☘️☘️☘️☘️☘️☘️
سرگشته و دوستان دبیرستان(4)
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
همین چند ماه پیش بود که سرگشته با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان که تا حدودی هم خویشاوندی داشتند یعنی یاور برخورد کرد.
صحبت از دیدار دوستان آن دوره شد.
سرگشته موضوع تجدید دیدار دوستان دبیرستانی را مطرح کرد.
یاور گفت : دوران خوبی بود ، در واقع آن دوره از زندگی هر فرد ، دوره ی حساسی است ، هرکه باشد و در هر کجا که باشد فرقی نمی کند. آن دوره، دوره ی عزیزی است.اما ماها اهل دوستی نیستیم، یعنی اصلا دوستی کردن رو بلد نیستیم.
بعد رو به سرگشته کرد و پرسید: اصلا به نظر تو دوستی یعنی چه؟ چه وقت می شود گفت که من با فلانی دوستم یا فلانی با من دوسته؟
سپس با دیدن سکوت سرگشته، خودش ادامه داد:
به نظر تو دوستی همان آشنایی است؟ یعنی هر موقع که ما با کسی چندین بار برخورد کردیم و گفتگویی بینمان رد و بدل شد، اسم و نام خانوادگی و شغل و محل کار و محل زندگی و چیزایی از این دست در بارۀ همدیگر را دانستیم، می تونیم بگیم ما با هم دوستیم؟
سرگشته باید چیزی می گفت:
بعضی ها دوستی را به همین معنا به کار می برند. من دیدم افرادی را که فقط یه بار در یه مهمانی با کسی آشنا شده، یا در یک مسافرت با قطار، یک شب با فردی همکوپه شده و بعدها از آنها به عنوان دوست خود یاد میکرده!
یاور گفت:
ببین باید یه چیزی رو فراموش نکرد، ادعای دوستی با دوستی خیلی فرق داره!
آره قبول دارم که کسانی هستند که برای نشان دادن گسترۀ روابط خود ، در مورد هرکسی حرف بزنی مدعی می شوند که فلانی دوست منه! اما صرف ادعای دوستی توسط یک فرد می تواند معرف معنای دوستی باشد؟ یعنی نشان دهد که به هر آشنایی می توان عنوان دوستی داد؟
مسلما که پاسخ منفی است.
اما اینکه آشنایی با دوستی فرق دارد به این معنا نیست که دو مفهوم کلا با هم بیگانه اند، نه اصلا
این دو مفهوم با همدیگر ربط دارند اما یکی نیستند.
ما می تونیم بگیم که:
هر دوستی ، آشناست
اما نمی تونیم بگیم:
هر آشنایی دوست است
یعنی به قول منطقی ها بین این دو مفهوم رابطه عموم و خصوص مطلق هست و به تعبیر نظریه مجموعه ها، مجموعه ی( دوست ) زیرمجموعۀ مجموعۀ ( آشنا ) هستش. یعنی هر عضوی از مجموعۀ دوست عضوی از مجموعه آشنا هست و نه برعکس.
سرگشته در حالی که دهنش باز مونده بود گفت: تو چقدر خوب اینا رو توضیح دادی!
یاور لبخندی زد و گفت: چیز خاصی نبود.
و بعد ادامه داد:
من رو این موضع قبلا فکر کردم چون دوستی برای من خیلی مهم بود و صدالبته الان هم هست.
سرگشته ناگهان سؤالی به ذهنش خطور کرد:
رابطۀ دوستی و دوست داشتن چیست؟ و متفکرانه همین را از یاور سؤال کرد.
یاور پاسخ داد:
سؤال خوبیه! همین سؤال می تونه کمی بیشتر ما را به مفهوم دوستی نزدیک کنه.
بهتره باز هم برگردیم و مجموعه های این دو مفهوم را بازیابی کنیم و رابطه ی مجموعه های آن دو را با هم بیابیم.
و اضافه کرد: در منطق غربیها اصطلاحی هست که در منطق ما نیست، همین چیزی که الان در موردش بحث می کنیم.
اصطلاح Extension : این اصطلاح در واقع به معنی مجموعۀ همۀ چیزهایی است که یک واژه یا مفهوم به آنها اطلاق می شود.
در منطق ما ، اصطلاحی هست به نام مصداق
مصداق یعنی هرچیزی که یک مفهوم بر آن صدق می کند.
مثلا اگر مفهوم کتاب را در نظر بگیریم بوستان سعدی مصداق کتاب است و شاهنامه فردوسی مصداق دیگری از آن و کویر شریعتی یک مصداق دیگر
ولی Extension مجموعه مصداقهای یک مفهوم است و نه تک تک آنها.
یعنی Extension کتاب مجموعه ای است شامل بوستان سعدی، شاهنامه فردسی و کویر شریعتی و هر کتابی که در هر زبانی در هر زمانی نوشته شده است یا نوشته خواهد شد.
برگردیم به دوستی و دوست داشتن
این دو چه رابطه ای با هم دارند؟
آیا هرکسی که دوست دارد ، دوست هم هست؟
یا برعکس:
آیا هرکسی که دوست داشته می شود، دوست هم هست؟
و از طرف دیگر:
هر دوستی ، طرف مقابل را دوست هم می دارد؟
یا هر دوستی از سوی طرف مقابل دوست داشته می شود؟
علت اینکه ما به جای دو شق، چهار شق داریم این است که دوست داشتن یک رابطه ی طرفینی نیست.
یعنی اینطور نیست که اگر الف ب را دوست داشته باشد، ضرورتا ب هم الف را دوست دارد. ممکن است چنین نباشد.
الف ب را دوست داشته باشد ولی ب الف را دوست نداشته باشد و یا برعکس
سرگشته وسط حرف یاور پرید و گفت:
نکتۀ خوبیه. همین نکته یه سؤال مهم را پیش می کشد:
آیا دوستی هم رابطه ای ضرورتا طرفینی است؟
یعنی اگر علی دوست حسن باشد حسن نیز دوست علی خواهد بود؟
به تعبیر دقیقتر اگر علی حسن را دوست خود بداند، ضرورتا حسن نیز علی را دوست خود می داند؟
و بحث آندو هنوز تمام نشده بود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان دبیرستان(4)
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
همین چند ماه پیش بود که سرگشته با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان که تا حدودی هم خویشاوندی داشتند یعنی یاور برخورد کرد.
صحبت از دیدار دوستان آن دوره شد.
سرگشته موضوع تجدید دیدار دوستان دبیرستانی را مطرح کرد.
یاور گفت : دوران خوبی بود ، در واقع آن دوره از زندگی هر فرد ، دوره ی حساسی است ، هرکه باشد و در هر کجا که باشد فرقی نمی کند. آن دوره، دوره ی عزیزی است.اما ماها اهل دوستی نیستیم، یعنی اصلا دوستی کردن رو بلد نیستیم.
بعد رو به سرگشته کرد و پرسید: اصلا به نظر تو دوستی یعنی چه؟ چه وقت می شود گفت که من با فلانی دوستم یا فلانی با من دوسته؟
سپس با دیدن سکوت سرگشته، خودش ادامه داد:
به نظر تو دوستی همان آشنایی است؟ یعنی هر موقع که ما با کسی چندین بار برخورد کردیم و گفتگویی بینمان رد و بدل شد، اسم و نام خانوادگی و شغل و محل کار و محل زندگی و چیزایی از این دست در بارۀ همدیگر را دانستیم، می تونیم بگیم ما با هم دوستیم؟
سرگشته باید چیزی می گفت:
بعضی ها دوستی را به همین معنا به کار می برند. من دیدم افرادی را که فقط یه بار در یه مهمانی با کسی آشنا شده، یا در یک مسافرت با قطار، یک شب با فردی همکوپه شده و بعدها از آنها به عنوان دوست خود یاد میکرده!
یاور گفت:
ببین باید یه چیزی رو فراموش نکرد، ادعای دوستی با دوستی خیلی فرق داره!
آره قبول دارم که کسانی هستند که برای نشان دادن گسترۀ روابط خود ، در مورد هرکسی حرف بزنی مدعی می شوند که فلانی دوست منه! اما صرف ادعای دوستی توسط یک فرد می تواند معرف معنای دوستی باشد؟ یعنی نشان دهد که به هر آشنایی می توان عنوان دوستی داد؟
مسلما که پاسخ منفی است.
اما اینکه آشنایی با دوستی فرق دارد به این معنا نیست که دو مفهوم کلا با هم بیگانه اند، نه اصلا
این دو مفهوم با همدیگر ربط دارند اما یکی نیستند.
ما می تونیم بگیم که:
هر دوستی ، آشناست
اما نمی تونیم بگیم:
هر آشنایی دوست است
یعنی به قول منطقی ها بین این دو مفهوم رابطه عموم و خصوص مطلق هست و به تعبیر نظریه مجموعه ها، مجموعه ی( دوست ) زیرمجموعۀ مجموعۀ ( آشنا ) هستش. یعنی هر عضوی از مجموعۀ دوست عضوی از مجموعه آشنا هست و نه برعکس.
سرگشته در حالی که دهنش باز مونده بود گفت: تو چقدر خوب اینا رو توضیح دادی!
یاور لبخندی زد و گفت: چیز خاصی نبود.
و بعد ادامه داد:
من رو این موضع قبلا فکر کردم چون دوستی برای من خیلی مهم بود و صدالبته الان هم هست.
سرگشته ناگهان سؤالی به ذهنش خطور کرد:
رابطۀ دوستی و دوست داشتن چیست؟ و متفکرانه همین را از یاور سؤال کرد.
یاور پاسخ داد:
سؤال خوبیه! همین سؤال می تونه کمی بیشتر ما را به مفهوم دوستی نزدیک کنه.
بهتره باز هم برگردیم و مجموعه های این دو مفهوم را بازیابی کنیم و رابطه ی مجموعه های آن دو را با هم بیابیم.
و اضافه کرد: در منطق غربیها اصطلاحی هست که در منطق ما نیست، همین چیزی که الان در موردش بحث می کنیم.
اصطلاح Extension : این اصطلاح در واقع به معنی مجموعۀ همۀ چیزهایی است که یک واژه یا مفهوم به آنها اطلاق می شود.
در منطق ما ، اصطلاحی هست به نام مصداق
مصداق یعنی هرچیزی که یک مفهوم بر آن صدق می کند.
مثلا اگر مفهوم کتاب را در نظر بگیریم بوستان سعدی مصداق کتاب است و شاهنامه فردوسی مصداق دیگری از آن و کویر شریعتی یک مصداق دیگر
ولی Extension مجموعه مصداقهای یک مفهوم است و نه تک تک آنها.
یعنی Extension کتاب مجموعه ای است شامل بوستان سعدی، شاهنامه فردسی و کویر شریعتی و هر کتابی که در هر زبانی در هر زمانی نوشته شده است یا نوشته خواهد شد.
برگردیم به دوستی و دوست داشتن
این دو چه رابطه ای با هم دارند؟
آیا هرکسی که دوست دارد ، دوست هم هست؟
یا برعکس:
آیا هرکسی که دوست داشته می شود، دوست هم هست؟
و از طرف دیگر:
هر دوستی ، طرف مقابل را دوست هم می دارد؟
یا هر دوستی از سوی طرف مقابل دوست داشته می شود؟
علت اینکه ما به جای دو شق، چهار شق داریم این است که دوست داشتن یک رابطه ی طرفینی نیست.
یعنی اینطور نیست که اگر الف ب را دوست داشته باشد، ضرورتا ب هم الف را دوست دارد. ممکن است چنین نباشد.
الف ب را دوست داشته باشد ولی ب الف را دوست نداشته باشد و یا برعکس
سرگشته وسط حرف یاور پرید و گفت:
نکتۀ خوبیه. همین نکته یه سؤال مهم را پیش می کشد:
آیا دوستی هم رابطه ای ضرورتا طرفینی است؟
یعنی اگر علی دوست حسن باشد حسن نیز دوست علی خواهد بود؟
به تعبیر دقیقتر اگر علی حسن را دوست خود بداند، ضرورتا حسن نیز علی را دوست خود می داند؟
و بحث آندو هنوز تمام نشده بود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 سرگشته و دوستان دبیرستان(3) 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 خاطرات دوستان کوچیده، سرگشته را متمرکز بر مرگ کرده بود. راستی ما از مرگ چه می دانیم؟ آنچه فرهنگ عمومی که جامعه با آن می زید، در این باره چه می گوید؟ با این سؤال ، ذهن سرگشته معطوف شد…
نقدی بر سرگشته و دوستان..
با سلامى مجدد ، ضمن تحسين مجدد اين همه ريز بينى و تيز بينى و احترام به ذهن وقاد و نقاد شما در باب مسائل مختلف ، سه قسمت اخير مطلب " سرگشته و دوستان دوران دبيرستان " را با دقت دنبال كرده ام .
از اين همه جديت ، علاقه و انرژى و صرف وقت جهت تبيين مسائل به زبان ساده و قابل فهم براى دوستان و نيز قدرت قلم و احاطه شما به دايره واژگان در شگفتم .
در قسمت سوم در مورد اين سوال كه :
" كه آيا مرگ پايان راه زندگيست ؟ "
سرگشته ما با اذعان و علم به اين كه :
" انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد. "
در ادامه ، اين مطلب را در مورد مرگ و زندگى مطرح مى كند :
" سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است. "
اگر اجازه فرماييد من ديدگاه متفاوتى را نسبت به اين امر بيان كنم كه الزامأ مى تواند نظر خود من نباشد . فرض كنيم اين هم نظر ' بر گشته ' باشد .
البته ' بر گشته ' نه اين است كه از چيزى برگشته باشد ؛ انتخاب اين نام به خاطر وزن و آهنگ مشابه آن با ' سرگشته ' انتخاب گرديده است .
از ديدگاه ' بر گشته ' :
اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى . پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست . موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده .
و باز در جواب ، اين سوأل رايج پيش خواهد آمد كه دليلى ندارد كه ' هر چيز غير قابل لمسى ، وجود نداشته باشد و يا به بيانى ديگر ، غير قابل لمس بودن چيزى دليل بر عدم وجود آن نيست . '
باز تكرار همان مسايل فلسفى و سير ادامه دار آن !
اگر دقت كنيم مبناى اين مباحثات بر اين اصل استوار گرديده است كه مرگ اجتناب ناپذير مى باشد و اگر اين امر به اثبات برسد كه ' مرگ اجتناب ناپذير نيست ' ، پاسخ سوال سرگشته ما هم به جواب مى رسد .
دانشمندان بيو تكنولوژى و زيست شيميدانها در تعريف پيرى مى گويند :
" پيرى و به دنبال آن مرگ، انباشت خطاهاى ژنتيك است در سطح ياخته ها . "
ريچار فاينمن تأثير گذار ترين فيزيكدان امريكايى و برنده جايزه نوبل مى گويد :
" تا كنون چيزى در زيست شناسى يافت نشده است كه نشانگر گريز ناپذيرى مرگ باشد ."
ميچيو كاكو فيزيكدان برجسته معاصر در كتاب معروفش ' فيزيك آينده ' بر اين باور است كه :
" همانطوريكه در مورد كنترل پيرى ، بشر به واسطه علم و بيو تكنولوژى ، اميد به زندگى را از ٤٩ سالگى در سال ١٩٠٠ به حدود ٨٠ سال در زمان حال رسانيده است در سال ٢٠٥٠ به ١٥٠ سال خواهد رسانيد . "
اين كار با ياخته هاى بنيادى و ژن درمانى براى تعمير ژنهاى پيرى ممكن خواهد بود . او مى گويد در سال ٢١٠٠ با ژن درمانى ، بشر اثرات پير شدگى را بر عكس خواهد كرد و در نهايت با در اختيار گرفتن و مهار كامل ژنوم انسانى و جلوگيرى از انباشت خطاهاى ژنتيك به مرگ پايان خواهد داد .
او نه تنها معتقد به پايان مرگ است بلكه بر اين باور است كه :
" تا سال ٢١٠٠ بشر به قدرت آفريدن شكل هاى تازه اى از حيات دست خواهد يافت . اين كار نه با راز و نياز كه با جادوى علم و تكنولوژى صورت خواهد گرفت ."
ديويد بالتيمور ، زيست شناس و برنده جايزه نوبل مى گويد :
" بعيد مى دانم كه در اين سده ديگر رازى ناگشوده از بدن هاى ما باقى بماند . پس هر آنچه را بتوانيم تصور كنيم ، رنگ واقعيت به خود خواهد گرفت . "
و حرف آخر را جرالد ساسمن استاد هوش مصنوعى M I T مى زند كه :
" فكر نمى كنم كه همين الان وقتش باشد ، ولى نزديك است . با كمال تأسف بايد بگويم كه من در آخرين نسلى هستم كه مى ميرد !"
بارى اگر اين ' بر گشته ' ما بپذيرد كه مرگى در كار نخواهد بود ؛ پس مرگ هم پايان راه زندگى نيست !
ولى قضيه در اين جا تمام نمى شود ؛ باز اين سوال منطقى براى ' برگشته ' پيش آمد كه :
مرگ ناشى از پيرى ، يك نوع مرگ است . آمديم و جلو آن را گرفتيم ؛ در مورد ساير مرگها تكليف چه مى شود ؟ مثلأ مرگ ناشى از تصادف ، جنگ ، سقوط از ارتفاع ، سيلاب ، زلزله ، آتشفشان و يا ...... انهدام كامل كره زمين در صورت اصابت يك سنگ آسمانى .
همين جاست كه ' برگشته ' ما هم ' سرگشته ' مى شود !
با سلامى مجدد ، ضمن تحسين مجدد اين همه ريز بينى و تيز بينى و احترام به ذهن وقاد و نقاد شما در باب مسائل مختلف ، سه قسمت اخير مطلب " سرگشته و دوستان دوران دبيرستان " را با دقت دنبال كرده ام .
از اين همه جديت ، علاقه و انرژى و صرف وقت جهت تبيين مسائل به زبان ساده و قابل فهم براى دوستان و نيز قدرت قلم و احاطه شما به دايره واژگان در شگفتم .
در قسمت سوم در مورد اين سوال كه :
" كه آيا مرگ پايان راه زندگيست ؟ "
سرگشته ما با اذعان و علم به اين كه :
" انسان امروزی خصوصا با رشد علوم تجربی و آشنایی انسان با دانشهای بهره ده ، دلایل محکمتری را می طلبد. "
در ادامه ، اين مطلب را در مورد مرگ و زندگى مطرح مى كند :
" سرگشته در اعماق وجودش این حقیقت انکارناپذیر را می یافت که همچنانکه دلیل قاطعی برای زندگی پس از مرگ نمی توان یافت ، هیچ دلیلی هم بر این انگاره نداریم که مرگ پایان راه زندگی و حیات است. "
اگر اجازه فرماييد من ديدگاه متفاوتى را نسبت به اين امر بيان كنم كه الزامأ مى تواند نظر خود من نباشد . فرض كنيم اين هم نظر ' بر گشته ' باشد .
البته ' بر گشته ' نه اين است كه از چيزى برگشته باشد ؛ انتخاب اين نام به خاطر وزن و آهنگ مشابه آن با ' سرگشته ' انتخاب گرديده است .
از ديدگاه ' بر گشته ' :
اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى . پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست . موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده .
و باز در جواب ، اين سوأل رايج پيش خواهد آمد كه دليلى ندارد كه ' هر چيز غير قابل لمسى ، وجود نداشته باشد و يا به بيانى ديگر ، غير قابل لمس بودن چيزى دليل بر عدم وجود آن نيست . '
باز تكرار همان مسايل فلسفى و سير ادامه دار آن !
اگر دقت كنيم مبناى اين مباحثات بر اين اصل استوار گرديده است كه مرگ اجتناب ناپذير مى باشد و اگر اين امر به اثبات برسد كه ' مرگ اجتناب ناپذير نيست ' ، پاسخ سوال سرگشته ما هم به جواب مى رسد .
دانشمندان بيو تكنولوژى و زيست شيميدانها در تعريف پيرى مى گويند :
" پيرى و به دنبال آن مرگ، انباشت خطاهاى ژنتيك است در سطح ياخته ها . "
ريچار فاينمن تأثير گذار ترين فيزيكدان امريكايى و برنده جايزه نوبل مى گويد :
" تا كنون چيزى در زيست شناسى يافت نشده است كه نشانگر گريز ناپذيرى مرگ باشد ."
ميچيو كاكو فيزيكدان برجسته معاصر در كتاب معروفش ' فيزيك آينده ' بر اين باور است كه :
" همانطوريكه در مورد كنترل پيرى ، بشر به واسطه علم و بيو تكنولوژى ، اميد به زندگى را از ٤٩ سالگى در سال ١٩٠٠ به حدود ٨٠ سال در زمان حال رسانيده است در سال ٢٠٥٠ به ١٥٠ سال خواهد رسانيد . "
اين كار با ياخته هاى بنيادى و ژن درمانى براى تعمير ژنهاى پيرى ممكن خواهد بود . او مى گويد در سال ٢١٠٠ با ژن درمانى ، بشر اثرات پير شدگى را بر عكس خواهد كرد و در نهايت با در اختيار گرفتن و مهار كامل ژنوم انسانى و جلوگيرى از انباشت خطاهاى ژنتيك به مرگ پايان خواهد داد .
او نه تنها معتقد به پايان مرگ است بلكه بر اين باور است كه :
" تا سال ٢١٠٠ بشر به قدرت آفريدن شكل هاى تازه اى از حيات دست خواهد يافت . اين كار نه با راز و نياز كه با جادوى علم و تكنولوژى صورت خواهد گرفت ."
ديويد بالتيمور ، زيست شناس و برنده جايزه نوبل مى گويد :
" بعيد مى دانم كه در اين سده ديگر رازى ناگشوده از بدن هاى ما باقى بماند . پس هر آنچه را بتوانيم تصور كنيم ، رنگ واقعيت به خود خواهد گرفت . "
و حرف آخر را جرالد ساسمن استاد هوش مصنوعى M I T مى زند كه :
" فكر نمى كنم كه همين الان وقتش باشد ، ولى نزديك است . با كمال تأسف بايد بگويم كه من در آخرين نسلى هستم كه مى ميرد !"
بارى اگر اين ' بر گشته ' ما بپذيرد كه مرگى در كار نخواهد بود ؛ پس مرگ هم پايان راه زندگى نيست !
ولى قضيه در اين جا تمام نمى شود ؛ باز اين سوال منطقى براى ' برگشته ' پيش آمد كه :
مرگ ناشى از پيرى ، يك نوع مرگ است . آمديم و جلو آن را گرفتيم ؛ در مورد ساير مرگها تكليف چه مى شود ؟ مثلأ مرگ ناشى از تصادف ، جنگ ، سقوط از ارتفاع ، سيلاب ، زلزله ، آتشفشان و يا ...... انهدام كامل كره زمين در صورت اصابت يك سنگ آسمانى .
همين جاست كه ' برگشته ' ما هم ' سرگشته ' مى شود !
خرد سنجشگر
نقدی بر سرگشته و دوستان.. با سلامى مجدد ، ضمن تحسين مجدد اين همه ريز بينى و تيز بينى و احترام به ذهن وقاد و نقاد شما در باب مسائل مختلف ، سه قسمت اخير مطلب " سرگشته و دوستان دوران دبيرستان " را با دقت دنبال كرده ام . از اين همه جديت ، علاقه و انرژى و صرف…
با سلام خدمت دوست گرامی جناب .... گرامی
و ضمن عرض تشکر و سپاس از این همه لطف شما و نثار کلماتی که بسیار فراتر از منزلت من بودند
از اینکه در مقام نقد سخنان من برآمدید بسیار شکرگزارم.
عرصه نقد تنها عرصه ای است که به انسان فرصت می دهد که اندیشه ها و تفکرات و باورها و اعتقادات خود را محک بزند.
و کسی که بتواند ما را واقف به نقصی در ساحت اندیشه مان کند ، گامی بزرگ در جهت خوشتراش کردن اندیشه ی ما برداشته است.
🌓 اولین نقد شما نقدی است مفهومی و ناظر به کاربرد معنای مرگ و زندگی
آنجاییکه می فرمایید:
اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى .
پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست
. موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده
مراد شما این است که مرگ و زندگی دو مفهوم متضادند.
(البته اگر بخواهیم دقیق سخن بگوییم رابطه آن دو مفهوم تضاد نیست بلکه عدم و ملکه است. بنده برای سهولت فهم، آن را تضاد فرض کرده ام)
دو مفهوم متضاد آن دو مفهومی هستند که قابلیت اتصاف همزمان به شیء واحد را ندارند.
یعنی در یک آن نمی توان به چیزی هم اطلاق سفید کرد و هم اطلاق سیاه
ولی می شود که چیزی یافت شود که نه سفید باشد و نه سیاه مثل عطرگل سرخ که نه سفسد است و نه سیاه
مرگ و زندگی هم چنین مفاهیمی هستند همزمان نمی توان به چیزی هم اطلاق زنده کرد و هم اطلاق مرده
علی یا زنده است یا مرده و در زمان واحد نمی تواند هم زنده باشد و هم مرده اما می توان چیزی پیدا کرد که نه زنده باشد و نه مرده مثل سنگ
حرف شما کاملا صحیح است اگر مرگ و زندگی هر دو به یک معنی به کار برده شده باشند.
یعنی چی؟
مرگ یعنی چی؟
مرگ یعنی از دست دادن زندگی توسط فردی که واجد زندگی بود.
حال اگر زندگی بیش از یک معنی داشته باشد ، مرگی متضاد آن زندگی است که به همان معنای زندگی به کار برده شده باشد.
مثالی می زنم:
روشندلی به بیش از یک معنا به کار می رود.
یک معنای آن صفای باطن است و معنای دیگر آن کور
حال متضاد روشندل چیست؟
معلوم است که یک متضاد ندارد بلکه هر یک از معانی ، معنای متضادی دارد که لزوما متضاد معنای دیگر روشندل نیست.
🌗 حال برگردیم به مرگ و زندگی
زندگی به بیش از یک معنی به کار می رود.
گاهی زندگی به معنای حیات دنیوی به کار می رود که متضاد آن همین مرگ ظاهری خواهد بود که کالبد یک انسان فعلیتهای بیولوژیکش متوقف می شود و فرد قدرت ارتباط با ما و بلکه قدرت تمام فعالیتهای بیولوژیک را از دست می دهد.
گاهی زندگی به معنیی اعم از حیات مادی به کار می رود.
لازم به توضیح نیست که معنای یک واژه ضرورتی ندارد که چیزی باشد که حتما موجودیتش و مصداقش برای ما ثابت شده باشد.
انسان قادر است برای معانی ای هم که تحققشان محال است واژه تعریف کند مثل مفهوم نیستی و عدم
در اینصورت مرگ به معنای رخت بربستن از حیات مادی ، متضاد آن نخواهد بود و بلکه با آن قابل جمع خواهد بود.
به این شعر مولانا توجه کنید
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم زحیوان سر زدم
یعنی مرگ از زندگی جمادی منافاتی ندارد با ادامه ی زندگی به شکل نباتی و مرگ در زندگی نباتی منافاتی ندارد با زندگی حیوانی و هکذا
من این نوشته را در اینجا پایان می دهم و به بخشهای دیگر نقد در نوشته ای دیگر خواهم پرداخت.
و ضمن عرض تشکر و سپاس از این همه لطف شما و نثار کلماتی که بسیار فراتر از منزلت من بودند
از اینکه در مقام نقد سخنان من برآمدید بسیار شکرگزارم.
عرصه نقد تنها عرصه ای است که به انسان فرصت می دهد که اندیشه ها و تفکرات و باورها و اعتقادات خود را محک بزند.
و کسی که بتواند ما را واقف به نقصی در ساحت اندیشه مان کند ، گامی بزرگ در جهت خوشتراش کردن اندیشه ی ما برداشته است.
🌓 اولین نقد شما نقدی است مفهومی و ناظر به کاربرد معنای مرگ و زندگی
آنجاییکه می فرمایید:
اگر زندگى ، زندگيست ، مرگ هم مرگست و نبود زندگى .
پس زندگى پس از مرگ چه معنايى دارد ؟
يك موجود ، يا زنده است و يا نيست
. موجود مردهِ زنده مفهوم قابل لمسى نيست همچنانكه موجوده زندهِ مرده
مراد شما این است که مرگ و زندگی دو مفهوم متضادند.
(البته اگر بخواهیم دقیق سخن بگوییم رابطه آن دو مفهوم تضاد نیست بلکه عدم و ملکه است. بنده برای سهولت فهم، آن را تضاد فرض کرده ام)
دو مفهوم متضاد آن دو مفهومی هستند که قابلیت اتصاف همزمان به شیء واحد را ندارند.
یعنی در یک آن نمی توان به چیزی هم اطلاق سفید کرد و هم اطلاق سیاه
ولی می شود که چیزی یافت شود که نه سفید باشد و نه سیاه مثل عطرگل سرخ که نه سفسد است و نه سیاه
مرگ و زندگی هم چنین مفاهیمی هستند همزمان نمی توان به چیزی هم اطلاق زنده کرد و هم اطلاق مرده
علی یا زنده است یا مرده و در زمان واحد نمی تواند هم زنده باشد و هم مرده اما می توان چیزی پیدا کرد که نه زنده باشد و نه مرده مثل سنگ
حرف شما کاملا صحیح است اگر مرگ و زندگی هر دو به یک معنی به کار برده شده باشند.
یعنی چی؟
مرگ یعنی چی؟
مرگ یعنی از دست دادن زندگی توسط فردی که واجد زندگی بود.
حال اگر زندگی بیش از یک معنی داشته باشد ، مرگی متضاد آن زندگی است که به همان معنای زندگی به کار برده شده باشد.
مثالی می زنم:
روشندلی به بیش از یک معنا به کار می رود.
یک معنای آن صفای باطن است و معنای دیگر آن کور
حال متضاد روشندل چیست؟
معلوم است که یک متضاد ندارد بلکه هر یک از معانی ، معنای متضادی دارد که لزوما متضاد معنای دیگر روشندل نیست.
🌗 حال برگردیم به مرگ و زندگی
زندگی به بیش از یک معنی به کار می رود.
گاهی زندگی به معنای حیات دنیوی به کار می رود که متضاد آن همین مرگ ظاهری خواهد بود که کالبد یک انسان فعلیتهای بیولوژیکش متوقف می شود و فرد قدرت ارتباط با ما و بلکه قدرت تمام فعالیتهای بیولوژیک را از دست می دهد.
گاهی زندگی به معنیی اعم از حیات مادی به کار می رود.
لازم به توضیح نیست که معنای یک واژه ضرورتی ندارد که چیزی باشد که حتما موجودیتش و مصداقش برای ما ثابت شده باشد.
انسان قادر است برای معانی ای هم که تحققشان محال است واژه تعریف کند مثل مفهوم نیستی و عدم
در اینصورت مرگ به معنای رخت بربستن از حیات مادی ، متضاد آن نخواهد بود و بلکه با آن قابل جمع خواهد بود.
به این شعر مولانا توجه کنید
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم زحیوان سر زدم
یعنی مرگ از زندگی جمادی منافاتی ندارد با ادامه ی زندگی به شکل نباتی و مرگ در زندگی نباتی منافاتی ندارد با زندگی حیوانی و هکذا
من این نوشته را در اینجا پایان می دهم و به بخشهای دیگر نقد در نوشته ای دیگر خواهم پرداخت.
🌳🌳🌳🌳🌳
سرگشته و دوستان دبیرستان(5)
🍄🍄🍄🍄🍄
سرگشته که داشت با یاور در مورد دوست صحبت می کرد، در ذهن خود متوجه چیزی شد؛ اینکه اغلب مفاهیم و واژه هایی که ما در مکالمات روزمره به کار می بریم یا در کتابها و مجلات و سایتها می خوانیم ، معمولا به طور ارتکازی و اوتوماتیک و به مرور زمان و در طول ارتباطات کلامی با دیگران در ذهن ما شکل گرفته اند، خیلی از ماها سعی نکردیم مرور دوباره ای به آنها بکنیم و معانی آنها را چک کنیم و از درستی برداشتمان یا هماهنگی آن با فهم عموم یا متخصصان آن حوزه مطمئن شویم،
حالا ممکن است کسی بگوید که این کارها چه ضرورتی دارد؟ ما که کارمان با همین فهم راه می افتد و امور خود را با همینها می توانیم مدیریت کنیم!
این استدلال ظاهر موجهی دارد و در نگاه اول معقول به نظر می رسد اما کمی بیشتر که دقت کنیم لنگی اش آشکار می شود.
اگر کسی در مقابل این استدلال سؤال کند که با چه استاندارد و معیاری مدعی هستی که کارت راه افتاده است؟
ایا راه افتادن کار و در واقع رسیدن به اهداف تعیین شده ، امری درجه بردار و مشکک و به تعبیر دیگر اشتدادی نیست؟
مثل نور شمع و نور خورشید که هر دو نورند و می توان به هر دو با عنوان نور اشاره کرد اما این کجا و آن کجا؟
بیل گیتس هم مدعی است که کارهایش راه افتاده است و بقال سرکوچه مان هم.
ما هیچ گزینه ی مشابهی برای مقایسه و یافتن معنای دقیق راه افتادن کارها نداریم و چه بسا که با بریدن دنباله ی خواستها و کم کردن توقع خویش از رفتارمان ، کارهایمان راه افتاده است و ما گمان کرده ایم که هیچ مشکلی نداشته ایم.
وانگهی، آنچه در اینجا مدنظر است صرفا در دایره ارتباطات کلامی است.
یعنی اینکه ما از کلام دیگران چه چیز فهمیده ایم و دیگران از کلام ما چه فهمیده اند.
چه بسا فهم ناقص و حتی نادرست از کلام دیگران، ما را از موهبتهایی که می توانست فهم درست نصیبمان بکند، محروم کرده است و ما هرگز به این نقیصه پی نبرده ایم.
و بعد با خودش گفت:
پس از اینروست که فلاسفه تحلیل زبانی بر این باورند که اکثر اختلافاتی که بین مردم و خصوصا در نظرگاههای فلسفی وجود دارد ، به مشکلات زبانی بر می گردد و اگر به تحلیل مفاهیم همت کنیم بسیاری از اختلافات ، از ریشه و اصل منتفی می شود.
در همین افکار بود که صدای یاور را شنید:
هی سرگشته تو کجایی؟
مثل اینکه تو باغ نیستی و اصلا به حرفای من گوش نمی دی!
سرگشته مجبور شد افکاری را که در درون مرور کرده بود برای یاور هم بازگویی کند.
یاور که با دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد گفت:
آره دقیقا
همین بی دقتی در معنی کلمات و ندانستن معنای دقیق آنها گاهی خسارتهای بزرگی به بار می آورد و ما که مصدوم حادثه شده ایم اصلا متوجه نمی شویم که این تیر از کدام جهت به ما اصابت کرد.
مثلا همین واژه ی دوست؛ ابهامش ممکن است تا به حال خسارتهای زیادی وارد کرده باشد.
سرگشته: مثلا؟
یاور کمی تامل کرد و تکرار کرد مثلااااا ؛ بعدش ادامه داد : یه مثال ساده
یکی از آشناهای شما، حالا از همسایه ها یا همکارها یا یکی از هم های دیگه! بیاد سراغ شما و از مواهب وارزش دوستی بگه و بعدش کلی حرف در مورد اینکه دوستی در روزهای سخت معلوم میشه و اونجاست که میشه فهمید کی دوست هست و کی نیست!
بعدش هم چند سفته روی میز بذاره که می خوام از این قرض الحسنه ته خیابون وام بگیرم لطفا اینا رو امضا کن!
چیز مهمی نیست و فقط واسه تشریفات اداریه
و شما هم حرفهای مبسوط او را در مورد وظایف دوستی در روزهای نیاز به یاری و کمک را مرور کنی و حس کنی که این لحظه همان لحظه ای است که باید دوستی را نشان داد و بی دغدغه و با افتخار سفته ها را امضا می کنی و مهر خودت را هم محض اطمینان خاطر وی زیر امضا حک میکنی.
و وقتی که سررسید سفته ها رسید میبینی نه از تاک نشان هست و نه از تاک نشان! و طرف اصلا غیبش زده و خبری ازش نیست! و باید آن مبالغ را به بانک بپردازی!
حالا شاید بپرسی که این چه ربطی به بحث ما داره؟
حالا بهت توضیح می دم.
در واقع آن استدلالی که باعث شد تو آن سفته ها رو امضا کنی چنین چیزی بوده است:
آقای ایکس دوست من است
باید دوست را در لحظات نیاز پشتیبانی کرد.
و بعد اضافه کرده ای که:
پشیبانی دوست در این مورد، امضا کردن این سفته ها را ایجاب میکند
و سپس نتیجه گرفته ای که باید این سفته ها را امضا کنی.
ولی اگه دقت کنی، معنای دوست در گزارۀ ایکس دوست من است با معنای آن در گزاره دوم متفاوت است.
در گزاره اول دوست ، معنای آشنا دارد. زیرا رابطه تو با ایکس بیش از همسایگی آپارتمان نبوده است. اما دوست در گزاره دوم معنای دیگری دارد . معنایی عمیقتر و با شرایط خاصتر که الان در موردش بحث می کنیم.
در واقع تو به لحاظ عدم تسلط به معنای دوست، مرتکب یک مغالطه شدی و این مغالطه برای تو به قیمت چند میلیون تمام شده است.
و بحث همچنان در جریان!
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان دبیرستان(5)
🍄🍄🍄🍄🍄
سرگشته که داشت با یاور در مورد دوست صحبت می کرد، در ذهن خود متوجه چیزی شد؛ اینکه اغلب مفاهیم و واژه هایی که ما در مکالمات روزمره به کار می بریم یا در کتابها و مجلات و سایتها می خوانیم ، معمولا به طور ارتکازی و اوتوماتیک و به مرور زمان و در طول ارتباطات کلامی با دیگران در ذهن ما شکل گرفته اند، خیلی از ماها سعی نکردیم مرور دوباره ای به آنها بکنیم و معانی آنها را چک کنیم و از درستی برداشتمان یا هماهنگی آن با فهم عموم یا متخصصان آن حوزه مطمئن شویم،
حالا ممکن است کسی بگوید که این کارها چه ضرورتی دارد؟ ما که کارمان با همین فهم راه می افتد و امور خود را با همینها می توانیم مدیریت کنیم!
این استدلال ظاهر موجهی دارد و در نگاه اول معقول به نظر می رسد اما کمی بیشتر که دقت کنیم لنگی اش آشکار می شود.
اگر کسی در مقابل این استدلال سؤال کند که با چه استاندارد و معیاری مدعی هستی که کارت راه افتاده است؟
ایا راه افتادن کار و در واقع رسیدن به اهداف تعیین شده ، امری درجه بردار و مشکک و به تعبیر دیگر اشتدادی نیست؟
مثل نور شمع و نور خورشید که هر دو نورند و می توان به هر دو با عنوان نور اشاره کرد اما این کجا و آن کجا؟
بیل گیتس هم مدعی است که کارهایش راه افتاده است و بقال سرکوچه مان هم.
ما هیچ گزینه ی مشابهی برای مقایسه و یافتن معنای دقیق راه افتادن کارها نداریم و چه بسا که با بریدن دنباله ی خواستها و کم کردن توقع خویش از رفتارمان ، کارهایمان راه افتاده است و ما گمان کرده ایم که هیچ مشکلی نداشته ایم.
وانگهی، آنچه در اینجا مدنظر است صرفا در دایره ارتباطات کلامی است.
یعنی اینکه ما از کلام دیگران چه چیز فهمیده ایم و دیگران از کلام ما چه فهمیده اند.
چه بسا فهم ناقص و حتی نادرست از کلام دیگران، ما را از موهبتهایی که می توانست فهم درست نصیبمان بکند، محروم کرده است و ما هرگز به این نقیصه پی نبرده ایم.
و بعد با خودش گفت:
پس از اینروست که فلاسفه تحلیل زبانی بر این باورند که اکثر اختلافاتی که بین مردم و خصوصا در نظرگاههای فلسفی وجود دارد ، به مشکلات زبانی بر می گردد و اگر به تحلیل مفاهیم همت کنیم بسیاری از اختلافات ، از ریشه و اصل منتفی می شود.
در همین افکار بود که صدای یاور را شنید:
هی سرگشته تو کجایی؟
مثل اینکه تو باغ نیستی و اصلا به حرفای من گوش نمی دی!
سرگشته مجبور شد افکاری را که در درون مرور کرده بود برای یاور هم بازگویی کند.
یاور که با دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد گفت:
آره دقیقا
همین بی دقتی در معنی کلمات و ندانستن معنای دقیق آنها گاهی خسارتهای بزرگی به بار می آورد و ما که مصدوم حادثه شده ایم اصلا متوجه نمی شویم که این تیر از کدام جهت به ما اصابت کرد.
مثلا همین واژه ی دوست؛ ابهامش ممکن است تا به حال خسارتهای زیادی وارد کرده باشد.
سرگشته: مثلا؟
یاور کمی تامل کرد و تکرار کرد مثلااااا ؛ بعدش ادامه داد : یه مثال ساده
یکی از آشناهای شما، حالا از همسایه ها یا همکارها یا یکی از هم های دیگه! بیاد سراغ شما و از مواهب وارزش دوستی بگه و بعدش کلی حرف در مورد اینکه دوستی در روزهای سخت معلوم میشه و اونجاست که میشه فهمید کی دوست هست و کی نیست!
بعدش هم چند سفته روی میز بذاره که می خوام از این قرض الحسنه ته خیابون وام بگیرم لطفا اینا رو امضا کن!
چیز مهمی نیست و فقط واسه تشریفات اداریه
و شما هم حرفهای مبسوط او را در مورد وظایف دوستی در روزهای نیاز به یاری و کمک را مرور کنی و حس کنی که این لحظه همان لحظه ای است که باید دوستی را نشان داد و بی دغدغه و با افتخار سفته ها را امضا می کنی و مهر خودت را هم محض اطمینان خاطر وی زیر امضا حک میکنی.
و وقتی که سررسید سفته ها رسید میبینی نه از تاک نشان هست و نه از تاک نشان! و طرف اصلا غیبش زده و خبری ازش نیست! و باید آن مبالغ را به بانک بپردازی!
حالا شاید بپرسی که این چه ربطی به بحث ما داره؟
حالا بهت توضیح می دم.
در واقع آن استدلالی که باعث شد تو آن سفته ها رو امضا کنی چنین چیزی بوده است:
آقای ایکس دوست من است
باید دوست را در لحظات نیاز پشتیبانی کرد.
و بعد اضافه کرده ای که:
پشیبانی دوست در این مورد، امضا کردن این سفته ها را ایجاب میکند
و سپس نتیجه گرفته ای که باید این سفته ها را امضا کنی.
ولی اگه دقت کنی، معنای دوست در گزارۀ ایکس دوست من است با معنای آن در گزاره دوم متفاوت است.
در گزاره اول دوست ، معنای آشنا دارد. زیرا رابطه تو با ایکس بیش از همسایگی آپارتمان نبوده است. اما دوست در گزاره دوم معنای دیگری دارد . معنایی عمیقتر و با شرایط خاصتر که الان در موردش بحث می کنیم.
در واقع تو به لحاظ عدم تسلط به معنای دوست، مرتکب یک مغالطه شدی و این مغالطه برای تو به قیمت چند میلیون تمام شده است.
و بحث همچنان در جریان!
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Forwarded from HISTOGRAPHY
خانه ای که مرز هلند و بلژیک از وسط آن عبور کرده است . نکته جالب این که این خانه در هر کشور پلاک مخصوص به خود را دارد . 🏚
📚 @HISTOGRAPHY
📚 @HISTOGRAPHY
🌾🌾🌾🌾🌾🌾
سرگشته و دوستان دبیرستان(6)
💐💐💐💐💐💐💐
بحث سرگشته با یاور در مورد مفهوم دوستی ادامه داشت.
یاور تلاش می کرد مطالعات و تاملاتی را که در مورد این واژه پرکاربرد در گفتمان روزمره کرده بود، به سرگشته بازگوید. سرگشته هم بی میل نبود که از فرصت بهره جسته و در این مورد بیشتر بداند.
این کار علاوه بر ارزش ذاتی خود، برای او اهمیت دیگری داشت. یک تمرین مناسب برای تفکر جمعی یا هم اندیشی؛ اینکه دو نفر با یکدیگر پیرامون مسأله ای، مشکلی یا برنامه ای یا ایده ای همفکری کنند.
لذت ذلچسبی داشت اینکه می تواند با یک نفر در مورد مساله ای سخن بگوید در حالی که هیچ یک از دو طرف در پی غلبه بر دیگری نیستند و نمی خواهند معلومات خود را به رخ دیگری بکشند یا برتری خود را در مساله به دیگری ثابت کنند و از سوی دیگر طرف مقابل هم در پی یادگیری از سخنان دوست خود است و نه در پی خرده گیری و محکوم کردن گوینده.
برای پیدایش چنین وضعیتی ، پیشفرضهای ذهنی دو طرف اهمیت زیادی دارد.
سرگشته در مکالمات روزمره خصوصا در فضاهای به اصطلاح مجازی و در شبکه ها و گروهای اجتماعی در وب ، بارها و بارها شاید مشاجرات گسترده ای بین طرفین یا طرفهای بحث شده بود که هر یک از طرفین به فکر فهم حرف مخاطب نیست ، بلکه به فکر یافتن نقطه ی ضعفی برای حمله به وی است.
فهمیده بود که پیشفرض غالب در فضای عمومی جامعه ایرانی ، این نیست که طرف مقابل برای تضارب آرا و همفکری سخن می گوید بلکه فرض عمده بر این است که فرد برای اثبات چیرگی خویش ، خودنمایی و فخرفروشی یا برای تبلیغ ایده ای خاص خصوصا ایده های ایدئولوژیک و سیاسی سخن می گوید و همین پیشفرض نحوه ی مواجهه طرفهای سخن را معین می کند و سبب می شود که به جای اینکه یک دیالوگ و دیالتیک اندیشه جمعی بر فضای سخن حاکم شود جو ملتهب کشتی گیری فکری و بلکه جنگاوری اندیشه ها غالب شود.
یاور داشت در مورد مفهوم دوستی و دایره مصادیق آن حرف می زد.
می گفت که برای واضح و روشن کردن معنای یک واژه از دو طریق می توان نزدیک شد.
اولی از راه مشخص کردن مجموعه مصادیق یک واژه (Extension )
دومی از راه مشخص کردن اجزای مفهومی معنای آن واژه (Entension )
می گفت بیا با هم ابتدا از روش اول برای فهم معنای کلمۀ دوست گام برداریم:
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت فامیلی داریم در مجموعه دوستان ما هستند؟
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت خونی داریم در مجموعه دوستان هستند؟
آیا آیا همه افراد آشنا جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همسایه ها جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همکارها جزو این مجموعه اند؟
آیا همه همدبستانی ها جزو این مجموعه اند؟( اعم از معلم و دانش آموز)
آیا همه همدبیرستانیها؟
آیا همه افرادی که دین مرا دارند یا همکیشند؟
آیا همه ی افرادی که هموطنند؟
آیا همه افرادی که همحزبند؟
آیا همه افرادی که هم تیمند؟
و....و........
به نظر می رسد که در یک نگاه غیر فردی ( که اختصاص به شخص من و تو نداشته باشد و از نظر ما ، اهل زبان در آن اجماع داشته باشند) تمام افراد هیچ یک از این مجموعه ها در مجموعه دوست حضور ندارند گرچه ممکن است در برخی از اعضا مشترک باشند.
پس هیچکس به صرف هم... بودن، نمی تواند عنوان دوست بگیرد.و باید ویژگیهای دیگری هم داشته باشد.
سرگشته گفت: یک نکته ای توجه مرا جلب کرد.
من سعی داشتم مجموعه دوستانم را مشخص کنم اما وقتی به افراد خاصی می رسیدم نمی توانستم مشخص کنم که آیا جزو این مجموعه هستند یا نه؟
هم در اینکه عضو این مجموعه هستند تردید داشتم و هم ار اینکه عضو این مجموعه نیستند!
اگر در یک طرف تردید داشتم ، می گفتم که جزو دوستانم نیست زیرا برای اینکه جزو دوستانم باشد باید مطمئن شوم که در مجموعه دوستانم هست!
اما وقتی در طرف دیگرش شک دارم یعنی حتی نمیدانم که جزو دوستانم نیست، به نظرم می رسد که این اشکال از جای دیگری است.
یاور: از کدام جای دیگر؟
: از اینکه احتمال دارد دوست به چند معنا به کار گرفته می شود و با برخی از معانی آن جزو دوستان هست و با معنای خاصتر جزو دوستانم نیست!
یاور:
این احتمال که مطرح می کنی، احتمال معقولی است، اما به نظر می رسد ربطی به تردید در مورد هر دو طرف گزاره ندارد، یعنی مربوط نیست به این اینکه تو نه می دانی که دوست هست و نه می دانی که دوست نیست.
: چرا؟ به چه دلیل می گویی که مربوط نیست؟
یاور:
زیرا اگر ما حالات ذهنی خود نسبت به یک گزاره را استقصا کنیم چند حالت بیشتر نخواهد بود.
( ادامه در شماره بعد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان دبیرستان(6)
💐💐💐💐💐💐💐
بحث سرگشته با یاور در مورد مفهوم دوستی ادامه داشت.
یاور تلاش می کرد مطالعات و تاملاتی را که در مورد این واژه پرکاربرد در گفتمان روزمره کرده بود، به سرگشته بازگوید. سرگشته هم بی میل نبود که از فرصت بهره جسته و در این مورد بیشتر بداند.
این کار علاوه بر ارزش ذاتی خود، برای او اهمیت دیگری داشت. یک تمرین مناسب برای تفکر جمعی یا هم اندیشی؛ اینکه دو نفر با یکدیگر پیرامون مسأله ای، مشکلی یا برنامه ای یا ایده ای همفکری کنند.
لذت ذلچسبی داشت اینکه می تواند با یک نفر در مورد مساله ای سخن بگوید در حالی که هیچ یک از دو طرف در پی غلبه بر دیگری نیستند و نمی خواهند معلومات خود را به رخ دیگری بکشند یا برتری خود را در مساله به دیگری ثابت کنند و از سوی دیگر طرف مقابل هم در پی یادگیری از سخنان دوست خود است و نه در پی خرده گیری و محکوم کردن گوینده.
برای پیدایش چنین وضعیتی ، پیشفرضهای ذهنی دو طرف اهمیت زیادی دارد.
سرگشته در مکالمات روزمره خصوصا در فضاهای به اصطلاح مجازی و در شبکه ها و گروهای اجتماعی در وب ، بارها و بارها شاید مشاجرات گسترده ای بین طرفین یا طرفهای بحث شده بود که هر یک از طرفین به فکر فهم حرف مخاطب نیست ، بلکه به فکر یافتن نقطه ی ضعفی برای حمله به وی است.
فهمیده بود که پیشفرض غالب در فضای عمومی جامعه ایرانی ، این نیست که طرف مقابل برای تضارب آرا و همفکری سخن می گوید بلکه فرض عمده بر این است که فرد برای اثبات چیرگی خویش ، خودنمایی و فخرفروشی یا برای تبلیغ ایده ای خاص خصوصا ایده های ایدئولوژیک و سیاسی سخن می گوید و همین پیشفرض نحوه ی مواجهه طرفهای سخن را معین می کند و سبب می شود که به جای اینکه یک دیالوگ و دیالتیک اندیشه جمعی بر فضای سخن حاکم شود جو ملتهب کشتی گیری فکری و بلکه جنگاوری اندیشه ها غالب شود.
یاور داشت در مورد مفهوم دوستی و دایره مصادیق آن حرف می زد.
می گفت که برای واضح و روشن کردن معنای یک واژه از دو طریق می توان نزدیک شد.
اولی از راه مشخص کردن مجموعه مصادیق یک واژه (Extension )
دومی از راه مشخص کردن اجزای مفهومی معنای آن واژه (Entension )
می گفت بیا با هم ابتدا از روش اول برای فهم معنای کلمۀ دوست گام برداریم:
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت فامیلی داریم در مجموعه دوستان ما هستند؟
آیا همه افرادی که ما با آنها نسبت خونی داریم در مجموعه دوستان هستند؟
آیا آیا همه افراد آشنا جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همسایه ها جزو مجموعه دوستان هستند؟
آیا همه همکارها جزو این مجموعه اند؟
آیا همه همدبستانی ها جزو این مجموعه اند؟( اعم از معلم و دانش آموز)
آیا همه همدبیرستانیها؟
آیا همه افرادی که دین مرا دارند یا همکیشند؟
آیا همه ی افرادی که هموطنند؟
آیا همه افرادی که همحزبند؟
آیا همه افرادی که هم تیمند؟
و....و........
به نظر می رسد که در یک نگاه غیر فردی ( که اختصاص به شخص من و تو نداشته باشد و از نظر ما ، اهل زبان در آن اجماع داشته باشند) تمام افراد هیچ یک از این مجموعه ها در مجموعه دوست حضور ندارند گرچه ممکن است در برخی از اعضا مشترک باشند.
پس هیچکس به صرف هم... بودن، نمی تواند عنوان دوست بگیرد.و باید ویژگیهای دیگری هم داشته باشد.
سرگشته گفت: یک نکته ای توجه مرا جلب کرد.
من سعی داشتم مجموعه دوستانم را مشخص کنم اما وقتی به افراد خاصی می رسیدم نمی توانستم مشخص کنم که آیا جزو این مجموعه هستند یا نه؟
هم در اینکه عضو این مجموعه هستند تردید داشتم و هم ار اینکه عضو این مجموعه نیستند!
اگر در یک طرف تردید داشتم ، می گفتم که جزو دوستانم نیست زیرا برای اینکه جزو دوستانم باشد باید مطمئن شوم که در مجموعه دوستانم هست!
اما وقتی در طرف دیگرش شک دارم یعنی حتی نمیدانم که جزو دوستانم نیست، به نظرم می رسد که این اشکال از جای دیگری است.
یاور: از کدام جای دیگر؟
: از اینکه احتمال دارد دوست به چند معنا به کار گرفته می شود و با برخی از معانی آن جزو دوستان هست و با معنای خاصتر جزو دوستانم نیست!
یاور:
این احتمال که مطرح می کنی، احتمال معقولی است، اما به نظر می رسد ربطی به تردید در مورد هر دو طرف گزاره ندارد، یعنی مربوط نیست به این اینکه تو نه می دانی که دوست هست و نه می دانی که دوست نیست.
: چرا؟ به چه دلیل می گویی که مربوط نیست؟
یاور:
زیرا اگر ما حالات ذهنی خود نسبت به یک گزاره را استقصا کنیم چند حالت بیشتر نخواهد بود.
( ادامه در شماره بعد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
🍃🍃🍃
سرگشته و دوستان(7)
شاید برایتان سؤال شود که سرگشته و یاور در کجا و چه وقت این همه فرصت سخن یافتند. سؤال به جایی است اما آنچه اینجا می آید ماحصل چندین جلسه گفت و گوی آن دو در زمان و مکان مختلف بوده است که برای حذف زواید صرفا آنچه که در این میان گذشته است به اختصار بیان می شود.
برای اطلاع کسانی که شاید از اول این داستان را دنبال نکرده اند ابتدا اصل ماجرا به اختصار بیان می شود:
سرگشته به طور اتفاقی با دوستی از دوران دبیرستان دیدار میکند و به او از تشکیل گروه دوستان دوران دبیرستان پس از سی- چهل سال خبر می دهد و این سبب می شود بحثی در مورد دوست و معنای آن آغاز شود.
در شماره قبل گفتیم که یاور متوجه اشکالی در کلام سرگشته شد و برای ایضاح و روشن ساختن مساله مجبور شد در مورد حالات ذهنی انسان نسبت به یک گزاره توضیحاتی بدهد.
✅*
یاور:
ببین سرگشته، تا جایی که من مطالعه کرده ام ، آنچه ما از حالت های روانی خود درمی یابیم این است که ما در شرایط مختلف و نسبت به موقعیتهای متفاوت حالاتی از خود بروز می دهیم مثل ترس، امید، شرم، خشم، محبت، آرزو و...
یکی از این حالات هم دانستن است.
روانشناسان حالات یا گرایشهای ذهنی – روانی انسان را به دو دسته کاملا جدا تقسیم کرده اند:
حالات یا گرایشهای گزاره ای
حالات و گرایشهای غیرگزاره ای
✅*
گزاره مفاد هر سخنی است که می تواند درست یا نادرست باشد. یعنی بتوان در موردش گفت درست است یا نادرست است. و به تعبیر دیگر مفاد یک جمله خبری مثل آسمان تاریک است یا امروز دوشنبه است.
اگر نمی گوییم گزاره خود جمله خبری است برای اینکه می خواهیم بگوییم گزاره از جنس کلمات و واژه ها نیست بلکه از جنس معنا و مفهوم است.
سرگشته پرسید: یعنی چه از جنس معنا و مفهوم است؟ مگر ما غیر از کلمات و واژه ها چیز دیگری هم داریم؟
یاور، بله که داریم. تشخیص این کار خیلی ساده است.
وقتی واژه سگ را می شنوی چه در ذهنت می آید؟
سرگشته: خب تصویری کلی از یک سگ
یاور: وقتی واژه عربی کلب را می شنوی چی؟
سرگشته: همان قبلی
یاور: داگ انگلیسی چی؟
سرگشته: همان
یاور در حالی که کلب و سگ و داگ و هاپو واژه های جدا و متفاوتی هستند.
پس آنچه در ذهن ما پدیدار می شود این واژه ها نیستند بلکه چیز دیگری است که به آن معنا یا مفهوم سگ یا به تعبیر شما تصویر سگ گفته می شود.
گزاره طبق تعریف از جنس همان معانی است که معنای یک جملۀ خبری را داراست.
دوره دبیرستان درسی داشتیم به نام ریاضیات جدید. یادته؟
: بله
من بعدها فهمیدم که در واقع همون منطق ریاضی بوده تحت آن نام به ما آموزش دادند.
اگه یادت باشه اونجا هم گزاره رو تعریف کرده بودند و تمام معدلات استفاده می کردیم.
مثل وقتی می گفتیم اگر الف آنگاه ب می گفتیم که در اینجا الف و ب هر کدام نماینده یک گزاره هستند.
درست به همین معنایی که گفتم: یعنی مفاد یک جمله ی خبری یعنی جمله ای که صدق و کذب بردار است یعنی میشود متصف به کاذب بودن یا صادق بودن بشود ولی محال است که در عین حال هم صادق باشد و هم کاذب
حال؛
حالات ذهنی و روانی انسان یا به گونه ای هستند که فقط به گزاره تعلق می گیرند یا اینگونه نیستند.
قسم اول را گرایشها یا حالات گزاره ای می گویند .
سرگشته: مثل چی؟
: مثل امید، آرزو ، دانستن، شک داشتن، گمان کردن و ....
اینها فقط به یک گزاره تعلق می گیرند.
یعنی درست نیست که بگوییم امید دارم که علی
بلکه اگر الف را نماینده یک گزاره بگیریم، همیشه باید چنین حالتی داشته باشد:
امید دارم که الف مثلا: امید دارم که علی بیاید
آرزو دارم که فاطی از کنکور قبول شود
شک دارم که تیم ملی ببرد
می دانم که او نامرد نیست
گمان می کنم ماه تنها قمر زمین باشد
برخلاف گرایشهای حسودی، دوست داشتن و ایمان، نفرت، ....
که به غیر گزاره تعلق می گیرند مثل:
من به امید حسودی می کنم
کاظم به خدا ایمان دارد
من از خیانت بیزارم
و...
برگردیم به اصل مسأله:
✅حالاتی که ما در مورد دانستن یک گزاره می توانیم داشته باشیم ، اگر بخواهیم آن را با حساب احتمالات بیان کنیم چند صورت خواهد داشت:
1) صد درصد بدانیم که درست است یا نادرست است.
2) به درستی و نادرستی آن نسبت مساوی داشته باشیم یعنی 50 درصد احتمال درستی بدهیم و 50 درصد احتمال نادرستی
3) احتمال درستی گزاره چیزی بین 50 تا 100 درصد باشد
4) احتمال نادرستی آن بیشتر باشد یعنی چیزی بین 50 درصد تا 100 درصد
آنچه مشخص است این است که حالت اول را یقین می نامیم . در علم اصول فقه از آن به قطع نام می برند مثلا می گویند من قطع دارم که خدا وجود دارد.
در عرف ما هم قطعی به همین معنا به کار برده می شود.
حالت دوم را شک می نامیم. از آن به تردید هم می شود نام برد.
حالت سوم را گمان یا ظن می گویند.
و حالت چهارم را وهم.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان(7)
حالات ذهنی انسان🌸🌸🌸
گزاره
گرایشهای گزاره ای
شاید برایتان سؤال شود که سرگشته و یاور در کجا و چه وقت این همه فرصت سخن یافتند. سؤال به جایی است اما آنچه اینجا می آید ماحصل چندین جلسه گفت و گوی آن دو در زمان و مکان مختلف بوده است که برای حذف زواید صرفا آنچه که در این میان گذشته است به اختصار بیان می شود.
برای اطلاع کسانی که شاید از اول این داستان را دنبال نکرده اند ابتدا اصل ماجرا به اختصار بیان می شود:
سرگشته به طور اتفاقی با دوستی از دوران دبیرستان دیدار میکند و به او از تشکیل گروه دوستان دوران دبیرستان پس از سی- چهل سال خبر می دهد و این سبب می شود بحثی در مورد دوست و معنای آن آغاز شود.
در شماره قبل گفتیم که یاور متوجه اشکالی در کلام سرگشته شد و برای ایضاح و روشن ساختن مساله مجبور شد در مورد حالات ذهنی انسان نسبت به یک گزاره توضیحاتی بدهد.
✅*
انواع حالات ذهنی و روانی انسان:یاور:
ببین سرگشته، تا جایی که من مطالعه کرده ام ، آنچه ما از حالت های روانی خود درمی یابیم این است که ما در شرایط مختلف و نسبت به موقعیتهای متفاوت حالاتی از خود بروز می دهیم مثل ترس، امید، شرم، خشم، محبت، آرزو و...
یکی از این حالات هم دانستن است.
روانشناسان حالات یا گرایشهای ذهنی – روانی انسان را به دو دسته کاملا جدا تقسیم کرده اند:
حالات یا گرایشهای گزاره ای
حالات و گرایشهای غیرگزاره ای
✅*
تعریف گزاره
گزاره را که می دانی چیست؟گزاره مفاد هر سخنی است که می تواند درست یا نادرست باشد. یعنی بتوان در موردش گفت درست است یا نادرست است. و به تعبیر دیگر مفاد یک جمله خبری مثل آسمان تاریک است یا امروز دوشنبه است.
اگر نمی گوییم گزاره خود جمله خبری است برای اینکه می خواهیم بگوییم گزاره از جنس کلمات و واژه ها نیست بلکه از جنس معنا و مفهوم است.
سرگشته پرسید: یعنی چه از جنس معنا و مفهوم است؟ مگر ما غیر از کلمات و واژه ها چیز دیگری هم داریم؟
یاور، بله که داریم. تشخیص این کار خیلی ساده است.
وقتی واژه سگ را می شنوی چه در ذهنت می آید؟
سرگشته: خب تصویری کلی از یک سگ
یاور: وقتی واژه عربی کلب را می شنوی چی؟
سرگشته: همان قبلی
یاور: داگ انگلیسی چی؟
سرگشته: همان
یاور در حالی که کلب و سگ و داگ و هاپو واژه های جدا و متفاوتی هستند.
پس آنچه در ذهن ما پدیدار می شود این واژه ها نیستند بلکه چیز دیگری است که به آن معنا یا مفهوم سگ یا به تعبیر شما تصویر سگ گفته می شود.
گزاره طبق تعریف از جنس همان معانی است که معنای یک جملۀ خبری را داراست.
دوره دبیرستان درسی داشتیم به نام ریاضیات جدید. یادته؟
: بله
من بعدها فهمیدم که در واقع همون منطق ریاضی بوده تحت آن نام به ما آموزش دادند.
اگه یادت باشه اونجا هم گزاره رو تعریف کرده بودند و تمام معدلات استفاده می کردیم.
مثل وقتی می گفتیم اگر الف آنگاه ب می گفتیم که در اینجا الف و ب هر کدام نماینده یک گزاره هستند.
درست به همین معنایی که گفتم: یعنی مفاد یک جمله ی خبری یعنی جمله ای که صدق و کذب بردار است یعنی میشود متصف به کاذب بودن یا صادق بودن بشود ولی محال است که در عین حال هم صادق باشد و هم کاذب
حال؛
حالات ذهنی و روانی انسان یا به گونه ای هستند که فقط به گزاره تعلق می گیرند یا اینگونه نیستند.
قسم اول را گرایشها یا حالات گزاره ای می گویند .
سرگشته: مثل چی؟
: مثل امید، آرزو ، دانستن، شک داشتن، گمان کردن و ....
اینها فقط به یک گزاره تعلق می گیرند.
یعنی درست نیست که بگوییم امید دارم که علی
بلکه اگر الف را نماینده یک گزاره بگیریم، همیشه باید چنین حالتی داشته باشد:
امید دارم که الف مثلا: امید دارم که علی بیاید
آرزو دارم که فاطی از کنکور قبول شود
شک دارم که تیم ملی ببرد
می دانم که او نامرد نیست
گمان می کنم ماه تنها قمر زمین باشد
برخلاف گرایشهای حسودی، دوست داشتن و ایمان، نفرت، ....
که به غیر گزاره تعلق می گیرند مثل:
من به امید حسودی می کنم
کاظم به خدا ایمان دارد
من از خیانت بیزارم
و...
برگردیم به اصل مسأله:
✅حالاتی که ما در مورد دانستن یک گزاره می توانیم داشته باشیم ، اگر بخواهیم آن را با حساب احتمالات بیان کنیم چند صورت خواهد داشت:
1) صد درصد بدانیم که درست است یا نادرست است.
2) به درستی و نادرستی آن نسبت مساوی داشته باشیم یعنی 50 درصد احتمال درستی بدهیم و 50 درصد احتمال نادرستی
3) احتمال درستی گزاره چیزی بین 50 تا 100 درصد باشد
4) احتمال نادرستی آن بیشتر باشد یعنی چیزی بین 50 درصد تا 100 درصد
آنچه مشخص است این است که حالت اول را یقین می نامیم . در علم اصول فقه از آن به قطع نام می برند مثلا می گویند من قطع دارم که خدا وجود دارد.
در عرف ما هم قطعی به همین معنا به کار برده می شود.
حالت دوم را شک می نامیم. از آن به تردید هم می شود نام برد.
حالت سوم را گمان یا ظن می گویند.
و حالت چهارم را وهم.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
🎄🎄🎄
سرگشته و دوستان(8)
✴️
- راستی، می خوام یادت بندازم که کجای بحث هستی!
تو داشتی به چیزی که من در مورد ابهامی که در یافتن مصادیق دوست دادم ایراد می گرفتی، می خوام بدونم که این مقدماتی که گفتی چه ربطی به حرف من داشت؟
یاور:
خوب جایی اشاره کردی، من هم کم کم داشتم مقدمات را به حرفهای تو پیوند می دادم.
سخنی که گفتی یادت هست؟
حرف تو این بود:
تو داشتی می گفتی که مواردی وجود دارد که تو شک داری که فرد جزو دوستانت هست یا نه
و بعد اضافه کردی که برخی موارد هست که حتی شک داری در اینکه دوستت نیست.
و این مورد دوم را یک شک جدا و زایدی نسبت به شک اولی میگرفتی.
حرف تو این بود:
اگر در یک طرف تردید داشتم ، می گفتم که جزو دوستانم نیست زیرا برای اینکه جزو دوستانم باشد باید مطمئن شوم که در مجموعه دوستانم هست!
اما وقتی در طرف دیگرش شک دارم یعنی حتی نمیدانم که جزو دوستانم نیست، به نظرم می رسد که این اشکال از جای دیگری است.
اما من با آوردن این مقدمه، می خواستم بگم که آن شک دوم، شک زاید و جدایی از شک اول نیست بلکه از لوازم شک اول است.
به تعبیر دیگر شک اول مستلزم شک دوم است.
یعنی هر موقع شک اول پدید بیاید، لزوما شک دوم هم وجود دارد.
اگر تو شک کنی که الف سیاه است در واقع در سیاه نبودن آن هم شک کرده ای! چرا؟
چون با حساب احتمالات، مجموع احتمال صدق یک گزاره و صدق نقیض آن باید صد باشد.
یعنی اگر تو 100 درصد می دانی که الف درست است یعنی صفر درصد به غلط بودن آن احتمال می دهی و معنای آن این است صفر درصد به درست بودن نقیض الف باور داری.
حال بنا به تعریف اگر تو در مورد درستی الف شک داری یعنی 50 درست احتمال می دهی که الف درست باشد و لازمه ای این سخن این است که 50 درصد احتمال می دهی که الف نادرست باشد و باز لازمه ی این سخن این است که 50 درصد احتمال می دهی که نقیض الف درست است.
پس وقتی من در سیاه بودن چیزی شک دارم لزوما در مورد سیاه نبودن آن هم شک دارم، حتی اگر به آن التفات نداشته باشم.
✴️*
یاور به حرفهایش ادامه می داد.
ما در روی کاغذ شک و یقین و گمان را تعریف کردیم اما در عمل ، این چنین دقتی در ما انسانها ناممکن است و غیر قابل تشخیص
یعنی می توان گفت میزان سنج درستی گزاره ها در ذهن انسانی ، غیرمدرّج است و ما همیشه با نوعی تخمین می توانیم درک کنیم که چقدر به درستی یک گزاره باور داریم.
وقتی می گوییم به درستی گزاره ای شک داریم معنایش این نیست که احتمال درستی آن گزاره و نقیضش، هر دو پنجاه درصد است بلکه ممکن است این احتمال چیزی بین 45 تا 65 باشد.
ضریب باور در انسانهای عوام خیلی پایین است.
یعنی برای باور چیزی لازم نیست که 100 درصد از درستی آن مطمئن باشند بلکه ممکن است با احتمال درستی 60 درصد هم به باور برسند.
این بدین معناست که اگر در مورد چیزهایی که باور دارند سوال کنید و از آنها دلیل اطمینان به درستی چیزی را بخواهید دلایلی گه خواهند آورد چیزهایی خواهند بود که احتمال درستی آنها در حدود شصت درصد خواهد بود اگر بکلی باطل نبوده باشند!
معمولا در عرف ما به این آدمها زودباور گفته می شود.
✴️ *
ذهن انسان تحت تأثیر عواطف اوست.
چیزهایی را که دوست دارد درست باشند را بسیار راحتتر می پذیرد تا چیزهایی را دوست دارد نادرست باشند.
در محاورات روزمره در شبکه های اجتماعی و در مواجهه با بحث های اعتقادی یا سیاسی ، به راحتی می توانیم این نکته را در خودمان یا دیگران تجربه کنیم.
از این نکته می توان یک نتیجة مهم گرفت:
هرگز نمی توانیم به درستی باورهایمان مطمئن باشیم تا زمانی که مروری دوباره به آنها نکرده ایم و دلایل درستی آنها را محک نزده ایم!
🍃🌸🍃🌸🍃
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان(8)
✴️
نکاتی در مورد خصوصیات باور
🍂🍂🍂✴️ * دلالت ضمنی هر حالتی از دانایییاور داشت حالات ذهنی مختلف محتمل برای هر گزاره را بیان می کرد که سرگشته وسط حرفش پرید و پرسید:
- راستی، می خوام یادت بندازم که کجای بحث هستی!
تو داشتی به چیزی که من در مورد ابهامی که در یافتن مصادیق دوست دادم ایراد می گرفتی، می خوام بدونم که این مقدماتی که گفتی چه ربطی به حرف من داشت؟
یاور:
خوب جایی اشاره کردی، من هم کم کم داشتم مقدمات را به حرفهای تو پیوند می دادم.
سخنی که گفتی یادت هست؟
حرف تو این بود:
تو داشتی می گفتی که مواردی وجود دارد که تو شک داری که فرد جزو دوستانت هست یا نه
و بعد اضافه کردی که برخی موارد هست که حتی شک داری در اینکه دوستت نیست.
و این مورد دوم را یک شک جدا و زایدی نسبت به شک اولی میگرفتی.
حرف تو این بود:
اگر در یک طرف تردید داشتم ، می گفتم که جزو دوستانم نیست زیرا برای اینکه جزو دوستانم باشد باید مطمئن شوم که در مجموعه دوستانم هست!
اما وقتی در طرف دیگرش شک دارم یعنی حتی نمیدانم که جزو دوستانم نیست، به نظرم می رسد که این اشکال از جای دیگری است.
اما من با آوردن این مقدمه، می خواستم بگم که آن شک دوم، شک زاید و جدایی از شک اول نیست بلکه از لوازم شک اول است.
به تعبیر دیگر شک اول مستلزم شک دوم است.
یعنی هر موقع شک اول پدید بیاید، لزوما شک دوم هم وجود دارد.
اگر تو شک کنی که الف سیاه است در واقع در سیاه نبودن آن هم شک کرده ای! چرا؟
چون با حساب احتمالات، مجموع احتمال صدق یک گزاره و صدق نقیض آن باید صد باشد.
یعنی اگر تو 100 درصد می دانی که الف درست است یعنی صفر درصد به غلط بودن آن احتمال می دهی و معنای آن این است صفر درصد به درست بودن نقیض الف باور داری.
حال بنا به تعریف اگر تو در مورد درستی الف شک داری یعنی 50 درست احتمال می دهی که الف درست باشد و لازمه ای این سخن این است که 50 درصد احتمال می دهی که الف نادرست باشد و باز لازمه ی این سخن این است که 50 درصد احتمال می دهی که نقیض الف درست است.
پس وقتی من در سیاه بودن چیزی شک دارم لزوما در مورد سیاه نبودن آن هم شک دارم، حتی اگر به آن التفات نداشته باشم.
✴️*
مبهم و غیر دقیق بودن میزان درستی گزاره ها
حال که تا اینجا پیش آمدیم می خواهم نکته ای را هم اضافه کنم.یاور به حرفهایش ادامه می داد.
ما در روی کاغذ شک و یقین و گمان را تعریف کردیم اما در عمل ، این چنین دقتی در ما انسانها ناممکن است و غیر قابل تشخیص
یعنی می توان گفت میزان سنج درستی گزاره ها در ذهن انسانی ، غیرمدرّج است و ما همیشه با نوعی تخمین می توانیم درک کنیم که چقدر به درستی یک گزاره باور داریم.
وقتی می گوییم به درستی گزاره ای شک داریم معنایش این نیست که احتمال درستی آن گزاره و نقیضش، هر دو پنجاه درصد است بلکه ممکن است این احتمال چیزی بین 45 تا 65 باشد.
✴️ * این درجه ها در مورد انسانها متفاوت استالبته باید توجه داشت که این احتمالات و درجات باور نسبت به هر انسانی متفاوت است و بستگی به بهره هوشی فرد و نیز میزان دقت و حساسیت وی نسبت به درستی یا نادرستی گزاره ها دارد.
ضریب باور در انسانهای عوام خیلی پایین است.
یعنی برای باور چیزی لازم نیست که 100 درصد از درستی آن مطمئن باشند بلکه ممکن است با احتمال درستی 60 درصد هم به باور برسند.
این بدین معناست که اگر در مورد چیزهایی که باور دارند سوال کنید و از آنها دلیل اطمینان به درستی چیزی را بخواهید دلایلی گه خواهند آورد چیزهایی خواهند بود که احتمال درستی آنها در حدود شصت درصد خواهد بود اگر بکلی باطل نبوده باشند!
معمولا در عرف ما به این آدمها زودباور گفته می شود.
✴️ *
تمایلات ما در شکل گیری باورها نقش دارند.
نکته مهم دیگری هم که باید اینجا گفت این است که تمایلات و احساسات بالفعل ما در شکل گیری باور ما نقش مؤثری دارند.ذهن انسان تحت تأثیر عواطف اوست.
چیزهایی را که دوست دارد درست باشند را بسیار راحتتر می پذیرد تا چیزهایی را دوست دارد نادرست باشند.
در محاورات روزمره در شبکه های اجتماعی و در مواجهه با بحث های اعتقادی یا سیاسی ، به راحتی می توانیم این نکته را در خودمان یا دیگران تجربه کنیم.
از این نکته می توان یک نتیجة مهم گرفت:
هرگز نمی توانیم به درستی باورهایمان مطمئن باشیم تا زمانی که مروری دوباره به آنها نکرده ایم و دلایل درستی آنها را محک نزده ایم!
🍃🌸🍃🌸🍃
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
توضیحی در مورد ( طرح سؤال از شما - پاسخ از ما)
باسلام خدمت همه دوستان مخاطب
گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد.
آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند که موضوع کانال خرد سنجشگر است و نه صاحب کانال
یعنی در اینجا کسی ادعای عالم کل بودن ندارد حتی در زمینه ی خاص تفکر نقادانه
هدف ایجاد زمینه ای است برای گفتگو و تفکر جمعی
ممکن است این سؤال فوري به ذهن خطور کند که مگر دیالوگ و گفتگوی دو یا چند چانبه در کانال ممکن است؟
جواب مشخص است.
کانال در واقع بولتن این گفتگوهاست و جای گفتگو در واقع گروهی است که برای اینکار در نظر گرفته شده است:
گروه تمرین گفتگو و سنجشگری
https://news.1rj.ru/str/joinchat/BQRrFkOzDessGVszEFIj2g
مراد از (سؤال از شما) سؤال در زمینه تفکر نقادانه و منطق کاربردی است و نه در هر زمینه ای
حتی در این زمینه خاص، هدف تعلیم نیست بلکه گشودن باب بحث و تفکر جمعی است. زیرا کاملا به این حقیقت واقفیم که دانش امری است که طبیعت جمعی دارد و فقط در رابطه ی انسانی و بین انسانها رشد می کند و اصلاح و کامل می شود.
به امید روزی که گفتگوی استکمالی یعنی معطوف به یادگیری متقابل در کشور ما و بین مردم ما به یک سنت و رویه تبدیل شود.
🙏🙏🙏🌹🌹🌹🙏🙏🙏
باسلام خدمت همه دوستان مخاطب
گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد.
آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند که موضوع کانال خرد سنجشگر است و نه صاحب کانال
یعنی در اینجا کسی ادعای عالم کل بودن ندارد حتی در زمینه ی خاص تفکر نقادانه
هدف ایجاد زمینه ای است برای گفتگو و تفکر جمعی
ممکن است این سؤال فوري به ذهن خطور کند که مگر دیالوگ و گفتگوی دو یا چند چانبه در کانال ممکن است؟
جواب مشخص است.
کانال در واقع بولتن این گفتگوهاست و جای گفتگو در واقع گروهی است که برای اینکار در نظر گرفته شده است:
گروه تمرین گفتگو و سنجشگری
https://news.1rj.ru/str/joinchat/BQRrFkOzDessGVszEFIj2g
مراد از (سؤال از شما) سؤال در زمینه تفکر نقادانه و منطق کاربردی است و نه در هر زمینه ای
حتی در این زمینه خاص، هدف تعلیم نیست بلکه گشودن باب بحث و تفکر جمعی است. زیرا کاملا به این حقیقت واقفیم که دانش امری است که طبیعت جمعی دارد و فقط در رابطه ی انسانی و بین انسانها رشد می کند و اصلاح و کامل می شود.
به امید روزی که گفتگوی استکمالی یعنی معطوف به یادگیری متقابل در کشور ما و بین مردم ما به یک سنت و رویه تبدیل شود.
🙏🙏🙏🌹🌹🌹🙏🙏🙏
Telegram
تمرین گفتگو وسنجشگری
کلوب بحث های سنجشگرانه
خرد سنجشگر pinned «توضیحی در مورد ( طرح سؤال از شما - پاسخ از ما) باسلام خدمت همه دوستان مخاطب گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد. آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند…»
با سلام خدمت دوستان و دوست محترمی که این پست را به اشتراک گذاشته اند.
در این پست اشاره شده است به اینکه:
📜همه کشورها مثل ایران صاحب تاریخ کهن و ملی نیستند.
یک گزاره که تصدیق به آن برای اکثر مخاطبان ، کار سختی نیست و ظاهرا مستغتی از سند و شاهد است.
اما سؤال این است:
چه نتایجی از این گزاره می گیریم یا می توان گرفت؟
اینکه مردم این کشور دارای فرهنگی غنی تر از کشورهایی هستند که تاریخ کهن ندارند؟
اینکه فرهنگ امروز ما یا مدنیت موجود کاملترین است؟
و یا.........
به نظر شما نباید در مورد نتایجی که از این گزاره گرفته می شود نباید تأمل کرد و از سوء تفاهم های احتمالی آن کاست؟
در این پست اشاره شده است به اینکه:
📜همه کشورها مثل ایران صاحب تاریخ کهن و ملی نیستند.
یک گزاره که تصدیق به آن برای اکثر مخاطبان ، کار سختی نیست و ظاهرا مستغتی از سند و شاهد است.
اما سؤال این است:
چه نتایجی از این گزاره می گیریم یا می توان گرفت؟
اینکه مردم این کشور دارای فرهنگی غنی تر از کشورهایی هستند که تاریخ کهن ندارند؟
اینکه فرهنگ امروز ما یا مدنیت موجود کاملترین است؟
و یا.........
به نظر شما نباید در مورد نتایجی که از این گزاره گرفته می شود نباید تأمل کرد و از سوء تفاهم های احتمالی آن کاست؟
سرگشته و دوستان دبیرستان(9)
نباید بحث اصلی تحت الشعاع دیگر مطالب قرار می گرفت ازینرو سرگشته تلاش کرد بحث را به مجرای اصلی خود بازگرداند:
بحث ما از اینجا شروع شد که وقتی ما میگوییم (دوستان دوران دبیرستان)، در واقع از چه سخن می گوییم و مراد دقیق از واژۀ دوست چیست؟
آیا دوست معنای واحدی دارد؟
آیا در فرهنگ عمومی ما مردم، وقتی از این کلمه استفاده می شود، یک معنای مشخص و واحد و خالی از ابهام استفاده می شود؟
وقتی دختر ده سالة شما می گوید:" بابا من می خوام کادویی برای دوستم بخرم" همان معنایی را قصد می کند که وقتی سعدی می گوید:
یا اینکه دوست معنای مشخصی ندارد و یک معنای خمیری و قابل انعطاف دارد و انسانها به همین معنای خمیری و سیال آن خو گرفته اند و به همان صورت به کارش می برند؟ و یا حتی از این ابهام و پنهان شدگی معنا خشنود هم هستند!
سرگشته همینطور سلسله وار سؤالها را پشت هم می چید که یاور به میان حرفش دوید و گفت:
بله، حق با توست!
در این زمینه سؤالهای زیادی را باید پاسخ گفت.
اما به نظرت، با چه روشی باید دنبال پاسخ گشت؟
جواب مطمئن به این سؤالها ، از چه راهی به دست می آید؟
به نظرم، باید ابتدا به کتابهایی که در این مورد نوشته شده است، به دایرة المعارف ها، لغتنامه ها، فرهنگها مراجعه کرد و بررسی و استقصا( جستجوی تمام موارد) کرد که دوست در چه معانی به کار رفته است.
یاور پاسخ داد:
حرفای تو درست، اما ما که در این مورد نمی خواهیم کار تخصصی انجام بدیم، ما می خواهیم مسأله تا جایی که به ما مربوط است موشکافی کنیم و پاسخی در حد نیاز خود پیدا کنیم.
آنچه برای ما مهم است، اینکه در کاربرد این لفظ در محاورات خود، نه گول بخوریم و نه گول بزنیم، نه اغفال شویم و نه اغفال کنیم!
سرگشته: اغفال؟! منظورت چیه؟
یاور:آره اغفال، یعنی فریب دادن و فریب خوردن یا بهتر بگویم از غفلت و بی توجهی مخاطب بهره بردن و چیزی را به او قالب کردن!
یا از سلاح گفتار بهره بردن و شرایط را به نفع خود و مطامع خود تغییر دادن!
- یعنی چطور؟
یاور: حوصله داری یه داستان کوتاه بشنوی؟
سرگشته: آره ، بدم نمیاد!
طبق تئوریهای ارجح، انسان وقتی دستانش را از زمین آزاد کرد و مجبور شد با دو پا راه برود، به شدت با کاهش و افت سرعت دویدن مواجه شد، که در واقع اصلی ترین سلاح او برای دفاع از خود بود - فرار -، زیرا قبلا به واسطۀ گیاهخواری دندانهای نیش خود را از دست داده بود و قدرت دریدن نداشت و نیز چنگالهایش را هم، ازینرو تمام هوش ذاتی و ژنتیکش در جهت یافتن سلاح دفاعی دیگر بود و کم کم یاد گرفت که می تواند به صورت جمعی ، از حیات خود صیانت کند، هم ضرورت زندگی جمعی ، اقتضای ارتباط گیری با همنوعانش را می کرد و به تدریج برای برآوردن این نیاز ، زبان اختراع شد. زبانی که در ابتدا به شکلهای بسیار ساده و نخراشیده و نتراشیده بود و به کمک حرکات دست یا رفتارهای خاص و کاربرد اشیای قابل رؤیت از دور ، عمل می کرد تا اینکه حنجره بشر بدوی روز به روز برای ایجاد صداهای مختلف ، منعطفتر و آماده تر شد و بشر توانست با صداهای مختلف ، خواستهای خود را به اطرافیانش بیان کند.
البته این داستان مفصلتر از این حرفهاست ولی ما به همین حد کفایت می کنیم.
این را برای چه گفتم؟ برای اینکه بگویم اصلی ترین غرض از اختراع زبان، فهماندن نیازها و خواستهای خود به اطرافیان بود.
نکتۀ مهم دیگر در این رابطه ، این است که همچنان که نوع بشر زبان را برای تفهیم و تفاهم آفرید، تک تک ما انسانها هم، از بدو تولد و از زمانی که با این پدیده آشنا می شویم و از اطرافیان خود صداهایی را تشخیص می دهیم و سپس به تدریج متوجه می شویم که این آدمها با این صداها می خواهند چیزی را به ما بفمانند، یاد می گیریم که زبان برای فهماندن مرادات خود به دیگران است و فهمیدن چیزهایی است که آنها می خواهند به ما بفهمانند.
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
بازگشت به بحث اصلیبحث بین سرگشته و یاور، از سخن گفتن در مورد دوستان دوران دبیرستان آغاز شده بود.
♎️ معنای دوست
نباید بحث اصلی تحت الشعاع دیگر مطالب قرار می گرفت ازینرو سرگشته تلاش کرد بحث را به مجرای اصلی خود بازگرداند:
بحث ما از اینجا شروع شد که وقتی ما میگوییم (دوستان دوران دبیرستان)، در واقع از چه سخن می گوییم و مراد دقیق از واژۀ دوست چیست؟
آیا دوست معنای واحدی دارد؟
آیا در فرهنگ عمومی ما مردم، وقتی از این کلمه استفاده می شود، یک معنای مشخص و واحد و خالی از ابهام استفاده می شود؟
وقتی دختر ده سالة شما می گوید:" بابا من می خوام کادویی برای دوستم بخرم" همان معنایی را قصد می کند که وقتی سعدی می گوید:
گر دنیی و آخرت بیارییا اینکه دوست ، معانی زیادی دارد و هرکس به حسب زندگی اجتماعی و ارتباطات انسانی خود، و یا حتی به حسب اقتضای منافع و نیازهای خود، معنایی خاص را از آن اراده می کند؟
کاین هر دو بگیر و دوست بگذار
ما یوسف خود نمیفروشیم
تو سیم سیاه خود نگه دار
یا اینکه دوست معنای مشخصی ندارد و یک معنای خمیری و قابل انعطاف دارد و انسانها به همین معنای خمیری و سیال آن خو گرفته اند و به همان صورت به کارش می برند؟ و یا حتی از این ابهام و پنهان شدگی معنا خشنود هم هستند!
سرگشته همینطور سلسله وار سؤالها را پشت هم می چید که یاور به میان حرفش دوید و گفت:
بله، حق با توست!
در این زمینه سؤالهای زیادی را باید پاسخ گفت.
اما به نظرت، با چه روشی باید دنبال پاسخ گشت؟
جواب مطمئن به این سؤالها ، از چه راهی به دست می آید؟
♎️ روش پاسخ به سؤالسرگشته کمی مکث کرد و درحالی که نشان می داد در حال پردازش اطلاعات موجود در ذهنش هست به آرامی پاسخ داد:
به نظرم، باید ابتدا به کتابهایی که در این مورد نوشته شده است، به دایرة المعارف ها، لغتنامه ها، فرهنگها مراجعه کرد و بررسی و استقصا( جستجوی تمام موارد) کرد که دوست در چه معانی به کار رفته است.
یاور پاسخ داد:
حرفای تو درست، اما ما که در این مورد نمی خواهیم کار تخصصی انجام بدیم، ما می خواهیم مسأله تا جایی که به ما مربوط است موشکافی کنیم و پاسخی در حد نیاز خود پیدا کنیم.
آنچه برای ما مهم است، اینکه در کاربرد این لفظ در محاورات خود، نه گول بخوریم و نه گول بزنیم، نه اغفال شویم و نه اغفال کنیم!
سرگشته: اغفال؟! منظورت چیه؟
یاور:آره اغفال، یعنی فریب دادن و فریب خوردن یا بهتر بگویم از غفلت و بی توجهی مخاطب بهره بردن و چیزی را به او قالب کردن!
یا از سلاح گفتار بهره بردن و شرایط را به نفع خود و مطامع خود تغییر دادن!
- یعنی چطور؟
یاور: حوصله داری یه داستان کوتاه بشنوی؟
سرگشته: آره ، بدم نمیاد!
♎️ سرگذشت زبانیاور: همه مون می دونیم که زبان در واقع حاصل نیاز موجودی که بعدا بشر نامیده شد، به ارتباط با همنوعان خود و کمک گرفتن از آنها در راستای نیازهای اصلی خود که مهمترینش امنیت بود، شکل گرفت.
طبق تئوریهای ارجح، انسان وقتی دستانش را از زمین آزاد کرد و مجبور شد با دو پا راه برود، به شدت با کاهش و افت سرعت دویدن مواجه شد، که در واقع اصلی ترین سلاح او برای دفاع از خود بود - فرار -، زیرا قبلا به واسطۀ گیاهخواری دندانهای نیش خود را از دست داده بود و قدرت دریدن نداشت و نیز چنگالهایش را هم، ازینرو تمام هوش ذاتی و ژنتیکش در جهت یافتن سلاح دفاعی دیگر بود و کم کم یاد گرفت که می تواند به صورت جمعی ، از حیات خود صیانت کند، هم ضرورت زندگی جمعی ، اقتضای ارتباط گیری با همنوعانش را می کرد و به تدریج برای برآوردن این نیاز ، زبان اختراع شد. زبانی که در ابتدا به شکلهای بسیار ساده و نخراشیده و نتراشیده بود و به کمک حرکات دست یا رفتارهای خاص و کاربرد اشیای قابل رؤیت از دور ، عمل می کرد تا اینکه حنجره بشر بدوی روز به روز برای ایجاد صداهای مختلف ، منعطفتر و آماده تر شد و بشر توانست با صداهای مختلف ، خواستهای خود را به اطرافیانش بیان کند.
البته این داستان مفصلتر از این حرفهاست ولی ما به همین حد کفایت می کنیم.
این را برای چه گفتم؟ برای اینکه بگویم اصلی ترین غرض از اختراع زبان، فهماندن نیازها و خواستهای خود به اطرافیان بود.
نکتۀ مهم دیگر در این رابطه ، این است که همچنان که نوع بشر زبان را برای تفهیم و تفاهم آفرید، تک تک ما انسانها هم، از بدو تولد و از زمانی که با این پدیده آشنا می شویم و از اطرافیان خود صداهایی را تشخیص می دهیم و سپس به تدریج متوجه می شویم که این آدمها با این صداها می خواهند چیزی را به ما بفمانند، یاد می گیریم که زبان برای فهماندن مرادات خود به دیگران است و فهمیدن چیزهایی است که آنها می خواهند به ما بفهمانند.
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سرگشته و دوستان(10)
🛃
سخن آخر در این باره بود که هدف اصلی و نخستین انسان از اختراع زبان چه بود.
🛃
نوشتیم که غرض عمده ای که سبب ظهور زبان در حیات موجود زنده ای که بعد از سیطره بر ابزار شگفت انگیز زبان، انسان نامیده شد، رفع نیاز وی به ارتباط گیری با همنوعان خویش بود، زیرا زندگی جمعی که برگزیده بود، بدون ارتباط متقابل، بس ناقص و ناکارآمد می نمود.
بشر نیاز داشت که برای امرار معیشت خویش، برای مقابله با خطرات احتمالی که هر لحظه از سوی طبیعت یا حیوانات دیگر و یا حتی از سوی دسته های انسانی دیگر ، که گاهی برای یافتن مایحتاج خود راهی جز حمله و غارت نمی یافتند،ارتباط سریع و دقیق و کارآمدی داشته باشد.
یاور در آخر صحبت خود اشاره کرد که همین ماجرا، حکایت هر انسانی است که تازه چشم به جهان گشوده است.
هر کودکی که به تدریج و با رشد اولیه خود با زبان آشنا می شود، مهمترین چیزی که به طور ارتکازی و بدون یادگیری از طریق گوش و تعلیم دیگران، می فهمد این است که کارکرد زبان در زندگی انسان (اظهار مافی الضمیر) است. یعنی قادر شدنش به بیان آنچه که از ذهن و ضمیرش می گذرد و لازم می داند که آن را به دیگری بفهماند و متقابلا از مافی الضمیر دیگران هم آگاه شود.
🛃
اما نکته ای مهمتر در این میان وجود دارد.| این است که همین فهم اولیه، تا آخر زندگی با ما می ماند الا اینکه در طول تجارب زندگی خود برای ما اتفاقاتی بیفتد که ما بفهمیم و یا بگیریم که می توان از این زبان برای غرضهای دیگری هم استفاده کرد! و این حادثه آغاز ماجراهای بی پایانی است که بشر را و خصوصا انسانهای صاف و بی پیرایه و هنوز کودک را نشانه گرفته است!
یعنی تا زمانی که اتفاقی در زندگی کودک نیفتاده باشد که این تنظیمات را عوض کند، تنظیم پیشفرض برای هدف وی از کاربرد زبان این است: بیان درون خویش، احساسها و ادراکات و نیازهایی که دارد و می خواهد به دیگران بفهماند.
ازینروست که در این دوره، دروغ برای کودک نامفهوم است و هنوز تعریف نشده است
🛃
یاور افزود:
اگر شنیده ای یا خوانده ای که وقتی کسی برای دیدار با پدر کودکی به خانه اش مراجعه می کند، اما پدر که نمی خواهد دیده شود به فرزندش می گوید که برو بگو : "پدرم خانه نیست"
و کودک به دم در می رود و می گوید که:
" پدرم گفت به شما بگویم که: "پدرم الان در خانه نیست"
و وقتی تعجب مراجعه کننده را می بیند تاکید می کند که: باور کنید خودش همین الان گفت!
چرا؟
برای اینکه هنوز با کارکردهای دیگر زبان آشنا نیست و پدر این نکته را نمی فهمد.
اما وقتی پس از برگشت به پیش پدر با عصبانیت و پرخاش او مواجه می شود که به شدت به نحوۀ گفتار او معترض است و از دست او شدیدا ناراحت، این سؤال در ذهنش پدیدار می شود که من چه کار نادرستی انجام داده ام؟ خطا در کجا بود و چرا پدرم ناراحت شد؟
بسته به بهرۀ هوشی اش ، وقتی با دروغ آشنا می شود، به تدریج در می یابد که حرف زدن، ضرورتا برای بیان درون خویش ، آنچنانکه هست، نیست. زبان صرفا برای خبر دادن واقعیات و فکتها به دیگران نیست و می تواند در اهداف دیگر هم کاربرد داشته باشد.
🛃
و همین نقطه سرآغاز تمام شرها و شرارتهای تاریخ انسان است و برای همین است که گفته اند دروغ ام الخبائث است و منشاء تمام بدیهای دیگر.
سرگشته حس کرد که باز بحث دارد از مرکز دور می شود، برای همین حرف یاور راقطع کرد و گفت: یه چیزایی حالیم شد، فهمیدم که دروغ هم نوعی اغفال است و در واقع نوعی تقلب و دغلکاری و قالب کردن بدلی و قلابی به جای اصلی و حقیقی!
یاور اضافه می کند:
دقیقا ، و برای همین می توان گفت که تا زمانی که بشر با کارکردهای دیگر زبان آشنا نشده بود در بهشت برین صداقت و پاکی و لطافت و یکرنگی بود و با دروغ بود که درهای جهنم و ناآرامی و دلهره و بی اعتمادی و نفرت و بیگانگی بین آدمها به روی بشر باز شد.
🛃
یاور که گویی بغضی جانگیر گذرگاه گلویش را گرفته بود و به سختی نفس می کشید ادامه داد:
می دونی سرگشته، من مدتهاست که دریافته ام جامعه انسانی مرکب از دو دسته انسان است: گوسفندها و گرگها
گوسفندها آنهایی هستند که هنوز پیشفرض اصلی در ساختار وجودیشان ، همان پیشفرض دوران کودکی است و زبان را وسیله ای برای ابرازحقیقت می دانند.
اینها دنیا را بسیط و یکرنگ و صاف و بی غش می بینند و همه را به رنگ خودشان، رنگ آسمان، رنگ آب، رنگ دریا، رنگ گنجشکان بالای درخت اقاقی خانۀ مادر بزرگ.
اعتماد به مخاطب، اعتماد به همنوع، دنیا را با مزۀ صلح و آشتی و یکرنگی و صفا فهمیدن جزئی لاینفک از وجودشان است. وجودی دارند آینه وار و بلکه بلورین .
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🛃
ادامه داستان زبان
بحث در مورد داستان زبان بود و اینکه چگونه به وجود آمد. سخن آخر در این باره بود که هدف اصلی و نخستین انسان از اختراع زبان چه بود.
🛃
غرض اولی و دیفالت زباننوشتیم که غرض عمده ای که سبب ظهور زبان در حیات موجود زنده ای که بعد از سیطره بر ابزار شگفت انگیز زبان، انسان نامیده شد، رفع نیاز وی به ارتباط گیری با همنوعان خویش بود، زیرا زندگی جمعی که برگزیده بود، بدون ارتباط متقابل، بس ناقص و ناکارآمد می نمود.
بشر نیاز داشت که برای امرار معیشت خویش، برای مقابله با خطرات احتمالی که هر لحظه از سوی طبیعت یا حیوانات دیگر و یا حتی از سوی دسته های انسانی دیگر ، که گاهی برای یافتن مایحتاج خود راهی جز حمله و غارت نمی یافتند،ارتباط سریع و دقیق و کارآمدی داشته باشد.
یاور در آخر صحبت خود اشاره کرد که همین ماجرا، حکایت هر انسانی است که تازه چشم به جهان گشوده است.
هر کودکی که به تدریج و با رشد اولیه خود با زبان آشنا می شود، مهمترین چیزی که به طور ارتکازی و بدون یادگیری از طریق گوش و تعلیم دیگران، می فهمد این است که کارکرد زبان در زندگی انسان (اظهار مافی الضمیر) است. یعنی قادر شدنش به بیان آنچه که از ذهن و ضمیرش می گذرد و لازم می داند که آن را به دیگری بفهماند و متقابلا از مافی الضمیر دیگران هم آگاه شود.
🛃
امکان استمرار حالت دیفالتاما نکته ای مهمتر در این میان وجود دارد.| این است که همین فهم اولیه، تا آخر زندگی با ما می ماند الا اینکه در طول تجارب زندگی خود برای ما اتفاقاتی بیفتد که ما بفهمیم و یا بگیریم که می توان از این زبان برای غرضهای دیگری هم استفاده کرد! و این حادثه آغاز ماجراهای بی پایانی است که بشر را و خصوصا انسانهای صاف و بی پیرایه و هنوز کودک را نشانه گرفته است!
یعنی تا زمانی که اتفاقی در زندگی کودک نیفتاده باشد که این تنظیمات را عوض کند، تنظیم پیشفرض برای هدف وی از کاربرد زبان این است: بیان درون خویش، احساسها و ادراکات و نیازهایی که دارد و می خواهد به دیگران بفهماند.
ازینروست که در این دوره، دروغ برای کودک نامفهوم است و هنوز تعریف نشده است
🛃
شروع تغییر در تنظیمات اولیهیاور افزود:
اگر شنیده ای یا خوانده ای که وقتی کسی برای دیدار با پدر کودکی به خانه اش مراجعه می کند، اما پدر که نمی خواهد دیده شود به فرزندش می گوید که برو بگو : "پدرم خانه نیست"
و کودک به دم در می رود و می گوید که:
" پدرم گفت به شما بگویم که: "پدرم الان در خانه نیست"
و وقتی تعجب مراجعه کننده را می بیند تاکید می کند که: باور کنید خودش همین الان گفت!
چرا؟
برای اینکه هنوز با کارکردهای دیگر زبان آشنا نیست و پدر این نکته را نمی فهمد.
اما وقتی پس از برگشت به پیش پدر با عصبانیت و پرخاش او مواجه می شود که به شدت به نحوۀ گفتار او معترض است و از دست او شدیدا ناراحت، این سؤال در ذهنش پدیدار می شود که من چه کار نادرستی انجام داده ام؟ خطا در کجا بود و چرا پدرم ناراحت شد؟
بسته به بهرۀ هوشی اش ، وقتی با دروغ آشنا می شود، به تدریج در می یابد که حرف زدن، ضرورتا برای بیان درون خویش ، آنچنانکه هست، نیست. زبان صرفا برای خبر دادن واقعیات و فکتها به دیگران نیست و می تواند در اهداف دیگر هم کاربرد داشته باشد.
🛃
آشنایی با دروغ، سرآغاز شرو همین نقطه سرآغاز تمام شرها و شرارتهای تاریخ انسان است و برای همین است که گفته اند دروغ ام الخبائث است و منشاء تمام بدیهای دیگر.
سرگشته حس کرد که باز بحث دارد از مرکز دور می شود، برای همین حرف یاور راقطع کرد و گفت: یه چیزایی حالیم شد، فهمیدم که دروغ هم نوعی اغفال است و در واقع نوعی تقلب و دغلکاری و قالب کردن بدلی و قلابی به جای اصلی و حقیقی!
یاور اضافه می کند:
دقیقا ، و برای همین می توان گفت که تا زمانی که بشر با کارکردهای دیگر زبان آشنا نشده بود در بهشت برین صداقت و پاکی و لطافت و یکرنگی بود و با دروغ بود که درهای جهنم و ناآرامی و دلهره و بی اعتمادی و نفرت و بیگانگی بین آدمها به روی بشر باز شد.
🛃
گوسفندها و گرگهایاور که گویی بغضی جانگیر گذرگاه گلویش را گرفته بود و به سختی نفس می کشید ادامه داد:
می دونی سرگشته، من مدتهاست که دریافته ام جامعه انسانی مرکب از دو دسته انسان است: گوسفندها و گرگها
گوسفندها آنهایی هستند که هنوز پیشفرض اصلی در ساختار وجودیشان ، همان پیشفرض دوران کودکی است و زبان را وسیله ای برای ابرازحقیقت می دانند.
اینها دنیا را بسیط و یکرنگ و صاف و بی غش می بینند و همه را به رنگ خودشان، رنگ آسمان، رنگ آب، رنگ دریا، رنگ گنجشکان بالای درخت اقاقی خانۀ مادر بزرگ.
اعتماد به مخاطب، اعتماد به همنوع، دنیا را با مزۀ صلح و آشتی و یکرنگی و صفا فهمیدن جزئی لاینفک از وجودشان است. وجودی دارند آینه وار و بلکه بلورین .
و اما گرگها:
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سرگشته و دوستان(11)
تعریف گوسفندها را گفته بود و نوبت رسیده بود که تعریف گرگها:
گرگها، آنهایی هستند که مرحلۀ بساطت و صفای روح را پشت سر نهاده اند، بعد از آشنا شدن با کارکردهای دیگر زبان و اینکه می توان به جز بیان ما فی الضمیر،نوع دیگری هم سخن گفت و این نوع سخن گفتن می تواند فواید بسیاری داشته باشد و زندگی را بسی سهلتر گرداند و مواهبی را که دیگر انسانها دارد به راحتی در اختیار آنها قرار دهد، این شیوۀ پر فایده را برگزیده اند.
گفتیم دستۀ اول،شخصیتی آینه وار و بلورین دارند. یعنی کلام آنها نشانگر آن چیزی است که از دلشان می گذرد و از ذهنشان خطور می کند. اگر از کسی خوششان می آید ، همین در لحن و گفتار و نیز در کردار و حرکات چشم و صورت به خوبی هویداست و نیز اگر از کسی خوششان نیاید باز از لحن گفتار و رفتار وی قابل درک
اما دستۀ دوم دیگر اینگونه نیستند.
آنها یاد گرفته اند نقاب داشته باشند.
آنها فهمیده اند که پنهان کردن نحوۀ تفکر و احساسشان نسبت به دیگران و تنظیم آن بر اساس منافع ، خود یک وسیلۀ انتفاع و کسب منفعت است.
وقتی دروغ گفتن ممکن است، و وقتی انسانها با چشمان ظاهری، همان دو ابزاری که در گودی زیر ابروهای ما جا دارد، نمی توانند درون دیگران را ببینند ، و درون ما از دید دیگران مخفی است، پس انسان می تواند رفتارش را طوری تنظیم کند که دیگران قادر به تشخیص دروغگویی او نشوند.
البته که کار به این سادگی نیست و این کار نیاز به تمرین و ممارست دارد و باید با تمرین زیاد این مهارت را کسب کرد اما اگر قرار است این مهارت حاصل کار دیگران را بی زحمت چندانی در اختیار من قرار دهد، چه اشکالی دارد که من این مهارت را یاد بگیرم!!!
کافی است که یک فرد در درون خودش بپذیرد که اشکالی ندارد که گرگ باشد و بلکه گرگ بودن بسی لذتبخش است!
و در این شرایط است که بشر نقاب را اختراع می کند، نقابی که باعث می شود او چنانکه خود می خواهد دیده شود و نه آنچنانکه هست.
اما این نقاب ، با نقابی که انسانهای بدوی با کشیدن نقش روی صورت خود یا با نشاندن یک ماسک بر چهرۀ خود ، به کار می بردند متفاوت است.
آن نقاب در عین پنهان داشتن چهرۀ اصلی ، با صدای بلند اعلام می کرد که من چهرۀ اصلی نیستم بلکه چهره ای تغییر یافته ام که خود، برای خودم برگزیده ام، مخاطب، همان اول در می یافت که چهره اصلی طرف مقابل ناپیداست و آنچه می بیند یک صورت تقلبی و خودساخته و خودخواسته است.
ویژگی دیگر آن نقاب هم این بود که به سادگی قابل برداشته شدن بود. هم خود نقابدار و هم دیگران می توانستند_ اگر عزم بر آن کار داشتند_ با تلاش کمی آن نقاب را از چهرۀ فرد بردارند و چهرۀ واقعی وی را ببینند.
اما در این نقابی که این دسته از انسانها کشف کرده بودند، دستۀ گوسفندها قادر نبودند از وجود نقاب مطلع شوند.
چرا؟
برای اینکه اساسا پیشفرضهای ذهنی آنان اجازه نمی داد که آنها احتمال بدهند که انسان می تواند خود را گونه ای دیگر_ جز آنکه هست_ نشان دهد
از نظر آنان انسان تنها یک چهره دارد، آن هم همانی است که کاشف ازوضعیت ذهنی و روانی او در همان لحظه است.
همان صداقت و صفای اولیه ای که خاص دوران بساطت و کودکی است ، اقتضا می کرد که آنها برای دیگران همانی باشند که برای خود هستند، اما این خصیصه برای دستۀ دوم یعنی گرگها معنای دیگری یافته بود، حماقت!
از نظر آنها احمقانه بود اگر شما از کسی خوشتان نمی آید، این بیزاری را هم نشان دهید. چرا؟
چون این کار ممکن است تهدیدهایی را متوجه شما یا بستگان شما به همراه داشته باشد یا ممکن است باعث محرومیت فرد از مواهبی خاص گردد . مواهبی که اگر مخاطب، شما را دوست بپندارد ممکن است عاید شما شود.
سرگشته وسط حرف یاور دوید و سؤال کرد:
البته از نظر من بهتر بود نامگذاری دقیقتر از این می شد:
گوسفندها و گرگهای گوسفندنما
ببین سرگشته! در عالم طبیعت ، هم گوسفند است و هم گرگ ؛ اما گوسفندها شکل و ظاهرشان گوسفندی است و گرگها ، شکل و ظاهرشان گرگی
هر گوسفندی ،با کمترین روشنایی می تواند تشخیص دهد که آنچه در مقابلش ایستاده گوسفند است یا نه
و در این شرایط ، تکلیف گوسفند مشخص است، رفتارش را باطرف مقابل می داند.
اما اگر قرار باشد چشم و حواس ظاهری دیگر نتواند گوسفند را از گرگ تمیز دهد ، بدبختی هر لحظه در کمین گوسفندهاست.
و این کاری است که به صورت حرفه ای تنها از انسان برمی آید و برای همین بیجا نیست اگر انسان را چنین تعریف کنیم:
انسان حیوانی است دروغگو
یا
و یا انسان حیوانی است که گوشت همنوع زنده ی خود را می خورد!
( ادامه دارد )
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
* و اما گرگهایاور مدعی بود که انسانها بر دو قسمند: گوسفندها و گرگها
( ادامه بحث قبل در مورد اصناف انسان)
تعریف گوسفندها را گفته بود و نوبت رسیده بود که تعریف گرگها:
گرگها، آنهایی هستند که مرحلۀ بساطت و صفای روح را پشت سر نهاده اند، بعد از آشنا شدن با کارکردهای دیگر زبان و اینکه می توان به جز بیان ما فی الضمیر،نوع دیگری هم سخن گفت و این نوع سخن گفتن می تواند فواید بسیاری داشته باشد و زندگی را بسی سهلتر گرداند و مواهبی را که دیگر انسانها دارد به راحتی در اختیار آنها قرار دهد، این شیوۀ پر فایده را برگزیده اند.
گفتیم دستۀ اول،شخصیتی آینه وار و بلورین دارند. یعنی کلام آنها نشانگر آن چیزی است که از دلشان می گذرد و از ذهنشان خطور می کند. اگر از کسی خوششان می آید ، همین در لحن و گفتار و نیز در کردار و حرکات چشم و صورت به خوبی هویداست و نیز اگر از کسی خوششان نیاید باز از لحن گفتار و رفتار وی قابل درک
اما دستۀ دوم دیگر اینگونه نیستند.
آنها یاد گرفته اند نقاب داشته باشند.
آنها فهمیده اند که پنهان کردن نحوۀ تفکر و احساسشان نسبت به دیگران و تنظیم آن بر اساس منافع ، خود یک وسیلۀ انتفاع و کسب منفعت است.
وقتی دروغ گفتن ممکن است، و وقتی انسانها با چشمان ظاهری، همان دو ابزاری که در گودی زیر ابروهای ما جا دارد، نمی توانند درون دیگران را ببینند ، و درون ما از دید دیگران مخفی است، پس انسان می تواند رفتارش را طوری تنظیم کند که دیگران قادر به تشخیص دروغگویی او نشوند.
البته که کار به این سادگی نیست و این کار نیاز به تمرین و ممارست دارد و باید با تمرین زیاد این مهارت را کسب کرد اما اگر قرار است این مهارت حاصل کار دیگران را بی زحمت چندانی در اختیار من قرار دهد، چه اشکالی دارد که من این مهارت را یاد بگیرم!!!
کافی است که یک فرد در درون خودش بپذیرد که اشکالی ندارد که گرگ باشد و بلکه گرگ بودن بسی لذتبخش است!
و در این شرایط است که بشر نقاب را اختراع می کند، نقابی که باعث می شود او چنانکه خود می خواهد دیده شود و نه آنچنانکه هست.
اما این نقاب ، با نقابی که انسانهای بدوی با کشیدن نقش روی صورت خود یا با نشاندن یک ماسک بر چهرۀ خود ، به کار می بردند متفاوت است.
آن نقاب در عین پنهان داشتن چهرۀ اصلی ، با صدای بلند اعلام می کرد که من چهرۀ اصلی نیستم بلکه چهره ای تغییر یافته ام که خود، برای خودم برگزیده ام، مخاطب، همان اول در می یافت که چهره اصلی طرف مقابل ناپیداست و آنچه می بیند یک صورت تقلبی و خودساخته و خودخواسته است.
ویژگی دیگر آن نقاب هم این بود که به سادگی قابل برداشته شدن بود. هم خود نقابدار و هم دیگران می توانستند_ اگر عزم بر آن کار داشتند_ با تلاش کمی آن نقاب را از چهرۀ فرد بردارند و چهرۀ واقعی وی را ببینند.
اما در این نقابی که این دسته از انسانها کشف کرده بودند، دستۀ گوسفندها قادر نبودند از وجود نقاب مطلع شوند.
چرا؟
برای اینکه اساسا پیشفرضهای ذهنی آنان اجازه نمی داد که آنها احتمال بدهند که انسان می تواند خود را گونه ای دیگر_ جز آنکه هست_ نشان دهد
از نظر آنان انسان تنها یک چهره دارد، آن هم همانی است که کاشف ازوضعیت ذهنی و روانی او در همان لحظه است.
همان صداقت و صفای اولیه ای که خاص دوران بساطت و کودکی است ، اقتضا می کرد که آنها برای دیگران همانی باشند که برای خود هستند، اما این خصیصه برای دستۀ دوم یعنی گرگها معنای دیگری یافته بود، حماقت!
از نظر آنها احمقانه بود اگر شما از کسی خوشتان نمی آید، این بیزاری را هم نشان دهید. چرا؟
چون این کار ممکن است تهدیدهایی را متوجه شما یا بستگان شما به همراه داشته باشد یا ممکن است باعث محرومیت فرد از مواهبی خاص گردد . مواهبی که اگر مخاطب، شما را دوست بپندارد ممکن است عاید شما شود.
سرگشته وسط حرف یاور دوید و سؤال کرد:
- حالا چرا تو اسم این دو دسته را گوسفند و گرگ گذاشته ای؟یاور:
البته از نظر من بهتر بود نامگذاری دقیقتر از این می شد:
گوسفندها و گرگهای گوسفندنما
ببین سرگشته! در عالم طبیعت ، هم گوسفند است و هم گرگ ؛ اما گوسفندها شکل و ظاهرشان گوسفندی است و گرگها ، شکل و ظاهرشان گرگی
هر گوسفندی ،با کمترین روشنایی می تواند تشخیص دهد که آنچه در مقابلش ایستاده گوسفند است یا نه
و در این شرایط ، تکلیف گوسفند مشخص است، رفتارش را باطرف مقابل می داند.
اما اگر قرار باشد چشم و حواس ظاهری دیگر نتواند گوسفند را از گرگ تمیز دهد ، بدبختی هر لحظه در کمین گوسفندهاست.
و این کاری است که به صورت حرفه ای تنها از انسان برمی آید و برای همین بیجا نیست اگر انسان را چنین تعریف کنیم:
انسان حیوانی است دروغگو
یا
انسان حیوان نقابداربه این معنا که تنها انسان است که این قابلیت را دارد که نقاب نامرئی بزند!
و یا انسان حیوانی است که گوشت همنوع زنده ی خود را می خورد!
( ادامه دارد )
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Forwarded from Jalil Shoarinejad
.
با سلام و آرزوى جمعه اى خوش براى شما
شايد اگر جناب سرگشته سَرَكى به وادى منطق فازى هم بكشد، زاويه نگاهش عوض بشود!
مثلاً بپذيرد كه دوستش مى تواند در عين دوستى نادوستش هم باشد🤔
مثلاً به امكان ٨٠٪ دوست و ٢٠٪ نادوست!
.
با سلام و آرزوى جمعه اى خوش براى شما
شايد اگر جناب سرگشته سَرَكى به وادى منطق فازى هم بكشد، زاويه نگاهش عوض بشود!
مثلاً بپذيرد كه دوستش مى تواند در عين دوستى نادوستش هم باشد🤔
مثلاً به امكان ٨٠٪ دوست و ٢٠٪ نادوست!
.
HISTOGRAPHY
خانه ای که مرز هلند و بلژیک از وسط آن عبور کرده است . نکته جالب این که این خانه در هر کشور پلاک مخصوص به خود را دارد . 🏚 📚 @HISTOGRAPHY
دوستان اگر مایل باشند در این مورد فکر کنند که:
بر فرض سندیت داشتن این خبر،
پذیرش اینکه بخشی از یک خانه می تواند در خاک کشوری و بخش دیگرش در خاک کشوری دیگر باشد چه اقتضائاتی دارد؟ و چه قوانینی را بر هر دو کشور تحمیل میکند؟
یعنی این گزاره چه لوازمی دارد؟
( عمدتا لوازم حقوقی)
بر فرض سندیت داشتن این خبر،
پذیرش اینکه بخشی از یک خانه می تواند در خاک کشوری و بخش دیگرش در خاک کشوری دیگر باشد چه اقتضائاتی دارد؟ و چه قوانینی را بر هر دو کشور تحمیل میکند؟
یعنی این گزاره چه لوازمی دارد؟
( عمدتا لوازم حقوقی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
***********
تقلب در پمپ بنزین
***************
سنجشگری در عمل
تقلب در پمپ بنزین
***************
سنجشگری در عمل
سرگشته و دوستان(12)
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹
🔴
گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید!
به نظرش می رسید که این تقسیم بندی به زبانی دیگر معرف چنین تقسیمی است:
انسانها دو قسم اند :ساده لوح ها و زرنگ های بدطینت!
اما آیا در میان همۀ افرادی که ما در اطرافمان می بینیم ، کسی را نمی توان یافت که عضوی از هیج یک از این دو مجموعه نباشد؟ آیا کسی نیست که نه ساده لوح باشد و نه زرنگ بدطینت؟
مثلا خود این یاور!
یاور که پی برده است به اینکه هیچ انسانی ضرورتاً آنگونه که نشان می دهد و می نماید نیست، اگر به قدر کافی زرنگ و ماهر باشد ، می تواند گولخور نباشد و بی داشتن دلیل کافی به کسی اعتماد نکند! در این صورت ، او نه از دستۀ گوسفندهاست و نه از دستۀ گرگها.
در این صورت جایش در این میان کجاست؟ معلوم نیست.
🔸پس هستند انسانهایی که می توانند نه گرگ باشند و نه گوسفند
و این ایراد و اشکالی بر این تقسیم است.
چرا؟
زیرا یکی از شرایط مهم یک تقسیم بندی درست، این است که :
قبلا با اصطلاح (= term ) ایکستنشن ( = extension ) یعنی مجموعه مصادیق یک مفهوم در شماره های قبل این نوشتار آشنا شدیم.
🔹 حاصر بودن به این معناست که:
اگر ما الف را به دو قسمت ب و ج تقسیم کنیم و ( الف) نشانگر ایکستنشن یا مجموعه مصادیق الف باشد باید حتما معادله زیر درست باشد:
یعنی از مجموعه مصادیق الف عضوی پیدا نشود که نه مصداق الف باشد و نه مصداق ب.
و این قاعده در مورد تقسیم یاور صادق نیست. زیرا ما برخی انسانها را می شناسیم که نه عضوی از دستۀ گوسفندها و گولخورها هستند و نه از دستۀ گرگها و گولزنها
طبق این قاعده ، مثلا این تقسیم نادرست است که:
انسانها یا سفسدپوستند یا سیاه پوست
چرا؟
چون می دانیم انسانهایی هستند که پوستشان نه سفید است و نه سیاه ، یعنی نه به آنها می توان گفت سفیدپوست و نه می توان گفت سیاه پوست.
اما این تقسیم بندی درست است که:
انسانها یا عالمند یا جاهل
چون تعریف جهل یعنی فقدان علم و ضرورتا هرکسی عالم نباشد جاهل است و هرکسی جاهل نباشد عالم است.
پس این تعریف با این قاعده سازگار است، گرچه ممکن است شرایط دیگری از تعریف را فاقد باشد.
این نوع از حصر را که حضور در یکی از طرفین تقسیم ضرورت عقلی دارد را
اگر بخواهیم اصطلاح منظقی اش را هم بیان کنیم باید بگوییم که حصر عقلی آن است که دایر مدار نفی و اثبات باشد.
اما گاهی این حصر ، حصر عقلی نیست، بلکه از روی گردش در بین مصداقهای یک واژه یا مفهوم ، پی برده ایم که هیچ فردی از مقسم( آنچه مورد تقسیم قرار گرفته است) خارج از دایره قسم ها نمانده است. مثال؟
همان تقسیم انسان از لحاظ رنگ پوست
مثلا شما در کره خاکی مان می گردید و در تاریخ انسانها هم تا جایی که می شود تحقیق می کنید و نتیجه می گیرد که هیچ انسانی نیست که یا سفید پوست یا سیاه پوست یا زردپوست یا سرخپوست، و یا تیره پوست نباشد پس تعریف می کنید:
انسان : یا سفید پوست است
یا سیاه پوست
یا سرخ پوست
یا زردپوست
یا تیره پوست
ولی خودتان هم می دانید که محال نیست فردا کشف شود که انسانهایی هم سبزپوست بوده اند!
یا صد سال بعد انسانهایی نارنجی پوست پدید آیند
این نوع حصر را
پس یک قاعده مهم در تقسیم که همواره باید مدنظر باشد این است که:
باید مجموعه مصادیق مقسم برابر باشد با مجموع مصادیق اقسام و هیچ عضوی از مقسم خارج از تقسیم نماند.
این قاعده اختصاص به حوزه خاصی ندارد. در هر علم یا حرفه ای باید این اصل رعایت شود.
🔺نگوییم که ما که فیلسوف نیستیم ؛ این حرفها به چه دردمان می خورد.
این قاعده در تقسیمات رشته زیست شناسی هم باید رعایت شود در شیمی هم، در کشاورزی هم و در منطق هم و در فلسفه هم و در جامعه شناسی هم.
تصمیم گرفت این اشکال را در ادامه بحث با یاور با وی در میان بگذارد و نظرش را بشنود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹
🔴
اشکالی بر تقسیم بندی یاور
یاور انسان را به دو دسته تقسیم کرده بود:گوسفندها و گرگها
آن شب ، تا دیروقت این تقسیم بندی در ذهنش جولان می داد.گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید!
به نظرش می رسید که این تقسیم بندی به زبانی دیگر معرف چنین تقسیمی است:
انسانها دو قسم اند :ساده لوح ها و زرنگ های بدطینت!
اما آیا در میان همۀ افرادی که ما در اطرافمان می بینیم ، کسی را نمی توان یافت که عضوی از هیج یک از این دو مجموعه نباشد؟ آیا کسی نیست که نه ساده لوح باشد و نه زرنگ بدطینت؟
مثلا خود این یاور!
یاور که پی برده است به اینکه هیچ انسانی ضرورتاً آنگونه که نشان می دهد و می نماید نیست، اگر به قدر کافی زرنگ و ماهر باشد ، می تواند گولخور نباشد و بی داشتن دلیل کافی به کسی اعتماد نکند! در این صورت ، او نه از دستۀ گوسفندهاست و نه از دستۀ گرگها.
در این صورت جایش در این میان کجاست؟ معلوم نیست.
🔸پس هستند انسانهایی که می توانند نه گرگ باشند و نه گوسفند
و این ایراد و اشکالی بر این تقسیم است.
چرا؟
زیرا یکی از شرایط مهم یک تقسیم بندی درست، این است که :
تقسیم بایدحاصر باشد یا به حصر عقلی و یا به حصر استقرائی.
اینها یعنی چه؟قبلا با اصطلاح (= term ) ایکستنشن ( = extension ) یعنی مجموعه مصادیق یک مفهوم در شماره های قبل این نوشتار آشنا شدیم.
🔹 حاصر بودن به این معناست که:
اگر ما الف را به دو قسمت ب و ج تقسیم کنیم و ( الف) نشانگر ایکستنشن یا مجموعه مصادیق الف باشد باید حتما معادله زیر درست باشد:
|(الف) = (ب) + (ج)
یعنی از مجموعه مصادیق الف عضوی پیدا نشود که نه مصداق الف باشد و نه مصداق ب.
و این قاعده در مورد تقسیم یاور صادق نیست. زیرا ما برخی انسانها را می شناسیم که نه عضوی از دستۀ گوسفندها و گولخورها هستند و نه از دستۀ گرگها و گولزنها
طبق این قاعده ، مثلا این تقسیم نادرست است که:
انسانها یا سفسدپوستند یا سیاه پوست
چرا؟
چون می دانیم انسانهایی هستند که پوستشان نه سفید است و نه سیاه ، یعنی نه به آنها می توان گفت سفیدپوست و نه می توان گفت سیاه پوست.
اما این تقسیم بندی درست است که:
انسانها یا عالمند یا جاهل
چون تعریف جهل یعنی فقدان علم و ضرورتا هرکسی عالم نباشد جاهل است و هرکسی جاهل نباشد عالم است.
پس این تعریف با این قاعده سازگار است، گرچه ممکن است شرایط دیگری از تعریف را فاقد باشد.
این نوع از حصر را که حضور در یکی از طرفین تقسیم ضرورت عقلی دارد را
حصر عقلی می گویند.اگر بخواهیم اصطلاح منظقی اش را هم بیان کنیم باید بگوییم که حصر عقلی آن است که دایر مدار نفی و اثبات باشد.
اما گاهی این حصر ، حصر عقلی نیست، بلکه از روی گردش در بین مصداقهای یک واژه یا مفهوم ، پی برده ایم که هیچ فردی از مقسم( آنچه مورد تقسیم قرار گرفته است) خارج از دایره قسم ها نمانده است. مثال؟
همان تقسیم انسان از لحاظ رنگ پوست
مثلا شما در کره خاکی مان می گردید و در تاریخ انسانها هم تا جایی که می شود تحقیق می کنید و نتیجه می گیرد که هیچ انسانی نیست که یا سفید پوست یا سیاه پوست یا زردپوست یا سرخپوست، و یا تیره پوست نباشد پس تعریف می کنید:
انسان : یا سفید پوست است
یا سیاه پوست
یا سرخ پوست
یا زردپوست
یا تیره پوست
ولی خودتان هم می دانید که محال نیست فردا کشف شود که انسانهایی هم سبزپوست بوده اند!
یا صد سال بعد انسانهایی نارنجی پوست پدید آیند
این نوع حصر را
حصر استقرایی می گویند.پس یک قاعده مهم در تقسیم که همواره باید مدنظر باشد این است که:
باید مجموعه مصادیق مقسم برابر باشد با مجموع مصادیق اقسام و هیچ عضوی از مقسم خارج از تقسیم نماند.
این قاعده اختصاص به حوزه خاصی ندارد. در هر علم یا حرفه ای باید این اصل رعایت شود.
🔺نگوییم که ما که فیلسوف نیستیم ؛ این حرفها به چه دردمان می خورد.
این قاعده در تقسیمات رشته زیست شناسی هم باید رعایت شود در شیمی هم، در کشاورزی هم و در منطق هم و در فلسفه هم و در جامعه شناسی هم.
تصمیم گرفت این اشکال را در ادامه بحث با یاور با وی در میان بگذارد و نظرش را بشنود.
( ادامه دارد)
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «سرگشته و دوستان(12) 🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹 🔴 اشکالی بر تقسیم بندی یاور یاور انسان را به دو دسته تقسیم کرده بود: گوسفندها و گرگها آن شب ، تا دیروقت این تقسیم بندی در ذهنش جولان می داد. گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید! به نظرش می رسید که این…»