Perspective | پرسپکتیو – Telegram
Perspective | پرسپکتیو
513 subscribers
697 photos
152 videos
316 links
• پرسپکتیو‌؛ روزنه‌ای در آیینۀ هنر
• هنر ؛ پژواک اسرارآمیز انسان‌هاست

Admin: @Arya_baghery
سایت: Perspective.ir


| معماری | نقاشی | ادبیات | نمایش | سینما |
Download Telegram
◀️ Shame (1968)
📽 Dir: Ingmar Bergman



▶️ La Coiffure (1901)
🎨 Painter: Henri Matisse



◽️ | #Reference
🌀 | @Perspective_7
👍7
وونگ کار-وای:
• درباره سینمای آنلاین، (۲۰۲۱)



« فیلمسازی از ابتدا تا انتها یک فرآیند طبیعی است، بنابراین باید در طول مسیر شگفتی‌های زیادی وجود داشته باشد. شما هرگز نمی‌دانید که واقعاً چه فیلمی دارید تا زمانی که آن را تحویل دهید. این روزها البته پخش آنلاین فیلم در خانه زحمت کمتری می‌طلبد. با این حال، پخش آنلاین فیلم نباید اساساً بر نحوه ساخت فیلم تأثیر بگذارد. مادامی که لذت تماشای فیلم تغییر نکند ما بعنوان فیلمساز همچنان بر این هدف خدمت می‌کنیم. »



👤| #Wong_Kar_wai
🌀| @Perspective_7
👍8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فریتس لانگ:
• درباره خود و حرفه‌اش


« در زندگی‌ام آنقدر درگیر کارم بوده‌ام که فکر می‌کنم می‌توان بطور کلی گفت هر زمان که مجبور بوده‌ام بین زندگی خصوصی و حرفه‌ام تعادل برقرار کنم، حرفه‌ام همیشه پیروز شده است. برای شروع باید بگویم که من یک فرد بصری هستم. من با چشمانم تجربه می‌کنم و هرگز، یا به ندرت، با گوش‌هایم تجربه می‌کنم، این حسرت همیشگی من است. من چیزی بودم که همیشه در هالیوود از آن متنفرند - یک کمال‌گرا؛ می‌دانید، هیچ‌کس از یک کمال‌گرا خوشش نمی‌آید. من را بزرگترین کارگردان اروپا می‌نامیدند، اما من فقط یک آدم سخت‌کوش بودم. »


● دوم اوت؛ سالمرگ فریتس لانگ؛ تهیه‌کننده، کارگردان و نویسنده اتریشی تبار است، که در آلمان و بعدها ایالات متحده کار کرد. او یکی از شناخته‌شده‌ترین مهاجران مکتب اکسپرسیونیسم آلمان بود و توسط موسسه فیلم بریتانیا لقب «استاد تاریکی» را دریافت کرد. او به عنوان یکی از تأثیرگذارترین فیلمسازان تمام دوران شناخته می‌شود. لانگ در ۲ آگوست ۱۹۷۶ بر اثر سکته مغزی درگذشت و در گورستان فارست لان هالیوود هیلز در هالیوود هیلز لس‌آنجلس به خاک سپرده شد.


👤| #Fritz_Lang
🌀| @perspective_7
👍12
نبوغ و هنرهای زیبا (۱)
قسمت اول


توازی میان ذوقِ لازم برای ارزشگذاری زیبایی‌ها و نبوغ لازم برای تولید آنها شگفت انگیز است. زیرا در حقیقت هم ذوق و هم نبوغ با پارادوکس مشابهی درگیرند: پارادوکس کمیت. همانطور که ذوق° احساسی شخصی و ناظر به لذت فرد در برابر یک شیء بخصوص است و در عین حال موافقت همگانی را می‌طلبد؛ نبوغ هم شخصی، اصیل و در عین حال نمونه‌وار است. ولی اگرچه ذوق برای توضیح و تبیین زیبای طبیعی کفایت می‌کند تحلیل زیبایی هنری، یا بازنمایی زیبای یک شیء حتی یک شیء زشت، بدون توسل به نبوغ دشوار است. این جاست که هنرهای زیبا برای کانت اهمیت کاملاً جدیدی پیدا می‌کنند چون به نظر می‌رسد این هنرها از طریق نبوغ خود را به طبیعت پیوند می‌زنند. به خصوص این که کانت می‌خواهد هنرهای زیبا را از هرگونه علم عقلی، یعنی از هرگونه روش سابقاً معلوم متمایز کند. هنرهای زیبا از آن حیث که هنرند، مستخرج از فاهمه‌اند، اما از آن حیث که هنر نبوغ‌اند مشخصه‌شان بیان ایده‌های زیباشناختی و تصورات متخیله است که یار و یاور تفکرند، اما هیچ تفکر متعینـی نـمـی تـوانــد با آنها تکافو کند. حال آنکه صورت عقلی مفهومی است که هیچ تصوری از متخیله نمی‌تواند با آن تکافو کند. هنرهای زیبا را به شیوه‌ای «رمانتیک» می‌توان همچون صورت اصیل شناختِ غیر عقلی و همچون نیروی خلاق تخیل تعریف کرد.


📚 « فلسفه هنر »
✍️ نویسنده: ژان لاکست

👤| #Aesthetic
🌀| @Perspective_7
👍9
جملاتی از هانس کریستین آندرسن:
نویسنده، درام‌نویس، شاعر


• سفر کردن، زندگی کردن است.


• زندگی من بهترین تصویر از تمام کارهای من خواهد بود.


• زندگی؛ خودِ شگفت‌انگیزترین افسانه است.


• مفید بودن برای دنیا تنها راه خوشبختی است.


• زندگی مثل یه ملودی زیباست، فقط شعرش خرابه.


• جایی که کلمات ناکام می‌مانند، موسیقی سخن می‌گوید.


• از زندگی لذت ببر، برای مردن وقت زیاد است.


• زندگی هر انسانی افسانه‌ای است که با انگشتان خدا نوشته شده است.


• به هر چیزی که نگاه می‌کنی می‌تواند تبدیل به یک افسانه شود و از هر چیزی که لمس می‌کنی می‌توانی داستانی بسازی.


• برعکس، انسان‌ها روحی دارند که تا ابد زنده می‌ماند، پس از تبدیل شدن بدن به خاک نیز زنده می‌ماند. این روح از میان هوای پاک و صاف، فراتر از ستارگان درخشان، به آسمان برمی‌خیزد.


• زمان آنقدر زودگذر است که اگر در جوانی خدا را به یاد نیاوریم، پیری ممکن است ما را از فکر کردن به او ناتوان کند.


سالمرگ جناب "هانس کریستین آندرسن"
▪️ آندرسن؛ از نامداران دانمارکی ادبیات کودک بود



💬| #Quote
👤| #Hans_Christian_Anderson
🌀| @Perspective_7
👍10
● افسانه‌‌ای به نام آندرسن
درباره زندگی نویسنده شهیر دانمارکی


افسانه‌های اندرسن، شامل ۱۵۶ داستان در نه جلد، به بیش از ۱۲۵ زبان ترجمه شده‌اند. این داستان‌ها در آگاهی جمعی غرب ریشه دوانده، برای کودکان قابل فهم هستند و همچنین درس‌هایی از فضیلت و انعطاف‌پذیری در مواجهه با سختی‌ها را برای خوانندگان بزرگسال ارائه می‌دهند.

مشهورترین افسانه‌های او عبارتند از «لباس جدید امپراتور»، «پری دریایی کوچولو»، «بلبل»، «سرباز حلبی ثابت قدم»، «کفش‌های قرمز»، «شاهزاده خانم و نخود فرنگی»، «ملکه برفی»، «جوجه اردک زشت»، «دخترک کبریت فروش» و «بندانگشتی». داستان‌های اندرسن الهام‌بخش باله‌ها، نمایش‌ها و فیلم‌های انیمیشن و لایو اکشن بوده‌اند.


• عقبه کریستین اندرسن

پدر اندرسن که تحصیلات ابتدایی داشت، پسرش را با ادبیات آشنا کرد و برایش هزار و یک شب می‌خواند. مادر اندرسن، آن ماری اندرسداتر، یک زن رختشوی بی‌سواد بود. پس از مرگ شوهرش در سال ۱۸۱۶، او در سال ۱۸۱۸ دوباره ازدواج کرد.

اندرسن به یک مدرسه محلی برای کودکان فقیر فرستاده شد و در آنجا تحصیلات ابتدایی را گذراند و مجبور بود از خودش حمایت کند، و به عنوان شاگرد یک بافنده و بعداً یک خیاط کار می‌کرد.

در ۱۴ سالگی، اندرسن برای یافتن شغل به عنوان بازیگر به کپنهاگ نقل مکان کرد. او با داشتن صدای سوپرانو خوب، در تئاتر سلطنتی دانمارک پذیرفته شد ، اما صدایش خیلی زود تغییر کرد.

یکی از همکارانش در تئاتر به اندرسن گفت که او اندرسن را شاعر می‌داند و با جدی گرفتن این پیشنهاد، اندرسن شروع به تمرکز بر نویسندگی کرد.

یوناس کالین، مدیر تئاتر سلطنتی دانمارک، علاقه زیادی به اندرسن داشت و او را به یک مدرسه گرامر در اسلاگلس فرستاد و پادشاه فردریک ششم را متقاعد کرد که بخشی از هزینه تحصیل اندرسن را بپردازد.

اندرسن در آن زمان اولین داستان خود، "روح در قبر پالناتوک" (۱۸۲۲) را منتشر کرده بود. اگرچه اندرسن دانش‌آموز درخشانی نبود، اما تا سال ۱۸۲۷ در مدرسه السینور نیز تحصیل کرد.

اندرسن بعدها گفت که سال‌های حضورش در این مدرسه، تاریک‌ترین و تلخ‌ترین سال‌های زندگی‌اش بودند. در یکی از مدارس، اندرسن در خانه‌ی مدیر مدرسه‌اش زندگی می‌کرد. در آنجا، اندرسن مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت و به او گفته می‌شد که این کار به منظور «بهبود شخصیتش» انجام شده است. اندرسن بعدها گفت که هیئت علمی او را از نوشتن دلسرد کرده و همین امر منجر به افسردگی او شده است.


• درباره وفات اندرسن

در اوایل سال ۱۸۷۲، در سن ۶۷ سالگی، اندرسن از رختخوابش افتاد و به شدت آسیب دید؛ اندرسن هرگز به طور کامل از جراحات ناشی از آن بهبود نیافت. کمی پس از آن، علائم سرطان کبد در او ظاهر شد.

سرانجام اندرسن در ۴ آگوست ۱۸۷۵ در سن ۷۰ سالگی در خانه‌ای روستایی به نام رولیگد (به معنای واقعی کلمه: آرامش) در نزدیکی کپنهاگ، خانه دوستان نزدیکش، بانکدار موریتز جی. ملکیور و همسرش، درگذشت. کمی قبل از مرگش، اندرسن با یک آهنگساز در مورد موسیقی مراسم تشییع جنازه‌اش مشورت کرد و گفت: «بیشتر افرادی که پس از من قدم خواهند زد، کودکان خواهند بود، بنابراین ریتم را با قدم‌های کوچک هماهنگ کنید.»

جسد کریستین اندرسن در قبرستان Assistens Kirkegård در منطقه Nørrebro کپنهاگ ، در قطعه زمین خانوادگی کالین به خاک سپرده شد. در سال ۱۹۱۴، سنگ قبر به گورستان دیگری منتقل شد، جایی که اعضای جوان‌تر خانواده کالین دفن شده بودند. برای مدتی، قبر او، ادوارد کالین و هنریت کالین بی‌نشان بود. سنگ دومی نصب شده است که قبر اندرسن را مشخص می‌کند.

در زمان مرگش، اندرسن از احترام بین‌المللی برخوردار بود و دولت دانمارک به عنوان یک «گنجینه ملی» سالانه به او مقرری پرداخت می‌کرد.


• بناها و یادبودها

روز تولد اندرسن، دوم آوریل به عنوان روز جهانی کتاب کودک، جشن گرفته می‌شود. سال ۲۰۰۵ که در دانمارک به عنوان «سال اندرسن» نامگذاری شده بود، دویستمین سالگرد تولد اندرسن بود و زندگی و آثار او در سراسر جهان گرامی داشته شد.

در دانمارک، در طول «سال اندرسن» نمایشی با حضور پربیننده در ورزشگاه پارکن کپنهاگ به منظور تجلیل از این نویسنده و داستان‌هایش به روی صحنه رفت.

از جمله بناهای یادبود و مجسمه‌های متعلق به تو می‌توان به مجسمه برنزی نشسته (۱۸۸۰) اثر مجسمه‌ساز «آگوست سابای» اشاره کرد که در باغ‌های قلعه روزنبورگ ، کپنهاگ، دانمارک قرار دارد.

در دسامبر ۱۸۷۴، برای اولین بار پیشنهاد شد که به مناسبت هفتادمین سالگرد تولد هانس کریستین اندرسن در کپنهاگ، در ۲ آوریل ۱۸۷۵، بنای یادبودی از او ساخته شود. کمیته‌ای تشکیل شد و اعلام شد که این بنای یادبود در هفتادمین سالگرد تولد او در باغ روزنبورگ قرار خواهد گرفت.


📇| #ScreenWriting
👤| #Hans_Christian_Anderson
🌀| @Perspective_7
👍11
اما...
یک پری دریایی اشک ندارد؛
و به همین دلیل...
خیلی بیشتر رنج می‌کشد.



| پری دریایی کوچولو
| هانس کریستین آندرسن




📇| #ScreenWriting
👤| #Hans_Christian_Anderson
🌀| @Perspective_7
👍11
برشی از مصاحبه با استنلی کوبریک:



الکساندر واکر:
فکر می‌کنید فیلم ناپلئون به چه صورتی شکل بگیرد؟

کوبریک:
بیش از هر چیز، من از این زمینه آغاز می‌کنم که هرگز فیلم تاریخی بزرگی وجود نداشته، و من این را با همه معذرت خواهی‌ها و احترام برای آن‌هایی که فیلم‌های تاریخی ساخته اند، از جمله خودم، می‌گویم. فکر نمی‌کنم هیچ کس تا به حال با موفقیت مسئله‌ی پرداختن با شیوه ای جالب، به اطلاعات تاریخی‌ای که باید منتقل شود، حل کرده باشد؛ در عین حال احساسی از واقعیت را درباره‌ی زندگی روزانه‌ی شخصیت‌ها به دست آورده باشد. باید به این احساس برسید که با ناپلئون بودن، چه چیزی بوده است! در عین حال، باید به اندازه‌ی کافی اطلاعات تاریخی به نحوی هوشمندانه، جالب و فشرده منتقل کنید که تماشاگران بفهمند چه روی داده است.

الکساندر واکر:
آیا ناپلئون، ساخته‌ اَبل گانس را مشمول این حکم می‌دانید؟

کوبریک:
ناچارم! می‌دانم که فیلم شاهکاری از ابداع‌گری‌های سینمایی است اما از طرفی، بعنوان فیلمی درباره‌ ناپلئون، ناچارم بگویم همیشه نامیدم کرده است.

• 𝑩𝒂𝒓𝒓𝒚 𝑳𝒚𝒏𝒅𝒐𝒏 (1975)
• 𝑫𝒊𝒓: 𝑺𝒕𝒂𝒏𝒍𝒆𝒚 𝑲𝒖𝒃𝒓𝒊𝒄𝒌

🎤| #Interview
👤| #Stanley_Kubrick
🌀¦ @perspective_7
👍9
جملاتی از اندی وارهول:
• هنرمند تجسمی، کارگردان، تهیه‌کننده


• سکس بزرگترین هیچِ تمام دوران است.

• در آینده همه برای پانزده دقیقه مشهور خواهند شد.

• من یک آدم عمیقاً سطحی هستم.

• هدف این نیست که تا ابد زنده بمانی، هدف
این است که چیزی خلق کنی که تا ابد زنده بماند.

• زیبایی نشانه هوش است.

• آدم‌ها باید با چشم بسته عاشق بشوند.

• اگر معنی نداشته باشد، هنر است.

• هر کسی باید یه فانتزی داشته باشد.

• به خلق اثر هنری فکر نکن، فقط انجامش بده. بذار بقیه تصمیم بگیرن که خوبه یا بده، دوستش دارن یا ازش متنفرن. تا وقتی دارن تصمیم می‌گیرن، آثار هنری بیشتری خلق کن.

• هنرمند کسی است که چیزهایی را تولید می‌کند که مردم نیازی به داشتن آنها ندارند، اما او - به دلایلی - فکر می‌کند که دادن آنها به مردم ایده خوبی است.

• هر چیزی زیبایی خودش را دارد اما همه آن را نمی‌بینند

• آیا زندگی مجموعه‌ای از تصاویر نیست که با تکرار خود تغییر می‌کنند؟

• بهترین چیز در مورد یک عکس این است که هرگز تغییر نمی‌کند، حتی وقتی آدم‌های داخلش تغییر می‌کنند.



● به مناسبت زادروز "اندی وارهول"


👤| #Andy_Warhol
🌀| @Perspective_7
👍15👎1
پرستن استرجس:
• درباره فعالیت در هالیوود


« من تمام کارگردانی‌ام را همزمان با نوشتن فیلمنامه انجام دادم. احتمالاً برای یک کارگردان معمولی سخت‌تر بود. او احتمالاً مجبور بود شب قبل از شروع فیلمبرداری فیلمنامه را بخواند. دوربین باید دقیقاً به نقطه‌ای که مخاطب می‌خواهد در هر لحظه به آن نگاه کند، اشاره کند. پیدا کردن آن نقطه به طرز عجیبی آسان است: فقط باید به خاطر داشته باشید که در زمان ساخت صحنه به کجا نگاه می‌کردید. »


پرستن استرجس به عنوان اولین فیلمنامه‌نویسی که به عنوان کارگردان به موفقیت دست یافت، شناخته می‌شود. پیش از پرستن استرجس، دیگر کارگردانان هالیوود (مانند چارلی چاپلین، دی. دبلیو. گریفیث و فرانک کاپرا ) فیلم‌هایی را از روی فیلمنامه‌های خودشان کارگردانی کرده بودند. با این حال، استرجس اغلب به عنوان اولین چهره هالیوودی در نظر گرفته می‌شود که به عنوان فیلمنامه‌نویس به موفقیت دست یافت و سپس به کارگردانی فیلمنامه‌های خود روی آورد. او داستان فیلم «مک‌گینتی بزرگ» را به قیمت ده دلار به پارامونت پیکچرز فروخت تا آن را کارگردانی کند. آنتونی لین، محقق و مورخ سینما درباره او می‌نویسد:

« برای ما، این روش، یکی از مسیرهایی که افراد جاه‌طلب می‌توانند نمایش خود را اجرا کنند، قدیمی به نظر می‌رسد، اما در سال ۱۹۴۰، زمانی که «مک‌گینتی بزرگ» اکران شد، در واقع بسیار جدید بود. تیتراژ آغازین فیلم «نویسنده و کارگردان؛ پرستون استرجس» را اعلام می‌کرد و این اولین بار در تاریخ فیلم‌های ناطق بود که دو فعل مجهول با هم روی صفحه ظاهر می‌شدند. از این پیوند، یک سنت کامل فیلمسازی پدید آمد: ادبی، تند و تیز، تدافعی، به طور قابل توجهی شخصی و تقریباً همیشه خنده‌دار.» پرستن استرجس برای آن فیلم، اولین جایزه اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را دریافت کرد.


● سالمرگ درگذشت استرجس در ششم آگوست


🎥| #History_of_Cinema
🌀| @Perspective_7
👍9
︎ اجزا و عناصر کمدی موقعیت چیست؟
کمدی موقعیت (Situation Comedy)



سیت‌کام یا کمدی موقعیت یعنی جنس کمدی‌هایی حول محور کاراکترهایی که در یک مکان ثابت درگیر موقعیت‌های خنده‌آور و تکرار شونده می‌شوند. موفقیت یک سیت‌کام به کاراکترهایی جذاب، روابط پویا بین کاراکترها، دیالوگ‌هایی کنایی، هوشمندانه و پخته و طنز نشأت گرفته از موقعیت‌های مختلف بستگی دارد.


● عنصر اول:
• کاراکترهایی ثابت


سیت‌کام معمولا روی یک گروه کاراکتر اصلی متمرکز است که از آغاز تا پایان سریال، ثابت‌اند. مانند سیت‌کام چگونه با مادرت آشنا شدم، که هر کاراکتر ویژگی‌های منحصر به فرد خود و تضادهای خودش را داراست که باعث ایجاد تنش و طنز می‌شود. این کاراکترها معمولا تیپیکال، اما قابل شناسایی هستند و حتی اگر به آنان نزدیک هم شویم باز از حجم تیپیکالیته بودن خود نمی‌کاهند


● عنصر دوم:
• لوکیشن‌های محدود و ثابت


بیشتر اتفاقات سیت‌کام در یک یا چند مکان ثابت مثل خانه، دفترکار، کافه، بیمارستان یا غیره رخ می‌دهد. این لوکیشن‌های حکم جهان کوچکی رو دارند که کاراکترهای سریال مدام بهش بر می‌گردند و به محیط‌های کاملا آشنایی برای مخاطب تبدیل می‌شوند. مثلا در سیت‌کام فرندز کاراکترها معمولا در کافه و یا منزل اطراق می‌کردند.



● عنصر سوم:
• موقعیت‌های تکرارشونده و قابل پیش‌بینی



شوخی‌ها و موقعیت‌ها معمولا ریتم مشخصی دارند که در هر قسمت تکرار می‌شوند‌. کاراکترها معمولا در یک وضعیت آشنا قرار می‌گیرند و هربار به شکل متفاوتی واکنش نشون می‌دهند. البته ممکن است نتیجه‌های یکسانی نگیرند و اوضاع دفعتا تغییر کند. مثلا واکنش‌ دو کاراکتر جری و جرج به کاراکتر موذی و فضول نیومن، در سیت‌کام ساینفیلد باعث می‌شد که هربار آنان نام اورا به نحوی صدا بزنند، مخاطب دریابد که این مخمصه را برای آنان نیومن به پا کرده است.



● عنصر چهارم:
• دیالوگ‌های سریع و کمدی کلامی



در سیت‌کام دیالوگ‌ها معمولا کوتاه، ضربی و چکشی، تند و البته هوشمندانه است و خبری از دیالوگ‌های بلند و پرطمطراق نیست. استفاده از بازی با کلمات و بازی‌های زبانی، کنایه، طنزهای موقعیتی و شوخی‌های درون‌گروهی، در سیت‌کام رایج است. البته باید گفته شود که کارکرد دیالوگ هایی غلو و پرطمطراق گاه باعث ایجاد یک موقعیت کمدی می‌شود.



● عنصر پنجم:
• روابط پویا بین کاراکترها



مهم‌ترین عنصر یک سیت‌کام، تعامل بین کاراکترهای سریال است. روابط دوستی، دشمنی، عشق و رقابت، باعث ایجاد موقعیت‌های کمدی مختلفی در سیت‌کام می‌شود و همه اینها برای زمانی شکل می‌گیرد که پویایی روابط بین هر کاراکتر به دقت پرداخت شده باشد. سریال چگونه با مادرت آشنا شدم، برخلاف سریال فرندز، با زیبایی به سطوح مختلف روابط کاراکترها در موقعیت‌های مختلفی نقب می‌زند و هرکدام از آنان را با صفات مکمل و متضاد یکدیگر معرفی می‌کند.



● عنصر ششم:
• نبود تغییرات اساسی در داستان


با اینکه در سیت‌کام، کاراکترها معمولا در مسیر داستان سریال رشد می‌کنند ولی ساختار کلی داستان تغییر نمی‌کند. هر قسمت از سریال معمولا داستان مستقلی دارد که در پایان همان قسمت حل و فصل می‌شود. حتی اگر یک موضوع به چندین قسمت مجزا ختم شود ولی باز همچنان تفاوت آشکاری میان ساختار اپیزودیک سریالها با سریال‌های سیت‌کامی وجود دارد.



📇| #ScreenWriting
🌀| @Perspective_7
👍10
︎ درباب نماد و نشانه (۱)
︎ نویسنده گیلبرت دوراند



نماد، اساسا صورت ثابت معنایی اعتباری در ماده است که همه آن را پذیرفته‌اند. این بدان معناست که نمادها به چیزی بیرون از خود اشاره دارند. نشانه‌ها نیز به همین ترتیب به چیزی بیرون از خود اشاره دارند. برای مثال چراغ قرمز راهنمایی بر لزوم توقف خودرو یا فرد پیاده اشاره دارد.

بین این اشاره و لزوم توقف البته رابطه ای تنگاتنگ و اجتناب ناپذیر وجود ندارد. ما معنای «ایست» را که چراغ قرمز بر آن دلالت دارد، بدون چراغ قرمز هم می‌دانیم و با چیزی جز آن هم می‌توانیم القا و تفهیمش کنیم. اما نمادها بر معنا، حقیقت و یا لایه‌ی پنهانی از هستی در می‌گشایند و به توان چیزی که نمادش هستند، می‌پیوندند.

نمادها به این گشایش بسنده نمی‌کنند و لایه‌ی ذهنی مقابل حقیقت مذکور را نیز شفاف می‌کنند. بنابراین به رغم نبود رابطه‌ی ذاتی بین نشانه و مدلول آن، بین نماد و حقیقت مدلولش چنین رابطه‌ای وجود دارد و این مهمترین تفاوت نشانه و نماد است.

تفکیک مذکور بین نشانه و نماد بر این گزاره استوار است که «نماد را انسان ها ایجاد نمی‌کنند.» تفکیک یاد شده به طور طبیعی نظر کسانی را که ریشه‌ی نماد را تا سطح انسانی تنزل می‌دهند مردود اعلام می کند. برای نمونه بورکهارت به کارل گوستاو یونگ اعتراض می‌کند که معتقد بود ریشه نماد در چیزی به نام «معرفت جمعی» یعنی در طبقه ی غیر معمول و زیرین روح انسان قرار دارد. این البته بدان معنا نیست که نماد، بیرون از دایره‌ی عقل قرار دارد؛ نماد غیر عقلانی نیست، ورای عقل است.

نمادها این ویژگی را به واسطه مواجهه خالق و حقیقت به دست می‌آورند آن‌ها محصول این مواجهه هستند. لذا با از میان رفتن مواجهه‌ی مذکور از نماد هم چیزی باقی نمی‌ماند. به سخن دیگر، وقتی که دریچه گشوده شده از جانب حقیقت بسته شود، نماد نیز که تصویر همان دریچه در ذهن است معنای خود را از دست می‌دهد.

نماد در مطلب مختصری که گیلبرت دوراند از کاسیرر نقل می‌کند تفاوت نشانه و نماد را کاملاً روشن و آشکار بیان می دارد. کاسیر می‌گوید: «نشانه (Signal) جزئی از جهان مادی هستی است، نماد نیز جزئی از مفهوم بشری معناست.» در بخش اول عبارت فوق، بر بعد وجودی نشانه تأکید می‌شود. یعنی نشانه و مدلول آن هر دو، به عرصه فیزیکی عالم محدود می‌شوند. اگر نمونه چراغ راهنمایی را در نظر داشته باشیم، مشاهده خواهیم کرد که چراغ قرمز، یعنی نشانه و مدلول آن یعنی هشدار «ایست»، هر دو عناصری هستند که آغاز و پایان‌شان در عرصه عالم ماده اتفاق می‌افتد.

بخش دوم عبارت دوراند، بر این نکته اشاره دارد که یک سر نماد، در آن سوی عالم ماده و یک سر دیگرش در محدوده عالم ماده قرار دارد، طوری که با حواس قابل ادراک است و یا دست کم با قدرت خیال می‌توان به سراغش رفت. در همین ارتباط کعبه را می‌توان نمادی دانست که دو جنبه مذکور را در یک جا جمع می‌کند.

بیشتر نشانه‌ها عبارت از گریزگاه‌های اقتصادی‌اند که به نشانه‌ای موجود یا قابل راستی‌آزمایی اشاره دارند. به همین دلیل است که ابزار سودمندی به شمار می‌روند برای تسهیل کارکردهای ذهنی و چیزی هم مانع دلبخواهی بودن نظری آنها نیست. مثلاً می‌شد نام دیگری بر خورشید گذاشت. زیرا این ستاره به صورت شیئی روشن و آشکار در برابر دیدگان ما قرار دارد.

البته مواقعی هم هست که در امر نامگذاری با اشاره به چیزی، ذهن نمی‌تواند خود را تسلیم برخوردهای دلبخواهی کند. برای نمونه، می‌توان مثال عدالت و حقیقت را ذکر کرد. این دو مفهوم بر خلاف مثال خورشید، به اندازه مفاهیم مبتنی بر ادراک‌های عینی روشن و آشکار نیستند. در این مواقع ناگزیر باید به شیوه‌های ترکیبی نشانه مراجعه کرد.

تفکیک نماد و نشانه بر مبنای تفاوت پاسخ‌های عالمانه‌ی انسان و واکنش‌های خاص حیوان نیز انجام گرفته است. کاسیر با توجه به همین تفکیک است که می‌گوید «حیوان در برابر نشانه‌ها واکنش نشان می‌دهد و رفتارهای عملی‌اش را متناسب با آنها انجام می‌دهد؛ اما انسان در جهانی از نمادها زندگی و حرکت می‌کند و از شایستگی کاملاً متفاوتی برخوردار است.» او در این زمینه می گوید:

نمادگرایی با جهانی بودن، اجرایی بودن، و معتبر بودنش واژه سحرانگیزی است. همانند «باز شو، باز شو سِسِمی» (در داستان علی بابا و چهل دزد بغداد) است. به انسان امکان ورود به جهانی خاص جهان فرهنگ انسانی را می‌دهد.

اگر نمادگرایی نبود زندگانی انسان مانند وضعیت اسیرانی می شد که در تمثیل غار افلاطون خوانده‌ایم. حیات انسان محدود به نیازهای مادی و سودهای عملی می‌شد؛ و انسان راهی برای عبور به جهان آرمانی و ابعاد مختلف دینی، هنری فلسفی و علمی آن نمی‌یافت.



🔗 (ادامه دارد...)
📚 « تصویرپردازی نمادین »
✍️ مترجم عایشه مرال



▫️ ¦ #Basics
🌀 ¦ @Perspective_7
👍7
ساموئل فولر:
• درباره باورمندی فیلمساز


« من با این باور بزرگ شدم که مردم چیزها را به حرکت در می‌آورند، مثل کلمه «فیلم». دنیا، مثل یک تصویر متحرک، به جلو حرکت می‌کرد. من هم می‌خواستم با سرعتی که ذهن تیز و پاهای تیزم اجازه می‌داد، پیشرفت کنم. حرکت باید یک ضد حرکت باشد، چه در صحنه‌های اکشن، چه در دیالوگ یا هر چیز دیگر. حرکت، جهت حرکت چشم شما را خنثی می‌کند. این سبک، برای من، کاملاً با اکشن، فیلمنامه و شخصیت‌ها هماهنگ است. من همچنین با اعتقاد به حقیقت بزرگ شدم - نه فقط خود کلمه، بلکه با این باور عمیق‌تر که رسیدن به حقیقت یک هدف والا است. طبیعت من همیشه این بوده که به مردم حقیقت را بگویم، حتی اگر احساس کنند به آنها توهین شده است. من آنقدر به مردم اهمیت می‌دهم که نمی‌توانم به آنها مزخرف بگویم. اگر حقیقت آنها را رنجانده است، چرا وقتم را برایشان تلف کنم؟ وقتی یک کارگردان جوان برای مشاوره در مورد فیلمنامه‌ای پیش من می‌آید، هیچ کوتاهی نمی‌کنم، مخصوصاً اگر فیلمنامه بازنویسی شده باشد. »


● زادروز فیلمساز آوانگارد، ساموئل فولر


👤| #Samuel_Fuller
🌀|@Perspective_7
👍7
︎ برشی از مصاحبه تروفو با هیچکاک
︎ انتشارات رابرت لافونت، (۱۹۶۶)



فرانسوا تروفو:

بااینکه شما فیلمساز جنایی محسوب می‌شوید و شخصیت‌ها معمولا با امر گناه دست‌وپنجه نرم می‌کنند، چرا هیچوقت فیلم "جنایات و مکافات" رو نساختید؟


آلفرد هیچکاک:

در داستان داستایفسکی تک تک کلمات در پیشبرد داستان یک نقش کلیدی و مهم دارند، من حقیقتا اگر می‌خواستم تمامی آن کلمات را به زبان سینما - به زبان تصویر - تبدیل کنم فیلمی می‌شد نزدیک به ده ساعت، که من توانش را نداشتم. ساختن "جنایات و مکافات" کار من نیست؛ کار من ساختن "پرندگان" است.


📚 «سینما به روایت هیچکاک»
✍️ گردآورنده: فرانسوا تروفو


● به مناسبت زادروز استاد تعلیق، آلفرد هیچکاک



👤| #Dostoevsky
👤| #Alfred_Hitchcock
👤| #François_Truffaut
🌀| @Perspective_7
👍8
● تروفو در مقدمه‌ی نسخه اصلاح‌شده کتاب « هیچکاک/تروفو » از ایجاب این مصاحبه اختصاصی با هیچکاک می‌گوید :


« در سال ۱۹۶۲، وقتی برای معرفی فیلم «ژول و ژیم» در نیویورک بودم، متوجه شدم که همه روزنامه‌نگاران از من یک سوال می‌پرسند: «چرا منتقدان کایه دو سینما هیچکاک را اینقدر جدی می‌گیرند؟ او ثروتمند و موفق است، اما فیلم‌هایش هیچ محتوایی ندارند.» در جریان مصاحبه‌ای که در آن از « پنجره عقبی» تا آسمان‌ها تعریف می‌کردم، یک منتقد آمریکایی با این جمله که «شما عاشق پنجره عقبی هستید چون چیزی در مورد گرینویچ ویلج نمی‌دانید» مرا شگفت‌زده کرد. من در پاسخ به این جمله‌ی پوچ گفتم: « پنجره عقبی درباره گرینویچ ویلج نیست، فیلمی درباره سینماست و من سینما را می‌شناسم .»

« پس از بازگشت به پاریس، هنوز از این تبادل نظر ناراحت بودم. از دوران حرفه‌ای گذشته‌ام به عنوان منتقد، مانند تمام نویسندگان جوان کایه دو سینما ، هنوز احساس می‌کردم که نیاز مبرمی به متقاعد کردن وجود دارد. واضح بود که هیچکاک، که نبوغ تبلیغاتی‌اش تنها با سالوادور دالی برابری می‌کرد ، در درازمدت به دلیل پاسخ‌های شوخ‌طبعانه‌اش به مصاحبه‌کنندگان و عمل عمدی‌اش در تمسخر سوالات آنها، در محافل روشنفکری آمریکا قربانی شده بود. در بررسی فیلم‌هایش، واضح بود که او بیش از هر یک از همکارانش به پتانسیل فرم هنری خود فکر کرده است. به ذهنم رسید که اگر او برای اولین بار با پاسخ جدی به یک پرسشنامه سیستماتیک موافقت کند، سند حاصل ممکن است رویکرد منتقدان آمریکایی به هیچکاک را تغییر دهد. »


👤| #François_Truffaut
🌀| @Perspective_7
👍7
آلفرد هیچکاک:
• درباره بیان سینماتیک


« در بسیاری از فیلم‌هایی که این روزها ساخته می‌شوند، سینما خیلی کم دیده می‌شود: اغلب آن‌ها چیزی است که من آن را «عکس‌هایی از آدم‌های سخن‌گو» می‌نامم. زمانی که ما داستانی را در سینما باز می‌گوییم، وقتی باید به گفتگو متوسل شویم که راه دیگری نباشد. من همیشه سعی می‌کنم یک داستان را به روشی سینمایی بیان کنم، از طریق توالی نماها و قطعات فیلم در میان آن‌ها. متاسفانه انگار با ظهور صدا، سینما یک شبه شکلی تئاتری به خود گرفته است. تحرک دوربین هم تأثیری در این امر ندارد. حتی اگر دوربین تمام طول پیاده‌رو را حرکت کند، باز این تئاتر است. یک نتیجه امر، فقدان شیوه بیان سینمایی و نتیجه دیگری فقدان تخیل است. در نوشتن یک فیلمنامه، لازم است گفتگو از بخش عناصر بصری به وضوح جدا شود و تا حد ممکن روی تصویر تکیه شود، نه بر کلام. هر روشی را که برای روی صحنه آوردن واقعه انتخاب می‌کنید، دل‌مشغولی شماست، و دل‌مشغولی اصلی شما باید نگه‌داشتن تمام و کمال توجه تماشاگر باشد. تنها چیزی که باید دیده و گفته شود این است که پرده چهارگوش باید باشور و هیجان پر شود. »


👤| #Alfred_Hitchcock
🌀| @Perspective_7
👍9
وونگ کار-وای:
• درباره خاستگاه فیلمساز شدن او


« من هیچ‌وقت به‌طور رسمی در مدرسه سینما نخواندم، اما در کودکی بیشتر وقتم را در سینماها می‌گذراندم. مدرسه فیلمسازی برای من عایدی نداشته است. من سینما را در سینما و با تماشای فیلم یاد گرفتم، بنابراین همیشه یک حس کنجکاوی برایم وجود دارد. می‌گویم: «خب، اگر من یک فیلم در این ژانر بسازم چه؟ اگر این فیلم را این‌طور بسازم چه؟ »


𝑾𝒐𝒏𝒈 𝑲𝒂𝒓-𝒘𝒂𝒊 𝒇𝒊𝒍𝒎𝒔 :

• 𝐂𝐡𝐮𝐧𝐠𝐤𝐢𝐧𝐠 𝐄𝐱𝐩𝐫𝐞𝐬𝐬 (𝟏𝟗𝟗𝟒)
• 𝑰𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒐𝒐𝒅 𝒇𝒐𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆 (𝟐𝟎𝟎𝟎)
• 𝟐𝟎𝟒𝟔 (𝟐𝟎𝟎𝟒)
• 𝑴𝒚 𝑩𝒍𝒖𝒆𝒃𝒆𝒓𝒓𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝒔 (𝟐𝟎𝟎𝟕)



👤| #Wong_Kar_wai
🌀| @Perspective_7
👍8
➡️ The Blue Boy (1770)
🎨 Painter: Thomas Gainsborough



⬅️ Django Unchained (2012)
📽 Dir: Quentin Tarantino



◽️ | #Reference
🌀 | @Perspective_7
👍6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جیمز کامرون:
• درباره جذابیت ترمیناتور



« تخیل کردن اینکه آدمی باشی که می‌تواند هر کاری دلش می‌خواهد انجام دهد، سرگرم‌کننده است. این ترمیناتور فناناپذیر است. او می‌تواند هر چقدر که دلش می‌خواهد گستاخ باشد. می‌تواند از دری عبور کند، از پنجره‌ای شیشه‌ای عبور کند و بلند شود، ضربات گلوله‌ها را دفع کند. به نوعی جنبه تاریک سوپرمن است. فکر می‌کنم برای افرادی که آرزو می‌کنند می‌توانستند در دفتر رئیس‌شان را بشکنند، وارد شوند، میزش را از وسط بشکنند، گلویش را بگیرند و از پنجره بیرون بیندازند و قسر در بروند، ارزش زیادی برای تخلیه روانی دارد. همه آن شیطان کوچک را دارند که می‌خواهد هر کاری که دلش می‌خواهد انجام دهد، مثل بچه بدی که هرگز مجازات نمی‌شود. البته ما مجبور شدیم صحنه‌هایی را که من عاشق‌شان بودم حذف کنیم تا در هزینه‌های نسخه اول صرفه‌جویی کنیم. »


• 𝑻𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒂𝒕𝒐𝒓 𝟐 : 𝑱𝒖𝒅𝒈𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑫𝒂𝒚 (𝟏𝟗𝟗𝟏)
• 𝑫𝒊𝒓𝒆𝒄𝒕𝒐𝒓: 𝑱𝒂𝒎𝒆𝒔 𝑪𝒂𝒎𝒆𝒓𝒐𝒏


● زادروز ۷۱ سالگی تکنیسین سینما، جیمز کامرون


👤| #James_Cameron
🌀| @Perspective_7
👍7
جیمز کامرون:
• درباره ایده اولیه ترمیناتور


« من این تصاویر از یک پیکره فلزی مرده را می‌دیدم که مثل ققنوس از آتش برمی‌خاست، از خواب بیدار شدم و یک مداد و کاغذ برداشتم و شروع به نوشتن کردم. وقتی ایده اولیه ترمیناتور به ذهنم رسید، بیمار بودم، ورشکسته بودم، در رم بودم، هیچ راهی برای رفتن به خانه نداشتم و به سختی می‌توانستم زبان آنجا را صحبت کنم. اطرافم پر از آدم‌هایی بود که نمی‌توانستم از آنها کمک بگیرم. احساس بیگانگی شدیدی می‌کردم و بنابراین تصور یک ماشین با اسلحه برایم بسیار آسان بود. در نقطه بزرگترین بیگانگی زندگی‌ام، خلق این شخصیت آسان بود. »



👤| #James_Cameron
🌀| @Perspective_7
👍8