای هم که تحققشان محال است واژه تعریف کند مثل مفهوم نیستی و عدم
در اینصورت مرگ به معنای رخت بربستن از حیات مادی ، متضاد آن نخواهد بود و بلکه با آن قابل جمع خواهد بود.

به این شعر مولانا توجه کنید

از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم زحیوان سر زدم

یعنی مرگ از زندگی جمادی منافاتی ندارد با ادامه ی زندگی به شکل نباتی و مرگ در زندگی نباتی منافاتی ندارد با زندگی حیوانی و هکذا

من این نوشته را در اینجا پایان می دهم و به بخشهای دیگر نقد در نوشته ای دیگر خواهم پرداخت.
🌳🌳🌳🌳🌳


سرگشته و دوستان دبیرستان(5)


🍄🍄🍄🍄🍄

سرگشته که داشت با یاور در مورد دوست صحبت می کرد، در ذهن خود متوجه چیزی شد؛ اینکه اغلب مفاهیم و واژه هایی که ما در مکالمات روزمره به کار می بریم یا در کتابها و مجلات و سایتها می خوانیم ، معمولا به طور ارتکازی و اوتوماتیک و به مرور زمان و در طول ارتباطات کلامی با دیگران در ذهن ما شکل گرفته اند، خیلی از ماها سعی نکردیم مرور دوباره ای به آنها بکنیم و معانی آنها را چک کنیم و از درستی برداشتمان یا هماهنگی آن با فهم عموم یا متخصصان آن حوزه مطمئن شویم،
حالا ممکن است کسی بگوید که این کارها چه ضرورتی دارد؟ ما که کارمان با همین فهم راه می افتد و امور خود را با همینها می توانیم مدیریت کنیم!
این استدلال ظاهر موجهی دارد و در نگاه اول معقول به نظر می رسد اما کمی بیشتر که دقت کنیم لنگی اش آشکار می شود.
اگر کسی در مقابل این استدلال سؤال کند که با چه استاندارد و معیاری مدعی هستی که کارت راه افتاده است؟
ایا راه افتادن کار و در واقع رسیدن به اهداف تعیین شده ، امری درجه بردار و مشکک و به تعبیر دیگر اشتدادی نیست؟
مثل نور شمع و نور خورشید که هر دو نورند و می توان به هر دو با عنوان نور اشاره کرد اما این کجا و آن کجا؟
بیل گیتس هم مدعی است که کارهایش راه افتاده است و بقال سرکوچه مان هم.
ما هیچ گزینه ی مشابهی برای مقایسه و یافتن معنای دقیق راه افتادن کارها نداریم و چه بسا که با بریدن دنباله ی خواستها و کم کردن توقع خویش از رفتارمان ، کارهایمان راه افتاده است و ما گمان کرده ایم که هیچ مشکلی نداشته ایم.
وانگهی، آنچه در اینجا مدنظر است صرفا در دایره ارتباطات کلامی است.
یعنی اینکه ما از کلام دیگران چه چیز فهمیده ایم و دیگران از کلام ما چه فهمیده اند.
چه بسا فهم ناقص و حتی نادرست از کلام دیگران، ما را از موهبتهایی که می توانست فهم درست نصیبمان بکند، محروم کرده است و ما هرگز به این نقیصه پی نبرده ایم.
و بعد با خودش گفت:
پس از اینروست که فلاسفه تحلیل زبانی بر این باورند که اکثر اختلافاتی که بین مردم و خصوصا در نظرگاههای فلسفی وجود دارد ، به مشکلات زبانی بر می گردد و اگر به تحلیل مفاهیم همت کنیم بسیاری از اختلافات ، از ریشه و اصل منتفی می شود.
در همین افکار بود که صدای یاور را شنید:
هی سرگشته تو کجایی؟
مثل اینکه تو باغ نیستی و اصلا به حرفای من گوش نمی دی!
سرگشته مجبور شد افکاری را که در درون مرور کرده بود برای یاور هم بازگویی کند.
یاور که با دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد گفت:
آره دقیقا
همین بی دقتی در معنی کلمات و ندانستن معنای دقیق آنها گاهی خسارتهای بزرگی به بار می آورد و ما که مصدوم حادثه شده ایم اصلا متوجه نمی شویم که این تیر از کدام جهت به ما اصابت کرد.
مثلا همین واژه ی دوست؛ ابهامش ممکن است تا به حال خسارتهای زیادی وارد کرده باشد.
سرگشته: مثلا؟
یاور کمی تامل کرد و تکرار کرد مثلااااا ؛ بعدش ادامه داد : یه مثال ساده
یکی از آشناهای شما، حالا از همسایه ها یا همکارها یا یکی از هم های دیگه! بیاد سراغ شما و از مواهب وارزش دوستی بگه و بعدش کلی حرف در مورد اینکه دوستی در روزهای سخت معلوم میشه و اونجاست که میشه فهمید کی دوست هست و کی نیست!
بعدش هم چند سفته روی میز بذاره که می خوام از این قرض الحسنه ته خیابون وام بگیرم لطفا اینا رو امضا کن!
چیز مهمی نیست و فقط واسه تشریفات اداریه
و شما هم حرفهای مبسوط او را در مورد وظایف دوستی در روزهای نیاز به یاری و کمک را مرور کنی و حس کنی که این لحظه همان لحظه ای است که باید دوستی را نشان داد و بی دغدغه و با افتخار سفته ها را امضا می کنی و مهر خودت را هم محض اطمینان خاطر وی زیر امضا حک میکنی.
و وقتی که سررسید سفته ها رسید میبینی نه از تاک نشان هست و نه از تاک نشان! و طرف اصلا غیبش زده و خبری ازش نیست! و باید آن مبالغ را به بانک بپردازی!
حالا شاید بپرسی که این چه ربطی به بحث ما داره؟
حالا بهت توضیح می دم.
در واقع آن استدلالی که باعث شد تو آن سفته ها رو امضا کنی چنین چیزی بوده است:
آقای ایکس دوست من است
باید دوست را در لحظات نیاز پشتیبانی کرد.
و بعد اضافه کرده ای که:
پشیبانی دوست در این مورد، امضا کردن این سفته ها را ایجاب میکند

و سپس نتیجه گرفته ای که باید این سفته ها را امضا کنی.

ولی اگه دقت کنی، معنای دوست در گزارۀ ایکس دوست من است با معنای آن در گزاره دوم متفاوت است.
در گزاره اول دوست ، معنای آشنا دارد. زیرا رابطه تو با ایکس بیش از همسایگی آپارتمان نبوده است. اما دوست در گزاره دوم معنای دیگری دارد . معنایی عمیقتر و با شرایط خاصتر که الان در موردش بحث می کنیم.
در واقع تو به لحاظ عدم تسلط به معنای دوست، مرتکب یک مغالطه شدی و این مغالطه برای تو به قیمت چند میلیون تمام شده است.
و بحث همچنان در جریان!



https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Forwarded from HISTOGRAPHY
خانه ای که مرز هلند و بلژیک از وسط آن عبور کرده است . نکته جالب این که این خانه در هر کشور پلاک مخصوص به خود را دارد . 🏚





📚 @HISTOGRAPHY
🌾🌾🌾🌾🌾🌾


سرگشته و دوستان دبیرستان(6)


💐💐💐💐💐💐💐

بحث سرگشته با یاور در مورد مفهوم دوستی ادامه داشت.
یاور تلاش می کرد مطالعات و تاملاتی را که در مورد این واژه پرکاربرد در گفتمان روزمره کرده بود، به سرگشته بازگوید. سرگشته هم بی میل نبود که از فرصت بهره جسته و در این مورد بیشتر بداند.
این کار علاوه بر ارزش ذاتی خود، برای او اهمیت دیگری داشت. یک تمرین مناسب برای تفکر جمعی یا هم اندیشی؛ اینکه دو نفر با یکدیگر پیرامون مسأله ای، مشکلی یا برنامه ای یا ایده ای همفکری کنند.
لذت ذلچسبی داشت اینکه می تواند با یک نفر در مورد مساله ای سخن بگوید در حالی که هیچ یک از دو طرف در پی غلبه بر دیگری نیستند و نمی خواهند معلومات خود را به رخ دیگری بکشند یا برتری خود را در مساله به دیگری ثابت کنند و از سوی دیگر طرف مقابل هم در پی یادگیری از سخنان دوست خود است و نه در پی خرده گیری و محکوم کردن گوینده.
برای پیدایش چنین وضعیتی ، پیشفرضهای ذهنی دو طرف اهمیت زیادی دارد.
سرگشته در مکالمات روزمره خصوصا در فضاهای به اصطلاح مجازی و در شبکه ها و گروهای اجتماعی در وب ، بارها و بارها شاید مشاجرات گسترده ای بین طرفین یا طرفهای بحث شده بود که هر یک از طرفین به فکر فهم حرف مخاطب نیست ، بلکه به فکر یافتن نقطه ی ضعفی برای حمله به وی است.
فهمیده بود که پیشفرض غالب در فضای عمومی جامعه ایرانی ، این نیست که طرف مقابل برای تضارب آرا و همفکری سخن می گوید بلکه فرض عمده بر این است که فرد برای اثبات چیرگی خویش ، خودنمایی و فخرفروشی یا برای تبلیغ ایده ای خاص خصوصا ایده های ایدئولوژیک و سیاسی سخن می گوید و همین پیشفرض نحوه ی مواجهه طرفهای سخن را معین می کند و سبب می شود که به جای اینکه یک دیالوگ و دیالتیک اندیشه جمعی بر فضای سخن حاکم شود جو ملتهب کشتی گیری فکری و بلکه جنگاوری اندیشه ها غالب شود.
یاور داشت در مورد مفهوم دوستی و دایره مصادیق آن حرف می زد.
می گفت که برای واضح و روشن کردن معنای یک واژه از دو طریق می توان نزدیک شد.
اولی از راه مشخص کردن مجموعه مصادیق یک واژه (Extension )
دومی از راه مشخص کردن اجزای مفهومی معنای آن واژه (Entension )
می گفت بیا با هم ابتدا از روش اول برای فهم معنای کلمۀ دوست گام برداریم:
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت فامیلی داریم در مجموعه دوستان ما هستند؟
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت خونی داریم در مجموعه دوستان هستند؟
آیا آیا همه افراد آشنا جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همسایه ها جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همکارها جزو این مجموعه اند؟
آیا همه همدبستانی ها جزو این مجموعه اند؟( اعم از معلم و دانش آموز)
آیا همه همدبیرستانیها؟
آیا همه افرادی که دین مرا دارند یا همکیشند؟
آیا همه ی افرادی که هموطنند؟
آیا همه افرادی که همحزبند؟
آیا همه افرادی که هم تیمند؟
و....و........
به نظر می رسد که در یک نگاه غیر فردی ( که اختصاص به شخص من و تو نداشته باشد و از نظر ما ، اهل زبان در آن اجماع داشته باشند) تمام افراد هیچ یک از این مجموعه ها در مجموعه دوست حضور ندارند گرچه ممکن است در برخی از اعضا مشترک باشند.
پس هیچکس به صرف هم... بودن، نمی تواند عنوان دوست بگیرد.و باید ویژگیهای دیگری هم داشته باشد.
سرگشته گفت: یک نکته ای توجه مرا جلب کرد.
من سعی داشتم مجموعه دوستانم را مشخص کنم اما وقتی به افراد خاصی می رسیدم نمی توانستم مشخص کنم که آیا جزو این مجموعه هستند یا نه؟
هم در اینکه عضو این مجموعه هستند تردید داشتم و هم ار اینکه عضو این مجموعه نیستند!
اگر در یک طرف تردید داشتم ، می گفتم که جزو دوستانم نیست زیرا برای اینکه جزو دوستانم باشد باید مطمئن شوم که در مجموعه دوستانم هست!
اما وقتی در طرف دیگرش شک دارم یعنی حتی نمیدانم که جزو دوستانم نیست، به نظرم می رسد که این اشکال از جای دیگری است.
یاور: از کدام جای دیگر؟
: از اینکه احتمال دارد دوست به چند معنا به کار گرفته می شود و با برخی از معانی آن جزو دوستان هست و با معنای خاصتر جزو دوستانم نیست!
یاور:
این احتمال که مطرح می کنی، احتمال معقولی است، اما به نظر می رسد ربطی به تردید در مورد هر دو طرف گزاره ندارد، یعنی مربوط نیست به این اینکه تو نه می دانی که دوست هست و نه می دانی که دوست نیست.
: چرا؟ به چه دلیل می گویی که مربوط نیست؟
یاور:
زیرا اگر ما حالات ذهنی خود نسبت به یک گزاره را استقصا کنیم چند حالت بیشتر نخواهد بود.
( ادامه در شماره بعد)



https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🍃🍃🍃


سرگشته و دوستان(7)
حالات ذهنی انسان 
گزاره
گرایشهای گزاره ای

🌸🌸🌸

شاید برایتان سؤال شود که سرگشته و یاور در کجا و چه وقت این همه فرصت سخن یافتند. سؤال به جایی است اما آنچه اینجا می آید ماحصل چندین جلسه گفت و گوی آن دو در زمان و مکان مختلف بوده است که برای حذف زواید صرفا آنچه که در این میان گذشته است به اختصار بیان می شود.
برای اطلاع کسانی که شاید از اول این داستان را دنبال نکرده اند ابتدا اصل ماجرا به اختصار بیان می شود:
سرگشته به طور اتفاقی با دوستی از دوران دبیرستان دیدار میکند و به او از تشکیل گروه دوستان دوران دبیرستان پس از سی- چهل سال خبر می دهد و این سبب می شود بحثی در مورد دوست و معنای آن آغاز شود.
در شماره قبل گفتیم که یاور متوجه اشکالی در کلام سرگشته شد و برای ایضاح و روشن ساختن مساله مجبور شد در مورد حالات ذهنی انسان نسبت به یک گزاره توضیحاتی بدهد.
* انواع حالات ذهنی و روانی انسان:
یاور:
ببین سرگشته، تا جایی که من مطالعه کرده ام ، آنچه ما از حالت های روانی خود درمی یابیم این است که ما در شرایط مختلف و نسبت به موقعیتهای متفاوت حالاتی از خود بروز می دهیم مثل ترس، امید، شرم، خشم، محبت، آرزو و...
یکی از این حالات هم دانستن است.
روانشناسان حالات یا گرایشهای ذهنی – روانی انسان را به دو دسته کاملا جدا تقسیم کرده اند:
حالات یا گرایشهای گزاره ای
حالات و گرایشهای غیرگزاره ای
* تعریف گزاره
گزاره را که می دانی چیست؟
گزاره مفاد هر سخنی است که می تواند درست یا نادرست باشد. یعنی بتوان در موردش گفت درست است یا نادرست است. و به تعبیر دیگر مفاد یک جمله خبری مثل آسمان تاریک است یا امروز دوشنبه است.
اگر نمی گوییم گزاره خود جمله خبری است برای اینکه می خواهیم بگوییم گزاره از جنس کلمات و واژه ها نیست بلکه از جنس معنا و مفهوم است.
سرگشته پرسید: یعنی چه از جنس معنا و مفهوم است؟ مگر ما غیر از کلمات و واژه ها چیز دیگری هم داریم؟
یاور، بله که داریم. تشخیص این کار خیلی ساده است.
وقتی واژه سگ را می شنوی چه در ذهنت می آید؟
سرگشته: خب تصویری کلی از یک سگ
یاور: وقتی واژه عربی کلب را می شنوی چی؟
سرگشته: همان قبلی
یاور: داگ انگلیسی چی؟
سرگشته: همان
یاور در حالی که کلب و سگ و داگ و هاپو واژه های جدا و متفاوتی هستند.
پس آنچه در ذهن ما پدیدار می شود این واژه ها نیستند بلکه چیز دیگری است که به آن معنا یا مفهوم سگ یا به تعبیر شما تصویر سگ گفته می شود.
گزاره طبق تعریف از جنس همان معانی است که معنای یک جملۀ خبری را داراست.
دوره دبیرستان درسی داشتیم به نام ریاضیات جدید. یادته؟
: بله
من بعدها فهمیدم که در واقع همون منطق ریاضی بوده تحت آن نام به ما آموزش دادند.
اگه یادت باشه اونجا هم گزاره رو تعریف کرده بودند و تمام معدلات استفاده می کردیم.
مثل وقتی می گفتیم اگر الف آنگاه ب می گفتیم که در اینجا الف و ب هر کدام نماینده یک گزاره هستند.
درست به همین معنایی که گفتم: یعنی مفاد یک جمله ی خبری یعنی جمله ای که صدق و کذب بردار است یعنی میشود متصف به کاذب بودن یا صادق بودن بشود ولی محال است که در عین حال هم صادق باشد و هم کاذب
حال؛
حالات ذهنی و روانی انسان یا به گونه ای هستند که فقط به گزاره تعلق می گیرند یا اینگونه نیستند.
قسم اول را گرایشها یا حالات گزاره ای می گویند .
سرگشته: مثل چی؟
: مثل امید، آرزو ، دانستن، شک داشتن، گمان کردن و ....
اینها فقط به یک گزاره تعلق می گیرند.
یعنی درست نیست که بگوییم امید دارم که علی
بلکه اگر الف را نماینده یک گزاره بگیریم، همیشه باید چنین حالتی داشته باشد:
امید دارم که الف مثلا: امید دارم که علی بیاید
آرزو دارم که فاطی از کنکور قبول شود
شک دارم که تیم ملی ببرد
می دانم که او نامرد نیست
گمان می کنم ماه تنها قمر زمین باشد
برخلاف گرایشهای حسودی، دوست داشتن و ایمان، نفرت، ....
که به غیر گزاره تعلق می گیرند مثل:
من به امید حسودی می کنم
کاظم به خدا ایمان دارد
من از خیانت بیزارم
و...
برگردیم به اصل مسأله:

حالاتی که ما در مورد دانستن یک گزاره می توانیم داشته باشیم ، اگر بخواهیم آن را با حساب احتمالات بیان کنیم چند صورت خواهد داشت:
1) صد درصد بدانیم که درست است یا نادرست است.
2) به درستی و نادرستی آن نسبت مساوی داشته باشیم یعنی 50 درصد احتمال درستی بدهیم و 50 درصد احتمال نادرستی
3) احتمال درستی گزاره چیزی بین 50 تا 100 درصد باشد
4) احتمال نادرستی آن بیشتر باشد یعنی چیزی بین 50 درصد تا 100 درصد
آنچه مشخص است این است که حالت اول را یقین می نامیم . در علم اصول فقه از آن به قطع نام می برند مثلا می گویند من قطع دارم که خدا وجود دارد.
در عرف ما هم قطعی به همین معنا به کار برده می شود.
حالت دوم را شک می نامیم. از آن به تردید هم می شود نام برد.
حالت سوم را گمان یا ظن می گویند.
و حالت چهارم را وهم.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🎄🎄🎄

سرگشته و دوستان(8)

✴️ نکاتی در مورد خصوصیات باور

🍂🍂🍂
✴️  * دلالت ضمنی هر حالتی از دانایی


یاور داشت حالات ذهنی مختلف محتمل برای هر گزاره را بیان می کرد که سرگشته وسط حرفش پرید و پرسید:
- راستی، می خوام یادت بندازم که کجای بحث هستی!
تو داشتی به چیزی که من در مورد ابهامی که در یافتن مصادیق دوست دادم ایراد می گرفتی، می خوام بدونم که این مقدماتی که گفتی چه ربطی به حرف من داشت؟
یاور:
خوب جایی اشاره کردی، من هم کم کم داشتم مقدمات را به حرفهای تو پیوند می دادم.
سخنی که گفتی یادت هست؟
حرف تو این بود:
تو داشتی می گفتی که مواردی وجود دارد که تو شک داری که فرد جزو دوستانت هست یا نه
و بعد اضافه کردی که برخی موارد هست که حتی شک داری در اینکه دوستت نیست.
و این مورد دوم را یک شک جدا و زایدی نسبت به شک اولی میگرفتی.
حرف تو این بود:
اگر در یک طرف تردید داشتم ، می گفتم که جزو دوستانم نیست زیرا برای اینکه جزو دوستانم باشد باید مطمئن شوم که در مجموعه دوستانم هست!
اما وقتی در طرف دیگرش شک دارم یعنی حتی نمیدانم که جزو دوستانم نیست، به نظرم می رسد که این اشکال از جای دیگری است.
اما من با آوردن این مقدمه، می خواستم بگم که آن شک دوم، شک زاید و جدایی از شک اول نیست بلکه از لوازم شک اول است.
به تعبیر دیگر شک اول مستلزم شک دوم است.
یعنی هر موقع شک اول پدید بیاید، لزوما شک دوم هم وجود دارد.
اگر تو شک کنی که الف سیاه است در واقع در سیاه نبودن آن هم شک کرده ای! چرا؟
چون با حساب احتمالات، مجموع احتمال صدق یک گزاره و صدق نقیض آن باید صد باشد.
یعنی اگر تو 100 درصد می دانی که الف درست است یعنی صفر درصد به غلط بودن آن احتمال می دهی و معنای آن این است صفر درصد به درست بودن نقیض الف باور داری.
حال بنا به تعریف اگر تو در مورد درستی الف شک داری یعنی 50 درست احتمال می دهی که الف درست باشد و لازمه ای این سخن این است که 50 درصد احتمال می دهی که الف نادرست باشد و باز لازمه ی این سخن این است که 50 درصد احتمال می دهی که نقیض الف درست است.
پس وقتی من در سیاه بودن چیزی شک دارم لزوما در مورد سیاه نبودن آن هم شک دارم، حتی اگر به آن التفات نداشته باشم.

✴️* مبهم و غیر دقیق بودن میزان درستی گزاره ها


حال که تا اینجا پیش آمدیم می خواهم نکته ای را هم اضافه کنم.
یاور به حرفهایش ادامه می داد.
ما در روی کاغذ شک و یقین و گمان را تعریف کردیم اما در عمل ، این چنین دقتی در ما انسانها ناممکن است و غیر قابل تشخیص
یعنی می توان گفت میزان سنج درستی گزاره ها در ذهن انسانی ، غیرمدرّج است و ما همیشه با نوعی تخمین می توانیم درک کنیم که چقدر به درستی یک گزاره باور داریم.
وقتی می گوییم به درستی گزاره ای شک داریم معنایش این نیست که احتمال درستی آن گزاره و نقیضش، هر دو پنجاه درصد است بلکه ممکن است این احتمال چیزی بین 45 تا 65 باشد.

✴️ *   این درجه ها در مورد انسانها متفاوت است


البته باید توجه داشت که این احتمالات و درجات باور نسبت به هر انسانی متفاوت است و بستگی به بهره هوشی فرد و نیز میزان دقت و حساسیت وی نسبت به درستی یا نادرستی گزاره ها دارد.
ضریب باور در انسانهای عوام خیلی پایین است.
یعنی برای باور چیزی لازم نیست که 100 درصد از درستی آن مطمئن باشند بلکه ممکن است با احتمال درستی 60 درصد هم به باور برسند.
این بدین معناست که اگر در مورد چیزهایی که باور دارند سوال کنید و از آنها دلیل اطمینان به درستی چیزی را بخواهید دلایلی گه خواهند آورد چیزهایی خواهند بود که احتمال درستی آنها در حدود شصت درصد خواهد بود اگر بکلی باطل نبوده باشند!
معمولا در عرف ما به این آدمها زودباور گفته می شود.


✴️ * تمایلات ما در شکل گیری باورها نقش دارند.


نکته مهم دیگری هم که باید اینجا گفت این است که تمایلات و احساسات بالفعل ما در شکل گیری باور ما نقش مؤثری دارند.
ذهن انسان تحت تأثیر عواطف اوست.
چیزهایی را که دوست دارد درست باشند را بسیار راحتتر می پذیرد تا چیزهایی را دوست دارد نادرست باشند.
در محاورات روزمره در شبکه های اجتماعی و در مواجهه با بحث های اعتقادی یا سیاسی ، به راحتی می توانیم این نکته را در خودمان یا دیگران تجربه کنیم.
از این نکته می توان یک نتیجة مهم گرفت:
هرگز نمی توانیم به درستی باورهایمان مطمئن باشیم تا زمانی که مروری دوباره به آنها نکرده ایم و دلایل درستی آنها را محک نزده ایم!


🍃🌸🍃🌸🍃

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
خرد سنجشگر
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
توضیحی در مورد ( طرح سؤال از شما - پاسخ از ما)


باسلام خدمت همه دوستان مخاطب

گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد.

آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند که موضوع کانال خرد سنجشگر است و نه صاحب کانال
یعنی در اینجا کسی ادعای عالم کل بودن ندارد حتی در زمینه ی خاص تفکر نقادانه
هدف ایجاد زمینه ای است برای گفتگو و تفکر جمعی

ممکن است این سؤال فوري به ذهن خطور کند که مگر دیالوگ و گفتگوی دو یا چند چانبه در کانال ممکن است؟
جواب مشخص است.
کانال در واقع بولتن این گفتگوهاست و جای گفتگو در واقع گروهی است که برای اینکار در نظر گرفته شده است:
گروه تمرین گفتگو و سنجشگری

https://news.1rj.ru/str/joinchat/BQRrFkOzDessGVszEFIj2g

مراد از (سؤال از شما) سؤال در زمینه تفکر نقادانه و منطق کاربردی است و نه در هر زمینه ای

حتی در این زمینه خاص، هدف تعلیم نیست بلکه گشودن باب بحث و تفکر جمعی است. زیرا کاملا به این حقیقت واقفیم که دانش امری است که طبیعت جمعی دارد و فقط در رابطه ی انسانی و بین انسانها رشد می کند و اصلاح و کامل می شود.

به امید روزی که گفتگوی استکمالی یعنی معطوف به یادگیری متقابل در کشور ما و بین مردم ما به یک سنت و رویه تبدیل شود.

🙏🙏🙏🌹🌹🌹🙏🙏🙏
خرد سنجشگر pinned «توضیحی در مورد ( طرح سؤال از شما - پاسخ از ما) باسلام خدمت همه دوستان مخاطب گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد. آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند…»
با سلام خدمت دوستان و دوست محترمی که این پست را به اشتراک گذاشته اند.

در این پست اشاره شده است به اینکه:


📜همه کشورها مثل ایران صاحب تاریخ کهن و ملی نیستند.

یک گزاره که تصدیق به آن برای اکثر مخاطبان ، کار سختی نیست و ظاهرا مستغتی از سند و شاهد است.

اما سؤال این است:

چه نتایجی از این گزاره می گیریم یا می توان گرفت؟

اینکه مردم این کشور دارای فرهنگی غنی تر از کشورهایی هستند که تاریخ کهن ندارند؟

اینکه فرهنگ امروز ما یا مدنیت موجود کاملترین است؟

و یا.........

به نظر شما نباید در مورد نتایجی که از این گزاره گرفته می شود نباید تأمل کرد و از سوء تفاهم های احتمالی آن کاست؟