همیشه متهم شدم به مرفه بی درد بودن ولی خب دردای خودمو داشتم. درد من از دست دادن عزیز و بیماری نزدیکان و عشق سفر کرده و پا و دست نداشته و بی خونه بودن و اینا نبوده. ولی خب درد من که بود. فکر میکنید اخرش که برسه یکی نمیاد ازتون بپرسه خب شما که هشتاد سال زندگی کردی، تونستی درد و بفهمی؟؟ و خب زندگی همین همه ی چیزاییه که تجربه میکنی. من مادرم مریض نبود که درگیر بیماریش باشم ولی مادرم یه زن مدیر مدبر کله گنده بود که درگیر عقایدش بودم. من پدرم دست بزن نداشت ولی تو جوونی یه اشتباهی کرد و تا همین الان خودش و همه ما تاوان اشتباهشو داریم میدیم. من زمین زیر پام نلرزید و همه خانوادمو ازم نگرفت ولی 5 شهریور 81 تو انباری خونه مادرجون پاهام شده بود منارجمبون و دستام یخ زده بود و میلرزیدم و با خودم میگفتم من الان میمیرم. من نمیفهمم آدما کجای مختصات زندگیشون به این نتیجه میرسن که دنیا یه دایره کوچیک دور خودشونه.
انتی بیوتیک و با قهوه خوردم و الان معدم داره با تعجب بهم نگاه میکنه و آهنگ یک خنده کن ای گل پخش میکنه.
دیشب دوست راه دورم بهم گفت سیودو دقیقه حرف زدیم!
گفتم خب؟
گفت من با دوست دخترم اینقد حرف نمیزنم.
منم گفتم:
That's why i am not your girlfriend.
گفتم خب؟
گفت من با دوست دخترم اینقد حرف نمیزنم.
منم گفتم:
That's why i am not your girlfriend.
آقا اگه با همکارات تو محیط کار دوست شدی، باید بگی تو همکار منی یا دوست منی؟ چون هم اینه هم اون. بعد همزمان هم اون نیست هم اون هست.
میگیری چی میگم؟
میگیری چی میگم؟
حال ندارم برم تره بار. سر کوچه استا. حالشو ندارم. من هی میگم این خونه مرد میخواد.
اشکهای قرمز
ببین، امروز هر چی بشه زنده میمونی. هرچی. زنده میمونی.
تا اینجا اکیه همه چی...
من هی از جمله " لزومی نداره" استفاده میکنم.
مثلا واقعا گفتن فلان حرف به فلانی لزومی نداشت. هرچی فکر میکنم میبینم بخاطر منطقه. منطقم بهم میگه واقعا نصف کارها و دراماها از چیزی میاد که با یه لزومی نداره حله.
مثلا واقعا گفتن فلان حرف به فلانی لزومی نداشت. هرچی فکر میکنم میبینم بخاطر منطقه. منطقم بهم میگه واقعا نصف کارها و دراماها از چیزی میاد که با یه لزومی نداره حله.
در حالت عادی از افتادن برگ از درختم درسی هست که من یاد بگیرم.دیگه کاش ادمها بهم درس یاد ندن.