برای بچههای خوابگاهی خیلی خوشحالم. بلاخره بعد از چند هفته میرن خونههاشون و از این شهر نفس میکشن.
Stuff
Www.Sedabax.Ir – Mansour - Www.Sedabax.Ir
اگر براتون سواله بعد از چهار ساعت کلاس و پنج ساعت جلسه آدم چه جوری میشه!
(این سرشلوغیهای خوب)
(این سرشلوغیهای خوب)
نصف انرژیای که باید روی یک کار بذارم صرف این میشه که به مسئولین اون کار بفهمونم با اعضای گروهشون مثل کارمنداشون رفتار نکنند. -______-
مرداد که شد دوست خانوادگیمان تصادف کرد و مرد؛ خودش و نوهاش که نصف یک دوقلو بود. مرداد که شد کارهای ایرپ در اوجشان بودند و یکی دو هفته (همان هفتههایی که خاکسپاری و ترحیم و سوم و هفتم بود.) هر روز از اواسط روز تا اواسط عصر جلسه داشتیم؛ صبح میرفتم جلسه تا عصر و عصر میرفتم کارهای ایرپ یا اتیکت را تا شب میکردم. آن دو هفته چند بار هم رفتم بیرون. همان دو هفته هم رفتم پیش دکتر و گفتم چشمهایم را عمل کن! اینطوری چند هفتهی دیگر هم نباید به چشمها فشار میآمد! بعد از عمل هم حضوری ایرپ شروع شد که وقت برای نفس کشیدن هم نبود و بعد هم اتیکت و دانشگاه و کلاس و کارهای دیگر!
حالا که چی؟ این که آدم برای فکر نکردن به رفتن عزیزانش هر کاری بتواند میکند، آخرش هم یک جایی وسط خواندن ادم ریوی یاد استاد میفتد که گفته بود مادرش در اثر ادم ریوی مرده و تمام تلاشهای چند ماهه برای فکر نکردن به از دست دادن هدر میرود. یکهو خودش را میبیند که صبح روز خاکسپاری چشمهایش را بسته وقتی مامان گفته: بیدار نمیشی؟ ما بریم؟ یکهو میبیند دو ماه از آن صبح گذشته و خداحافظی نکرده، نشسته توی سلف، جلوی صابره و صد نفر دیگر گریه میکند. میبیند دیگر ممکن نیست او را اتفاقی در خیابان ببیند و بغلش کند!
(خوب بود که کسی نمیدونست جلسات آیرپو میشه نرفت، کارهای اتیکتو میشه تقسیم کرد، حضوری ایرپو میشه نبود، و اتیکت رو میشه کم بود!)
حالا که چی؟ این که آدم برای فکر نکردن به رفتن عزیزانش هر کاری بتواند میکند، آخرش هم یک جایی وسط خواندن ادم ریوی یاد استاد میفتد که گفته بود مادرش در اثر ادم ریوی مرده و تمام تلاشهای چند ماهه برای فکر نکردن به از دست دادن هدر میرود. یکهو خودش را میبیند که صبح روز خاکسپاری چشمهایش را بسته وقتی مامان گفته: بیدار نمیشی؟ ما بریم؟ یکهو میبیند دو ماه از آن صبح گذشته و خداحافظی نکرده، نشسته توی سلف، جلوی صابره و صد نفر دیگر گریه میکند. میبیند دیگر ممکن نیست او را اتفاقی در خیابان ببیند و بغلش کند!
(خوب بود که کسی نمیدونست جلسات آیرپو میشه نرفت، کارهای اتیکتو میشه تقسیم کرد، حضوری ایرپو میشه نبود، و اتیکت رو میشه کم بود!)
با هر تشکرشون یه جون به جونام اضافه میشه.
تشکر کردن خیلی خوبه، مثلا من الان نوار جونهام سبز شده!
تشکر کردن خیلی خوبه، مثلا من الان نوار جونهام سبز شده!
استاد باکتریمون اول ترم یه جمله طلایی گفت:
بچهها یه چیزی بهتون میگم به هیشکی نگید! شما ۴۰٪ DNAتون با موز یکیه!
من امشب احساس میکنم ۱۰۰٪م با موز یکیه.
شما چند درصدتون با موز یکیه؟
بچهها یه چیزی بهتون میگم به هیشکی نگید! شما ۴۰٪ DNAتون با موز یکیه!
من امشب احساس میکنم ۱۰۰٪م با موز یکیه.
شما چند درصدتون با موز یکیه؟
Forwarded from آگوا
#صدروزقدردانی
روز شیشم.
برای اینکه زمان میگذره، آدم عبور میکنه، روزای سخت رد میشن و امید به صبح هست، شکرگزارم.
روز شیشم.
برای اینکه زمان میگذره، آدم عبور میکنه، روزای سخت رد میشن و امید به صبح هست، شکرگزارم.
Stuff
AaRON – Last Night Thoughts
امروز وسط ساعتهای اشکی، یکی از همکلاسیها یه چیزی گفت که خندهم گرفت. همکلاسی برگشت نگام کرد لبخند زد.
امروز؟ ۱۱۰٪ موز لهشدهای که یهو خندهش گرفت.
[انگار مغزمون براش مهم نیست که خندهمون میاد یا نه، هر وقت دلش بخواد ریزوریوسو واسه خودش منقبض میکنه.]
امروز؟ ۱۱۰٪ موز لهشدهای که یهو خندهش گرفت.
[انگار مغزمون براش مهم نیست که خندهمون میاد یا نه، هر وقت دلش بخواد ریزوریوسو واسه خودش منقبض میکنه.]
امروز مثل اون قسمت از HIMYM بود که رابین فهمیده بود نمیتونست بچهدار بشه و حالش بد بود ولی دلش نمیخواست به دوستاش بگه که چرا حالش بده و تد دائم بهش اصرار میکرد که بگو چته که حالتو بهتر بکنم، رابین هم میگفت تو مسئول بهتر کردن حال من نیستی!
آخر داستان هم تد رابینو خوشحال کرد و یه چیزی توی این مایهها گفت:
If you don’t wanna tell me what’s wrong, that’s ok. But you can never stop me from trying to make you feel better.
امروز پنج تا تد داشتم و بابتشون از جهان سپاسگزارم.
آخر داستان هم تد رابینو خوشحال کرد و یه چیزی توی این مایهها گفت:
If you don’t wanna tell me what’s wrong, that’s ok. But you can never stop me from trying to make you feel better.
امروز پنج تا تد داشتم و بابتشون از جهان سپاسگزارم.
Stuff
یکی از دوستام وقتی نشستیم و حرف میزنیم و میخندیم، یهو دستشو میاره جلو، برای کمتر از یک ثانیه، با نوک انگشتاش دستمونو، یا چشمامونو لمس میکنه. یه دفعه ازش پرسیدم چرا این کارو میکنی؟ گفت برای این که مطمئن بشم اینا خواب نیستن. پرسیدم پس چرا انقدر کوتاه؟ گفت…
با نوک انگشتام امروزو لمس میکنم، یادم نره کاش امروزو بعد از یک هفتهی دشوار ✨
[شش از دوازده]
[شش از دوازده]