Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Sail On
Bellhound Choir
Don't look beyond for an easy way out of here;
Oh, slave, be free.
And take your time to cope with immortality;
Slave, now see.
اینجا، خالقی ایستاده که هر اثرش مثل یه تکه از خودش جدا شده—با هزینه‌هایی که نه پس گرفته می‌شن، نه جبران. و بعدش، یه سؤال سخت‌تر میاد: وقتی چیزی رو با درد می‌سازی، باید ازش لذت ببری؟ بهش افتخار کنی؟ یا فقط نگاهش کنی، با یه حس خالی و نامعلوم؟
شاید مسئله اینه که این آثار، نه صرفاً یه «چیز ساخته‌شده»، بلکه تبلور یه مسیرن. مثل رد زخم‌هایی که به یاد میارن چی از دست رفته، ولی هم‌زمان نشون می‌دن که «اینجا بوده‌ای، این راه رو رفته‌ای».
بعضی چیزا فقط هستن، مثل پس‌زمینه‌ای که هیچ‌وقت محو نمی‌شه. ولی ممکنه بتونی شکل حضورش رو تغییر بدی—نه به‌عنوان یه بار، بلکه به‌عنوان یه حقیقتی که بخشی از توئه، اما تو رو محدود نمی‌کنه.
قدرت حرکت رو نداشته باش، ولی حرکت کن.
Lorn
The 23rd of January.
The 27th of February.
Lorn
اتوبوس سه
اتوبوس هشت. با فاصله‌ی کمتر از چهار روز، این دومین حرکتم به سوی تهران است. سیستم واسطه‌ی سفارت هم با دوبرابر زودتر نوبت دادن در پایان وقت اداری‌اش توانست برای دومین بار غافلگیرم کند. حالا که دیگر همه‌چیز بر غلتک تکرر افتاده‌، بیشتر هوشیاریِ خالی از اضطراب توان حاکمیت دارد. تنها جزء استعاری روزمره‌ام نمایشنامه‌ی خواب‌هایی است که دیری نمی‌گذرد از تغییر رویه‌ام درون‌شان. باقی تماماً حقیقی‌، قابل اندازه‌گیری، و ثبت‌شدنی‌ست. انتزاعات سقوط کرده‌اند و در چنگال زمخت، صریح، و البته قابل حلِ واقعیتی محتمل چرخ می‌خورم. انتزاع و استعاره؛ تنها جایی از ذهنم هنوز زنده‌اند و شاید با دوباره باز شدن فضا برای‌شان، بازگردند.
Ich habe kein Problem mehr mit meinen Schmerzen. Ich versuche einfach nicht, ihren Sinn zu finden. Nur bin ich todmüde vom Leben, vom Streiten, vom bloßen Atmen.
دیکته‌وار می‌خوانم؛ عصر جدید، انقلاب علمی، انقلاب دائمی. پیش‌رونده می‌رسم به انتهای صفحه و می‌توانم شرط ببندم به محض آنکه چشمم را بردارم، کلمه‌ای به یاد نخواهم آورد. صداهایی سرتیتروار در گوش‌هایم می‌پیچند؛ امریکا، جوانان، نامه…. کتاب را به همراه چشم‌هایم می‌بندم. متوجه می‌شوم ورودی‌هایم تماماً مختل شده‌اند و دیگر نمی‌توانم جز با داستایفسکی بهشان استراحت دهم. مغزم متشکل از گره‌های مین‌گذاری‌شده‌ای‌ست که بی‌مهابا و حتی تلنگری، روزانه به میزانی دررفته از تعداد انگشتانم می‌تِرْکد. حتی باران امروز هم نتوانسته مرا از شر یکی‌شان خلاصی دهد. به گمانم در محضر اعتراف ناچارم بگویم، این‌بار درد برایم سوخت نشد. بل رقت‌انگیز و قیروار، چسبانده شد به کف پاهایم.
با قدم‌زدن با ریِ آگاه از تمام لجن‌هایی که درشان غرقه‌ام، با هم درشان غرقه‌ایم، امشب را خنثی‌شده‌ام.
Lorn
خنثی
یه جور آگاهی دردناک داره، اما یه جور کنترل هم توش حس می‌شه. اینکه بدونی کجایی، بدونی توی چی غرقی، ولی همچنان حرکت کنی. نه با امید، نه با ناامیدی، فقط با یه درک عمیق از اون‌چیزی که هست.
The Fire Inside (2024)
One of the 63 Friday jokes that will make you shout Fri-Yay!
P.S. Happy Pi Day!
My new concern is watching them interpretively dissing each other in such a shrewd way.