| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
ترجمه عربی دیگر اثر مهم و خواندنی رابرت هویلند، در راه خدا: فتوحات عرب و شکل‌گیری امپراتوری اسلامی

في السبيل الى الله: الفتوحات_العربية و تكوين الامبراطورية الإسلامية، ترجمه فلاح حسن الأسدی، بغداد، دار و مكتبة عدنان، ۲۰۲۲.

Robert G. Hoyland, In God's Path: The Arab Conquests and the Creation of an Islamic Empire, Oxford University Press, 2014.

جای ترجمه فارسی این آثار در کتابخانه فارسی خالی است!

@HistoryandMemory
علی موجانی: «‏۱۰۹ سال پیش با تلگراف اعلام جنگ، نخستین جنگ جهانی تاریخ معاصر که ابعادی فراتر از ‎#اروپا گرفت، در این ساعت آغاز شد. جنگی بلند، پُرتلفات و بی‌سابقه به جهت نوع تسلیحات تازه (موشکی، شیمیایی و ...). جنگی که سبب اشغال ‎#ایران و نقض بیطرفی ما و همسايگانمان(‎#عراق و ‎#افغانستان) هم شد.»
#WWI

#جنگ_جهانی_اول
@HistoryandMemory
والنتینا آ. گراسو، عربستان پیشا-اسلامی: جوامع، سیاست، فرقه‌ها و هویت‌ها در دوران باستان پسین،

Valentina A. Grasso, Pre-Islamic Arabia: Societies, Politics, Cults and Identities during Late Antiquity, Cambridge University Press, 2023.

#تازه_ها
#عربستان_پیشا_اسلامی
#جزیره‌العرب
#حجاز

https://www.cambridge.org/core/books/preislamic-arabia/7A4F01CE86E873BF6A00C4DB99652C83

@HistoryandMemory
در پرتگاه حادثه، زندگی‌نامه‌ی اکبر اعتماد بنیانگذار سازمان انرژی اتمی ایران، مصاحبه و تدوین: محمدحسین یزدانی‌راد، تهران، اختران، ۱۳۹۶.

#خاطره_خوانی
#زندگی‌نامه
#اکبر_اعتماد
#انرژی_اتمی
@HistoryandMemory
▪️ توبه‌ی تاج اصفهانی

«در زمان جنگ جهانی دوم وقتی قوای انگلیسی به همدان آمدند، پدرم را به اصفهان تبعید کردند. علت تبعید، محبوبیت پدرم در بین مردم بود. مردم حرف ایشان را پذیرا بودند، انگلیسی‌ها می‌ترسیدند که او مردم را علیه آنها بشوراند. پدرم حدود چهار سال در همدان نبود. وقتی جنگ پایان یافت از تبعید رها گشت و تصمیم گرفت به زیارت امام رضا برویم. ما ۹ خواهر و برادر بودیم و من فرزند هشتم بودم. سه خواهر و برادر بزرگم ازدواج کرده بودند و فرزند داشتند.
تعداد ما زیاد بود. اتوبوس دربستی گرفتیم و به تهران رفتیم. پدرم هم از اصفهان به تهران آمد که باهم به مشهد برویم.
تاج اصفهانی (آوازخوان معروف آن زمان) که با پدرم ارتباط داشت در این سفر همراه ما بود. او تابستان‌ها گاهی اوقات به همدان می‌آمد و در باغ ما که باغ‌بیشه نامیده می‌شد، آواز می‌خواند. متوجه شدیم که تاج اصفهانی می‌خواهد به مشهد بیاید تا در حرم امام رضا توبه کند. هتلی گرفته بودند که از آنجا حرم دیده می‌شد‌. صحنه‌ی توبه‌کردن تاج اصفهانی جالب بود. او شروع به خواندن مناجات و راز و نیاز کرد. افراد زیادی در آنجا جمع شدند. تاج اصفهانی چند ساعت شعر خواند و با گریه و مناجات توبه کرد. البته ما فکر می‌کردیم که توبه او همیشگی خواهد بود اما مدتی بعد توبه‌اش را از یاد برد. او چند روزی با ما در مشهد بود و به اصفهان بازگشت».


▫️در پرتگاه حادثه: زندگی‌نامه اکبر اعتماد بنیانگذار سازمان انرژی اتمی ایران، صص ۲۱-۲۲.

@HistoryandMemory
ساموئل دالبی، ملخ‌های قدرت: مرزها، امپراتوری و محیط زیست در خاورمیانه مدرن.

Samuel Dolbee, Locusts of Power: Borders, Empire, and Environment in the Modern Middle East, Cambridge University Press, 2023.

#تازه_ها
#تاریخ_محیط_زیست
#خاورمیانه
#امپراتوری_عثمانی
#عثمانی_پسین
#ملخ‌ها
#مرزها
#جزیره #بین‌النهرین_شمالی
https://www.cambridge.org/core/books/locusts-of-power/F7A16AADB559F951004DB8F4A228D097

@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
Photo
In this highly original environmental history, Samuel Dolbee sheds new light on borders and state formation by following locusts and revealing how they shaped both the environment and people's imaginations from the late Ottoman Empire to the Second World War. Drawing on a wide range of archival research in multiple languages, Dolbee details environmental, political, and spatial transformations in the region's history by tracing the movements of locusts and their intimate relationship to people in motion, including Arab and Kurdish nomads, Armenian deportees, and Assyrian refugees, as well as states of the region. With locusts and moving people at center stage, surprising continuities and ruptures appear in the Jazira, the borderlands of today's Iraq, Syria, and Turkey. Transcending approaches focused on the collapse of the Ottoman Empire or the creation of nation states, Dolbee provides a new perspective on the modern Middle East grounded in environmental change, state violence, and popular resistance.

Samuel Dolbee is an assistant professor in the Department of History at Vanderbilt University.




@HistoryandMemory
▪️کودکی، اسباب‌بازی و جنگ جهانی

«در دوران کودکی‌ام اسباب‌بازی نبود و اگر هم بود پدر و مادر ما از آن دسته اشخاصی نبودند که اسباب بازی بخرند. نزدیک همدان دهکده‌ای به نام لاله‌جین بود. در آنجا ظروف سفالی سوتک، شتر با بارش و اسباب بازی‌های دیگر می‌ساختند. درمجموع، ظروف سفالی لاله‌جین به لهجه همدانی «لعلینی» نامیده می‌شدند در سال یکبار نزدیک به عید نوروز ظروف و اشیای سفالی را در میدانی برای فروش می‌آوردند و ما بچه‌ها یک سال به انتظار می‌نشستیم که بیایند و برویم اسباب‌بازی بخریم. با ده شاهی سوتک یا شتر را می‌خریدیم و در خانه بازی می‌کردیم.
در آن زمان خودمان اسباب‌بازی می‌ساختیم، با کاغذ و مقوا اتومبیل درست می‌کردیم. بزرگتر که شدیم، زمان جنگ جهانی دوم بود. آلمان، ایتالیا و ژاپن یک طرف انگلیس، فرانسه و آمریکا طرف دیگر بودند. اخبار جنگ را دنبال می‌کردیم و بازی من با برادران و خواهرزاده‌هایم که همسن من بودند این بود که یکی از ما آلمان می‌شد، یکی ایتالیا، یکی فرانسه، یکی انگلیس و یکی ژاپن. مرتب باهم جنگ می‌کردیم. نشریه‌ای درست کرده بودیم که در آن اخبار جنگ را می‌نوشتیم. من فرانسه بودم و اخبار فرانسه را می‌نوشتم.».

▫️در پرتگاه حادثه: زندگی‌نامه‌ی اكبر اعتماد بنيانگذار سازمان انرژی اتمی ایران، صص ۲۲-۲۳.

#خاطرات #زندگی‌نامه
#تاریخ_کودکی
#تاریخ_اسباب‌بازی
#لاله‌جین #همدان
#عصر_پهلوی

@HistoryandMemory
سهیل دلشاد:
«‏بعد از مدت‌ها انتظار کتاب دکتر الکساندر ناگِل در رابطه با رنگ در دوران هخامنشی که در حقیقت رسالۀ دکتری ایشان است منتشر گردید. بر آثار هخامنشی شواهد بسیاری از کاربرد رنگ‌های مختلف دیده می‌شود. و طبق معمول ارنست هرتسفلد یکی از مهمترین افرادی بود که متوجه این نکته شد».

@HistoryandMemory
▪️همایون کاتوزیان در خاطرات اکبر اعتماد

«موضوع جالبی که پیش آمد این بود که وقتی پرونده‌ی دانشجویان را مطالعه می‌کردم به پرونده‌ی شخصی به نام همایون کاتوزیان برخورد کردم و از مطالعه پرونده متوجه شدم که این دانشجو در رشته‌ی اقتصاد در دانشگاه بیرمنگام تحصیل کرده و در آنجا دست اندرکار تهیه‌ی رساله‌ی دکترا بوده، ولی مدتی از او خبری نبود. تصمیم گرفتم او را ببینم. به او تلفن کردم و قرار گذاشتیم در لندن ملاقات داشته باشیم. وقتی با او سر صحبت را باز کردم گفت که بعد از سوقصد پرویز نیک‌خواه به شاه، به احتمال وجود آشنایی که او با نیکخواه داشته مراجع دولتی این طور تصور کرده‌اند که او همدست نیک‌خواه بوده و اکنون مغضوب است، ارز او را قطع کرده و او را در لیست سیاه قرار دادند. بعد از مدتی گفتگو با او متوجه شدم که جوانی فهمیده، باسواد و باانگیزه است. از او پرسیدم چرا کار رساله‌ی دکترای خود را به انجام نرسانده‌اید؟ گفت: چون ارزم را قطع کردند و مجبورم کار کنم تا زندگی خود را تأمین کنم. از او پرسیدم اگر مشکل ارز او درست شود آیا کار دکترا را از سر خواهد گرفت. گفت: البته؛ ولی به من توصیه کرد که وارد این کار نشوم و برای خودم دردسر درست نکنم.
وقتی نزد پرویز خوانساری [معاون سفیر ایران (اردشیر زاهدی) ] برگشتم و گزارش کار خود را دادم مسئله همایون کاتوزیان را مطرح کردم. او از جای خود پرید که چرا او را دیده‌ام و او مغضوب است. مدتی با او بحث کردم و گفتم این جوان باانگیزه و بااستعداد است و شما نمی‌توانید نسبت به سرنوشت او بی‌اعتنا باشید. سرانجام بعد از ساعتی، گفتگو یک دفعه دیدم گوشی تلفن را برداشت و با مهدی سمیعی که رئیس بانک مرکزی در تهران بود صحبت کرد و به او گفت که برای یک دانشجوی رشته‌ی اقتصاد یک بورس خوب می‌خواهد. سمیعی گفت ترتیب این کار را می‌دهد. پس از آن بورس خوبی به او تعلق گرفت و درنتیجه او کار تهیه‌ی رساله خود را به پایان رساند و دکترای خود را به دست آورد من دیگر با او ارتباطی نداشتم، ولی می‌دانم که مدتی به ایران آمد و در دانشگاه شیراز مشغول به کار شد بعداً در دانشگاه آکسفورد انگلستان به درجه استادی رسید ایشان دانشمندی است که تحقیقات و تألیفات زیادی دارد و مورد احترام همه است.».

▫️در پرتگاه حادثه: زندگی‌نامه‌ی اكبر اعتماد بنيانگذار سازمان انرژی اتمی ایران، صص ۷۲-۷۳.

@HistoryandMemory
این چند روز که طاقچه سر زبان‌ها افتاد و رفت و برگشت، یاد طاقچه‌های قدیمی افتادم.

در گذشته‌های نه‌چندان‌دور خانه‌ها طاقچه‌‌ داشتند. طاقچه‌ها از جاهای دوست‌داشتنی خانه‌ها بودند. کف طاقچه‌ها معمولاً با زیرپارچه‌های سفید گل‌دوزی‌شده پوشیده می‌شد. روی این پارچه چیزهایی ارزنده می‌چیدند:  از قرآن و دیوان حافظ گرفته تا رادیو و  قاب‌عکس‌های خانوادگی.

در کودکی میان طاقچه‌ها، طاقچۀ خانۀ خاله را بیشتر از همه دوست داشتم. چرا که افزون بر  قرآن و دیوان حافظ، شاهنامه بزرگ فردوسی، و داستان‌های عامیانه چون امیرارسلان نامدار (رومی)، و فلک‌ناز و خورشید آفرین و سرو و گل طناز هم در آن طاقچه بودند، من دیوانۀ کتاب گاه گاه که به خانه خاله می‌رفتم، به آنها سرمی‌زدم و صفحه‌هایی از آنها را می‌خواندم. کتاب‌ها از آن شوهر خاله ‌ام، حاج جهان‌شاه، بود که نوشتن نمی‌دانست، اما خواندن می‌توانست! او گاهگاهی برای ما شاهنامه می‌خواند.

آن طاقچه‌های عزیز به تاریخ پیوسته‌اند، اما چراغ این طاقچه مجازی و دوست‌داشتنی دوباره روشن شده‌‌ و شیفتگان کتاب را به‌سوی خود فرامی‌خواند!

@HistoryandMemory
▪️نامهٔ عباس اقبال آشتیانی به عبدالحسین نوایی

دربارۀ نامه اقبال به نوایی:

این نامه را زنده‌یاد استاد عباس اقبال آشتیانی، پنج سال پیش از درگذشت (د. ۱۳۳۴)، به زنده‌یاد استاد عبدالحسین نوایی (د. ۱۳۸۳) نگاشته‌است‌. نامه با خطاب «امیر عزیزم» آغاز شده که گویا نام دیگر نوایی بوده‌است.

اقبال آشتیانی که در پاریس «هیچ‌ایرانی محرمی» نیافته بود، «برای خالی‌کردن درد دل» این نامه را به نوایی که «تمام حواس»ش متوجه «شخص» او بوده، نگاشته و سفرهٔ دل را نزد شاگرد گشوده‌است. البته ۲۲ روز پیش از نگارش این نامه، نوایی در ۶ تیر به استاد نامه‌ای نوشته بود-اثری از این نامه نیافته‌ام.  در آغاز نامه اقبال با جملهٔ «دیدم که چقدر مکدّر و متأثر شدی» پرده از حال دل نوایی برداشته‌ و در ادامه با او همدلی می‌کند.

بخش اول نامه اقبال، صرف زدودن این تکدر و تأثر از خاطر نوایی شده و اینکه «خوب و بد» می‌گذرد و نباید «بی‌تابی» کند و این جزئی از «نمایش بزرگی است که در سرتاسر عالم هنگامهٔ آن برپا است». راه رهایی از این تکدر و ملال از نظر اقبال انجام «کارهای علمی و ذوقی» است که «بهترین سرگرمی‌ها» است و «دوام و حقیقت آنها بیش‌تر است». اقبال که «پهلوان‌کچلک‌بازی‌ها» زیاد دیده، عمر «بادبروت‌ها»  را اندک می‌داند، نوایی را با این جملهٔ طلایی تشویق می‌کند و پند می‌دهد: «دوام و بقای یک مقالهٔ شیرین محققانهٔ تو خیلی زیادتر و جاویدتر از تمام آنهاست»!
  
اقبال در زمان نگارش نامه همزمان رایزن فرهنگی ایران در ایتالیا و ترکیه بوده‌است. او از جابه‌جایی سفیران ایران در این دو کشور ناخشنود است ( در ایتالیا محمود جم جایش را به علی منصور داده بود و در ترکیه  به جای قاسم غنی، جمشید قریب (کاردار موقت) و محمد ساعد مراغه‌ای آمده بودند).

بخش زیادی از نامه، ذکر دلخوری‌ها و شکوۀ اقبال از مردمان زمانه، «رجال و دوستداران علم و ادب» و «رجال صدر مشروطیت و...»، در تهران است. چون نمی‌توانسته مستقیماً از ایشان نام برد، از تاریخ وام می‌گیرد و آنان را به «جانشینان عمر بن خطاب» تشبیه می‌کند و ماجرای وزیران سلجوقیان بزرگ، «تاج‌الملک شیرازی» و «نظام‌الملک» طوسی را بازمی‌گوید.

دریغ و افسوس که رابطهٔ استاد و شاگرد چندی پس از نگارش این نامه به تیرگی و جدایی انجامید. رضا مختاری اصفهانی گردآورندهٔ کتاب خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی در گفتگو با ایبنا این نامه را «نامه پرمهر عباس اقبال به نوایی» نامیده و دربارۀ  آن چنین سخن رانده: « در این نامه می‌توان مهر و محبت استاد اقبال را به وی لمس کرد؛ نامه‌ای که پیش از جدایی این دو به نگارش درآمده و از خواندن آن می‌توان دریافت که جدایی تا چه اندازه برای اقبال دردناک بوده است».
⬇️
@HistoryandMemory
▫️نامۀ عباس اقبال آشتیانی به عبدالحسین نوایی

پاریس ۲۸ تیر ۱۳۲۹

امیر عزیزم! هفتۀ قبل، بعد از آن که شرحی به تو نوشته بودم، نامۀ ۶ تیر تو از رُم به دستم رسید. دیدم که چقدر مکدّر و متأثر شدی. البته حق داری، باور کن که من هم اگر بیشتر از تو ملول و متأثر نباشم، لااقل به همان اندازه‌ها تأثر دارم و کاملاً می‌فهمم چه حالی داری و چه می‌گویی.

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
ولی چه می‌توان کرد؟
چو قسمت ازلی بی‌حضور ما کردند
گراندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر

حُسن کار دنیا در این است که خوب و بد آن همه گذرنده است، فقط عیب در ماست که به ناچار بنابر مصالح ذاتی یا آنی از جزئیات پیشامدهای آن متأثر می‌شویم و طاقت آن را نداریم که پردۀ سینما به آخر برسد. خواهی نخواهی مثل بچه‌ها که در وسط نمایش بی‌تاب می‌شوند و از اظهار احساسات موافق و مخالف خودداری نمی‌توانند، از جا در می‌رویم. بسا هست که این بی‌تابی‌ها قبل از اتمام نمایش بی‌جا بوده است و جز این که به سلامت مزاج انسان صدمه بزند، نتیجه‌ای دیگر ندارد. تازه اگر تمام نمایش هم ناگوار و محزون باشد، باید متوجه بود که این نمایش خود یک جزء کوچکی از نمایش بزرگی است که در سراسر عالم هنگامهٔ آن برپا است و اگر عمری باشد باید منتظر اتمام این نمایش بزرگ بود. هر چه نتیجهٔ آن شد، ما هم از عاقبت خوش یا ناخوش آن بهره خواهیم برد. باز هم بهترین سرگرمی‌ها به قول عرفا، برای تغییر مجرای خیال، کارهای علمی و ذوقی است که هم دوام و حقیقت آنها بیش‌تر است و هم خدمتی به معرفت عمومی است. این حقیقت تا دنیا دنیاست، خدشه بردار نیست که:

غم دنیای دنی چند خوری، باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد


ما از این پهلوان‌کچلک‌بازی‌ها در این عمر کوتاه خود زیاد دیده‌ایم و ان‌شاءاللّه خداوند به تو عمر بدهد، توهم از آنها زیاد خواهی دید و خواهی دانست که عمر همه این بادبروت‌ها چند صباحی بیش نیست. دوام و بقای یک مقالهٔ شیرین محققانهٔ تو خیلی زیادتر و جاویدتر از تمام آنهاست. بنابراین حیف است که همت صرف امر باقی نشود و در اندیشه امر فانی همّ و غم جای آن را بگیرد، مخصوصاً در همین قبیل موارد است که مردان بزرگ صاحب همت از بس عالم خارج را آلوده و کثیف و غیرقابل نظر و توجه دیده‌اند، بیش‌تر به معنویات و امور باطنی توجه کرده و راه گریز آرام‌کننده‌ای در این مرحله برای خود به دست آورده و گفته‌ند گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند الی [آخر] همت همین مردان انشاء اللّه بدرقهٔ راه تو خواهد بود و این پیشامدهای گذرنده که البته نباید خود را در جریان آن انداخت، قصور و فتوری در راه صحیح و سالمی که پیش گرفته‌ای، وارد نخواهد کرد. من هم تا زنده‌ام، از هیچ‌گونه خدمتی کوتاهی نخواهم داشت ان اللَّه شهیدٌ بذلک.
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
حال من الحمد للّه مزاجاً خوب است و از وقتی که به پاریس آمده و از گرمای طاقت فرسای رُم خلاص شده‌ام، بهتر هم شده است. عزل مرد شریف نجیب درویش‌منشی مثل آقای جَم از رُم به قدری مرا مکدر و متأثر ساخته است که شاید دیگر به رُم برنگردم. بنده یکی از خوشحالی‌هایم این بود که در ایتالیا با جَم و در ترکیه با آقای دکتر غنی مصاحب و مُجالس خواهم بود. حالا دنیا را ببینید که این هر دو از کار بیکار شده‌اند و دو مرد نالایقی که تمام بدبختی‌های این دو سالهٔ ایران از آنها است، به جای ایشان می‌آیند!
باری، من با این‌که خیال داشتم اواخر پاییز سری به تهران بزنم، عزمم در این باب قدری سست شده است، زیرا که هر چه فکر می‌کنم برای چه و برای که بیایم. در تمام مدتی که من در  غرب هستم، اصلاً و ابداً ندیدم که یکی از همین رجال و دوستداران علم و ادب (!) حالی از من بپرسد و تفقدی کند که من با چه وسیله‌ای در بلاد بیگانه زندگی می‌کنم، کفاف یومیه دارم یا عن قریب از گرسنگی خواهم مرد. بیچاره مرحوم قزوینی که تا آخر عمر در حسرت این که پولی به دست بیاورد و چند قفسه برای مرتب‌کردن کتاب‌های خود درست کند، ایام عمر عزیز خود را به انجام رساند، از دست همین مردم دق کرد. آن وقت همین جماعت پس از مرگ سهراب چه سازها و سرناها بر پا نکردند و چه مجالس احتفال و هفته و چلّه نگرفتند.
باری، بدان که من دیگر اگر از گرسنگی بمیرم، به احدی از این نامردها رو نخواهم آورد و آیه «فذرهم في خوضهم يلعبون» را می‌خوانم. با این حال تمام حواسم متوجه مادرم و شخص تو است و امیدوارم خداوند متعال به لطف خود و در کنف عنایت خود از آنها حمایت و سرپرستی کند. از این که بگذریم، دیگر به هیچ کس و هیچ چیز علاقه ندارم، چه می‌بینم که روزگار ترتیبی پیش آورده است که ما نمی‌توانیم در بازی آن وارد باشیم و فرقۀ تازه به دوران رسیده ما را به بازی نمی‌گیرند و اگر هم بگیرند امثال مخلص کسی نیست که به ساز آنها برقصد. به همین نظر بنده تا بتوانم، از تمام آنها احتراز می‌کنم حتی به قول، امیر موثّق، به هیچ یک هم سلام و تعارف نخواهم کرد و در غربت و فراق می‌مانم تا شاید بازی روزگار عوض شود.

کند کسی که زیار و دیار برگردد؟
کند هر آینه چون روزگار برگردد

⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
باور کن که من تا حدی از این پیش [آمد] اخیر بدم نیامده است. رجال صدر مشروطیت و زعمای قوم و سران نهضت آزادی که ما به غلط هنوز از آنها انتظاراتی داشتیم، به قدری در این آخر عمری ضعف نفس و عدم شهامت و حبّ جاه از خود ظاهر کردند که به همه فهماندند که ریشهٔ تقوا و فضیلت بکلی در ایران پوسیده‌است و زمینه به قدری خالی است که هر شبپرّه‌ای می‌تواند بازیگر میدان شود و بر سر همین بزرگان عالی‌جناب افسار بزند. حالا این جانشینان عمر خطاب خود را برای خرج یک شاهی و صد دینار بکشند و تصور کنند با نوک بینی فرسودهٔ خود می‌توانند جلوی سیل عظیمی را که در کار بردن بنیان همه چیز است، می‌توانند بگیرند و ایران را از همین مجرای دماغ کوچک خود اصلاح و با بهشت برین قرین کنند. در صورتی که همین اشخاص با نهایت سهولت می‌توانستند از هر پیشامد ناگواری جلوگیری کنند، بلکه مقامی داشتند که فقط اعراض و کناره‌گیری آنها برای دفع بسیاری از مضرّات از هر چیز دیگر مؤثرتر بود، اما این کار چنان که خود می‌دانی، اندکی گذشت و مجاهده می‌خواست و معلوم شد که تاج‌الملک شیرازی که در آرزوی رسیدن به صدارت عمری را به صوم و صلات و قرائت قرآن می‌گذراند و چون بر جای نظام‌الملک نشست، قرآن را بوسید و گفت هذا فراقٌ بینی و بینک الی یوم القیامه، تنها نبوده و هنوز از نسل او در دنیا باقی هستند. می‌ترسم با این مهملات که به درازا کشید سر تو را درد آورده باشم ولی چون در این‌جا کسی را ندارم و با هیچ ایرانی محرمی در این جا محشور نیستم، ناچار برای خالی‌کردن درد دل این جمله را نوشتم و مخصوصاً به توسط پست وزارت خارجه فرستادم تا مطمئناً به دست تو انشاء الله برسد. از رفقای تهران مدتی است هیچ خبر ندارم. دکتر مرد منظمی است، لابد جواب مرا خواهد نوشت. مخبر هم نوشته بودی برای نقشه کشیدن به خارج رفته، لابد نذر داشته است و بعد از تقدیم پنج تومان پول و یک کلّه قند و فلان به تهران برخواهد گشت. از احمد هم خیلی بدم آمد. او اگر جان به جانش کنی، تفرشی است. تنها راه معامله با او همان راهی است که همشهری مرحومش قوام‌الدوله، گفته، باید ماهی شش تومان به او داد و جاری هم ... تا راضی باشد و سر فرود بیاورد. خواهش دارم سلام مخصوص مرا به همشیره و ناصر و دوستان دیگر برسانی.

قربانت [امضا: عباس اقبال آشتیانی]

▪️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، به‌کوشش رضا مختاری اصفهانی، صص ۲۲۳-۲۲۵.

@HistoryandMemory
لوسین فور از زبان برودل

در میان مورخان مکتب آنال، برودل در ایران از همه بخت‎یارتر بوده است. پس از ترجمه ناقص یکی از مهم‎ترین آثارش اکنون، کل آن اثر به فارسی ترجمه شده و پیش از ترجمۀ کامل آن، کتابی دربارۀ بازاندیشی این اثر به فارسی منتشر شده بود. پس از او مارک بلوک این شانس را داشت که اثر به یادماندنی‌اش (جامعۀ فئودالی) در اختیار فارسی‌خوانان قرار گیرد. گذشته از چند ترجمۀ غیر استاندارد از آثار چهره های متأخرتر، این ژاک لوگوف بوده است که بیشتر به جامعۀ کتابخوان ایرانی معرفی شده است. درباره مکتب آنال نیز کتاب‎هایی تألیف و ترجمه شده است و یکی از مهم‎ترین آنها کتاب ترایان استایانویچ با عنوان روش تاریخی در فرانسه: پارادایم مکتب آنال* است که ترجمۀ فاجعه‎بارش آن را کاملاً بلااستفاده کرده است. القصه، استایانویچ، که از اقبال بلندش مدتی مدید شاگرد برودل بوده است، در کتاب خویش تأثیرگذارترین دوره در شکوفایی مکتب آنال را دوران رهبری برودل بر این مکتب می‎داند. ولی برودل در مقدمه‎ای که بر کتاب شاگرد خویش نوشته است سهم اصلی را برای دو چهرۀ برجستۀ اولیۀ این مکتب، یعنی فور و بلوک قائل شده و به وضوح با نظر استایانویچ مخالفت کرده است. برودل در توضیح دلیل مخالفتش به شرحی مختصر از احوال این مکتب و بنیانگذاران آن می‎پردازد که احساسی و شورانگیز است. آنچه در اینجا اهمیت بیشتری دارد وزن و شأنی است که او برای فور، قدرنادیده‎ترین چهرۀ این مکتب (دست‌کم در میان ما مخاطبان ایرانی) قائل می‎شود. ترجمۀ مجدد این چند سطر در مقدمه کتاب استایانویچ که تلفیقی شیرین از خاطره، حدیثِ نفس و تاریخ است در اینجا دوباره تقدیم شما می‎شود:
@microhismuseum
«رسالت دو استاد استراسبورگ (فور و بلوک) اظهر من الشمس بود: سرکشیدن به دیگر رشته‎ها، بازگشتن با دست‌هایی پر از آنجا، و عزم خود را دوباره جزم کردن برای اکتشاف، و در هر فرصتی تلاش برای امحاء دیوارهایی که سد راه‌شان [برای تعامل فکری و رشته‌ای] بودند. افزون بر این، از نظر آنان، حملۀ پیشدستانه به حریفانشان بهترین دفاع بود. به علاوه، درگیری‎های جدلی حاکی از حال خوب، لذت فکری، و استمرار مباحث مکرر شخصی‎شان، با قلمی در دست، بود که مجاورت دفتر‎هایشان در دانشگاه و نزدیکی منازلشان در شهر آن را تسهیل می‎کرد. با نگاهی به گذشته، هیچ چیز آسان‌تر از این نیست که نشان دهیم در آن زمان چگونه دربارۀ علوم انسانی صحبت می‎کردند، و چه تسلطی بر زبان و مفاهیم‎شان داشتند. بدین سان آنها به تاریخ ابعاد جدیدی دادند که هنوز هم تا به امروز در این رشته جدید هستند. آنها پرده از جهانی از شگفتی‎ها برداشتند که سفر در آن تبدیل به یک منبع شادکامی شد. این دو مدیر نشریۀ آنال استعداد ادبی معرکه‎ای داشتند. و در فرانسه ادبیات همه چیز است. به واقع، چه کسی می‎تواند بهتر از لوسین فور بنویسد، چه کسی در مجادلات از او بی‎محاباتر، از او سرخوش‎تر و رابله‎ای‎تر بود؟
لوسین فور همه چیز را تخیل می‎کرد، احساس می‎کرد، می‎فهمید و در آن غور می‎کرد... فور ولی‎نعمت مورخان بود و ایده‎ها را دست و دلبازانه بذل می‎کرد. استعداد او در این بود که به دیگران کمک کند تا از خودشان عبور کنند. به همین سان بود که به مارک بلوک، که شش سال شاگردش بود، شکل داد یا به تعبیر دیگر او را «ساخت»؛ فور بعداً به من کمک کرد تا به فراسوی خودم بروم. بدون او، مارک بلوک شاید تبدیل به فوستل دوکلانژ دوم نمی‎شد، و بدون او کتاب جهان مدیترانه‌ای [شاهکار برودل] بی‎تردید از کتم عدم بیرون نمی‎آمد. افزون بر این، لوسین فور شعور کار گروهی و کوشش جمعی را داشت. مارک بلوک، تقریباً در اواخر عمرش، علاقۀ خود به تاریخ روستایی را بیشتر کرد؛ لوسین فور که در شریف‎ترین معنای کلمه یک «دهقان» فرانسوی بود (تعبیری که دوست رمان نویسش لئون ویرت درباره‎اش به کار می‎برد) بی هیچ افسوسی پا پس کشید و عرصه را برای بلوک خالی کرد. او مزارع، زمین‎های شیارشده، درختان، مراتع و روستاها را به بلوک سپرد و خودش به سراغ کارهای دیگری رفت.»

*French Historical Method: The Annales Paradigm

@microhismuseum
تورج دریایی:
«‏نخستین کسی که در تاریخ خود را "ایرانی" نامید داریوش کبیر بود:
(DNa) adam Dārayavauš … Ariya Ariya ciça
" من داریوشم ... یک هخامنشی – یک پارسی – فرزند یک پارسی – یک ایرانی – از نسل (چهره) ایرانی"
رودیگر اشمیت در ترجمه خود هنوز "آریایی" (2000: 30) - اما کلنز به درستی "ایرانی"
‏کلنز نشان داده است که بر خلاف متون سانسکریت در دنیای ایرانی کلمه "آریایی" معنی نام قوم است و منظور "ایرانی" است
J. Kellens, “Les Airiia- ne Sont Plus des Aryas: Ce Sont Déjà des Iraniens,” Aryas, Aryens et Iraniens en Asie Centrale, ed. Gérard Fussman et al. (Paris, 2005)».

@HistoryandMemory