آپارتاید دینی!
رحیم قمیشی
برایم باور کردنی نیست. پنجاه سال میخواهی سوار اتوبوس شوی، سیاه و سالخورده هستی، باید سرپا بایستی تا آن بزمجه سفید بنشیند!
نمیتوانم باور کنم، میخواهی مسافرخانه بروی، زنگ میزنی جا رزرو کنی، اولین سؤال آنها این باشد، سیاهپوستی یا سفید پوست!؟
میخواهی فرزندت را در مدرسه ثبتنام کنی، بپرسند سیاهپوست است؟ پس باید به آن مدرسه مخروبه برود. مدرسه قشنگ و مجهز مال سفیدهاست.
۹۰ درصد زندانیها سیاهپوست باشند، چون سفیدپوست که جرمی مرتکب نمیشود! آنها دادگاه ویژه دارند، مگر خودشان با خودشان درگیر شده باشند، در دعوای سفید و سیاه، حتما سیاه مقصر است.
زندان بیدلیل مال سیاه باشد، گشتن در زبالهها مال سیاه، تحقیر مال سیاه، درمانگاه بی دکتر، بیمارستان بیتخت، گلوله سربی، همه مال سیاه باشد، فرمانروایی، ریاست، تریبون سخنرانی، زندانبانی، استادی، مدیریت، جایگاه، همه برای سفیدپوست، ولو بیسواد، ولو خطاکار باشد، ولو ناصالح.
که او سفید است و خودی...
۲۰ درصد سفید بر ۸۰ درصد سیاه حکمرانی کنند، بزنند، بکشند، حکم به ناحق کنند،
آنوقت قدرت را اکثریت سیاه بهدست بگیرد. قدرت مطلق را. و نگوید حالا نوبت توست سرِ پا بایستی در اتوبوس!
و نگوید حالا نوبت توست بدون محاکمه شلاق بخوری، نگوید حالا نوبت توست ظلم ببینی...
چقدر ظرفیت میخواهد! چقدر بزرگی میخواهد. چقدر فرهنگ میخواهد.
و چه زجری است برای آن سفیدپوستِ زندانبان، برای آن سفیدپوستِ ظالم.
انگار در همین دنیا او را بردهای به جهنم.
باید بسوزد که من چه کردم، اینها چه میکنند.
و روزی هزار بار آرزو کند کاش مرده بود و نمیدید.
امروز فکر میکردم، فردا که کشور بتواند توسعه پیدا کند، با همه کشورهای جهان ارتباط بگیرد، فردا که در موقع استخدام نگوییم اگر پدرت آخوند است پس استخدام نمیشوی، نگوییم چرا چادر میزنی، چرا دینت این است یا آن، اصلا خانم هستی یا آقا، ریش داری یا نداری، فقط بگوییم تخصص داری، متعهدی و سختکوش، پس تو استخدامی!
چه زجری بکشند آنها که سالهای سال به ما ظلم کردند.
فردا که بگوییم هر کس باید از توانش، ابتکارش، همتش و بازویش نان بخورد.
فردا که بگوییم هیچ مؤسسهای دیگر پول مفت از دولت نخواهد گرفت، چون اسمش اسلامی است. بگوییم هیچکشوری و هیچ گروهی پول بلاعوض نخواهد گرفت، تمام استانها باید بهترین امکانات را داشته باشند نه فقط تهران و قم و مشهد!
فردا که بگوییم تحصیل و درمان کاملا رایگان است، برای همه، آنقدر شغل هست که جوانها متناسب سلیقهشان کارشان را انتخاب کنند، بگوییم دادگاهها هیچ فرقی بین قدرتمندان و بی قدرتان، مذهبیها و غیرمذهبیها نمیگذارند...
فردا که بگوییم نیازی به فریاد نیست، همین که پانصد هزار نفر متنی را امضا کنند ما آن را به رفراندوم میگذاریم.
فردا که بگوییم هر وقت مردم، هر که را خواستند میتوانند حاکم کنند و مجبور نیستند بخاطر انتخاب پدر بزرگهایشان محدود شوند به چهار نفر ناتوان و بی سواد.
فردا که بگوییم لباس زیبا حق بانوان است، دین هر کس به خودش مربوط است، فقط باورهای هر کس حق ندارد مزاحم دیگران باشد.
فردا که قانون، واقعا در کشور حاکم شود.
جشنها راه بیفتد، لباسهای محلی مد شوند، جهانگردان بیایند و بگویند وای... چه کشور زیبایی! ایرنیهای مهاجر همه با کولباری از تجربههای جهانی، و با سرمایههایشان برگردند به کشور خودشان.
کسی بهخاطر اعتراض تیر نخورد، زندانها خالی شوند از مجرمهای آفتابهدزد، آگهی کنیم اوین شد تفریحگاه از بس زندانی نداریم!
چه روز زیبایی خواهد شد.
و اگر ما ظرفیت سیاهان را داشته باشیم، بگوییم سفیدها! بگردید در کشور، ببینید چقدر پیشرفت کردیم، ببینید دیگر دادگاه ویژه نداریم، دیگر بهخاطر لباس زنان کسی دستگیر نمیشود، ببینید رادیو تلویزیون مال خود مردم است، مدارس و همه چیز، سیستان آباد است، همۀ روستاها...
چه جهنمی خواهد شد برای آنها که دهها سال ظلم کردند، بودجه را به تاراج بردند برای اهداف شخصی و دینیشان، دزدها را رها کردند و متفکرها را گرفتند. هر روز پرونده اختلاس بود و مردم فقیر فقیرتر شدند. پول ملی را بیاعتبار کردند و مردم را گرسنه...
فردا که ایرانی بودن در جهان یک برند شد، و ایتالیاییها گفتند ببینید ما چقدر شبیه ایرانیها هستیم! و هر کشوری رفتیم با افتخار گفتیم ما ایرانی هستیم، اهل هنر، اهل ادب، اهل گفتگو، اهل مطالعه، اهل کار، اهل گشت و گذشت، همیشه با لبخند...
چه روز سختی خواهد بود برای اقلیت ظالمان
و چه روز شیرینی خواهد شد برای همۀ ایرانیها.
من منتظرم آن روز را ببینم.
روز مرگ آپارتاید دینی را.
نه خیلی دور!
رحیم قمیشی
برایم باور کردنی نیست. پنجاه سال میخواهی سوار اتوبوس شوی، سیاه و سالخورده هستی، باید سرپا بایستی تا آن بزمجه سفید بنشیند!
نمیتوانم باور کنم، میخواهی مسافرخانه بروی، زنگ میزنی جا رزرو کنی، اولین سؤال آنها این باشد، سیاهپوستی یا سفید پوست!؟
میخواهی فرزندت را در مدرسه ثبتنام کنی، بپرسند سیاهپوست است؟ پس باید به آن مدرسه مخروبه برود. مدرسه قشنگ و مجهز مال سفیدهاست.
۹۰ درصد زندانیها سیاهپوست باشند، چون سفیدپوست که جرمی مرتکب نمیشود! آنها دادگاه ویژه دارند، مگر خودشان با خودشان درگیر شده باشند، در دعوای سفید و سیاه، حتما سیاه مقصر است.
زندان بیدلیل مال سیاه باشد، گشتن در زبالهها مال سیاه، تحقیر مال سیاه، درمانگاه بی دکتر، بیمارستان بیتخت، گلوله سربی، همه مال سیاه باشد، فرمانروایی، ریاست، تریبون سخنرانی، زندانبانی، استادی، مدیریت، جایگاه، همه برای سفیدپوست، ولو بیسواد، ولو خطاکار باشد، ولو ناصالح.
که او سفید است و خودی...
۲۰ درصد سفید بر ۸۰ درصد سیاه حکمرانی کنند، بزنند، بکشند، حکم به ناحق کنند،
آنوقت قدرت را اکثریت سیاه بهدست بگیرد. قدرت مطلق را. و نگوید حالا نوبت توست سرِ پا بایستی در اتوبوس!
و نگوید حالا نوبت توست بدون محاکمه شلاق بخوری، نگوید حالا نوبت توست ظلم ببینی...
چقدر ظرفیت میخواهد! چقدر بزرگی میخواهد. چقدر فرهنگ میخواهد.
و چه زجری است برای آن سفیدپوستِ زندانبان، برای آن سفیدپوستِ ظالم.
انگار در همین دنیا او را بردهای به جهنم.
باید بسوزد که من چه کردم، اینها چه میکنند.
و روزی هزار بار آرزو کند کاش مرده بود و نمیدید.
امروز فکر میکردم، فردا که کشور بتواند توسعه پیدا کند، با همه کشورهای جهان ارتباط بگیرد، فردا که در موقع استخدام نگوییم اگر پدرت آخوند است پس استخدام نمیشوی، نگوییم چرا چادر میزنی، چرا دینت این است یا آن، اصلا خانم هستی یا آقا، ریش داری یا نداری، فقط بگوییم تخصص داری، متعهدی و سختکوش، پس تو استخدامی!
چه زجری بکشند آنها که سالهای سال به ما ظلم کردند.
فردا که بگوییم هر کس باید از توانش، ابتکارش، همتش و بازویش نان بخورد.
فردا که بگوییم هیچ مؤسسهای دیگر پول مفت از دولت نخواهد گرفت، چون اسمش اسلامی است. بگوییم هیچکشوری و هیچ گروهی پول بلاعوض نخواهد گرفت، تمام استانها باید بهترین امکانات را داشته باشند نه فقط تهران و قم و مشهد!
فردا که بگوییم تحصیل و درمان کاملا رایگان است، برای همه، آنقدر شغل هست که جوانها متناسب سلیقهشان کارشان را انتخاب کنند، بگوییم دادگاهها هیچ فرقی بین قدرتمندان و بی قدرتان، مذهبیها و غیرمذهبیها نمیگذارند...
فردا که بگوییم نیازی به فریاد نیست، همین که پانصد هزار نفر متنی را امضا کنند ما آن را به رفراندوم میگذاریم.
فردا که بگوییم هر وقت مردم، هر که را خواستند میتوانند حاکم کنند و مجبور نیستند بخاطر انتخاب پدر بزرگهایشان محدود شوند به چهار نفر ناتوان و بی سواد.
فردا که بگوییم لباس زیبا حق بانوان است، دین هر کس به خودش مربوط است، فقط باورهای هر کس حق ندارد مزاحم دیگران باشد.
فردا که قانون، واقعا در کشور حاکم شود.
جشنها راه بیفتد، لباسهای محلی مد شوند، جهانگردان بیایند و بگویند وای... چه کشور زیبایی! ایرنیهای مهاجر همه با کولباری از تجربههای جهانی، و با سرمایههایشان برگردند به کشور خودشان.
کسی بهخاطر اعتراض تیر نخورد، زندانها خالی شوند از مجرمهای آفتابهدزد، آگهی کنیم اوین شد تفریحگاه از بس زندانی نداریم!
چه روز زیبایی خواهد شد.
و اگر ما ظرفیت سیاهان را داشته باشیم، بگوییم سفیدها! بگردید در کشور، ببینید چقدر پیشرفت کردیم، ببینید دیگر دادگاه ویژه نداریم، دیگر بهخاطر لباس زنان کسی دستگیر نمیشود، ببینید رادیو تلویزیون مال خود مردم است، مدارس و همه چیز، سیستان آباد است، همۀ روستاها...
چه جهنمی خواهد شد برای آنها که دهها سال ظلم کردند، بودجه را به تاراج بردند برای اهداف شخصی و دینیشان، دزدها را رها کردند و متفکرها را گرفتند. هر روز پرونده اختلاس بود و مردم فقیر فقیرتر شدند. پول ملی را بیاعتبار کردند و مردم را گرسنه...
فردا که ایرانی بودن در جهان یک برند شد، و ایتالیاییها گفتند ببینید ما چقدر شبیه ایرانیها هستیم! و هر کشوری رفتیم با افتخار گفتیم ما ایرانی هستیم، اهل هنر، اهل ادب، اهل گفتگو، اهل مطالعه، اهل کار، اهل گشت و گذشت، همیشه با لبخند...
چه روز سختی خواهد بود برای اقلیت ظالمان
و چه روز شیرینی خواهد شد برای همۀ ایرانیها.
من منتظرم آن روز را ببینم.
روز مرگ آپارتاید دینی را.
نه خیلی دور!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👩🏻 سرود زن 👩🏻
شب مهسا طلوع صد نداست
شب مهسا طلوع صد نداست
سكولاريسم سياسى
دكترسروش/مدرسه مولانا
🎧🔊 سکولاریسم سیاسی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
🗓 تاريخ ٢٠آگوست ٢۰۱۸.
🎙دکتر عبدالکریم سروش
🗓 تاريخ ٢٠آگوست ٢۰۱۸.
✳️ در اهمیت تکثیر سؤال و پرسش ✳️
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بـــالا و پســت
این شعر را آوردم تا آن را در تأیید یک تئوری روانشناسانه تفسیر کنم:
این تئوری که:
انسان از خودش و اطرافش و جهان تنها به اندازه و عمق سؤالاتش می تواند بفهمد.
بارها با انسانهایی مواجه شده ام که اسم و رسمشان را هر جرثقیلی توان ندارد که بلند کند ، به دانایی و سواد و وسعت مطالعات و بلکه به متفکر بودن شهره اند اما از دیدگاه شخص من از درک برخی نکات ساده ی روانی عاجزند و در محبس خوانده های آکادمیک یا مشهورات علمی زمانه ی خویش .
تکرّر و تکرار این مشاهدات کم کم اهمیت این اصل سقراطی را در ذهن و روانم بیشتر کرد که ( زندگی غیرمجرّب – نیازموده- ارزش زیستن ندارد)
من همین را در مورد علوم تجربی هم تجربه کرده بودم.
یادم می آید که در دوران راهنمایی و دبیرستان چیزهایی که در مدرسه مطرح می شد اعم از تاریخ و جغرافیا و فیزیک گویی مثل داستانهای شاه پریان چیزهایی مغلق و معلق بین زمین و آسمان بودند که فقط می شد به زور تکرار آنها را حفظ کرد و در ورقه امتحانی نوشت و تنها روزی که به عنوان مساله ای در زندگی مقابلم قرار می گرفت می فهمیدم که آنچه خوانده ام چه بوده است.
یک متفکر بزرگ در مورد عشق چیزهایی می نویسد و می گوید و می لافد و می بافد که کسی که مزه عشق را چشیده باشد به سادگی می تواند بفهمد که فلانی چقدر از مرحله پرت است.
برای کسی که هنوز مساله طرح نشده است هزاران کتاب در مورد ابعاد آن مساله و راه حلها مثل یک داستان تخیلی می ماند که فقط به درد شنیدن و اتلاف وقت و احتمالا لذت بردن یا اندوختن چیزهایی به عنوان دانش می خورد ،در حالی که اگر هم برای کسی که در آن مورد مساله دار است مفید باشد برای خود او جز حمل بار اضافی نقشی ندارد.
گویی پر خوردن غذایی است که بدن آن را نمی شناسد یا به آن نیاز ندارد و همانگونه که آمده دفع خواهد شد و جز گرانی معده و زحمت بیهوده نقشی نخواهد داشت.
اگر چنین باشد یک نتیجه ی مهم این خواهد بود که مهمترین وظیفه ی ما در قبال خود مساله سازی است و اینکه هرچه می توانیم خود را با ابعاد مختلف ساحت وجودی خود، عوالم درونی و اتفاقات بیرونی و تجربیاتی که در زندگی روزمره کسب می کنیم مواجه کنیم.
میزان بهره مندی ما از این تجربیات به اندازه ی توان مساله سازی ما خواهد بود و این همان توصیه ی مولانا به ( به دست آوردن تشنگی) است.
یعنی پیروزمندان صحنه ی زندگی سوال سازان هستند و مساله پردازان
✍🏼 م . ناجی
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بـــالا و پســت
این شعر را آوردم تا آن را در تأیید یک تئوری روانشناسانه تفسیر کنم:
این تئوری که:
انسان از خودش و اطرافش و جهان تنها به اندازه و عمق سؤالاتش می تواند بفهمد.
بارها با انسانهایی مواجه شده ام که اسم و رسمشان را هر جرثقیلی توان ندارد که بلند کند ، به دانایی و سواد و وسعت مطالعات و بلکه به متفکر بودن شهره اند اما از دیدگاه شخص من از درک برخی نکات ساده ی روانی عاجزند و در محبس خوانده های آکادمیک یا مشهورات علمی زمانه ی خویش .
تکرّر و تکرار این مشاهدات کم کم اهمیت این اصل سقراطی را در ذهن و روانم بیشتر کرد که ( زندگی غیرمجرّب – نیازموده- ارزش زیستن ندارد)
من همین را در مورد علوم تجربی هم تجربه کرده بودم.
یادم می آید که در دوران راهنمایی و دبیرستان چیزهایی که در مدرسه مطرح می شد اعم از تاریخ و جغرافیا و فیزیک گویی مثل داستانهای شاه پریان چیزهایی مغلق و معلق بین زمین و آسمان بودند که فقط می شد به زور تکرار آنها را حفظ کرد و در ورقه امتحانی نوشت و تنها روزی که به عنوان مساله ای در زندگی مقابلم قرار می گرفت می فهمیدم که آنچه خوانده ام چه بوده است.
یک متفکر بزرگ در مورد عشق چیزهایی می نویسد و می گوید و می لافد و می بافد که کسی که مزه عشق را چشیده باشد به سادگی می تواند بفهمد که فلانی چقدر از مرحله پرت است.
برای کسی که هنوز مساله طرح نشده است هزاران کتاب در مورد ابعاد آن مساله و راه حلها مثل یک داستان تخیلی می ماند که فقط به درد شنیدن و اتلاف وقت و احتمالا لذت بردن یا اندوختن چیزهایی به عنوان دانش می خورد ،در حالی که اگر هم برای کسی که در آن مورد مساله دار است مفید باشد برای خود او جز حمل بار اضافی نقشی ندارد.
گویی پر خوردن غذایی است که بدن آن را نمی شناسد یا به آن نیاز ندارد و همانگونه که آمده دفع خواهد شد و جز گرانی معده و زحمت بیهوده نقشی نخواهد داشت.
اگر چنین باشد یک نتیجه ی مهم این خواهد بود که مهمترین وظیفه ی ما در قبال خود مساله سازی است و اینکه هرچه می توانیم خود را با ابعاد مختلف ساحت وجودی خود، عوالم درونی و اتفاقات بیرونی و تجربیاتی که در زندگی روزمره کسب می کنیم مواجه کنیم.
میزان بهره مندی ما از این تجربیات به اندازه ی توان مساله سازی ما خواهد بود و این همان توصیه ی مولانا به ( به دست آوردن تشنگی) است.
یعنی پیروزمندان صحنه ی زندگی سوال سازان هستند و مساله پردازان
✍🏼 م . ناجی
🟧🔺انسان و سرنوشت 🔺🟧 یک
📗 روند رشد انسان و نقش تجربیات شخصی و فردی او در این مسیر
بارها تأکید شده است که مبنای اصلی هر انسانی در مقام داوری در مورد گزاره هایی که حاکی از احوالات درونی اوست ، تجربیات شخصی وی است.
یعنی تمام افرادی که خود را متخصص در روانشناسی و روانکاوی می دانند و در این زمینه تحقیقات وسیعی در مورد تحولات روانی انسانها و آسیبهای روانی کرده اند ، ممکن است در مقام اکتشاف کارهای بزرگ و ارزشمندی کرده باشند اما در مقام داوری باز جز تجربیات شخصی از ضمیر خویشتن راهی ندارند.
انها هم مثل ما عاجز از مشاهده درون دیگر انسانها هستند و در مورد دیگر افراد فقط با ادعاهای مراجعین خود است که تلاش می کنند نتایجی را اخذ کنند اما مشکل همچنان باقی است که آن تجارب مربوط به دیگری است و چه بسا در مقام بیان یا در مقام فهم با تحریفها یا خطاهایی همراه شده باشد.
با توجه به این امر ، نقش استراتژیک و بسیار مهم مهارت درون بینی در فهم خود به طور خاص و انسان به طور عام روشن و بارز است.
از درون بینی به عنوان یک مهارت یاد شد.
این بدین معناست که دیدن درون چیزی نیست که همه انسانها به طور غریزی و به طور مساوی از آن بهره مند باشند گرچه به نظر می رسد که دیدن با چشم بیرونی هم ، چنان است اما چون دیدن با چشم بیرونی برای همه انسانها تا حدودی به صورت مساوی ضرورت می یابد کم و بیش مهارتهای آنها به هم نزدیک است اما درون بینی چیزی است که برخی ممکن است اساسا بیگانه با آن رشد یابند.
در این زمینه سرنوشت انسانهای درونگرا و برونگرا معمولا با هم متفاوت است و درونگرایان بیشتر با درون بینی آشنا هستند و برونگراها عمدتا به ظواهر بیرونی رفتارخود و اثرات آن توجه دارند و از این جهت مهارتهای ارتباطیشان قویتر استتا درک دنیای درون خود.
اما آنچه من بعد از سالها از انسان و درکش از خویشتن فهمیده ام این است که:
انسان بسان طوماری در هم پیچیده است که تنها سطری از آن برای هر فرد هویداست.
اگر انسان آن سطر را نخواند تا آخر عمر همان سطر را خواهد دید و تنها در صورتی که آن سطر را خواند یعنی زندگی کرد و احوالاتش را شخصا تجربه کرد ، سطری نو برایش هویدا می شود که باید آن را نیز بخواند و زندگی کند و همین نو شدنها تا آخر عمر برایش ادامه می یابد و ازینرو برای یک سالک هر روز پیامی نو و انسانی نوین انتظارش را می کشد.
به تعبیر دیگر ؛ انسان بسان مسافری است که اگر توقف کند و سکون اختیار کند نسبتش با اطراف خود، با کوهها و دره ها و درختان و صخره ها ثابت باقی می ماند و دنیایش همانی خواهد بود که روز اول مشاهده و تجربه کرده بود اما تا به راه بیفتد و اقدام به حرکت کند نسبتش با اطراف خویش همه چیزهای پیرامون خود دگرگون می شود و دنیای تازه ای برای او هویدا می شود.
🍃 زندگی یک سفر است، سیر و سلوکی در جهت کشف و شکوفایی خود 🍃
✍🏼 م . ناجی
📗 روند رشد انسان و نقش تجربیات شخصی و فردی او در این مسیر
بارها تأکید شده است که مبنای اصلی هر انسانی در مقام داوری در مورد گزاره هایی که حاکی از احوالات درونی اوست ، تجربیات شخصی وی است.
یعنی تمام افرادی که خود را متخصص در روانشناسی و روانکاوی می دانند و در این زمینه تحقیقات وسیعی در مورد تحولات روانی انسانها و آسیبهای روانی کرده اند ، ممکن است در مقام اکتشاف کارهای بزرگ و ارزشمندی کرده باشند اما در مقام داوری باز جز تجربیات شخصی از ضمیر خویشتن راهی ندارند.
انها هم مثل ما عاجز از مشاهده درون دیگر انسانها هستند و در مورد دیگر افراد فقط با ادعاهای مراجعین خود است که تلاش می کنند نتایجی را اخذ کنند اما مشکل همچنان باقی است که آن تجارب مربوط به دیگری است و چه بسا در مقام بیان یا در مقام فهم با تحریفها یا خطاهایی همراه شده باشد.
با توجه به این امر ، نقش استراتژیک و بسیار مهم مهارت درون بینی در فهم خود به طور خاص و انسان به طور عام روشن و بارز است.
از درون بینی به عنوان یک مهارت یاد شد.
این بدین معناست که دیدن درون چیزی نیست که همه انسانها به طور غریزی و به طور مساوی از آن بهره مند باشند گرچه به نظر می رسد که دیدن با چشم بیرونی هم ، چنان است اما چون دیدن با چشم بیرونی برای همه انسانها تا حدودی به صورت مساوی ضرورت می یابد کم و بیش مهارتهای آنها به هم نزدیک است اما درون بینی چیزی است که برخی ممکن است اساسا بیگانه با آن رشد یابند.
در این زمینه سرنوشت انسانهای درونگرا و برونگرا معمولا با هم متفاوت است و درونگرایان بیشتر با درون بینی آشنا هستند و برونگراها عمدتا به ظواهر بیرونی رفتارخود و اثرات آن توجه دارند و از این جهت مهارتهای ارتباطیشان قویتر استتا درک دنیای درون خود.
اما آنچه من بعد از سالها از انسان و درکش از خویشتن فهمیده ام این است که:
انسان بسان طوماری در هم پیچیده است که تنها سطری از آن برای هر فرد هویداست.
اگر انسان آن سطر را نخواند تا آخر عمر همان سطر را خواهد دید و تنها در صورتی که آن سطر را خواند یعنی زندگی کرد و احوالاتش را شخصا تجربه کرد ، سطری نو برایش هویدا می شود که باید آن را نیز بخواند و زندگی کند و همین نو شدنها تا آخر عمر برایش ادامه می یابد و ازینرو برای یک سالک هر روز پیامی نو و انسانی نوین انتظارش را می کشد.
به تعبیر دیگر ؛ انسان بسان مسافری است که اگر توقف کند و سکون اختیار کند نسبتش با اطراف خود، با کوهها و دره ها و درختان و صخره ها ثابت باقی می ماند و دنیایش همانی خواهد بود که روز اول مشاهده و تجربه کرده بود اما تا به راه بیفتد و اقدام به حرکت کند نسبتش با اطراف خویش همه چیزهای پیرامون خود دگرگون می شود و دنیای تازه ای برای او هویدا می شود.
🍃 زندگی یک سفر است، سیر و سلوکی در جهت کشف و شکوفایی خود 🍃
✍🏼 م . ناجی
🟧🔺انسان و سرنوشت 🔺🟧 دو
📗 سفر از کجا شروع می شود؟
اگر زندگی سفر است....
🔘 در شماره قبل اشاره شد که ما انسانها هم مثل جانداران دیگر تولدی داریم و سیری در طول زندگانی و نهایتی
🔘 و چنانکه از ظاهر امر برمی آید این سیر به هر معنایی متضمن نوعی رشد و بالندگی است و فعلیت بخشیدن به توانایی های نهادی خود و بهره مندی از این پروسه ی تکمیل و تکامل
🔘 در اینکه ما از این فرصت یگانه و تجدیدناپذیری که حیات و هستی به ما ارزانی بخشیده است، چگونه باید بهره ببریم تئوریها و نظریات گوناگونی مطرح شده است و فرهنگ بشری در طول تاریخ مکتوب خود اثرات متعدد و متفاوتی برای ما و آیندگان به یادگار گذاشته است.
🔘 طبیعی است که بنا به خصلت تکاملی حیات و فرهنگ ، این نظریات همواره مورد نقد و بررسی قرار گرفته اند و گروههای فکری و فلسفی رنگارنگی از این میان سر برآورده اند و برخی از آنها حتی منسوخ شده اند یا لااقل امروزه مورد اقبال زیادی نیستند.
♦️ در این فرصت کوتاه بنده تنها به کلیات مساله می پردازم و طبیعی است که در هر بخش هم نظرات متفاوتی باشد که می توانند در معرض نقض و ابرام یا نقد و اصلاح قرار گیرند و باید از طرح نظریات مختلف در این زمینه ها استقبال کرد.
🔘اگر زندگی یک سفر است و هر انسانی با سهمی خاص از انرژی ذخیره شده ، با نرم افزارهایی تعبیه شده در وجودش برای یافتن مسیر سفر و نیز استعداد و پتانسیل کافی برای تهیه ی اسباب و ابزار سفر پا به این دنیا نهاده است ، سفر را باید از کجا شروع کند و چه مراحلی را طی کند که حداکثر شانس را برای درک بهترینهای ممکن برای خویش کسب کند؟
🔘 به نظر می رسد مهمترین واژه ای که در این بحث مدخلیت دارد و باید واشکافی شود واژۀ ( خویشتن یا خویش) است.
🔘 وقتی از تحقق خویشتن و به فعلیت رساندن برنامه ی استکمالی که در ضمیر افراد قرار دارد حرف می زنیم، باید دقیقا مشخص کنیم که مراد کدام خویشتن است و چه چیزی از این واژه منظور شده است.
سری به کودکی خود بزنیم.
♦️ ما کی پا به عرصه هستی می گذاریم؟
🔘 به گمان برخی ما در روز و ساعت و لحظه تولد و بیرون جستن از رحم مادر پا به عرصه ی هستی می گذاریم.
می توانیم بگوییم در آن لحظه پا به دنیای نَفَس کشها! گذاشتیم ولی روشن است که قبل از آن هم بهره ای از هستی داشتیم.
اجمالا می توانیم بگوییم که حدود نه ماه قبل از تولد کلید هستی ما زده شده ( البته در مورد بنده هفت ماه قبل!) و رسما جزو لیست آدمها ثبت نام کرده ایم.
🔘 اما اگر دقیق شویم هیچیک از این دو تاریخ ، زمانی نیست که ما سیر و سفر خود را به عنوان پروژه ی استکمال شخصی شروع کرده باشیم.
چنین می پندارم که تشخیص دقیق آغاز پروسه ی تفرد و یافتن هویت متشخص برای خود و آغاز سیر و سلوک چندان ساده نیست بلکه امر تفرد محتمل است در یک فرایند زمانمند شکل بگیرد و نه به صورت آنی و با یک تصمیم لحظه ای.
♦️ همانگونه که زیست ما در عالم رحم در واقع پروسه ی تکمیل ابزارها و نرم افزارهای ضروری برای تشخص یافتن ماست ، چندین سال اول زندگی زمینی ما هم چنین وضعیتی دارد و ادامه ی فرایندی است که در رحم طی می کردیم با این تفاوت که در اینجا بخش بیشتری از وظیفه ی زنده ماندن به خودمان موکول شده است، دیگر تغذیه و تنفس به صورت اتوماتیک انجام نمی شود و بلکه بر عهده و مدیریت جان خود ما واگذار شده است.
حفاظت از خود پروسه ی انتقال مسئولیت طی می کند و ....
♦️ اینها نشانه های روشنی است از اینکه ما هنوز آمادگی نداریم بار هستی را بر دوش ناتوان خویش حمل کنیم.
.....ادامه می دهیم.
✍🏼 : محمدحسین ناجی
آدرس شماره قبل:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3691
📗 سفر از کجا شروع می شود؟
اگر زندگی سفر است....
🔘 در شماره قبل اشاره شد که ما انسانها هم مثل جانداران دیگر تولدی داریم و سیری در طول زندگانی و نهایتی
🔘 و چنانکه از ظاهر امر برمی آید این سیر به هر معنایی متضمن نوعی رشد و بالندگی است و فعلیت بخشیدن به توانایی های نهادی خود و بهره مندی از این پروسه ی تکمیل و تکامل
🔘 در اینکه ما از این فرصت یگانه و تجدیدناپذیری که حیات و هستی به ما ارزانی بخشیده است، چگونه باید بهره ببریم تئوریها و نظریات گوناگونی مطرح شده است و فرهنگ بشری در طول تاریخ مکتوب خود اثرات متعدد و متفاوتی برای ما و آیندگان به یادگار گذاشته است.
🔘 طبیعی است که بنا به خصلت تکاملی حیات و فرهنگ ، این نظریات همواره مورد نقد و بررسی قرار گرفته اند و گروههای فکری و فلسفی رنگارنگی از این میان سر برآورده اند و برخی از آنها حتی منسوخ شده اند یا لااقل امروزه مورد اقبال زیادی نیستند.
♦️ در این فرصت کوتاه بنده تنها به کلیات مساله می پردازم و طبیعی است که در هر بخش هم نظرات متفاوتی باشد که می توانند در معرض نقض و ابرام یا نقد و اصلاح قرار گیرند و باید از طرح نظریات مختلف در این زمینه ها استقبال کرد.
🔘اگر زندگی یک سفر است و هر انسانی با سهمی خاص از انرژی ذخیره شده ، با نرم افزارهایی تعبیه شده در وجودش برای یافتن مسیر سفر و نیز استعداد و پتانسیل کافی برای تهیه ی اسباب و ابزار سفر پا به این دنیا نهاده است ، سفر را باید از کجا شروع کند و چه مراحلی را طی کند که حداکثر شانس را برای درک بهترینهای ممکن برای خویش کسب کند؟
🔘 به نظر می رسد مهمترین واژه ای که در این بحث مدخلیت دارد و باید واشکافی شود واژۀ ( خویشتن یا خویش) است.
🔘 وقتی از تحقق خویشتن و به فعلیت رساندن برنامه ی استکمالی که در ضمیر افراد قرار دارد حرف می زنیم، باید دقیقا مشخص کنیم که مراد کدام خویشتن است و چه چیزی از این واژه منظور شده است.
سری به کودکی خود بزنیم.
♦️ ما کی پا به عرصه هستی می گذاریم؟
🔘 به گمان برخی ما در روز و ساعت و لحظه تولد و بیرون جستن از رحم مادر پا به عرصه ی هستی می گذاریم.
می توانیم بگوییم در آن لحظه پا به دنیای نَفَس کشها! گذاشتیم ولی روشن است که قبل از آن هم بهره ای از هستی داشتیم.
اجمالا می توانیم بگوییم که حدود نه ماه قبل از تولد کلید هستی ما زده شده ( البته در مورد بنده هفت ماه قبل!) و رسما جزو لیست آدمها ثبت نام کرده ایم.
🔘 اما اگر دقیق شویم هیچیک از این دو تاریخ ، زمانی نیست که ما سیر و سفر خود را به عنوان پروژه ی استکمال شخصی شروع کرده باشیم.
چنین می پندارم که تشخیص دقیق آغاز پروسه ی تفرد و یافتن هویت متشخص برای خود و آغاز سیر و سلوک چندان ساده نیست بلکه امر تفرد محتمل است در یک فرایند زمانمند شکل بگیرد و نه به صورت آنی و با یک تصمیم لحظه ای.
♦️ همانگونه که زیست ما در عالم رحم در واقع پروسه ی تکمیل ابزارها و نرم افزارهای ضروری برای تشخص یافتن ماست ، چندین سال اول زندگی زمینی ما هم چنین وضعیتی دارد و ادامه ی فرایندی است که در رحم طی می کردیم با این تفاوت که در اینجا بخش بیشتری از وظیفه ی زنده ماندن به خودمان موکول شده است، دیگر تغذیه و تنفس به صورت اتوماتیک انجام نمی شود و بلکه بر عهده و مدیریت جان خود ما واگذار شده است.
حفاظت از خود پروسه ی انتقال مسئولیت طی می کند و ....
♦️ اینها نشانه های روشنی است از اینکه ما هنوز آمادگی نداریم بار هستی را بر دوش ناتوان خویش حمل کنیم.
.....ادامه می دهیم.
✍🏼 : محمدحسین ناجی
آدرس شماره قبل:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3691
Telegram
خرد سنجشگر
🟧🔺انسان و سرنوشت 🔺🟧 یک
📗 روند رشد انسان و نقش تجربیات شخصی و فردی او در این مسیر
بارها تأکید شده است که مبنای اصلی هر انسانی در مقام داوری در مورد گزاره هایی که حاکی از احوالات درونی اوست ، تجربیات شخصی وی است.
یعنی تمام افرادی که خود را متخصص در روانشناسی…
📗 روند رشد انسان و نقش تجربیات شخصی و فردی او در این مسیر
بارها تأکید شده است که مبنای اصلی هر انسانی در مقام داوری در مورد گزاره هایی که حاکی از احوالات درونی اوست ، تجربیات شخصی وی است.
یعنی تمام افرادی که خود را متخصص در روانشناسی…
خرد سنجشگر pinned «✳️ در اهمیت تکثیر سؤال و پرسش ✳️ آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بـــالا و پســت این شعر را آوردم تا آن را در تأیید یک تئوری روانشناسانه تفسیر کنم: این تئوری که: انسان از خودش و اطرافش و جهان تنها به اندازه و عمق سؤالاتش می تواند بفهمد. بارها…»
خرد سنجشگر
🟧🔺انسان و سرنوشت 🔺🟧 دو 📗 سفر از کجا شروع می شود؟ اگر زندگی سفر است.... 🔘 در شماره قبل اشاره شد که ما انسانها هم مثل جانداران دیگر تولدی داریم و سیری در طول زندگانی و نهایتی 🔘 و چنانکه از ظاهر امر برمی آید این سیر به هر معنایی متضمن نوعی رشد و بالندگی…
سلام
تا به حال فکر کرده اید که این ( من) چیست و کیست؟
وقتی می گوییم من مرادمان چیست؟
در شماره بعد به این می پردازیم.
می توانید با بیان نظرات خود مرا کمک کنید
تا به حال فکر کرده اید که این ( من) چیست و کیست؟
وقتی می گوییم من مرادمان چیست؟
در شماره بعد به این می پردازیم.
می توانید با بیان نظرات خود مرا کمک کنید
📛 چه باید کرد؟
✍🏼 محمدحسین ناجی
اوضاع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی جامعه امروز ایران آنچنان بغرنج و پیچیده و گره در گره است که از میان دردمندان متفکر و آگاهی که درد وطن و مردم خویش دارند کمتر کسی می داند که چکار باید بکند و حتی چکار نباید بکند.
شاید این کشور در سالهای بعد از مشروطیت چنین شرایط مه آلودی به خود ندیده باشد ، شاید هم من در درک شرایط روز برخطا هستم.
می دانم که امروزه نقد حکومت حاضر( و نه حتی نظام) و اشاره به خطاهای بزرگی که کشور را آبستن وضعیت موجود کرده است، چیزی نیست که به سادگی تحمل شود و هرکسی اقدام به بررسی و نقد سیاستها بکند هرچقدر هم از روی دلسوزی و شفقت و عشق به کشور و میهن این کار را بکند چه بسا به سرعت متهم به تضعیف نظام و دشمنی با حاکمان شود و مورد سوال و بازخواست قرار گیرد ؛ اما چکنم که باید دردمندان صاحبنظر و متفکران صاحب تحلیل را دعوت نمود که هر کدام از زاویه ی تخصص خود بحران امروزی کشور را بررسی کنند و توصیه های لازم را به مسئولین امر بیان کنند تا شاید از این میان (فیض روح القدس ار باز مدد فرماید) شجاع مردانی پیدا شوند و حکمت به خرج دهند تا با کمترین هزینه و آسیب های جانی و روانی و اقتصادی و فرهنگی و ... بتوان به حل مشکل توفیق یافت و آرامشی در خور و مردم پسند بر جامعه حکمفرما ساخت.
یکی از مواردی که در یک نگاه کلی به اخبار منتشره در رسانه های رسمی کشور از دیدگاه ناقص بنده نگران کننده است ، این است که اکثر کسانی که بر پشت تریبون هستند و صدایشان پژواک می یابد نظامیان هستند و خصوصا فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/
نه اینکه پشت تریبون قرار گرفتن آنها فی نفسه درست نباشد ، اصلا چنین منظوری ندارم؛ اما این اشاره ای است بر این واقعیت که صحنه گردانان اصلی در چنین وضعیتی نه متصدیان فرهنگی کشور و نه متصدیان سیاسی کشورند بلکه عمدتا فرماندهان نظامی مسئولیت حل مشکل را برعهده گرفته اند یا بر عهده ی آنها واگذار شده است.
این نوع برخورد با مشکلات داخلی از دو حال خارج نیست:
یا گزینه ی اول یا همان پلان (الف) نظام جمهوری اسلامی است که در این صورت باید به این سیاستگزاری شدیدا تأسف خورد، چون نظامیان کارشان در قانون اساسی تمام کشور ها کم و بیش مشابه هم تعریف شده و اداره امورات کشور از آن جمله نیست.
یا گزینه ی (ب) نظام است و بدین معناست که گزینه ی اول هرچه بوده ناموفق مانده، که این هم برای هر وطندوستی مایه ی تأسف و نگرانی است.
اقتدار و سربلندی یک نظام در این است که شرایط اضطراری در آن کشور و در سایه ی قدرت پیش بینی و مدیریت آن حکومت به حداقل ممکن برسد یا اصلا پیش نیاید.
برای همین احساس می کنم که به عنوان یک شهروند معمولی این کشور ، که عاشق سرزمینم و وطنم هستم و دلم برای فرد فرد آحاد این کشور در تب و تاب است ، از بزرگان و عقلای ایرانم در هر گوشه از کشورم عاجزانه تقاضا می کنم که به نحوی در یافتن راه چاره و برونرفت از بحران کنونی گامی به پیش نهند و دست همکاری به همدیگر دراز کنند.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که اطرافمان را گرگهای خونخوار جهانی پر کرده اند و مترصد آنند که ذره ای عجز و تفرقه بین مردم ما ملاحظه کنند و گوشت تن کشورمان را تکه پاره کنند.
سکوت به هر دلیل و بهانه ای تنها گذاشتن شکوه و سربلندی کشور است.
✍🏼 محمدحسین ناجی
اوضاع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی جامعه امروز ایران آنچنان بغرنج و پیچیده و گره در گره است که از میان دردمندان متفکر و آگاهی که درد وطن و مردم خویش دارند کمتر کسی می داند که چکار باید بکند و حتی چکار نباید بکند.
شاید این کشور در سالهای بعد از مشروطیت چنین شرایط مه آلودی به خود ندیده باشد ، شاید هم من در درک شرایط روز برخطا هستم.
می دانم که امروزه نقد حکومت حاضر( و نه حتی نظام) و اشاره به خطاهای بزرگی که کشور را آبستن وضعیت موجود کرده است، چیزی نیست که به سادگی تحمل شود و هرکسی اقدام به بررسی و نقد سیاستها بکند هرچقدر هم از روی دلسوزی و شفقت و عشق به کشور و میهن این کار را بکند چه بسا به سرعت متهم به تضعیف نظام و دشمنی با حاکمان شود و مورد سوال و بازخواست قرار گیرد ؛ اما چکنم که باید دردمندان صاحبنظر و متفکران صاحب تحلیل را دعوت نمود که هر کدام از زاویه ی تخصص خود بحران امروزی کشور را بررسی کنند و توصیه های لازم را به مسئولین امر بیان کنند تا شاید از این میان (فیض روح القدس ار باز مدد فرماید) شجاع مردانی پیدا شوند و حکمت به خرج دهند تا با کمترین هزینه و آسیب های جانی و روانی و اقتصادی و فرهنگی و ... بتوان به حل مشکل توفیق یافت و آرامشی در خور و مردم پسند بر جامعه حکمفرما ساخت.
یکی از مواردی که در یک نگاه کلی به اخبار منتشره در رسانه های رسمی کشور از دیدگاه ناقص بنده نگران کننده است ، این است که اکثر کسانی که بر پشت تریبون هستند و صدایشان پژواک می یابد نظامیان هستند و خصوصا فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/
نه اینکه پشت تریبون قرار گرفتن آنها فی نفسه درست نباشد ، اصلا چنین منظوری ندارم؛ اما این اشاره ای است بر این واقعیت که صحنه گردانان اصلی در چنین وضعیتی نه متصدیان فرهنگی کشور و نه متصدیان سیاسی کشورند بلکه عمدتا فرماندهان نظامی مسئولیت حل مشکل را برعهده گرفته اند یا بر عهده ی آنها واگذار شده است.
این نوع برخورد با مشکلات داخلی از دو حال خارج نیست:
یا گزینه ی اول یا همان پلان (الف) نظام جمهوری اسلامی است که در این صورت باید به این سیاستگزاری شدیدا تأسف خورد، چون نظامیان کارشان در قانون اساسی تمام کشور ها کم و بیش مشابه هم تعریف شده و اداره امورات کشور از آن جمله نیست.
یا گزینه ی (ب) نظام است و بدین معناست که گزینه ی اول هرچه بوده ناموفق مانده، که این هم برای هر وطندوستی مایه ی تأسف و نگرانی است.
اقتدار و سربلندی یک نظام در این است که شرایط اضطراری در آن کشور و در سایه ی قدرت پیش بینی و مدیریت آن حکومت به حداقل ممکن برسد یا اصلا پیش نیاید.
برای همین احساس می کنم که به عنوان یک شهروند معمولی این کشور ، که عاشق سرزمینم و وطنم هستم و دلم برای فرد فرد آحاد این کشور در تب و تاب است ، از بزرگان و عقلای ایرانم در هر گوشه از کشورم عاجزانه تقاضا می کنم که به نحوی در یافتن راه چاره و برونرفت از بحران کنونی گامی به پیش نهند و دست همکاری به همدیگر دراز کنند.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که اطرافمان را گرگهای خونخوار جهانی پر کرده اند و مترصد آنند که ذره ای عجز و تفرقه بین مردم ما ملاحظه کنند و گوشت تن کشورمان را تکه پاره کنند.
سکوت به هر دلیل و بهانه ای تنها گذاشتن شکوه و سربلندی کشور است.
Forwarded from همپیشاني
نظام و مهارت تجدید نظر
باز هم تسلیتی دیگر. در جنگی که در نهایت، قربانی آن، وطن و هموطن است. در خوشبینانهترین حالت، که احتنالا مقبول بسیاری از خوانندگان این نوشته نیست، با اعتماد به خبرگزاریهای داخلی، تروری دیگر صورت گرفته است.
با فرض صحت این اخبار، چه کسی از این کشتهها سود میبرد؟ هر کشته یک خانواده، یک شهر، یک چهله، یک سالگرد، یک انتقام ... بازنده اصلی این فرایند نظام است. این ترورها میتواند تا هزاران روز ادامه یابد تا وقتی یک تفسیر و روایت غالب مخالف نظام از آن وجود دارد، دشمن طراح و برنده این بازی است. جنگ اصلی، جنگ روایتهاست. و از اتفاق ج.ا در این جنگ بسیار ضعیف است. کند است، تخصص ندارد و زمین بازی را نمیشناسد. با بستن شبکههای اجتماعی نیز توان اثرگذاری کنشگران مرزی را به صفر رسانده است و در تنهایی و انزوا فقط ابزار جنگ سخت را برای خود باقی گذارده است. ابزاری که برای ساماندهی اختلافهای داخلی بیاثر است.
فرصتهای زیادی از دست رفت. اعتماد به نفس کاذب نظام، توانایی تجدیدنظر و تغییر رای را از او گرفت و گرهای که به دست نیروهای درونی جامعه باز میشد اکنون به دندان نیروهای امنیتی باز نمیشود. "تجدیدنظر" توانایی انطباق و بقاست و نظام این تجدید نظر را فقط به معنای عقبنشینی فهم میکند و جایی برای "تغییر" در هویت خود قائل نمیشود.
اما همچنان هیچ راهکاری جز راهکارهای مسالمت آمیز منتها اینبار در سطحی عمیقتر وجود ندارد. ممکن است در این نرمش قهرمانانه با مردم کشورتان طعنه دشمنان یا پوزخند معترضان تلخ و گزنده باشد اما این تلخی و گزندگی تنها مرهم باقیمانده است.
اجازه دهید خانوادههای کمتری داغدار شوند و شادی به سرزمینمان بازگردد.
مثلا، دستکم فیلترینگ تلگرام را بردارید. از نخبگان بخواهید آزادانه به مناظرههای دانشگاهی بپردازند. دانشجویان در بند را را آزاد کنید. گزارشی شفاف از زندانیان منتشر کنید. ملاقاتها را تسریع و تسهیل کنید. نهادهای مدنی را برای پیگیری مطالبات مردم به رسمیت بشناسید. برای اشتباهاتی همچون حادثه نازیآباد و ... به صورت مکرر عذرخواهی کنید. خبر تشکیل کمیته بازنگری در قانون اساسی را درباره موارد بحث انگیز منتشر کنید. اگر دشمن شما فراخوان اعتصاب میدهد شما فراخوان تجدیدنظر بدهید. اگر دشمن شما خبر محدودیت بازیگران و فوتبالیستها را منتشر میکند شما خبر تشویق حقگویی و مدارا با اشتباهات احتمالی و آزادی زندانیان را منتشر کنید. از روحانیون نواندیش که سالهاست درباره بیثمری اصرار بر حجاب اجباری و ... تاکید میکنند حمایت کنید و اجازه دهید رسما ابراز نظر کنند.
اگر راهکارهای اینچنینی از دید شما سطحی و بیحاصل است، و شما فکرهای بهتری دارید، همان کارها را بکنید اما بدانید که برای پایان این کشتهها باید روایت پشت آن را بیاثر کنید و هیچ راه دیگری ندارید.
باز هم تسلیتی دیگر. در جنگی که در نهایت، قربانی آن، وطن و هموطن است. در خوشبینانهترین حالت، که احتنالا مقبول بسیاری از خوانندگان این نوشته نیست، با اعتماد به خبرگزاریهای داخلی، تروری دیگر صورت گرفته است.
با فرض صحت این اخبار، چه کسی از این کشتهها سود میبرد؟ هر کشته یک خانواده، یک شهر، یک چهله، یک سالگرد، یک انتقام ... بازنده اصلی این فرایند نظام است. این ترورها میتواند تا هزاران روز ادامه یابد تا وقتی یک تفسیر و روایت غالب مخالف نظام از آن وجود دارد، دشمن طراح و برنده این بازی است. جنگ اصلی، جنگ روایتهاست. و از اتفاق ج.ا در این جنگ بسیار ضعیف است. کند است، تخصص ندارد و زمین بازی را نمیشناسد. با بستن شبکههای اجتماعی نیز توان اثرگذاری کنشگران مرزی را به صفر رسانده است و در تنهایی و انزوا فقط ابزار جنگ سخت را برای خود باقی گذارده است. ابزاری که برای ساماندهی اختلافهای داخلی بیاثر است.
فرصتهای زیادی از دست رفت. اعتماد به نفس کاذب نظام، توانایی تجدیدنظر و تغییر رای را از او گرفت و گرهای که به دست نیروهای درونی جامعه باز میشد اکنون به دندان نیروهای امنیتی باز نمیشود. "تجدیدنظر" توانایی انطباق و بقاست و نظام این تجدید نظر را فقط به معنای عقبنشینی فهم میکند و جایی برای "تغییر" در هویت خود قائل نمیشود.
اما همچنان هیچ راهکاری جز راهکارهای مسالمت آمیز منتها اینبار در سطحی عمیقتر وجود ندارد. ممکن است در این نرمش قهرمانانه با مردم کشورتان طعنه دشمنان یا پوزخند معترضان تلخ و گزنده باشد اما این تلخی و گزندگی تنها مرهم باقیمانده است.
اجازه دهید خانوادههای کمتری داغدار شوند و شادی به سرزمینمان بازگردد.
مثلا، دستکم فیلترینگ تلگرام را بردارید. از نخبگان بخواهید آزادانه به مناظرههای دانشگاهی بپردازند. دانشجویان در بند را را آزاد کنید. گزارشی شفاف از زندانیان منتشر کنید. ملاقاتها را تسریع و تسهیل کنید. نهادهای مدنی را برای پیگیری مطالبات مردم به رسمیت بشناسید. برای اشتباهاتی همچون حادثه نازیآباد و ... به صورت مکرر عذرخواهی کنید. خبر تشکیل کمیته بازنگری در قانون اساسی را درباره موارد بحث انگیز منتشر کنید. اگر دشمن شما فراخوان اعتصاب میدهد شما فراخوان تجدیدنظر بدهید. اگر دشمن شما خبر محدودیت بازیگران و فوتبالیستها را منتشر میکند شما خبر تشویق حقگویی و مدارا با اشتباهات احتمالی و آزادی زندانیان را منتشر کنید. از روحانیون نواندیش که سالهاست درباره بیثمری اصرار بر حجاب اجباری و ... تاکید میکنند حمایت کنید و اجازه دهید رسما ابراز نظر کنند.
اگر راهکارهای اینچنینی از دید شما سطحی و بیحاصل است، و شما فکرهای بهتری دارید، همان کارها را بکنید اما بدانید که برای پایان این کشتهها باید روایت پشت آن را بیاثر کنید و هیچ راه دیگری ندارید.
شکست خوردن از پیروزیها
محمد فاضلی
✅ وضعی که امروز در ایران شاهدش هستیم، نتیجه چیست؟ من معتقدم این نتیجه آن چیزی است که نظام سیاسی جمهوری اسلامی یا حداقل بخشی از آن، پیروزیهای خود میداند. آدمی، سازمان یا حکومت، همواره از ضعفها و شکستهایش، شکست نمیخورد، بلکه گاهی به پیروزیهایش میبازد. پیروزیها گاه مقدمه شکستهای بزرگ هستند.
✅ حالا به اوضاع مملکت برگردیم. من تصور میکنم آنچه امروز در ایران جریان دارد نتیجه پیروزیهای کوچکی است که نظام سیاسی و کارگزارانش زمانی از آنها خیلی خوشحال بودهاند اما خطر بزرگ پنهان در فردای این پیروزیهای را ندیدند.
✅ راندن همه منتقدان و مخالفان از عرصه قدرت و مشارکت ندادن آنها در اداره کشور که به تدریج در چهل سال رخ داد، برای حاکمان پیروزی بود. اعمال نظام گزینش و راه ندادن غیرخودیها و کسانی که سبک زندگی و تفکر متفاوتی داشتند به دستگاه بوروکراسی و دانشگاه و هر جای مهمی، برای کارگزاران تندروی نظام پیروزی بود.
✅ حاکم کردن قرائتی خاص از اسلام و به حاشیه راندن همه گفتمانها و قرائتها از اسلام – نظیر روشنفکری دینی، فقاهت و اسلام سنتی و ... – برای حامیان آن قرائت خاص، پیروزی بود. تضعیف احزاب و گروههای سیاسی، و باقی نگذاشتن هیچ رمق و اعتبار و سرمایه اجتماعی برای احزاب و گروهها، در وقت خودش برای انحصارگران قدرت سیاسی، پیروزی بود.
✅ تحمیل حجاب بر زنان و منع کردن جامعه از سبک زندگیهایی که قدرت نمیپسندید، راه ندادن آدمهایی با سبک زندگیهای نامطلوب حکومت به بوروکراسی – از آموزش و پرورش تا وزارت امور خارجه – و ترویج صرفاً یک سبک زندگی رسمی در رسانه و همه تریبونهای حاکمیت، برای حامیانش پیروزی بود.
✅ تضعیف رسانهها و مطبوعات، اجازه ندادن به شکلگیری هیچ قدرت رسانهای مستقل، فقدان رادیو و تلویزیون خصوصی و مستقل از اراده سیاسی حاکمیت، برایشان پیروزی بود. بیاعتبار کردن چهرههای سیاسی – در طیف متنوعی از گرایشها، حتی در میان خودیهای پیشین - با انواع نام و ننگها، به وقت خودش پیروزی به حساب آمد.
✅ کوفتن بخش خصوصی اقتصاد با مصادرههای اوایل انقلاب، واگذاری شرکتهای دولتی به خصولتیها و ممانعت از شکلگیری بخش خصوصی واقعی، مداخله گسترده در اقتصاد، قیمتگذاری دستوری و انواع مجوز و ... پیروزی بخش دولتی و قدرت سیاسی در ممانعت از شکلگیری نیروی چالشبرانگیز بخش خصوصی نسبتاً مستقل، پیروزی بود.
✅ راندن منتقدان از دانشگاهها و تلاش برای یکدستسازی استادان دانشگاه و ترساندن اندک منتقدان باقیمانده، پیروزی به حساب آمد. دانشگاه ساکت و ابتر، پیروزی به حساب آمد. نظام مجوز دادن به تولید محصولات فرهنگی و زهر چشم گرفتن از نویسنده، فیلمنامهنویس و فیلمساز، موسیقیدان و آهنگساز و خواننده، پیروزی قرائت دولتی از فرهنگ بر قرائت مردمی و طرفدار آزادی اندیشه و فرهنگ بود.
✅ ساختن صدها سازه آبی پرهزینه و مهار همه رودخانههایی که در این سرزمین جاری بود، به زمان خودش پیروزی به حساب آمد. واریز کردن همه این آبها به حساب کشاورزی و صنعت و مصارف شهری غیربهینه هم پیروزی به حساب آمد. تزریق انرژی ارزان از جیب منابع طبیعی فراوان ایران به فعالیت اقتصادی غیرکارآمد هم پیروزی به حساب آمد.
✅ گرفتن سفارتها، رویکرد تند و تُرُش به سیاست خارجی، دوری از منطق دیپلماتیک و ... هم در مقاطعی پیروزی به حساب آمدند.
✅ خلاصه به هر عرصهای که پا بگذارید شاهد ریز و درشتی از این پیروزیهای خُرد از نگاه حامیان آنها هستید. اما امروز همه این پیروزیها مسببان وضع موجودند. بانیان وضع موجود در واقع همین پیروزیهایی هستند که زمانی عاملان و حامیان آنها سرخوشانه آنها را بزرگ داشته و جشن گرفتهاند.
✅ همین پیروزیهای ظاهری، بوروکراسی را از درون مثل موریانه خورد و تُهی کرد چنان که امروز بعد از شصت روز التهاب در کشور، انگار بوروکراسی نیست؛ حزب و گروهی باقی نماند تا مبدع ابتکاری سیاسی یا حامل سرمایه اجتماعی باشد؛ مرجعیت رسانهای از این کشور رفت و در خارج نشست؛ دانشگاه چنان ابتر و اخته شده که جز نالههایی از آن صدایی به گوش نمیرسد؛ و اقتصاد زیر بار عوارض غلبه سیاستگذاری دولتی و عواقب سیاست خارجی پیروزمند انگاشتهشده، ضجه میزند. همان پیروزی در اجبار کردن سبک زندگی بود که جرقه رخدادهای اخیر را زد.
✅ کاش در همه این عرصهها آن پیروزیهای کوچک حاصل نشده بود و جامعه توانسته بود از خودش در برابر قدرت سیاسی دفاع کند. چون نیک بنگرید، گاهی شکست خوردن عین پیروزی در درازمدت است و در این حکمتی نهفته است.راستش فکر میکنم دموکراسی راهی برای درست، به موقع و کمهزینه شکست خوردن حکومت از جامعه است.
محمد فاضلی
✅ وضعی که امروز در ایران شاهدش هستیم، نتیجه چیست؟ من معتقدم این نتیجه آن چیزی است که نظام سیاسی جمهوری اسلامی یا حداقل بخشی از آن، پیروزیهای خود میداند. آدمی، سازمان یا حکومت، همواره از ضعفها و شکستهایش، شکست نمیخورد، بلکه گاهی به پیروزیهایش میبازد. پیروزیها گاه مقدمه شکستهای بزرگ هستند.
✅ حالا به اوضاع مملکت برگردیم. من تصور میکنم آنچه امروز در ایران جریان دارد نتیجه پیروزیهای کوچکی است که نظام سیاسی و کارگزارانش زمانی از آنها خیلی خوشحال بودهاند اما خطر بزرگ پنهان در فردای این پیروزیهای را ندیدند.
✅ راندن همه منتقدان و مخالفان از عرصه قدرت و مشارکت ندادن آنها در اداره کشور که به تدریج در چهل سال رخ داد، برای حاکمان پیروزی بود. اعمال نظام گزینش و راه ندادن غیرخودیها و کسانی که سبک زندگی و تفکر متفاوتی داشتند به دستگاه بوروکراسی و دانشگاه و هر جای مهمی، برای کارگزاران تندروی نظام پیروزی بود.
✅ حاکم کردن قرائتی خاص از اسلام و به حاشیه راندن همه گفتمانها و قرائتها از اسلام – نظیر روشنفکری دینی، فقاهت و اسلام سنتی و ... – برای حامیان آن قرائت خاص، پیروزی بود. تضعیف احزاب و گروههای سیاسی، و باقی نگذاشتن هیچ رمق و اعتبار و سرمایه اجتماعی برای احزاب و گروهها، در وقت خودش برای انحصارگران قدرت سیاسی، پیروزی بود.
✅ تحمیل حجاب بر زنان و منع کردن جامعه از سبک زندگیهایی که قدرت نمیپسندید، راه ندادن آدمهایی با سبک زندگیهای نامطلوب حکومت به بوروکراسی – از آموزش و پرورش تا وزارت امور خارجه – و ترویج صرفاً یک سبک زندگی رسمی در رسانه و همه تریبونهای حاکمیت، برای حامیانش پیروزی بود.
✅ تضعیف رسانهها و مطبوعات، اجازه ندادن به شکلگیری هیچ قدرت رسانهای مستقل، فقدان رادیو و تلویزیون خصوصی و مستقل از اراده سیاسی حاکمیت، برایشان پیروزی بود. بیاعتبار کردن چهرههای سیاسی – در طیف متنوعی از گرایشها، حتی در میان خودیهای پیشین - با انواع نام و ننگها، به وقت خودش پیروزی به حساب آمد.
✅ کوفتن بخش خصوصی اقتصاد با مصادرههای اوایل انقلاب، واگذاری شرکتهای دولتی به خصولتیها و ممانعت از شکلگیری بخش خصوصی واقعی، مداخله گسترده در اقتصاد، قیمتگذاری دستوری و انواع مجوز و ... پیروزی بخش دولتی و قدرت سیاسی در ممانعت از شکلگیری نیروی چالشبرانگیز بخش خصوصی نسبتاً مستقل، پیروزی بود.
✅ راندن منتقدان از دانشگاهها و تلاش برای یکدستسازی استادان دانشگاه و ترساندن اندک منتقدان باقیمانده، پیروزی به حساب آمد. دانشگاه ساکت و ابتر، پیروزی به حساب آمد. نظام مجوز دادن به تولید محصولات فرهنگی و زهر چشم گرفتن از نویسنده، فیلمنامهنویس و فیلمساز، موسیقیدان و آهنگساز و خواننده، پیروزی قرائت دولتی از فرهنگ بر قرائت مردمی و طرفدار آزادی اندیشه و فرهنگ بود.
✅ ساختن صدها سازه آبی پرهزینه و مهار همه رودخانههایی که در این سرزمین جاری بود، به زمان خودش پیروزی به حساب آمد. واریز کردن همه این آبها به حساب کشاورزی و صنعت و مصارف شهری غیربهینه هم پیروزی به حساب آمد. تزریق انرژی ارزان از جیب منابع طبیعی فراوان ایران به فعالیت اقتصادی غیرکارآمد هم پیروزی به حساب آمد.
✅ گرفتن سفارتها، رویکرد تند و تُرُش به سیاست خارجی، دوری از منطق دیپلماتیک و ... هم در مقاطعی پیروزی به حساب آمدند.
✅ خلاصه به هر عرصهای که پا بگذارید شاهد ریز و درشتی از این پیروزیهای خُرد از نگاه حامیان آنها هستید. اما امروز همه این پیروزیها مسببان وضع موجودند. بانیان وضع موجود در واقع همین پیروزیهایی هستند که زمانی عاملان و حامیان آنها سرخوشانه آنها را بزرگ داشته و جشن گرفتهاند.
✅ همین پیروزیهای ظاهری، بوروکراسی را از درون مثل موریانه خورد و تُهی کرد چنان که امروز بعد از شصت روز التهاب در کشور، انگار بوروکراسی نیست؛ حزب و گروهی باقی نماند تا مبدع ابتکاری سیاسی یا حامل سرمایه اجتماعی باشد؛ مرجعیت رسانهای از این کشور رفت و در خارج نشست؛ دانشگاه چنان ابتر و اخته شده که جز نالههایی از آن صدایی به گوش نمیرسد؛ و اقتصاد زیر بار عوارض غلبه سیاستگذاری دولتی و عواقب سیاست خارجی پیروزمند انگاشتهشده، ضجه میزند. همان پیروزی در اجبار کردن سبک زندگی بود که جرقه رخدادهای اخیر را زد.
✅ کاش در همه این عرصهها آن پیروزیهای کوچک حاصل نشده بود و جامعه توانسته بود از خودش در برابر قدرت سیاسی دفاع کند. چون نیک بنگرید، گاهی شکست خوردن عین پیروزی در درازمدت است و در این حکمتی نهفته است.راستش فکر میکنم دموکراسی راهی برای درست، به موقع و کمهزینه شکست خوردن حکومت از جامعه است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📽 بخش جذابی از مستند «زنبودن در ایران» با زیرنویس اختصاصی
⭕️ در این مستند گفتوگومحور که چند ماه بعد از انقلاب ساخته شده تأثیر انقلاب بر زندگی زنها و احتمال اجباریشدن حجاب بررسی میشود. زهرا رهنورد، هما ناطق و نسرین فقیه از چهرههاییاند که در این مستند با آنها گفتوگو شده است.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
⭕️ در این مستند گفتوگومحور که چند ماه بعد از انقلاب ساخته شده تأثیر انقلاب بر زندگی زنها و احتمال اجباریشدن حجاب بررسی میشود. زهرا رهنورد، هما ناطق و نسرین فقیه از چهرههاییاند که در این مستند با آنها گفتوگو شده است.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Audio
.
.
گیس کمند مرا ،بخت بلند مرا ،در شب و شولای ترس بسته نخواهید دید
میوه ی فریاد را از سر این شاخه باز،آی کلاغان شوم ساده نخواهید چید
مهدخت ناظمی( احتمالا اسم مستعار بوده باشد. شاعرش را نیافتم)
.
گیس کمند مرا ،بخت بلند مرا ،در شب و شولای ترس بسته نخواهید دید
میوه ی فریاد را از سر این شاخه باز،آی کلاغان شوم ساده نخواهید چید
مهدخت ناظمی( احتمالا اسم مستعار بوده باشد. شاعرش را نیافتم)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
*۲۴ آبان سهشنبه تهران*
اتفاقی نادر و زیبا
( میدان صادقیه تهران به حسب گزارش ناظران)
آنچه باید باشد ولی دشمنان ایران دوست ندارند
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
*۲۴ آبان سهشنبه تهران*
اتفاقی نادر و زیبا
( میدان صادقیه تهران به حسب گزارش ناظران)
آنچه باید باشد ولی دشمنان ایران دوست ندارند
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
آقای خامنهای، دیوار ترس فروریخته است!
دیروز آقای خامنهای در مقام ولی فقیه نظام ولایی جمهوری اسلامی در یک سخنرانی عمومی به مطالب زیادی پرداخت و طبق معمول در باب موضوعات متنوعی داد سخن داد. البته از آنجا که تنها به قاضی رفته، صد البته راضی برگشته استً!
اکنون و در این یادداشت کوتاه قصد ورود به سخنان کلیشه ای و «طبق معمول» ایشان نیست، فقط به یک نکته اشاره می شود. ایشان به این مضمون گفتند که: اغتشاشگران حقیرتر از آنند که بتوانند به نظام آسیب برسانند. بعد به حامیانش (از جمله همان کسانی که در جلسه حضور داشته و در کف دست خود نوشته بودند: «لبیک یا خامنه ای») اطمینان داد که این شرارت ها به زودی جمع خواهد شد.
اما در اینجا ناگزیر دو نکته را به ایشان یادآوری می کنم.
اول این که می خواهم بگویم وفق منطق امور و تجارب پرتکرار تاریخی (از جمله تجربه ملموس همه ما در انقلاب ایران)، وقتی دیوار ترس از داغ و درفش حکومت و گزمگان حکومتی فرو ریخت (و البته عوامل مؤثر دیگر نیز فراهم بود)، دیگر هیچ مانعی بر سر راه خروش بی پایان و توفنده مردم ناراضی و خشمگین نیست. بی تردید ایشان و دیگر مقامات سیاسی و نظامی و امنیتی شنیده اند که مردم در کوی و برزن فریاد می زنند: «بترسید / بترسید / ما دیگه همه با هم هستیم».
حتما آقای خامنه ای داستان مهمان خانه مهمان کش را در یکی از نوشته های سید جمال الدین اسدآبادی خوانده اند. خلاصه داستان (که البته در اشکال مختلف در قصه های کهن روایت شده است) آن است که: مهمان خانه ای بود که هرکس در درون آن می رفت و می خوابید، دیگر بر نمی خواست. زیرا مرده بود. از این رو به مهمان خانه مهمان کش شهرت یافته بود. کسی از رمز و راز آن چیزی نمی دانست. مردمان ساده اندیش هر یک در باره علت آن چیزی می گفت و در واقع افسانه ای می بافت. تا این که مردی هوشمند از راه رسید و قصد کرد در خانه مهمان کش ساکن شود. مردمان تلاش کردند مانع او شوند ولی او گفت از جان گذشته است و از مرگ باکی ندارد. در نهایت او توانست وارد شود. پس از ورود او صدایی برخاست و او را تهدید کرد. او هم نیز پاسخ داد برای مرگ آماده است. چند بار این گفتگو ادامه یافت. سرانجام مسافر نیز به صدایی بلند و مهاجم فریاد برآورد. در این زمان دیوار فروریخت و انبوهی از طلا و سکه از سقف و دیوارها سرازیر شد. صبح فردا مردم دیدند که مسافر زنده است و مرگی در کار نیست. روشن شد که مسافران بر اساس القای ترس عمیق با صدایی و حتی پیش از آن می مردند. مسافر هوشمند راز کار را دریافته بود و از این رو فقط نترسید و پرده پندار را درید و خود و دیگران را از ترس خیالی رهایی بخشید.
سید البته از این تمثیل برای فروریختن دیوار ترس از استعمار انگلیس استفاده کرده است ولی اکنون باید به ولی فقیه ظاهرا مقتدر گفت دیوار ترس واقعی یا توهمی در ایران کنونی تا حدود زیادی فروریخته و دیگر این مردم جان به لب رسیده و به ویژه جوانان دلیر و همه چیز باخته، ترسی ندارند چرا که به اعتراف بازجویان شما دیگر چیزی برای باختن ندارند.
دوم این که لازم است یادآوری شود وقتی دیوار ترس برداشته شود، توده های ناراضی به خروش بر می خیزند و در خیابان هم را پیدا می کنند و همبستگی استوار و عمیقی تولید می شود؛ به گونه ای که هرچه بیشتر رنج و مرگ بر تک تک آنها وارد شود، پیوند و اتحادشان استوارتر می شود. منطق امور و تجارب تاریخی نشان می دهد که در فرجام کار، همین تحقیرشدگان (به تعبیر قرآن مستضعفین) هستند که پیروز شده و رهبری را بر عهده خواهند گرفت. مگر در انقلاب ایران جز این شد؟
آقای خامنه ای باید بداند که:
مورچگان را چو بود اتفاق / شیر ژیان را بدرانند پوست
حسن یوسفی اشکوری
۲۸ آبان ۱۴۰۱
به نقل از : کانال فرهیختگان
دیروز آقای خامنهای در مقام ولی فقیه نظام ولایی جمهوری اسلامی در یک سخنرانی عمومی به مطالب زیادی پرداخت و طبق معمول در باب موضوعات متنوعی داد سخن داد. البته از آنجا که تنها به قاضی رفته، صد البته راضی برگشته استً!
اکنون و در این یادداشت کوتاه قصد ورود به سخنان کلیشه ای و «طبق معمول» ایشان نیست، فقط به یک نکته اشاره می شود. ایشان به این مضمون گفتند که: اغتشاشگران حقیرتر از آنند که بتوانند به نظام آسیب برسانند. بعد به حامیانش (از جمله همان کسانی که در جلسه حضور داشته و در کف دست خود نوشته بودند: «لبیک یا خامنه ای») اطمینان داد که این شرارت ها به زودی جمع خواهد شد.
اما در اینجا ناگزیر دو نکته را به ایشان یادآوری می کنم.
اول این که می خواهم بگویم وفق منطق امور و تجارب پرتکرار تاریخی (از جمله تجربه ملموس همه ما در انقلاب ایران)، وقتی دیوار ترس از داغ و درفش حکومت و گزمگان حکومتی فرو ریخت (و البته عوامل مؤثر دیگر نیز فراهم بود)، دیگر هیچ مانعی بر سر راه خروش بی پایان و توفنده مردم ناراضی و خشمگین نیست. بی تردید ایشان و دیگر مقامات سیاسی و نظامی و امنیتی شنیده اند که مردم در کوی و برزن فریاد می زنند: «بترسید / بترسید / ما دیگه همه با هم هستیم».
حتما آقای خامنه ای داستان مهمان خانه مهمان کش را در یکی از نوشته های سید جمال الدین اسدآبادی خوانده اند. خلاصه داستان (که البته در اشکال مختلف در قصه های کهن روایت شده است) آن است که: مهمان خانه ای بود که هرکس در درون آن می رفت و می خوابید، دیگر بر نمی خواست. زیرا مرده بود. از این رو به مهمان خانه مهمان کش شهرت یافته بود. کسی از رمز و راز آن چیزی نمی دانست. مردمان ساده اندیش هر یک در باره علت آن چیزی می گفت و در واقع افسانه ای می بافت. تا این که مردی هوشمند از راه رسید و قصد کرد در خانه مهمان کش ساکن شود. مردمان تلاش کردند مانع او شوند ولی او گفت از جان گذشته است و از مرگ باکی ندارد. در نهایت او توانست وارد شود. پس از ورود او صدایی برخاست و او را تهدید کرد. او هم نیز پاسخ داد برای مرگ آماده است. چند بار این گفتگو ادامه یافت. سرانجام مسافر نیز به صدایی بلند و مهاجم فریاد برآورد. در این زمان دیوار فروریخت و انبوهی از طلا و سکه از سقف و دیوارها سرازیر شد. صبح فردا مردم دیدند که مسافر زنده است و مرگی در کار نیست. روشن شد که مسافران بر اساس القای ترس عمیق با صدایی و حتی پیش از آن می مردند. مسافر هوشمند راز کار را دریافته بود و از این رو فقط نترسید و پرده پندار را درید و خود و دیگران را از ترس خیالی رهایی بخشید.
سید البته از این تمثیل برای فروریختن دیوار ترس از استعمار انگلیس استفاده کرده است ولی اکنون باید به ولی فقیه ظاهرا مقتدر گفت دیوار ترس واقعی یا توهمی در ایران کنونی تا حدود زیادی فروریخته و دیگر این مردم جان به لب رسیده و به ویژه جوانان دلیر و همه چیز باخته، ترسی ندارند چرا که به اعتراف بازجویان شما دیگر چیزی برای باختن ندارند.
دوم این که لازم است یادآوری شود وقتی دیوار ترس برداشته شود، توده های ناراضی به خروش بر می خیزند و در خیابان هم را پیدا می کنند و همبستگی استوار و عمیقی تولید می شود؛ به گونه ای که هرچه بیشتر رنج و مرگ بر تک تک آنها وارد شود، پیوند و اتحادشان استوارتر می شود. منطق امور و تجارب تاریخی نشان می دهد که در فرجام کار، همین تحقیرشدگان (به تعبیر قرآن مستضعفین) هستند که پیروز شده و رهبری را بر عهده خواهند گرفت. مگر در انقلاب ایران جز این شد؟
آقای خامنه ای باید بداند که:
مورچگان را چو بود اتفاق / شیر ژیان را بدرانند پوست
حسن یوسفی اشکوری
۲۸ آبان ۱۴۰۱
به نقل از : کانال فرهیختگان
Forwarded from آرشیو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مارتینلوتر کینگ و همدستی نکردن با قانون ناعادلانه
Audio
دین و تفکر نقادانه
آیا متفکر نقاد شکاک میتواند ایمان بورزد؟
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه، آبان سیاه ۱۴۰۱
کانالِ کاوه بهبهانی
آیا متفکر نقاد شکاک میتواند ایمان بورزد؟
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه، آبان سیاه ۱۴۰۱
کانالِ کاوه بهبهانی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👩🏻 فیلم مستند ( سال صفر ) 👩🏻
شرح گوشه ای از جنبش زنان ایران در روزهای پس از انقلاب 57 بر علیه تحمیل حجاب اجباری است.
این فیلم به روشنی نشان می دهد که نه تنها جنبش امروزی زنان جسور و حق طلب کشورم بی پیشینه و حتی غیرقانونی نیست بلکه هر قانونی که در جهت محدودیت پوشش گذرانده شده است بر خلاف تعهداتی است که رهبران انقلاب به مردم انقلاب کرده،داده بودند و بلکه اگر دقیقتر نگاه کنیم تنها بی روسریها نیستند که علیه حجاب اجباری شوریدند بلکه مادران چادر به سر هم برای دخترانشان آزادی پوشش می طلبیدند.
تقاضا دارم برای ایضاح حقوق زنان عزتمند و شریف کشورم در نشر این فیلم بکوشید.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
شرح گوشه ای از جنبش زنان ایران در روزهای پس از انقلاب 57 بر علیه تحمیل حجاب اجباری است.
این فیلم به روشنی نشان می دهد که نه تنها جنبش امروزی زنان جسور و حق طلب کشورم بی پیشینه و حتی غیرقانونی نیست بلکه هر قانونی که در جهت محدودیت پوشش گذرانده شده است بر خلاف تعهداتی است که رهبران انقلاب به مردم انقلاب کرده،داده بودند و بلکه اگر دقیقتر نگاه کنیم تنها بی روسریها نیستند که علیه حجاب اجباری شوریدند بلکه مادران چادر به سر هم برای دخترانشان آزادی پوشش می طلبیدند.
تقاضا دارم برای ایضاح حقوق زنان عزتمند و شریف کشورم در نشر این فیلم بکوشید.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker